☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ۵۲
توی سینهام قلبم تلوتلو میخورد و به خود میلرزید. چطور میخواست من را ببیند؟ شاید هم اصلا راست نمیگفت. داشت من را بازی میداد و نمیتوانستم خودم را از بازیاش بیرون بکشم. سوالات توی مغزم درهم میلولیدند: چطور من را میبیند؟ چطور کلید خانهام دستش افتاده؟ بعد از این میخواهد چه غلطی بکند؟
سوال دوم آن لحظه از همه مهمتر بود برایم؛ چون اگر راه نفوذش را میفهمیدم، میشد به خودش هم برسم. قدم زنان برگشتم تا دم بنگاه مشاور املاک. داشتم توی ذهنم دنبال افرادی میگشتم که قبلاً کلید خانهمان را به آنها داده بودم؛ ولی هنوز اطلاعات توی ذهنم جمع و جور نشده بود که حسام دوید سمت ماشین و زد سر شانهام.
-بدو بریم.
دنبالش راه افتادم. کمیل زودتر سوار ماشین شده بود. پرسیدم: کجا؟
-بیا بهت میگم.
تقریبا داشتند میرفتند که خودم را توی ماشین انداختم.
-چی شده؟ چه خبره؟
-تو بیمارستان به اون زنه سوءقصد شده.
نفسم در سینه حبس شد و زیر لب گفتم: یا ابالفضل!
حسام از کمیل پرسید: الان چطوره؟
-زنده ست.
نفس حبس شدهام را بیرون دادم.
-عامل سوءقصد چی؟
-دوتاشون فرار کردن ولی یکیشونو گرفتن.
حسام هیجانزده به سمت کمیل چرخید.
-سه نفر؟
-هوم.
میان حرفشان پریدم.
-اون یارو بهم زنگ زد. گفت طبقه پنجم ساختمون خودمون بوده.
کمیل پشت چراغ قرمز ترمز زد و سرعتش انقدر بالا بود که اگر کمربند ایمنی نبسته بودم، با صورت رفته بودم توی شیشه جلو. حسام هم خورد به صندلی کمکراننده و صدای آخش بلند شد. کمیل سمت من چرخید.
-مطمئنی؟ همینو گفت؟
سرم را تکان دادم. کمیل دست زیر چانه زد و آرام گفت: یعنی چی؟ چرا باید به تو گفته باشه؟
حسام که داشت سرش را میمالید، خودش را از وسط صندلیها جلو کشید.
-داره بازیمون میده. مطمئنه نمیتونیم بگیریمش.
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
دیروز رفته بودم خونه مصباح، و اینطوری ازم پذیرایی کرد😓 فکر میکنید چرا؟
به هیچکس نگفته بودم😅 چون خودمم هنوز توی شوک بودم و هستم😶