ما با اسرائيل وارد جنگ خواهيم شد و عملياتمان را عليه آنها شروع خواهيم كرد. هر كس با ماست؛ بسمالله. هر كس با ما نيست، خداحافظ
ما با ايمانمان مىجنگيم؛ جندالله با ايمانش مىجنگد.
روزى را نزديك خواهيم نمود كه اسرائيل چنان بترسد و در فكر اين باشد كه مبادا از لوله سلاحمان به جاى گلوله، پاسدار بيرون بيايد!
باشد كه ما شبانگاهان بر سرشان بريزيم؛ همچون عقابان تيزپروازى كه شب و روز برايشان معنا ندارد.
و باشد آنجايى به هم برسيم كه با گرفتن هزاران اسير از صهيونيستها به جهانيان ثابت كنيم كه ما به اتكا به سلاح ايمانمان مىجنگيم؛ نه به اتكاى هواپيما، نه با موشكهاى سام، نه با تانك، نه با توپ، نه با آتش جنگافزارهاى مادىمان، ان شاءالله...
شهید حاج احمد متوسلیان🥀
هدایت شده از چشم انتظار
✊ خروش انقلابی مردم اصفهان
🚩 در حمایت و تشکر از حملات موشکی سپاه پاسداران
🗓 چهارشنبه ۱۱مهر ساعت ۱۶
📍میدان امام خمینی رحمهالله علیه
#راه_نصرالله #آغاز_نصرالله
#انتقام #خون_خواهی
#جبهه_مردمی_مقاومت_اصفهان
💠فعالان جبهه فرهنگی انقلاب اصفهان
@chashmentezar_ir
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ۵۶
زن ناگاه دست از تقلا کشید و روی صندلیاش وا رفت؛ انگار که از برق کشیده باشندش. بعد ناگاه به گریه افتاد، با صدای بلند.
-آقا به خدا غلط کردم... به خدا شکر خوردم... ترسیده بودم آقا... حالا چیزی نشده که...
کمیل کمی نشست تا گریه زن تمام شود و یک لیوان آب برای زن ریخت. آن را مقابلش گذاشت و گفت: بسه دیگه. ننه من غریبم درنیار.
زن با دستان دستبند خورده صورتش را باز کرد و میان هقهقهایش، آب را قلپ قلپ نوشید. کمیل باز هم صبر کرد تا زن آرام شود، بعد وانمود کرد که دارد پرونده را میبندد و از جا برخاست.
-دروغات نشون میده خودت عامل اصلی حمله بودی. به عنوان متهم اصلی به دادگاه معرفیت میکنم. اخلال در روند بازجویی هم به جرمت اضافه میشه. مجازاتت خیلی سنگینه.
و راهش را گرفت که برود به سوی در. زن خودش را از صندلی پایین انداخت و افتان و خیزان به کمیل رساند.
-نه آقا کجا میری؟ تو رو خدا وایسا... به خدا من کارهای نبودم.
کمیل خودش را عقب کشید تا زن پیراهنش را نگیرد و گفت: برای من فرقی نمیکنه. الان فقط تو اینجایی، پس متهم اصلی خودتی.
-وایسا آقا... برات توضیح میدم.
کمیل سر جایش ایستاد و دستانش را به سینه گره زد.
-چیو؟
-میگم کیا بهم گفتن این کار رو بکنم.
کمیل خودش را بیرغبت نشان داد.
-لابد باز میخوای دروغ تحویلم بدی.
و خواست برود که زن دوباره صدایش بلند شد.
-نه آقا. به خدا راست میگم. همه رو میگم.
کمیل با اکراهی ساختگی برگشت و به زن اشاره کرد سر جایش بنشیند. خودش هم نشست و گفت: خب، زود بگو. کار دارم، باید برم.
زن کمی از لیوان آبش را نوشید. کمی منمن کرد و با انگشتانش ور رفت. کمیل تشر زد.
-اگه حرفی نداری برم؟
-نه نه...
یک نفس عمیق کشید.
-من اون دوتا رو تازه دیروز دیدم، زهره و اون مَرده که همراهش بود رو. دیگه شما که همهچیو میدونین، من کارم جیبزنیه. تو اتوبوس گوشی مردمو کش میرم. زهره اومد پیشم، گفت باهاش همکاری کنم، وگرنه به پلیس لوم میده. گفت باید لباس کارمندای بیمارستانو بپوشیم و بریم سراغ یکی. گفت کار اصلی رو خودش انجام میده و من فقط باید همراهش باشم.
-چطور پیدات کردن؟ قبلا ندیده بودیشون؟
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi