eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
765 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
ما با اسرائيل وارد جنگ خواهيم شد و عمليات‏مان را عليه آنها شروع خواهيم كرد. هر كس با ماست؛ بسم‌‏الله. هر كس با ما نيست، خداحافظ ما با ايمانمان مى‏جنگيم؛ جندالله با ايمانش مى‏جنگد. روزى را نزديك خواهيم نمود كه اسرائيل چنان بترسد و در فكر اين باشد كه مبادا از لوله سلاحمان به جاى گلوله، پاسدار بيرون بيايد! باشد كه ما شبانگاهان بر سرشان بريزيم؛ همچون عقابان تيزپروازى كه شب و روز برايشان معنا ندارد. و باشد آنجايى به هم برسيم كه با گرفتن هزاران اسير از صهيونيست‏ها به جهانيان ثابت كنيم كه ما به اتكا به سلاح ايمان‏مان مى‏جنگيم؛ نه به اتكاى هواپيما، نه با موشك‏هاى سام، نه با تانك، نه با توپ، نه با آتش جنگ‏افزارهاى مادى‏مان، ان ‏شاءالله... شهید حاج احمد متوسلیان🥀
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ولی جای شما خالی بود سید... 💔
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از چشم انتظار
خروش انقلابی مردم اصفهان 🚩 در حمایت و تشکر از حملات موشکی سپاه پاسداران 🗓 چهارشنبه ۱۱مهر ساعت ۱۶ 📍میدان امام خمینی رحمه‌الله علیه 💠فعالان جبهه فرهنگی انقلاب اصفهان @chashmentezar_ir
دیشب تاحالا یه جوری ساکتید که انگار موشک‌ها رو شما داشتید شلیک می‌کردید😕
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت ۵۶ زن ناگاه دست از تقلا کشید و روی صندلی‌اش وا رفت؛ انگار که از برق کشیده باشندش. بعد ناگاه به گریه افتاد، با صدای بلند. -آقا به خدا غلط کردم... به خدا شکر خوردم... ترسیده بودم آقا... حالا چیزی نشده که... کمیل کمی نشست تا گریه زن تمام شود و یک لیوان آب برای زن ریخت. آن را مقابلش گذاشت و گفت: بسه دیگه. ننه من غریبم درنیار. زن با دستان دستبند خورده صورتش را باز کرد و میان هق‌هق‌هایش، آب را قلپ قلپ نوشید. کمیل باز هم صبر کرد تا زن آرام شود، بعد وانمود کرد که دارد پرونده را می‌بندد و از جا برخاست. -دروغات نشون می‌ده خودت عامل اصلی حمله بودی. به عنوان متهم اصلی به دادگاه معرفیت می‌کنم. اخلال در روند بازجویی هم به جرمت اضافه می‌شه. مجازاتت خیلی سنگینه. و راهش را گرفت که برود به سوی در. زن خودش را از صندلی پایین انداخت و افتان و خیزان به کمیل رساند. -نه آقا کجا میری؟ تو رو خدا وایسا... به خدا من کاره‌ای نبودم. کمیل خودش را عقب کشید تا زن پیراهنش را نگیرد و گفت: برای من فرقی نمی‌کنه. الان فقط تو اینجایی، پس متهم اصلی خودتی. -وایسا آقا... برات توضیح می‌دم. کمیل سر جایش ایستاد و دستانش را به سینه گره زد. -چیو؟ -می‌گم کیا بهم گفتن این کار رو بکنم. کمیل خودش را بی‌رغبت نشان داد. -لابد باز می‌خوای دروغ تحویلم بدی. و خواست برود که زن دوباره صدایش بلند شد. -نه آقا. به خدا راست می‌گم. همه رو می‌گم. کمیل با اکراهی ساختگی برگشت و به زن اشاره کرد سر جایش بنشیند. خودش هم نشست و گفت: خب، زود بگو. کار دارم، باید برم. زن کمی از لیوان آبش را نوشید. کمی من‌من کرد و با انگشتانش ور رفت. کمیل تشر زد. -اگه حرفی نداری برم؟ -نه نه... یک نفس عمیق کشید. -من اون دوتا رو تازه دیروز دیدم، زهره و اون مَرده که همراهش بود رو. دیگه شما که همه‌چیو می‌دونین، من کارم جیب‌زنیه. تو اتوبوس گوشی مردمو کش می‌رم. زهره اومد پیشم، گفت باهاش همکاری کنم، وگرنه به پلیس لوم میده. گفت باید لباس کارمندای بیمارستانو بپوشیم و بریم سراغ یکی. گفت کار اصلی رو خودش انجام می‌ده و من فقط باید همراهش باشم. -چطور پیدات کردن؟ قبلا ندیده بودی‌شون؟ ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خیلی خوبین شما😅 نه متاسفانه سراغ ندارم