فردا هرکس که میتونه نمازجمعه تهران رو بره،
نذارید رهبرمون تنها بمونن،
هرکس میتونه حتماً حتماً بره،
نیت کنید به نیابت از یه شهید، به نیابت از یه بانوی شهید...
هدایت شده از محمدامین نخعی
حجت الاسلام نخعیشرکت در نماز جمعه رهبر انقلاب.mp3
زمان:
حجم:
4.9M
🔴 فوری ‼️
ماجرای یک بوسه!
اولین جلسه کنفرانس بینالمللی حمایت از انتفاضه بود. پس از سخنرانی، هنگامی که آقا در حال عبور از سالن کنفرانس بود، سیدحسن نصرالله، خودش را به آقا رساند و دست ایشان را بوسید. برایم کمی تأمل برانگیز بود. یک روز بعد که به دیدار سیدحسن نصرالله رفتم، قضیه را پرسیدم.
سیدحسن گفت: امسال رسانههای جهانی مرا به عنوان "مرد سال" نامیدهاند و در کشورهای عربی نیز عنوان "موفقترین رهبر جهان عرب" را به من دادهاند. دیروز چون مراسم به طور مستقیم در جهان پخش میشد،
مناسب دیدم به همه بگویم که من "سرباز" رهبر انقلابم!
🌱🌱🌱
کاش خدا به ما هم جایگاه و آبرویی بده که برای حضرت آقا خرجش کنیم...💚
کاش بجای این که از آقا برای خودمون خرج کنیم، خودمون رو خرج آقا کنیم، آبرومون رو براشون بذاریم وسط...
🌱کاش خدا توفیق بده نماز جمعه فردا رو بریم یا دیگران رو تشویق کنیم برن، پسر حضرت زهرا رو تنها نذاریم...
الان مهمترین کار همینه.
#اوجب_واجبات #فلیرحل_معنا
#لبیک_یا_خامنه_ای
http://eitaa.com/istadegi
بله منم نگران بودم، ولی ایمان مردم و ولایتمداری مردم، نه تنها امروز رو زیبا کرد که ایران عزیزمون رو بیمه کرد.
خدا تا وقتی با ماست که اینطوری محکم پای ولایت بایستیم.
دم همه کسانی که رفتن گرم.
دم رهبرم گرم که واقعیترین وایرانیترین مرد تاریخه...
خدا نگهش داره برای ایران💚🇮🇷
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ۵۷
-چطور پیدات کردن؟ قبلا ندیده بودیشون؟
-نه والا. اولین بارم بود ریخت نحسشونو میدیدم.
-چرا اومدن سراغ تو؟
-نمیدونم آقا. بدبختم دیگه. هزار رقم بدبختی داشتم، اینم روش.
توی دلم گفتم خودت خودت را بدبخت کردی و این که آمدند سراغت هم برای این بود که میدانستند هم احمقی هم دنبال خلاف و دردسر و پول مفت میگردی.
کمیل پرسید: چهرهشونو یادته؟ میتونی برامون چهرهنگاری کنی؟
همراه حسام روی میز ویبره رفت. قبل از این که حسام ببیندش، من دیدم چه کسی بود: پدرزن.
چشم خود حسام که به شماره افتاد، آهی از سر کلافگی کشید و گوشی را از روی میز برداشت. آن را جواب داد و چند قدم فاصله گرفت تا من صدای «بله حاج آقا؟» و «چشم حاج آقا» گفتنش مزاحمم نشود. میان گفتوگویش، کلماتی چون محضر و مشاوره و دادگاه را میشنیدم و دلم برایش میسوخت.
***
با این که ماسک زده بودم، داشتم از بوی گند جنازهها خفه میشدم و با خودم فکر میکردم امشب که شب هشتم محرم است و شب حضرت علیاکبر، من آمدهام بالای سر دو جنازه متعفن.
حسام سرپا نشسته بود و صورتش را تا جای ممکن به جنازهها نزدیک کرده بود. نور گوشیاش را روشن کرده بود و روی زوایای مختلف جنازهها میانداخت. بدون ماسک بالای سر جنازهها نشسته بود؛ ولی انگار کلا حس بویاییاش تعطیل بود و اعصاب بویایی را قرض داده بود به بینایی. کمیل هم که اگر کارد میزدی خونش درنمیآمد، مثل مجسمه بالای سر جنازهها ایستاده بود، منتظر توضیحات حسام که هرچند پزشک نبود، برای خودش یک پا متخصص پزشکی قانونی بود.
دوتا جنازه بودند؛ توی یکی از خرابههای معتادنشین اطراف شهر. پلیس پیداشان کرده بود و چون از قبل چهره آن دو عامل حمله به متهم را به پلیس داده بودیم، به ما اطلاع داده بودند. یکیشان زن بود و دیگری مرد. زن همان زهره بود به گمانم.
-زنه رو غافلگیر کرده. از فاصله نزدیک زدهش. ببین.
حسام به شقیقهی غرق در خون زن اشاره کرد و ادامه داد: وقتی از نزدیک شلیک کنی زخم گلوله اینطوریه.
سوراخی که گلوله توی سر زن ایجاد کرده بود میان موهای خونآلودش گم شده بود. خون میان موها خشکیده بود و تارهای مو را به سرش چسبانده بود؛ موهای قهوهایِ کوتاه. شالش دور شانهاش افتاده بود و قطرات خون روی آن شتک زده بود. چشمان زن هنوز باز بودند و دهانش نیمهباز. انگار خواسته جیغ بکشد و نتوانسته. آن سوی سرش، سوراخ خروجی گلوله پیدا بود. جمجمه را شکافته بود و شکانده بود و بیرون زده بود، همراه تکههایی از مغز که حالا رنگ صورتیشان تیره و کدر شده بود و بوی گوشت فاسد میداد.
پرسیدم: نزدیک یعنی چقدر؟
-حدود سی، چهل سانت.
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
توصیف یکی از ارکان مهم داستانه😌