eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
765 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
ماجرای یک بوسه! اولین جلسه کنفرانس بین‌المللی حمایت از انتفاضه بود. پس از سخنرانی، هنگامی که آقا در حال عبور از سالن کنفرانس بود، سیدحسن نصرالله، خودش را به آقا رساند و دست ایشان را بوسید. برایم کمی تأمل برانگیز بود. یک روز بعد که به دیدار سیدحسن نصرالله رفتم، قضیه را پرسیدم. سیدحسن گفت: امسال رسانه‌های جهانی مرا به عنوان "مرد سال" نامیده‌‌اند و در کشورهای عربی نیز عنوان "موفق‌ترین رهبر جهان عرب" را به من داده‌اند. دیروز چون مراسم به طور مستقیم در جهان پخش می‌شد، مناسب دیدم به همه بگویم که من "سرباز" رهبر انقلابم! 🌱🌱🌱 کاش خدا به ما هم جایگاه و آبرویی بده که برای حضرت آقا خرجش کنیم...💚 کاش بجای این که از آقا برای خودمون خرج کنیم، خودمون رو خرج آقا کنیم، آبرومون رو براشون بذاریم وسط... 🌱کاش خدا توفیق بده نماز جمعه فردا رو بریم یا دیگران رو تشویق کنیم برن، پسر حضرت زهرا رو تنها نذاریم... الان مهم‌ترین کار همینه. http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امروز صدقه برای سلامتی رهبری رو فراموش نکنید...
بله منم نگران بودم، ولی ایمان مردم و ولایت‌مداری مردم، نه تنها امروز رو زیبا کرد که ایران عزیزمون رو بیمه کرد. خدا تا وقتی با ماست که اینطوری محکم پای ولایت بایستیم. دم همه کسانی که رفتن گرم. دم رهبرم گرم که واقعی‌ترین وایرانی‌ترین مرد تاریخه... خدا نگهش داره برای ایران💚🇮🇷
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت ۵۷ -چطور پیدات کردن؟ قبلا ندیده بودی‌شون؟ -نه والا. اولین بارم بود ریخت نحسشونو می‌دیدم. -چرا اومدن سراغ تو؟ -نمی‌دونم آقا. بدبختم دیگه. هزار رقم بدبختی داشتم، اینم روش. توی دلم گفتم خودت خودت را بدبخت کردی و این که آمدند سراغت هم برای این بود که می‌دانستند هم احمقی هم دنبال خلاف و دردسر و پول مفت می‌گردی. کمیل پرسید: چهره‌شونو یادته؟ می‌تونی برامون چهره‌نگاری کنی؟ همراه حسام روی میز ویبره رفت. قبل از این که حسام ببیندش، من دیدم چه کسی بود: پدرزن. چشم خود حسام که به شماره افتاد، آهی از سر کلافگی کشید و گوشی را از روی میز برداشت. آن را جواب داد و چند قدم فاصله گرفت تا من صدای «بله حاج آقا؟» و «چشم حاج آقا» گفتنش مزاحمم نشود. میان گفت‌وگویش، کلماتی چون محضر و مشاوره و دادگاه را می‌شنیدم و دلم برایش می‌سوخت. *** با این که ماسک زده بودم، داشتم از بوی گند جنازه‌ها خفه می‌شدم و با خودم فکر می‌کردم امشب که شب هشتم محرم است و شب حضرت علی‌اکبر، من آمده‌ام بالای سر دو جنازه متعفن. حسام سرپا نشسته بود و صورتش را تا جای ممکن به جنازه‌ها نزدیک کرده بود. نور گوشی‌اش را روشن کرده بود و روی زوایای مختلف جنازه‌ها می‌انداخت. بدون ماسک بالای سر جنازه‌ها نشسته بود؛ ولی انگار کلا حس بویایی‌اش تعطیل بود و اعصاب بویایی را قرض داده بود به بینایی. کمیل هم که اگر کارد می‌زدی خونش درنمی‌آمد، مثل مجسمه بالای سر جنازه‌ها ایستاده بود، منتظر توضیحات حسام که هرچند پزشک نبود، برای خودش یک پا متخصص پزشکی قانونی بود. دوتا جنازه بودند؛ توی یکی از خرابه‌های معتادنشین اطراف شهر. پلیس پیداشان کرده بود و چون از قبل چهره آن دو عامل حمله به متهم را به پلیس داده بودیم، به ما اطلاع داده بودند. یکی‌شان زن بود و دیگری مرد. زن همان زهره بود به گمانم. -زنه رو غافلگیر کرده. از فاصله نزدیک زده‌ش. ببین. حسام به شقیقه‌ی غرق در خون زن اشاره کرد و ادامه داد: وقتی از نزدیک شلیک کنی زخم گلوله اینطوریه. سوراخی که گلوله توی سر زن ایجاد کرده بود میان موهای خون‌آلودش گم شده بود. خون میان موها خشکیده بود و تارهای مو را به سرش چسبانده بود؛ موهای قهوه‌ایِ کوتاه. شالش دور شانه‌اش افتاده بود و قطرات خون روی آن شتک زده بود. چشمان زن هنوز باز بودند و دهانش نیمه‌باز. انگار خواسته جیغ بکشد و نتوانسته. آن سوی سرش، سوراخ خروجی گلوله پیدا بود. جمجمه را شکافته بود و شکانده بود و بیرون زده بود، همراه تکه‌هایی از مغز که حالا رنگ صورتی‌شان تیره و کدر شده بود و بوی گوشت فاسد می‌داد. پرسیدم: نزدیک یعنی چقدر؟ -حدود سی، چهل سانت. ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت ۵۸ پرسیدم: نزدیک یعنی چقدر؟ -حدود سی، چهل سانت. -رو چه حسابی اینو می‌گی؟ شایدم سلاح رو گذاشته روی سرش. حسام ابرو بالا انداخت. -نه. فاصله درحدی بوده که شعله سلاح نتونسته موها و پوستش رو بسوزونه. من و کمیل همچنان شکاکانه نگاهش کردیم و حسام قاطعانه گفت: قول می‌دم، فاصله همین حدود سی چهل سانت بوده. روی پاهایش جابه‌جا شد و گفت: با همین یه گلوله مُرده. اثری از درگیری هم روی بدنش نیست. قاتل بی‌هوا زده. اصلا زنه فکر نمی‌کرده قراره بکشدش. کمیل پرسید: اون یکی چطور؟ حسام به طرف مرد گردن کشید. -نه، این یکی مقاومت کرده. در واقع بعد زنه کشته شده. از جا برخاست و دستکشش را درآورد. ادامه داد: هردو اومدن اینجا، سر قرار با اون یارو. نمی‌دونستن قراره بمیرن. بعد اون یارو که به احتمال زیاد کارفرما بوده، خیلی دقیق و حرفه‌ای شلیک کرده به زنه. مَرده اومده فرار کنه، ولی اونو هم با دوتا تیر از پا درآورده. به دوتا سوراخ نامنظم و متلاشی روی سینه و شکم مرد بودند اشاره کردم. -مگه نمی‌گی فرار کرده؟ تیر از جلو خورده! حسام سر بالا انداخت. -نه، این سوراخ خروجی گلوله ست. به دوتا زخم بیشتر دقت کردم و فهمیدم حق با حسام است. سوراخ خروجی معمولا تکه‌پاره‌تر و نامنظم‌تر است، چون گلوله با خودش تکه‌هایی از بدن را هم می‌کَنَد و بیرون می‌کشد. -فکر می‌کنی چه کالیبری باشه؟ -نُه میلیمتری پارابلوم. برخاست و یک دور دور خودش چرخید. با دست به محوطه اطراف اشاره کرد و گفت: می‌شه مرمی و پوکه‌ش رو همین دور و بر پیدا کنیم. اگه پیدا کنیم، شاید بفهمیم سلاحش چی بوده. کمیل دستانش را توی جیبش می‌برد و می‌گوید: تیراندازیش بد نبوده... نفهمیدیم این را به ما گفت یا به خودش؛ ولی حسام جوابش را داد: آره، نمی‌شه گفت یه تیرانداز حرفه‌ای بوده، ولی بد هم نبوده. تونسته یه آدم درحال فرار رو با دوتا شلیک از پا دربیاره. تونسته دوتا شلیک کشنده با فاصله زیاد داشته باشه. اضافه کردم: و انقدر فرز بوده که سریع سلاح دربیاره و نفر اول رو با یه شلیک بکشه، قبل این که زنه بتونه واکنشی نشون بده. -می‌تونی بفهمی چقدر از مرگشون گذشته؟ این را کمیل پرسید و حسام سر تکان داد. -با این بوی گندی که اینجا رو گرفته، ده دوازده ساعت. شایدم بیشتر. همراهم در جیبم لرزید. باز هم شماره ناشناس بود. صفحه موبایل را به طرف کمیل گرفتم. کمیل گفت: سعی کن طولش بدی. دایره سبز را به بالا کشیدم و موبایل را در گوشم گذاشتم. نه سلام کردم نه الو گفتم. منتظر ماندم حرف بزند. -سلام پسر، تو خفه نمی‌شی از اون بوی گند جنازه؟ یادم رفت که داشتم از بوی تعفن خفه می‌شدم. تمام اعصاب بویایی‌ام فلج شدند. او داشت من را می‌دید و نمی‌دانستم چطور. دیشب با امید درباره‌اش حرف زدم. احتمال داد روی تلفن همراهم بدافزار نصب شده باشد و بررسی‌اش کرد؛ ولی چیزی پیدا نکرد. ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا