☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ۶۲
تماس دوباره قطع شد؛ ولی من همچنان همراه را جلوی چشمم گرفته بودم و به آن خیره شده بودم. ساعت نزدیک سهی بامداد بود و شاید علت این گیجی و کندی ذهنم بیخوابی بود. گوشی بعد از چند ثانیه، دوباره زنگ خورد. این بار میدانستم باید دایره سبز را به بالا بکشم. و میدانستم احتمالا همان کسی ست که میخواهم بفرستمش جهنم.
-الو؟
-خوشم نمیاد اینطوری منو معطل کنی پسر؛ ولی چون خیلی داغون بودی، این بار اشکال نداره.
او داشت مرا میدید و این دیگر چیز جدیدی نبود. حتی چیز ترسناکی هم نبود. من آخر دنیا را دیده بودم، تا مرگ هانیه رفته بودم. دیگر چیزی نمیتوانست بترساندم. سکوت کردم؛ چون حوصله حرف زدن نداشتم و البته دهانم هم خشک بود. او اما خندید.
-دیدی چی شد؟ اگه پرستار یه ذره دیرتر رسیده بود زنت مُرده بود.
دیگر هیچ حس خاصی نداشتم. فقط مطمئن بودم میخواهم بکشمش. برایم مهم نبود بعدش چه میشود؛ ولی من میخواستم بکشمش و این هیچ ربطی به وظیفه شغلی نداشت. یک انگیزه کاملا شخصی بود. همین انگیزه بود در تمام عضلاتم دوید و توانستم از جا برخیزم. از روی تابلوها و در و دیوار، دنبال نمازخانهی بیمارستان گشتم.
-این بار نمیخواستم بکشمش. فقط میخواستم کار رو جدی بگیری و یکم به خودت بجنبی. دفعه بعدی، کاری میکنم که واقعا بمیره و میدونی که میتونم این کار رو بکنم. وضعیت علائم حیاتیش انقدر ناپایداره که هیچ کاری برام نداره.
خطی که جهت نمازخانه را نشان میداد دنبال کردم و گفتم: باشه، فهمیدم. دیگه کاری نداری؟ خوابم میاد.
پشت خط سکوت شد و بعد از چند لحظه، دوباره زد زیر خنده. تقریبا به نمازخانه رسیده بودم.
-معلومه حسابی خل شدی پسر، خیلی زودتر از اون که فکر میکردم.
-آره خل شدم. الانم میخوام بخوابم.
در نمازخانه را هل دادم و دایره قرمز قطع تماس را لمس کردم. برایم مهم نبود چه فکری دربارهام میکند. دیگر توی بازی روانیاش نمیافتادم. خودم را یک گوشه نمازخانه انداختم و طوری بیهوش شدم که فرقی با مردن نداشت.
-حسین... نمازت قضا نشه... نماز صبحت...
صدای هانیه بود. بخشی از وجودم میگفت هانیه اینجاست و هرچه تا کنون پیش آمده خوابی پریشان بوده؛ و بخش دیگرم، انقدری هشیار بود که بداند هانیه توی کماست. با وجود این، به امید این که احتمال اولی درست باشد، صاف سر جایم نشستم و به چشمانم دست کشیدم. بجز دو مرد دیگر که هریک کنار یکی از دیوارها دراز کشیده بودند و یک مرد که داشت نماز میخواند، هیچکس در نمازخانه نبود. نمیدانم صدای هانیه را در خواب شنیده بودم یا در بیداری؛ ولی مطمئنم پیش از آن خوابی ندیده بودم. انقدر سنگین خوابیده بودم که مجال خواب دیدن هم نداشتم.
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
هدایت شده از ربط عاشقی 🇵🇸🇮🇷
▫️اجتماع بزرگ مردمی
«روز ملی مبارزه با استکبار جهانی»
🔸سخنران:
حضرت حجت الاسلام و المسلمین علی شیرازی
جانشین محترم عقیدتی سیاسی وزارت دفاع
🔹همراه با مداحی:
حاج ابوذر روحی
▫️با اجرای برنامه های متنوع
🗓یکشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۳
⏱ساعت ۹ صبح
🔰میدان تاریخی حضرت امام خمینی
(رحمة الله علیه)
🇵🇸حمایت از مردم مظلوم غزه و لبنان و محکومیت رژیم غاصب صهیونیستی
https://eitaa.com/eshahtad
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_انقلاب
@rabteasheghi⏪
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🍃بسماللهالرحمنالرحیم🍃 🥀حماسهی دخترانهی زینبیه...🥀 📍ایران، استان آذربایجان شرقی، شهرستان میانه
رفتم یه مدرسه دخترونه تا براشون از شهدای دانشآموز مدرسه زینبیه بگم...💔🥲
🌱بسمالله قاصم الجبارین🌱
🥀 مادرجان میگفت: وقتی مامانم فوت کرد، انگشتهاشون ورم داشت و انگشتر طلاشون از دستشون در نمیاومد. خواهرم هم با انبر انگشتر رو برید و داد به من، گفت مال تو باشه.
مادرجان البته آن انگشتر را هیچوقت دست نمیکند؛ چون آن صحنه و انگشتان ورم کرده را به یادش میاندازد. انگشتر را جایی پنهان کرده که اصلا جلوی چشمش نباشد.
سر سفره عقد، طبق رسم رایج به ما هم طلا هدیه دادند. الان که بزرگ شدهام فهمیدهام در فرهنگ ما زیورآلات طلا بیش از آن که استفادهی زینتی داشته باشند، یک ذخیره برای روز مبادا هستند. یک سرمایه. قرار است که این هدایای عقد بشود سرمایه زندگی عروس و داماد برای خرید جهیزیه و خانه و ماشین.
این که هرکس چه هدیهای داده و چقدر طلا داریم خیلی مهم نیست. مهم این است که تمام این طلاها را روزی از دست خواهیم داد. یا به جهیزیه و اینجور چیزها تبدیل میشوند، یا در بهترین حالت میمانند تا وقتی مُردم بچههایم النگو و انگشتر و گوشوارهام را دربیاورند و بین خودشان تقسیم کنند.
💢 به هرحال قرار نیست چیزی از این هدیهها واقعا مال ما باشد؛ هیچکدامشان را نمیتوانیم همیشه همراه خودمان نگه داریم. خیلی هنر کنیم، میتوانیم آنها را تا لحظه مرگ به خودمان بچسبانیم؛ ولی بعدش دیگر دست ما نیست.
واقعا از این رسم و فرهنگ دلخورم که برای سرمایه زندگی ما فقط تا چند سال آینده به فکر بوده است. در بهترین حالت، اگر خیلی بخواهم خوشبین باشم، هفتاد، هشتاد سال زندگی خواهیم کرد. این طلاها را هم دادهاند به عنوان سرمایه این زندگی؛ ولی فکرش را نکردهاند که ما زندگی مهمتری داریم و برای آن زندگی که ابدیتیست تمام نشدنی، هیچ سرمایهای نداریم. بزرگترهای ما اصلا فکرش را نکردند که ما چطور با دست خالی به خانه آخرت برویم و چطور تا ابد زندگی کنیم درحالی که سرمایهای نداریم.
در واقع الان باید یقه خودم را بگیرم؛ چون سرمایه آن زندگی ابدی را خودمان باید از الان جمعوجور کنیم. هیچکس آنطرف به دادمان نمیرسد و من فکر میکنم لازم است چیزی از همین طلاها را ذخیره کنیم برای آن زندگیِ ابدی.
توی این دنیا هیچ چیز مال ما نیست. همهچیز را روزی از دست خواهیم داد، دیر یا زود. تنها چیزی متعلق به ما خواهد شد که آن را بخشیدهایم؛ و قسمت امیدبخش ماجرا آنجاست که خداوند انفاق را زیاد میکند و برکت میدهد. آن دنیا با انفاقهای کوچک، میشود مدتها زندگی کرد، برعکس این دنیا که مال هرقدر زیاد باشد، آخرش تمام میشود. وقتی میبخشی، درواقع برای آخرتت سرمایهگذاری کردهای و مالت وقتی به تو برمیگردد که بیشتر از همهی زندگیات به آن نیاز داری. ما بیش از همه در آخرت به مالمان محتاجیم؛ به مالی که انفاق کردهایم.
✨ و خداوند فرموده است که برای رسیدن به نیکی، راهی جز انفاق از دوستداشتنیها نیست. هیچ راهی نیست: لَن تَنَالُواْ ٱلبِرَّ حَتَّى تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَ(آلعمران، ۹۲). فرموده است «لن تنالوا»، نه «لا تنالوا». لن یعنی هرگز، یعنی هیچ راهی ندارد جز همین انفاق از آنچه دوست داری.
چند روز است که برای دادن هدایای عقدم به لبنان، دل توی دلم نیست. احساس میکنم دارم از بهشت عقب میمانم. از این که این طلاها را به خودم بچسبانم خجالت میکشم، درحالی که مسلمانان غزه و لبنان در این مواجهه حیاتی حق و باطل، تمام زندگیشان را فدا کردهاند. خجالت میکشم که طلاها را درحالی به خودم بچسبانم که زنان دیگر دارند خودشان را از سنگینیِ طلا میرهانند و زندگی ابدیشان را آباد میکنند.
اسمش کمک به غزه و لبنان است؛ ولی باطنش رهاندن خود است از شُحِّ نفس و بخل و هر صفتی که انسان را از انسان بودن میاندازد. باطنش نجات خود است از ورطه هلاکت آخرالزمان. باطنش آدم شدن است؛ درواقع تا دوستداشتنیهایت را از خودت جدا نکنی و کنده نشوی، آدم نمیشوی و من این را به تجربه فهمیدهام؛ نه که در کتابها خوانده باشم.
🔆 روسری سفیدی را سرم کردهام که سر سفره عقد پوشیده بودم. طلاها را توی کیفم گذاشتهام و دل توی دلم نیست که برسیم به گلستان شهدا. دل توی دلم نیست که از سنگینیِ این طلاها رها شوم و برای زندگی ابدیمان سرمایهای دست و پا کنم.
✍ ش. شیردشتزاده
#ایران_همدل
#همدلی_طلایی #غزه
@rabteasheghi⏪
در پیمانها و قوانین خاک خورده بین المللی، خبرنگار مصونیت دارد؛ نباید مورد حمله قرار بگیرد. حال بگذریم که سران به اصطلاح ابرقدرت جهان با چشمپوشی از قوانین خودشان، نه تنها خبرنگار را بلکه خبر را هم به رگبار گلوله گرفتهاند؛ یکی را با گلوله سربی و دیگری را با گلوله تحریف به شهادت میرسانند.
اکنون با گذشت یک سال نام تعداد بیشماری شهید خبرنگار به جامانده است که خبرنگاری جزئی از وجود مقاومشان بوده است.
خبرنگاری تنها این نیست که بلندگو به دست خبری را مخابره کرد؛ بلکه خبرنگاری به اندیشه است؛ اندیشهای که بدون آن لحظهها به یادماندنی نمیشوند.
خبرنگاری یعنی فرصتی برای مقابله رسانهای با استکبار جهانی!
حالا توهم یک خبرنگار باش!
پایگاه خبری جبهه مقاومت منتظر توست.
✍🏻محدثه صدرزاده
#خبرنگار #غزه
http://eitaa.com/istadegi
sound.tebyan.nethazrate_zeynab_231406.mp3
زمان:
حجم:
3.2M
🌷🌱
✨هزاران سلام بر دختر زهرا(س)...
🎤هادی فاعور
#میلاد_حضرت_زینب و #روز_پرستار مبارک!
http://eitaa.com/istadegi
امشب به مناسبت میلاد حضرت زینب سلاماللهعلیها دو قسمت تقدیمتون میشه🌷
عیدتون مبارک🌱