هدایت شده از 🔹️روی موج بهشت🔸️
﷽
باید به خود جرأت داد...
🌅 سیامین دورهٔ راهیاننور دانشگاهاصفهان
#روی_موج_بهشت
🗓تاریخ برگزاری: ۶ الی ۱۱ اسفندماه ۱۴۰۳
⏳مهلت ثبتنام: چهارشنبه ۱۷ بهمنماه
💳هزینه ثبتنام:
ورودی ۱۴۰۳: ۴۰۰ هزار تومان
ورودی ۱۴۰۲ و ماقبل: ۵۰۰ هزار تومان
♨️اولویت ثبتنام با جدیدالورود
📌جهت ثبتنام اینجا بزنید.
👤پشتیبانی:
_برادران:
@uisb_b
_خواهران:
@uisb_kh
#اتفاق_با_برکت
|بسیج دانشجویی دانشگاه اصفهان|
🆔@uisb_ir
|روی موج بهشت|
🆔@royemoje_behesht
تلویزیون، امام را نشان میداد که سنگین و باوقار، از پلههای هواپیما پایین میآمد. شوق در صدای ناهید دوید.
-بابا! آقای خمینی!
دستش را روی صفحه تلویزیون میکشید؛ انگار میان او و امام به اندازه همان شیشه فاصله بود. اشک آرام روی صورتش سر میخورد.
-خیلی دوست دارم از نزدیک باهاشون صحبت کنم.
لبهایش تکان خوردند؛ داشت آرام برای خودش با امام درد دل میکرد.
میانشان حتی به اندازه یک شیشه هم فاصله نبود؛ به قول شاعر:
ربط میان دل من و تو ربط عاشقی ست/ اینجا سخن ز کهتر و مهتر نمیشود...
🥀شهیده ناهید فاتحی کرجو
🌱آغاز ماه شعبان و دهه فجر مبارک!✨
#ماه_شعبان #دهه_فجر #لشگر_فرشتگان
http://eitaa.com/istadegi
🌱بسم الله قاصم الجبارین🌱
📖داستان کوتاه "رهایی"
✍️به قلم: ش. شیردشتزاده
قسمت اول
نمیدونم چقدر گذشته بود از زمانی که چشمام رو باز کرده بودم و به باریکه نور بالای سرم خیره بودم. شاید یه دقیقه، شاید یه ساعت، شایدم یه روز... نه یه روز نه، کمتر. به هرحال طول کشید تا به خودم بیام. شاید اگه صدای گریه محمد رو نمیشنیدم، اصلا به خودم نمیاومدم.
اولین چیزی که فهمیدم و شنیدم، صدای گریهش بود. داشت منو صدا میزد.
دومین چیز، این بود که هوا گرفتهس و همهجا تاریکه و فقط چندتا باریکه از نور خورشید به صورتم میتابه.
سعی کردم سرمو تکون بدم و صداشو دنبال کنم. صداش مثل وقتایی بود که از خواب بیدار میشد و با گریه صدام میزد؛ فقط یکم گرفتهتر. احتمالا اونم تازه بههوش اومده بود.
گردنمو میتونستم تکون بدم و این خوب بود. حداقل میتونستم مطمئن باشم از گردن فلج نشدم. تا خواستم صداش بزنم، فهمیدم چقدر خاک توی حلقم رفته. سرفه کردم و مثل تیری که توی تاریکی بندازم، گفتم: محمد... مامان... من اینجام.
گریهش قطع نشد. شاید نشنیده بود. دوباره صداش زدم.
-محمد مامان من اینجام. صدامو میشنوی؟ من اینجام.
حرف زدن جایی که هوا کمه و گرد و خاکم هست سخته؛ ولی من ادامه دادم.
-من همینجام عزیز دلم. گریه نکن پسرم.
فکر کنم صدامو شنید. یه لحظه گریهش قطع شد و بعد ناله کرد: مامان! کجایی؟
واضحه که توی خونهمون بودیم؛ ولی نمیدونستم کجاش؟ احتمالا طبقه همکف. دوباره سرفه کردم و گفتم: من نزدیکتم پسرم. تو بگو کجایی؟ حالت خوبه؟
یه لحظه ساکت شد. خدا خدا میکردم فقط گیر افتاده باشه و زخمی نشده باشه؛ چون بچهها خیلی میترسن و من نمیدونستم میتونم برم پیشش آرومش کنم یا نه؟ بعد چند لحظه گفت: نمیدونم کجام... اینجا تاریکه.
دوباره هقهق کرد.
-مامان بیا پیشم!
یک نگاه به خودم کردم و تلاش کردم دست و پامو تکون بدم. یه چیز بزرگ و سنگین – شاید یه تیکه بتن که نمیدونم مال کجای ساختمان بود – روی پاهام افتاده بود و پاهام رو طوری گیر انداخته بود که نمیشد بکشمشون بیرون. یکی از پاهام درد داشت؛ خیلی نه. در حد زقزق کردن. شاید بیحس شده بود یا داشت میشد. یه دستام آزاد کنار بدنم بود و تکون میخورد؛ و این به این معنی بود که از بالای کمر هم فلج نشدم. و اون یکی دستم...
تازه یادم افتاد؛ چیزی که ای کاش هیچوقت یادم نمیافتاد.
صدای گریه محمد رو شنیده بودم؛ ولی یادم نبود از خودم بپرسم آلاء کجاست که بخوام دنبالش بگردم.
آلاء توی بغلم بود.
سمت چپم، توی بغلم خوابیده بود. وقتی موشک خوردیم توی بغلم بود و من فقط فرصت کردم دستمو سپر سرش کنم. گزینه دیگهای نداشتم که از دخترم محافظت کنم.
آلاء هنوز توی بغلم بود. سرش روی بازوم بود و دست من روی سرش بود و خوابیده بود و یه میلگرد، توی دست من بود و از دستم رد شده بود و دست من و سر آلاء رو به هم دوخته بود.
به همین راحتی؛ آلاء دیگه قرار نبود بیدار بشه.
اولش حتی درد دستمو حس نمیکردم؛ همونطور که شنیده بودم. بعضی زخما رو تا نبینی دردش رو نمیفهمی. بعد انگار تازه گیرندههای عصبیم به کار افتاد. دردش از مردن هم بدتر بود؛ ولی به اندازه از دست دادن آلاء بد نبود. روی سر آلاء پر از سنگ و آجر و آوار بود. موهاش پر خاک و خل، صورتشم همینطور. هیچیش نبود. سالم سالم بود. فقط یه میلگرد...
لبمو گاز گرفتم که محمد صدای گریهم رو نشنوه. بغضم رو قورت دادم و گفتم: عزیز دلم، من فعلا نمیتونم بیام پیشت. یکم گیر افتادم؛ ولی نگران نباش. میان نجاتمون میدن. حالا کاری که میگم بکن. باشه؟
صداش میلرزید.
-باشه.
-اول از همه، ببین دست یا پات جایی گیر نیفتاده؟
-نه.
نفس راحتی کشیدم. حداقل محمد له نمیشد. اشکام آروم شروع کردن به چکیدن؛ نمیدونم بخاطر آلاء یا محمد یا خودم؟ گفتم: خیلی خوبه. حالا دستتو بکش روی سرت، بعد روی گردنت، روی شونههات، روی همه بدنت. ببین جاییت زخمی شده یا نه.
چند لحظه صداش نیومد، فقط صدای خشخش میومد. انگار داشت سعی میکرد تکون بخوره. گفت: سرم خونیه. کف دستامم میسوزه.
اشک از چشمم میاومد؛ ولی سعی کردم صدام نلرزه. آب بینیم رو کشیدم بالا و گفتم: خیلی خب، حالا ببین کسی رو دور و برت میبینی؟
بازم چند لحظه مکث کرد و به من فرصت داد آروم گریه کنم. بعد گفت: حسن اینجاست.
حسن پسر همسایه طبقه پایین بود. وقتی موشک خوردیم، حسن و محمد پیش هم بودن. گفتم: حالش چطوره؟
-خوابه.
-دستتو بگیر جلوی بینیش. ببین نفس میکشه؟
چند لحظه صبر کردم.
-نه...
صدای محمد مثل جیغ شده بود. بچه پنج ساله معمولا تصور دقیقی از مردن نداره؛ ولی بچههای ما زود فهمیدن مردن چه شکلیه. لازم نبود چیز خاصی به محمد بگم. میدونست دوستش مُرده؛ روزهای قبل دیده بود و فکر کنم حتی اینم میدونست که ممکنه خودشم به همین عاقبت دچار بشه.
-مامان من میترسم. بیا اینجا.
-نمیتونم عزیزم، ولی بهت نزدیکم. پس نترس.
نمیدونستم دقیقا چقدر بهش نزدیک یا دورم. فقط حس میکردم یه جایی، تقریبا بالای سرم و سمت راستمه. و البته خیلی نزدیک هم نبود. پرسیدم: نوری میبینی؟ حس میکنی جایی باشه که هوا بره و بیاد؟
-یکم نور هست... خیلی کم.
-کجا؟
-بالای سرم.
-خوبه پسرم. دیگه نترس خب؟ بگو حسبنا الله و نعم الوکیل.
مثل قبل که باهاش تمرین کرده بودم، تکرار کرد: حسبنا الله و نعم الوکیل.
اشک از چشمم سر خورد و به آلاء نگاه کردم که بدنش سرد بود. دوباره گفتم: حسبنا الله و نعم الوکیل.
دوباره محمد جوابمو داد.
ادامه دارد...
⛔️کپی در هر صورت مورد رضایت نویسنده نیست⛔️
#غزه #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله قاصم الجبارین🌱 📖داستان کوتاه "رهایی" ✍️به قلم: ش. شیردشتزاده قسمت اول نمیدونم چقدر گذ
🌱بسم الله قاصم الجبارین🌱
📖داستان کوتاه "رهایی"
✍️به قلم: ش. شیردشتزاده
قسمت دوم
شعاع نوری که توی چشمم افتاده بود، از بین رفته بود. نمیدونستم دقیقا کجاییم و نسبتمون با خورشید چطوریه؛ ولی مطمئن بودم شب شده. فکر کنم دیگه بیست و چهار ساعت شده بود از وقتی که یه موشک تمام ده طبقه ساختمون رو روی سرمون خراب کرد؛ چون شب بود که موشک خوردیم و وقتی به هوش اومدم روز بود و الان دوباره شب شد.
بالای سرم، دیوار مثل بیسکوییت تیکهتیکه شده بود و تیکههاش روی هم افتاده بودن. دیگه تیکههای خونهای که یه روز توش زندگی میکردم رو نمیشناختم. تیکههای شکستهی وسایل خونه، بتن، سیم، آهن... همهچی بود و از بین تیکههای آواری که سمت راستم ریخته بود، یه دست بیرون زده بود. یه دست خاکی، تا آرنج. بقیهش توی آوار له شده بود. بهش نمیخورد دست بچه باشه. احتمالا دست یه زن جوون بود. آستینش یکم بالا رفته بود. لباسش فکر کنم سرمهای یا یه رنگ تیره بود؛ نمیدونم. نمیشد دقیقا رنگشو بفهمم توی اون تاریکی. خیلی فکر کردم که یادم بیاد کی اون روز توی ساختمون لباس این رنگی پوشیده بود؛ ولی یادم نیومد. یادم میاومد هم به دردم نمیخورد؛ چون نمیشد به کسی بگم بیان درش بیارن!
چیزی که باعث شده بود من اون زیر کامل له نشم، این بود که یه تیکه از دیوار روی یه تیکه بتن دیگه افتاده بود و مثل سقف مانع ریختن بقیه ساختمون روی سرم شده بود؛ فقط یه میلگرد تونسته بود خودشو به دست من و سر آلاء برسونه. روی آرنجم، پشت سر آلاء هم آوار ریخته بود و انقدر سنگین بود که داشت دستمو بیحس میکرد. شایدم بازوم له شده بود.
منو بگو که فکر میکردم اگه دستمو سپر سر آلاء کنم زنده میمونه؛ خیلی خوشخیال بودم. این ساختمون از آهن و بتن بود و من از گوشت و پوستم. وقتی به این چیزا فکر کردم، دوباره اشکم سر خورد روی صورتم. پوستم دیگه از شوریِ اشک به سوختن افتاده بود؛ ولی قلبم خیلی بیشتر داشت میسوخت. سعی کردم به این فکر کنم که اگه آلاء زنده بود و اینجا با من گیر میکرد، شاید بیشتر زجر میکشید. شاید از زخمی شدن و درد کشیدن نجات پیدا کرد و این خوبه. با این فکرا میخواستم یهطوری خودم رو آروم کنم؛ ولی بازم دلم براش تنگ شده بود. برای خندیدنش و شیرینزبونیش، برای وقتی کلمات رو با زبون بچگونهش اشتباه میگفت، حتی برای نق زدنش و بهونه گرفتنش. دلم میخواست یه بار دیگه چشماش رو باز کنه و نق بزنه، گریه کنه، شیر بخواد و لباسمو بکشه. آخه دیگه داشت دو سالش میشد و من میخواستم از شیر بگیرمش.
با دست سالمم صورتشو ناز میکردم، موهاش رو میبوسیدم و باهاش حرف میزدم. سرد بود و حس میکردم بازوم خیس شده. احتمالا خون آلاء بود که داشت از زیر سرش میریخت؛ دست خودم خونریزی نداشت.
آروم برای خودم «الحمدلله» میگفتم. هرچی باشه، دخترم سریع شهید شده بود. جلوی چشمم پرپر نزده بود. حالا هم فرصت داشتم بغلش کنم. شاید حتی منم میتونستم کنارش بمیرم.
نه؛ من نمیخواستم بمیرم.
من اون طرف، یه جایی زیر آوار همین ساختمون، یه بچه دیگه داشتم. باید بخاطر اون زنده میموندم. البته مطمئن بودم اگه از زیر آوار زنده بیرون برم، دست چپی نخواهم داشت؛ و شاید پایی هم نداشته باشم. پاهام بیحس شده بودن، نمیدونستم چه اتفاقی افتاده ولی احتمال میدادم له شده باشن. و مهم نیست که علم پزشکی چقدر پیشرفت کرده؛ چون توی غزه از این خبرا نیست.
ولی من بازم نمیخواستم بمیرم. هیچکس توی غزه نمیخواد بمیره. همه عاشق زندگی کردنن. عاشق زندگی کردن توی شهری که دورتادورش دیوار نباشه، آزاد باشه. زندگی کردن توی یه کشور آزاد. ما واقعا عاشق اینیم که سرمون رو بالا بگیریم و بگیم داریم توی خاک خودمون زندگی میکنیم. پناهنده نیستیم، آواره نیستیم، زندانی نیستیم، برده نیستیم. ما فلسطینی هستیم. مثل همه آدمهایی که وطن دارن و سرشونو بالا میگیرن و میگن: من عراقیام. من چینیام. من ایرانیام. من آلمانیام... ما هم دوست داریم بگیم فلسطینیایم.
نمیدونم؛ شاید آزاد زندگی کردن خیلی خواسته زیادیه که اسرائیلیها دارن اینطور بابتش ازمون هزینه میگیرن. به هرحال ما تصمیم گرفتیم هزینهش رو تا آخر بدیم. بهتر از اینه که یه عمر نفس بکشیم ولی زندگی نکنیم. ما خیلی وقته که مثل الانِ من، زیر آوار خونهمون دفن شدیم و داریم له میشیم. داریم خفه میشیم. این زندگی کردن نیست.
ادامه دارد...
⛔️کپی در هر صورت مورد رضایت نویسنده نیست⛔️
#غزه #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله قاصم الجبارین🌱 📖داستان کوتاه "رهایی" ✍️به قلم: ش. شیردشتزاده قسمت دوم شعاع نوری که توی
🌱بسم الله قاصم الجبارین🌱
📖داستان کوتاه "رهایی"
✍️به قلم: ش. شیردشتزاده
قسمت سوم
ساعت نداشتم؛ ولی هر چند وقت یه بار، محمد رو صدا میزدم تا مطمئن بشم حالش خوبه. اونم همونطور که گفته بودم، جوابمو با الله اکبر میداد. این پایین زیر آوار، سکوت آدمو کر میکرد. گاهی یه صدای دادی از دور میرسید؛ خیلی دور. گاهی هم از دل آوارهای ساختمون صدای غرش میاومد. انگار داشت ناله میکرد. شایدم قسمتهایی که هنوز نریخته بودن، میخواستن بریزن یا داشتن میریختن و من نمیدونستم موانعی که باعث له نشدن من و محمد شدن، چقدر دیگه دووم بیارن. ما زیر ده طبقه آجر و بتن و سیمان بودیم.
سرمو چرخوندم به سمت راست؛ یعنی توی جهت دیگهای نمیتونستم بچرخونمش. سعی کردم توی تاریکی و بین آوار، ببینم چیزی مشخصه یا نه. یه چیزی توی تاریکی میدرخشید. درواقع دوتا نقطه براق.
دوتا چشم.
دقیقا همسطح با سر من، یه نفر دیگه زیر آوار بود؛ ولی به شکم روی زمین افتاده بود. صورتش دقیقا سمت من بود. یه مرد بود؛ یه مرد میانسال. نمیدونم موهاش سفید بودن یا خاک رو موهاش نشسته بود. چهرهش آشنا بود، ولی اسمشو نمیدونستم. تکون نمیخورد و بیشتر بدنش زیر آوار بود. اون سمت صورتش که روی زمین بود، داشت از هم میپاشید. مُرده بود. چشماش باز بودن؛ ولی منو نگاه نمیکرد. نمیدونم کجا رو نگاه میکرد؛ شاید خونهش رو؛ خونه خودش رو، یه جایی توی یه روستاهای فلسطین.
انگار تنها موجود زنده زیر آوار، من و محمد بودیم. تا الان سهتا جسد رو شمرده بودم. نمیدونم چندتا جسد دیگه دورم بود. یه جورایی به حالشون غبطه میخوردم. اونا شهید شده بودن و دیگه نه دردی حس میکردن نه رنجی. مجبور نبودن مثل من، برای نجات یا مرگ منتظر بمونن.
سمت راستم، روی زمین، چشمم به یه موبایل افتاد. مال خودم نبود. نمیدونم اصلا موبایلم کجا بود و شارژ داشت یا نه. به این فکر کردم که شوهرم تا الان هزاربار بهم زنگ زده. نمیدونستم کجاست و اصلا زنده ست یا نه. اسرائیلیها دقیقا خبرنگارها رو میزنن. خندهداره؛ خبرنگارها قراره توی جنگ مصونیت داشته باشن ولی توی غزه دقیقا برعکسه! طبق استانداردهای اسرائیلیها، خبرنگارها باید اول از همه کشته بشن که یه وقت کسی نفهمه ما اینجا داریم سلاخی میشیم و اسرائیل با آرامش تمام همه ما رو بکشه و خیالش راحت شه!
البته دنیا وقتی فهمید هم کاری نکرد. هفتاد ساله که دنیا کم و بیش میدونه اینجا چه اتفاقی میافته، ولی کسی کاری بیشتر از ابراز نگرانی نمیکنه. مسلمونهای دور و برمون برامون کفن میفرستن از پشت مرزهای رفح، میشینن تیکهپاره شدن ما رو نگاه میکنن و ترکیهایها هم همونطور که در حمایت از ما داد و بیداد میکنن، برای اسرائیل کمک میفرستن. فکر کنم اگه ایران و یمن نبودن، ما خیلی زودتر از اینا از روی نقشه حذف شده بودیم و هیچکس حتی یادش نمیموند که ما وجود داشتیم.
دست دراز کردم که موبایل رو بردارم. دست زخمی و پاهام تیر کشیدن؛ ولی تاجایی که ممکن بود خودمو کشیدم سمت گوشی. با فشار انگشت، روی زمین کشیدمش تا رسید بهم و برش داشتم. رمز میخواست؛ ولی من حتی نمیدونستم مال کیه. فقط به اندازه یه خط آنتن داشت و دوازده درصد شارژ؛ ولی همینم غنیمت بود.
چندتا رمز رو امتحان کردم؛ ولی وارد نشد. قسمت اطلاعات اضطراری رو باز کردم. اسم یا اطلاعاتی ننوشته بود. فقط یه مخاطب اضطراری داشت که اسمش با ایموجی قلب ذخیره شده بود؛ حتما عشقش بود. خیلی فانتزی به نظر میاد، ولی توی غزه هم آدما عاشق میشن؛ چون آدمای توی غزه هم آدمن.
با مخاطب اضطراری تماس گرفتم. چندتا بوق خورد و جواب نداد. شاید اونم یه جای دیگه زیر آوار بود. یه بار دیگه زنگ زدم، بازم جواب نداد. خیلی وقت بود که دیگه با شمارههای اضطراری مثل اورژانس نمیشد تماس گرفت. از یه جایی به بعد، تمام ساز و کارهای امدادرسانی غزه از هم پاشیدن.
تنها راهی که داشتم این بود که منتظر بمونم یکی با صاحب گوشی تماس بگیره؛ البته اگه کسی از خانوادهش زنده مونده بود. توی غزه، خیلیها هستن که دیگه کسی نیست که ازشون سراغی بگیره و منتظرشون باشه؛ و متاسفانه خیلیهاشون بچههای کوچیکن.
ادامه دارد...
⛔️کپی در هر صورت مورد رضایت نویسنده نیست⛔️
#غزه #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله قاصم الجبارین🌱 📖داستان کوتاه "رهایی" ✍️به قلم: ش. شیردشتزاده قسمت سوم ساعت نداشتم؛ ولی
🌱بسم الله قاصم الجبارین🌱
📖داستان کوتاه "رهایی"
✍️به قلم: ش. شیردشتزاده
قسمت چهارم
***
نمیدونم وقتی موشک به ساختمون خورد چند نفر داخلش بودن؛ اولش فکر میکردم فقط منم که زیر آوارم. ولی کمکم، صداهایی میاومد که نشون میداد تنها نیستم. نمیدونم بار چندم که محمد رو صدا زدم، یه صدای ضعیفی از دور شنیدم که ناله کرد. نمیدونم با چقدر فاصله؛ ولی میدونم از پایین پاهام بود، سمت چپ. صدای یه زن بود؛ شایدم یه دختر. حتما تازه بههوش اومده بود. بلندتر گفتم: الله اکبر و لله الحمد!
دوباره صدای ناله اومد و نالهش بلندتر شد. من هم با همه رمقی که توی اون گرد و خاک داشتم، داد زدم: کی اونجاست؟
صدای ناله یه زن جوون بود که داد زد: آاااخ! کمک!
انگار وسط ناله کردن داشت گریه میکرد. گفتم: حالت خوبه؟
دوباره جیغ زد: نه...! کمکم کن...
صداش آشنا بود. نفسش بین هر جیغی که میزد میبرید.
-کجایی؟
-نمیدونم.
خودمم میدونستم سوال احمقانهای پرسیدم. زیر آوار که آدم نمیدونه کجاست؛ فقط میدونه زیر آواره! گفتم: زخمی شدی؟
هقهق گریه میکرد. بین نالههاش گفت: نمیدونم... شاید... درد... دارم... کمکم کن...
یه نگاه به پاهای بیحسم زیر آوار کردم و یه نگاه به میلگردی که دست من و سر دخترمو بهم دوخته بود. گفتم: نمیتونم بیام. منم مثل تو گیر کردم.
ضجه زد: کی میان کمکمون؟
بغضمو قورت دادم. بیست و چهار ساعت شده بود. شب بود و هیچکس نیومده بود. احتمالا ما وسط آوار بودیم؛ جایی که طول میکشید دست امدادگرها بهمون برسه. شایدم تعداد ما آدمای زیر آوار، از امدادگرها خیلی بیشتر بود. گفتم: نمیدونم... خیلی زود...
زن دوباره جیغ زد: من باردارم!
و بازم صدای گریهش زیر آوار پیچید و مثل پتک خورد تو فرق سر من. همسایه واحد بالایی بود، اسمش چی بود... فکر کنم حنین... آره، حنین بود. گفتم: دردت بخاطر همینه؟
-فکر کنم... آره... آاااخ...
-حنین گوش کن... منم. منو میشناسی؟ همسایه پایینی.
چند لحظه نالهش قطع شد. داشت فکر میکرد حتما. گفت: آااا... آره... خانم دکتر؟
-آره آره. نگران نباش عزیزم. این دردها طبیعیه، یکم تحمل کن. انشاءالله با بچهت زنده از اینجا میری بیرون. باشه؟
البته من به درستی حرفم مطمئن نبودم؛ اما حنین بین نالههاش یه «باشه»ی شکسته گفت. تا جایی که میدونستم، زایمان اولش بود و ماههای آخرش. پرسیدم: گوش کن حنین، برام بگو جایی که هستی چطوریه؟ گیر افتادی؟
نفسنفس میزد.
-آره... یه چیزی افتاده روی سینهم. نمیتونم تکون بخورم. خیلی سنگینه!
کلمه آخریو با جیغ گفت. گفتم: دست و پات رو حس میکنی؟ میتونی تکونشون بدی؟
بازم یکم صبر کرد و بعد گفت: آ... آره...
توی دلم خدا رو شکر کردم.
-این خیلی خوبه حنین. فکر کنم آسیب جدی ندیدی. چیزی نگفت. گفتم: خب، خونریزی داری؟
-ن... نمیدونم... فکر کنم آره...
-یعنی داره به دنیا میاد؟
دوباره صدای گریهش اوج گرفت.
-فکر کنم... خانم دکتر کمکم کن.
دوست داشتم بهش بگم دکتر بودنم اینجا به هیچ دردی نمیخوره؛ من به هیچکدوم از بچههای خودمم نتونستم کمک کنم. گفتم: من نمیتونم بیام پیشت. ولی میتونم راهنماییت کنم، باشه؟ تو هم باید سعی کنی آروم باشی. میدونم سخته.
-ب... باشه!
-خیلی خب، حالا نفس عمیق بکش. فقط نفس عمیق بکش.
البته، وقتی اینو گفتم، نمیدونستم چقدر هوا برای نفس کشیدن مونده. گفتم: برام دقیقا بگو چه حالی داری. حرکت جنین رو حس میکنی؟
-آره... میخواد... بیاد... بیرون...
-خیلی عالیه که تو و بچهت جون سالم به در بردین. نگران نباش، خب؟ این یه اتفاق طبیعیه. همه خانمها تجربهش میکنن. مشکلی نیست.
زیر لب گفتم: همه تجربهش میکنن. مثل خودم، دو هفته پیش.
حنین نالید: مطمئنی؟
-آره عزیزم.
مطمئن نبودم. همه خانمها تجربه زایمان زیر آوار یا زیر بمبارون رو ندارن. این تجربه مال ماست، ما خانمهای توی غزه.
ادامه دارد...
⛔️کپی در هر صورت مورد رضایت نویسنده نیست⛔️
#غزه #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi