ولی میشه به مناسبت این عید عزیز، انتشار #دایره رو شروع کنیم، یعنی درگیر همین بودم که دایره برای انتشار آماده بشه.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ۶۹
سرعت عقربههای ساعت سرسامآور بود و انقدر با مغزم کلنجار رفته بودم که دنیا داشت دور سرم میچرخید. کمیل و حسام رفته بودند دنبال کاغذبازیها و گزارشهای مربوط به این چند روز و من، خیره به تخته سفید وسط اتاق، دنبال نقطهی شروع دایره میگشتم.
همهچیز درهم شده بود؛ نشانهگیریِ نسبتاً حرفهایِ آن نفوذی، حال ناپایدار هانیه، زن و بچهی فلجش... تمرکز کردن روی یک رشته از کلافِ درهم افکارم سخت بود. مغزم تمایل شدیدی داشت که انبوه دادهها را از روی میز کارش کنار بزند و فقط به قاب عکس هانیه نگاه کند؛ آخر هم همین کار را کرد.
ذهنم پر شد از آخرین شبی که با هانیه توی پارک قدم زدم. حال و هوایش مثل یک ماده مخدر، تمام مغزم را گرفته بود. سعی کردم تکتک رفتارهایش و حرفهایش را به یاد بیاورم. قهر کوتاه مدتش را و خندههای شیرینش را موقع شام. این که به شانهام تکیه داد، سادگیاش وقتی که به دسته کلیدِ میان انگشتانش امید بسته بود، و ترسی که ته چشمانش بود.
او آن روز صبح کابوس دیده بود و من رد پای کابوس را ته چهرهاش میدیدم. سعی داشت پنهانش کند؛ ولی کمی از آن بیرون میزد؛ وقتی که درباره قطع شدن برق هیئت دانشگاه اصفهان گفت. صدایش را توی سرم شنیدم.
-زینب میگفت پریشب توی هیئتشون برق رفته. میگفت همهجا برق داشت جز قسمت مصلی که توش مراسم بود. برق اضطراری هم کار نکرده.
و ناگاه تمام سرم از این جمله پر شد. همراهم را برداشتم و شماره خواهرم را گرفتم؛ بدون این که حواسم به این باشد که الان بعد از ظهر است و ممکن است خواب باشند. هرچه بوق خورد، جواب نداد. دوباره گرفتمش. این بار چند قرن گذشت، نمیدانم بوق چندم بود که برداشت و رگبار سوالاتش با صدای بلند و جیغمانندی بر سرم باریدن گرفت.
-سلام. هانیه چیزیش شده؟ خوبه؟ به هوش اومده؟ چرا بهم زنگ نزدی؟ الان کجاست؟ هنوز بیمارستانه؟
پس زینب هم میدانست؛ نمیدانم چطور. به هرحال او و هانیه قبل از ازدواج ما با هم دوست بودند. میان سوالاتش پریدم.
-علیک سلام. صبر کن یه دقیقه...
سکوت کرد. گفتم: کجایی؟ میتونی صحبت کنی؟
-دستم بند ناهار بود. بگو. هانیه چیزیش شده؟
نزدیک بود بغضش بترکد. گفتم: نه، حالش خوبه، یعنی تغییری نکرده. یه کار دیگه داشتم.
-چی؟
-تو هنوزم خادم هیئت یادگاران توی دانشگاهی؟
-آره چطور؟
-شب سوم برق قطع شده بود؟
چند لحظه فکر کرد.
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ۷۰
چند لحظه فکر کرد.
-اوممم... آره آره. چطور؟
-یادت هست کی قطع شد؟ همه منطقه قطع شد یا فقط هیئت؟
-درست یادم نیست، ولی فکر کنم نیم ساعتی قطع بود. فقط هم توی مصلی بود، بقیه منطقه و حتی خود دانشگاه برق داشتن.
-نمیدونی علتش چی بود؟
-نه. معلوم نشد. برق اضطراری هم نبود.
از جا برخاستم و کلید موتور را برداشتم.
-باشه، دستت درد نکنه. سلام برسون.
-چی شده؟ چرا پرسیـ...
قطع کردم. وقت نداشتم جوابش را بدهم. سوار موتور شدم و راه افتادم به سوی دانشگاه اصفهان.
نزدیک غروب بود که به دانشگاه رسیدم. شب تاسوعا بود و کمیل هیچ کاری جز هشدار به هیئتها نکرده بود. وقتی قدم به دانشگاه گذاشتم، قلبم دیوانهوار تپیدن گرفت. انگار در ابتدای دایره بودم و هانیه من را به اینجا کشانده بود. داشتم سر جان صدها نفر قمار میکردم. حس ششم همیشه درست نمیگوید و اگر این بار هم اشتباه میگفت، نمیدانستم چند نفر پای این اشتباه میمردند؛ ولی باز هم هرچه بود بهتر از نشستن و نگاه کردن بود.
به نگهبانی دانشگاه رسیدم و سراغ تاسیسات را گرفتم. حکم نداشتم و امیدوار بودم نگهبان آن شیفت، آدم سختگیری نباشد که نبود. چندتا تلفن کرد و گفت صبر کنم تا مسئول تاسیسات مصلی از راه برسد.
مصلی الغدیر دانشگاه اصفهان، کمی بالاتر از در شمالی دانشگاه بود. مصلی و محوطه باز اطرافش را برای برگزاری مراسم عزاداری هیئت یادگاران امام آماده کرده بودند؛ پرده و بنر زده بودند و خادمان هیئت هم کمابیش دور و برش رفت و آمد داشتند.
مسیر کوتاه و سربالایی تا مصلی را پیاده رفتم و قبل از این که خادمان جلوی ورودم را بگیرند، مسئول تاسیسات رسید. پرسیدم: تاسیسات برق مصلی کجاست؟
-جلوی در اصلی.
این را گفت و اشاره کرد دنبالش بروم. از میان پردهها و داربستهایی که برای عزاداری زده بودند گذشتیم و به در کوچکی کنار ورودی قسمت مردانه رسیدیم. مرد دستش را داخل جیبش کرد و دنبال کلید گشت. پرسیدم: برق شب چندم رفت؟
مرد دستهکلیدی از جیب بیرون کشید و همانطور که میان کلیدها میگشت، چند لحظه فکر کرد. کلیدی را از بقیه کلیدها جدا کرد و گفت: شب سوم بود فکر کنم.
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
24.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صحبتهای استاد فیاضبخش درباره اهمیت و عظمت نیمه شعبان
#اعمال_شب_نیمه_شعبان #نیمه_شعبان
http://eitaa.com/istadegi
🌺 این ولادت بزرگ [ولادت امام زمان(عج)] و این حقیقت عظیم، متعلّق به یک ملت و یک زمان خاص نیست؛ بلکه متعلق به بشرّیت است. این «میثاق اللَّه الّذی أخذه و وکَّده»، میثاق خدا با انسان است. «وعد اللَّه الذی ضمنه»؛ این، وعدهی خداست که تحقّق آن را ضمانت کرده است. همهی انسانهای طول تاریخ، نسبت به این پدیدهی عظیم و شگفتآور، احساس نیاز معنوی و قلبی کردهاند؛ چون تاریخ، از اوّل تا امروز و از امروز تا لحظهی طلوع آن خورشید جهانتاب، با ظلم و بدی و پلیدی آمیخته بوده است. همهی کسانی که از ظلمی رنج بردهاند - چه آنهایی که به خودشان ظلم شده است و رنج بردهاند و چه آنهایی که به ستمکشیِ دیگران نگاه کردهاند و رنج بردهاند - با یاد ولادت این منجیِ عظیم تاریخ و بشر، در دلشان امیدی به وجود میآید.
رهبر حکیم انقلاب،
دیماه ۱۳۷۴
#نیمه_شعبان #میلاد_امام_زمان
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ۷۱
مرد دستهکلیدی از جیب بیرون کشید و همانطور که میان کلیدها میگشت، چند لحظه فکر کرد. کلیدی را از بقیه کلیدها جدا کرد و گفت: شب سوم بود فکر کنم.
-متوجه نشدید علتش چی بوده؟
شانه بالا انداخت. کلید را در قفل در چرخاند و گفت: نه دقیقا، ولی مطمئنم یه خرابکاری بوده.
و در را باز کرد. چراغ اتاق را روشن کرد و گفت: همه برق داشتن جز مصلی. اومدم اینجا رو بررسی کنم و فهمیدم فیوز پریده. این اتفاق وقتی میافته که یه جا اتصالی اتفاق افتاده باشه.
-خب از کجا میگید این خرابکاری بوده؟ شاید اتفاقی بوده.
پشت سرش، چند قدم جلو رفتم. چراغ گوشیام را روشن کردم و روی جعبههای تقسیم برق و کلیدهای آن گرفتم. مرد گفت: نه، من خیلی دنبال منشاء اتصالی گشتم. از اونجایی که برق کل مصلی قطع شده بود، باید اتصالی توی نقطهای افتاده باشه که باعث بشه فیوز کل مصلی بپره. و بعد، متوجه شدم یکی اینو زده به یکی از پریزها.
دست دراز کرد و از بالای یکی از دستگاهها، چیزی را برداشت و نشانم داد. یک دوشاخه بود سیمش را بریده و بعد دو سیم را به هم پیچانده بودند. مرد گفت: اگه اینو بزنی به برق، اتصالی میکنه. خیلی خطرناکه... و مسئله اینه که، هرکس اینو زده، میدونسته باید کجا بزنه که برق کل مصلی بره. اگه جاهای دیگه میزد، فقط برق یه قسمت میرفت؛ ولی اینجا به همه قسمتها متصله. میگیری چی میگم؟
-یعنی نقشه برقکشی اینجا رو داشته؟
-اومده داخل اینجا و اونو دیده. وقتی رسیدم، در باز بود.
-گزارشش ندادین؟
-فقط به حراست گفتم؛ ولی فکر کنم جدی نگرفتن.
-اون شب غیر از این اتفاق خاصی افتاد؟
-نه ولی شنیدم گوشی چند نفر رو دزدیدن.
-شما خودتون حدس میزنین کی این کارو کرده؟
مرد شانه بالا انداخت.
-هرکی بوده کلید داشته، چون قفل نشکسته بود.
قفل خانه ما هم نشکسته بود. در آن تابستان و در آن اتاقِ دم کرده، بدنم یخ کرد.
-کلید اینجا رو غیر از شما دیگه کی داره؟
مرد با یکی از کلیدهای توی دستهکلیدش، چانهاش را خاراند.
-حتما چندنفر از بچههای حراست و تاسیسات کل دانشگاه هم دارن.
دوباره نگاهی به تاسیسات انداختم و گفتم: ممنون.
و خودم را از اتاق کشیدم بیرون؛ او هم پشت سرم آمد. گفتم: اگه میشه، پرس و جو کنید و بهم بگید کلید این اتاق دیگه دست کیاست، بعد به من خبر بدید.
شماره شخصیام را به او دادم و رفت؛ ولی من همانجا، مقابل ورودی مصلی نشستم. سرم را به دیوار تکیه دادم و چشم دوختم به سقف بلندش.
کسی غیر از ما کلید را داشت.
صدای خودم را توی سرم شنیدم؛ که اینبار داشتم از خودم میپرسیدم: کسی غیر از شما کلید داشت؟
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت 72
صدای خودم را توی سرم شنیدم؛ که اینبار داشتم از خودم میپرسیدم: کسی غیر از شما کلید داشت؟
کلید خانه ما را فقط والدین خودم و والدین هانیه داشتند و گفته بودم تحت هیچ شرایطی، بدون هماهنگی خودم آن را به کسی ندهند. به هانیه هم گفته بودم اگر کلیدش را گم کرد، حتما به من خبر بدهد تا قفل را عوض کنیم. هانیه هم هیچوقت حرفی از گم شدن کلید نزده بود و مطمئنم اهمیت موضوع را میدانست؛ پس اگر چنین اتفاقی میافتاد حتما به من میگفت. با توجه به همه اینها، کلید خانه من نمیتواند دست غریبه باشد.
میان دودوتا چهارتای مغزم، تلفن همراهم در جیبم لرزید. حسام بود.
-الو حسام.
-معلوم هست کجایی حسین؟
کمی طول کشید تا ذهنم را روی سوالش متمرکز کنم و یادم بیفتد به کسی نگفته بودم کجا هستم. چشمانم را بستم و سعی کردم کلمات را شمرده تحویلش بدهم.
-من... دانشگاه اصفهانم.
حسام چند لحظه مکث کرد.
-اونجا برای چی؟
دلایلم را سبک سنگین کردم. به نظر خودم آمدن به اینجا خیلی منطقی بود؛ ولی مطمئن نبودم حسام و کمیل هم همینطور فکر کنند. گفتم: فکر کردم شاید... اینجا نقطه شروع باشه.
-صبر کن... صبر کن... گوشیو میدم به کمیل.
بعد از چند لحظه، صدای کمیل را شنیدم.
-الو حسین! دانشگاه رفتی چکار؟
-یادم افتاد اینجا برق قطع شده بود. فکر کردم شاید خرابکاری بوده باشه.
انتظار داشتم کمیل بگوید خاک بر سر متوهمت یا همچین چیزی؛ ولی نگفت. فقط گفت: باشه... صبر کن، من الان میام.
حتما کمیل هم چیز دیگری فهمیده بود و این کورسوی امیدی بود به این معنی که راه اشتباه نیامدهام. بدون حرف دیگری تماس را قطع کرد و باز هم من ماندم و پرسشی که توی سرم دور میزد: کلید خانهام چطور دست غریبه افتاده بود؟
کمی با مغزم کلنجار رفتم تا پازلهای دیگری در ذهنم چیده شد: رمضان امسال رفته بودیم مشهد؛ همراه خانواده هانیه. قرار بود ده روز آنجا باشیم که روزههامان را هم بگیریم. پدرم هر روز به خانه سر میزد و گلدانها را آب میداد؛ ولی روزهای آخر، مسافرتی برایشان پیش آمد. خودم به پدرم گفتم کلید خانه را بدهد به حسام تا به گلدانها آب بدهد.
نفسم تنگ شد و سرم گیج رفت. نمیتوانستم باور کنم دست حسام و آن عوضیِ خانهخرابکن توی یک کاسه است. حسام چنین آدمی نبود. حسام آدم مومنی بود؛ حداقل تا جایی که من میدانستم. آدمی نبود که به این راحتی دلش راضی شود به خیانت.
به خودم نهیب زدم که من هیچوقت درون حسام را ندیدهام.
درست است که همکار خوبی بود، درست است که همیشه مکمل من بود، درست است که یادم نمیآید گیر و گوری توی اعتقاداتش دیده باشم، ولی این را هم یادم نمیآید که هیچوقت با هم درد دل کرده باشیم. اگر هم حرفی از مشکلاتش زده باشد، در حد چند جمله بوده. در حدی که من فقط سر تکان بدهم و آهی از سر تاسف بکشم. متاسفانه ما مردها آنطور که باید بلد نیستیم از هم حرف بکشیم و پای درد هم بنشینیم و به درون هم راه پیدا کنیم. الان هم نمیدانم درون حسام چه میگذرد. تنها حدسِ پیش رویم، این است که حسام مردی ست با بدهی سنگین مهریه؛ مردی محتاج پول، پول زیاد.
و این باز هم با آنچه از حسام میشناسم جور درنمیآید. حسام آدمی نبود که با مزدوری برای بیگانه پول دربیاورد. یعنی من اینطور نشناخته بودمش.
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi