eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
765 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
عبدالرضا هلالیomo-l-momenin.mp3
زمان: حجم: 2.2M
🥀✨ خرج حسینی شدنِ ماها رو خدیجه داد..‌.🥲 🎤 عبدالرضا هلالی سلام‌الله‌علیها تسلیت باد. http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🥀✨ خرج حسینی شدنِ ماها رو خدیجه داد..‌.🥲 🎤 عبدالرضا هلالی #وفات_حضرت_خدیجه سلام‌الله‌علیها تسلی
یه توصیه دوستانه بر اساس تجربه: حضرت خدیجه، مادر حضرت مادرن؛ اگه کارتون گره خورد، ازشون بخواید براتون مادری کنن، خوب بلدن مادری کنن...🥲
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
32.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عظمت حضرت خدیجه سلام الله علیها نکات بسیار مهم و ناب و ناشنیده از حضرت خدیجه. پاسخ به برخی شبهات و شایعات درباره حضرت خدیجه حجت‌الاسلام کاشانی قرآن امروز هدیه به حضرت خدیجه سلام الله علیها؛ به امید این که ما هم از دوستان این بانو بشیم و مورد عنایت حضرت رسول اکرم صلوات الله علیه قرار بگیریم 🥲
ولی هرچی به این فکر می‌کنم که توی فضای فوق‌العاده مردسالار و وحشی جزیرةالعرب که اصلا زن رو آدم نمی‌دونستن، یه دختر جوان به تنهایی تونسته یه تجارت مستقل داشته باشه و یه ثروت به این بزرگی رو با تلاش خودش به دست بیاره، و کتب دینی اهل کتاب رو هم بخونه، و یه ذره هم دامنش آلوده نشده و در کمال عفاف بوده، و خیریه به اون بزرگی داشته، و همسرش رو هم خودش مستقلا انتخاب کرده، فقط می‌تونم بگم الله اکبر...! خب معلومه که فقط چنین بانویی می‌تونه مادر حضرت زهرا علیهاالسلام باشه! پ.ن: این چیزایی که درباره «دختر قوی و مستقل» به ما گفتن، دربرابر حضرت خدیجه اصلا هیچی نیست!😏
قوانین و معادلات عالم خیلی با چیزی که ما تصور می‌کنیم فرق داره. توی سوره انفال و توبه، خدا خیلی از قوانین عالم رو به ما نشون داده و یادآوری کرده که ما چقدر دچار خطای محاسباتی هستیم. مثلا، پول و تعداد نفرات و تجهیزات جنگی نیست که باعث پیروزی میشه. عامل پیروزی، ایمان و صبر و نصرت خداست.
جبهه حق دربرابر جبهه باطل این شکلیه، عاقبت اعضای جبهه هم مشخصه و انتخاب با ماست که جزو کدوم باشیم. آیه ۷۱ سوره توبه، به تنهایی پاسخ همه کسانی هست که به نام دین، زن رو از ساحت اجتماع حذف می‌کنند و نقش اجتماعی زن رو نادیده می‌گیرند. اینطور که از متن آیه برداشت کردم، در حوزه اجتماعی زن و مرد برابر هستند و به یک اندازه نقش دارند: امر به معروف و نهی از منکر، اقامه نماز، پرداخت زکات و اطاعت از رسول خدا.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
به نظرتون اگه بجای «سرتیفیکیت» بگن «گواهینامه»، زبونشون کهیر میزنه؟😕
یکی از اعضای تشکلی که این پوستر رو زده بودن، پیام دادن و از این انتقاد تشکر کردن و گفتن از این به بعد بیشتر از واژگان فارسی استفاده می‌کنند. دستشون درد نکنه🌷
چند وقت پیش دیدم یکی از این بلاگرهای مذهبی‌ای که دوره‌های کسب و کارش رو می‌فروشه، برای تبلیغ دوره‌هاش از حضرت خدیجه و ثروتشون صحبت می‌کرد و خلاصه کلی تعریف پول در آوردن و این که چقدر پول خوبه و لازمه حرف می‌زد... کاری ندارم به این که اشتباهه که ما حضرت خدیجه و کلا حضرات اهل‌بیت علیهم السلام رو وسیله کنیم برای تبلیغ دوره‌هامون و درآمد خودمون؛ ولی یادتون باشه پول حضرت خدیجه نبود که به درد اسلام خورد؛ بلکه ایمان حضرت بود. اگه حضرت پول داشتن ولی ایمان نداشتن، قطعا این پول خرج اسلام نمی‌شد. حرفم این نیست که پول و پول درآوردن بده. نخیر، پول درآوردن خیلی هم خوبه، توی دین هم توصیه شده و اتفاقا افرادی که سربار دیگرانن و بیکارن خیلی سرزنش شدن. اصلا آدم برای رفع نیازهای اولیه‌ش به پول نیاز داره. خب؟ ولی حرف من اینه که به قول حضرت آقا، پول و مقامات دنیوی حقیرتر از اونن که هدف انسان باشن. هدف حضرت خدیجه پول نبود؛ هدف ایشون خدا بود، رضایت الهی بود. توی این مسیر به هر شکلی که تونستن تلاش کردن و مهم‌ترین شکل این تلاش با توجه به شرایط حضرت خدیجه، صرف درآمدشون در راه خدا بود. برای هرکس این تلاش می‌تونه شکل‌های دیگه‌ای داشته باشه. برای یه نفر درس خوندن، برای یه نفر مایه گذاشتن از آبرو، برای یه نفر کار نظامی... مهم اینه که وسیله رو تبدیل به هدف نکنیم. پول وسیله خوبیه، ولی هدف نیست! ضمن اینکه، یادتون باشه هر پولی صلاحیت اینو نداره که تو راه خدا خرج بشه! پولی تو راه خدا خرج می‌شه که حلال باشه، حاصل زحمت باشه، پاک باشه؛ مثل پول حضرت خدیجه سلام الله علیها...
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت 78 از جا پریدم و پیروِ غریزه، سریع دست به سلاح شدم. حسام مقابلم ایستاده بود. سلاح را پایین آوردم و گفتم: کی اومدی؟ -همین الان. چی شده؟ چرا نشستی؟ دور و برم را نگاه کردم. کسی نبود، ولی صدای سخنرانِ مراسم از داخل می‌آمد. پشت مصلی خانم‌ها رفت و آمد می‌کردند؛ ولی اینجایی که ما بودیم، نزدیک پارک مطالعه خواهران، هیچ‌کس نبود و درهم‌تنیدگی درختان، فضا را وهم‌آلود کرده بود. گفتم: از بیمارستان زنگ زدن. حالا که به حسام شک داشتم، ترجیح می‌دادم هرچه کم‌تر به او اطلاعات بدهم و فعلا درباره کشف جدیدم حرف نزنم. حسام داشت با دقت صورتم را نگاه می‌کرد، انگار بازجو بود. یا انگار من جسد بودم و می‌خواست بفهمد کی مُرده‌ام. از این نگاه خوشم نیامد و خودم هم با همان دقت صورتش را کاویدم. هیچ‌کدام چیزی نفهمیدیم. حسام گفت: اینجا دنبال چی می‌گردی؟ سوالش را بی‌پاسخ گذاشتم. -تو چرا دنبالم اومدی؟ -کارت داشتم. می‌خواستم یه چیزی رو بهت بگم. نگاهش کردم و منتظر شدم حرف بزند. حسام نشست کنارم و من ناخودآگاه، طوری که نفهمد، خودم را جمع کردم. گفتم: کمیل کجاست؟ -داخله. نمی‌دونم داره چکار می‌کنه. گفت اون زنه رو بازجویی کرده، ولی حرف بیشتری نزد. گفت بیام تو رو پیدا کنم. -خب، همینو می‌خواستی بگی؟ نمی‌خواستم به حسام بگویم که اینجا آمده‌ام تا آن عوضی را پیدا کنم. حسام گفت: نه، یه چیز دیگه ست... درباره کمیله. شاخک‌هایم تیز شدند. حسام یک نفس عمیق کشید. سختش بود حرف بزند. -ببین... می‌دونم حرفم... خیلی مسخره و سنگینه... ولی کمیل مشکوکه... دوباره انگار از بدنم برق رد شد. کی به کی می‌گوید مشکوک! گفتم: چطور؟ -اون ناشناس هربار می‌فهمه تو کجایی. انگار دنبالته. فکر می‌کنی از کجا می‌فهمه؟ باز هم فقط نگاهش کردم. تا اینجا، حسام هم به اندازه کمیل مشکوک بود. گفتم: خب؟ -فکر نمی‌کنی یکی از خودمون بهش خبر می‌رسونه؟ -چرا، به ذهنم رسید. تو فکر می‌کنی اون کمیله؟ حسام سرش را تکان داد. -یادته می‌گفتی زنه رو نذاریم توی بیمارستان بمونه، ولی کمیل مخالف بود؟ کمیل بود که گذاشت زنه رو توی بیمارستان نگه داریم و بهش سوءقصد شد. بخش دیگری از ساختمان اعتماد در ذهنم فرو ریخت. آن موقع اصلا به این فکر نکرده بودم. کمیل سرتیم بود و برای کارش دلایل خودش را داشت. گفتم: فقط بر اساس همین معتقدی کمیل نفوذیه؟ حسام نگاهی به دور و برش انداخت و بعد دوباره به چشمان من خیره شد. -یکم بعد از این که به کمیل گفتی اینجایی، اون ناشناس هم فهمید تو دانشگاه اصفهانی. ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi