☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
به نظرتون اگه بجای «سرتیفیکیت» بگن «گواهینامه»، زبونشون کهیر میزنه؟😕
یکی از اعضای تشکلی که این پوستر رو زده بودن، پیام دادن و از این انتقاد تشکر کردن و گفتن از این به بعد بیشتر از واژگان فارسی استفاده میکنند.
دستشون درد نکنه🌷
چند وقت پیش دیدم یکی از این بلاگرهای مذهبیای که دورههای کسب و کارش رو میفروشه، برای تبلیغ دورههاش از حضرت خدیجه و ثروتشون صحبت میکرد و خلاصه کلی تعریف پول در آوردن و این که چقدر پول خوبه و لازمه حرف میزد...
کاری ندارم به این که اشتباهه که ما حضرت خدیجه و کلا حضرات اهلبیت علیهم السلام رو وسیله کنیم برای تبلیغ دورههامون و درآمد خودمون؛
ولی یادتون باشه پول حضرت خدیجه نبود که به درد اسلام خورد؛ بلکه ایمان حضرت بود.
اگه حضرت پول داشتن ولی ایمان نداشتن، قطعا این پول خرج اسلام نمیشد.
حرفم این نیست که پول و پول درآوردن بده.
نخیر، پول درآوردن خیلی هم خوبه، توی دین هم توصیه شده و اتفاقا افرادی که سربار دیگرانن و بیکارن خیلی سرزنش شدن.
اصلا آدم برای رفع نیازهای اولیهش به پول نیاز داره. خب؟
ولی حرف من اینه که به قول حضرت آقا، پول و مقامات دنیوی حقیرتر از اونن که هدف انسان باشن.
هدف حضرت خدیجه پول نبود؛ هدف ایشون خدا بود، رضایت الهی بود. توی این مسیر به هر شکلی که تونستن تلاش کردن و مهمترین شکل این تلاش با توجه به شرایط حضرت خدیجه، صرف درآمدشون در راه خدا بود.
برای هرکس این تلاش میتونه شکلهای دیگهای داشته باشه. برای یه نفر درس خوندن، برای یه نفر مایه گذاشتن از آبرو، برای یه نفر کار نظامی...
مهم اینه که وسیله رو تبدیل به هدف نکنیم.
پول وسیله خوبیه، ولی هدف نیست!
ضمن اینکه، یادتون باشه هر پولی صلاحیت اینو نداره که تو راه خدا خرج بشه!
پولی تو راه خدا خرج میشه که حلال باشه، حاصل زحمت باشه، پاک باشه؛
مثل پول حضرت خدیجه سلام الله علیها...
#حضرت_خدیجه
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت 78
از جا پریدم و پیروِ غریزه، سریع دست به سلاح شدم. حسام مقابلم ایستاده بود. سلاح را پایین آوردم و گفتم: کی اومدی؟
-همین الان. چی شده؟ چرا نشستی؟
دور و برم را نگاه کردم. کسی نبود، ولی صدای سخنرانِ مراسم از داخل میآمد. پشت مصلی خانمها رفت و آمد میکردند؛ ولی اینجایی که ما بودیم، نزدیک پارک مطالعه خواهران، هیچکس نبود و درهمتنیدگی درختان، فضا را وهمآلود کرده بود. گفتم: از بیمارستان زنگ زدن.
حالا که به حسام شک داشتم، ترجیح میدادم هرچه کمتر به او اطلاعات بدهم و فعلا درباره کشف جدیدم حرف نزنم. حسام داشت با دقت صورتم را نگاه میکرد، انگار بازجو بود. یا انگار من جسد بودم و میخواست بفهمد کی مُردهام. از این نگاه خوشم نیامد و خودم هم با همان دقت صورتش را کاویدم. هیچکدام چیزی نفهمیدیم.
حسام گفت: اینجا دنبال چی میگردی؟
سوالش را بیپاسخ گذاشتم.
-تو چرا دنبالم اومدی؟
-کارت داشتم. میخواستم یه چیزی رو بهت بگم.
نگاهش کردم و منتظر شدم حرف بزند. حسام نشست کنارم و من ناخودآگاه، طوری که نفهمد، خودم را جمع کردم. گفتم: کمیل کجاست؟
-داخله. نمیدونم داره چکار میکنه. گفت اون زنه رو بازجویی کرده، ولی حرف بیشتری نزد. گفت بیام تو رو پیدا کنم.
-خب، همینو میخواستی بگی؟
نمیخواستم به حسام بگویم که اینجا آمدهام تا آن عوضی را پیدا کنم. حسام گفت: نه، یه چیز دیگه ست... درباره کمیله.
شاخکهایم تیز شدند. حسام یک نفس عمیق کشید. سختش بود حرف بزند.
-ببین... میدونم حرفم... خیلی مسخره و سنگینه... ولی کمیل مشکوکه...
دوباره انگار از بدنم برق رد شد. کی به کی میگوید مشکوک! گفتم: چطور؟
-اون ناشناس هربار میفهمه تو کجایی. انگار دنبالته. فکر میکنی از کجا میفهمه؟
باز هم فقط نگاهش کردم. تا اینجا، حسام هم به اندازه کمیل مشکوک بود. گفتم: خب؟
-فکر نمیکنی یکی از خودمون بهش خبر میرسونه؟
-چرا، به ذهنم رسید. تو فکر میکنی اون کمیله؟
حسام سرش را تکان داد.
-یادته میگفتی زنه رو نذاریم توی بیمارستان بمونه، ولی کمیل مخالف بود؟ کمیل بود که گذاشت زنه رو توی بیمارستان نگه داریم و بهش سوءقصد شد.
بخش دیگری از ساختمان اعتماد در ذهنم فرو ریخت. آن موقع اصلا به این فکر نکرده بودم. کمیل سرتیم بود و برای کارش دلایل خودش را داشت. گفتم: فقط بر اساس همین معتقدی کمیل نفوذیه؟
حسام نگاهی به دور و برش انداخت و بعد دوباره به چشمان من خیره شد.
-یکم بعد از این که به کمیل گفتی اینجایی، اون ناشناس هم فهمید تو دانشگاه اصفهانی.
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
الان خانواده داشتن سریال تنهایی لیلا رو میدیدن،
یادم افتاد حامد عنقا کلا عادت داره اول زندگی، یکی از زوجین رو بکشه و گند بزنه به آشیانه دوتا کفتر عاشق 😐
بعد شما میگید من سنگدلم🙄😑
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت 78
حسام نگاهی به دور و برش انداخت و بعد دوباره به چشمان من خیره شد.
-یکم بعد از این که به کمیل گفتی اینجایی، اون ناشناس هم فهمید تو دانشگاه اصفهانی.
انگار آب سرد روی سرم ریختند. چقدر احمق بودم من. با دقت حسام را نگاه کردم، دستانش را. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: تو از کجا فهمیدی؟
حسام اخم کرد: چی؟
کمی از حسام فاصله گرفتم.
-تو از کجا فهمیدی که یکم بعدش اون عوضی فهمید من کجام؟
رنگ حسام پرید. در کمتر از چند صدم ثانیه، هردو از روی جدول برخاستیم و حسام زودتر از من دست به سلاح برد. لوله سلاح کمری حسام مقابل صورتم بود و من به این فکر میکردم که حسام انقدر فرز است که سریع دست به سلاح ببرد و یک نفر را با یک گلوله توی سرش بکشد.
ناچار، دستانم را بالا گرفتم و ایستادم. انگار نقاب از صورتش افتاده بود و حالا دیگر نمیشناختمش. کمیل گفته بود باهوشترین آدمها هم یک جایی اشتباه میکنند و حسام اشتباه کرده بود.
-خب، حالا میخوای چکار کنی؟
حسام ساکت بود و بدون این که دستش بلرزد، من را نشانه رفته بود. معلوم است که دستش نمیلرزید. اگر قرار بود دستش بلرزد، باید آن وقت که راه آن تروریست را به خانهام باز کرد میلرزید. او از اول نه امانتدار بود، نه رفیق بود و نه هیچچیز. نمیدانم از اول اینطور بود یا به مرور شد؛ نمیدانم تقصیر من بود یا چیز دیگر. دلم میخواست اینها را از او بپرسم؛ ولی قبلش باید زنده میماندم.
حسام در کمال خونسردی، سلاح را به طرفم گرفته بود؛ ولی مطمئن نبودم که برای بعد از این برنامهای داشته باشد. دستش پیش من رو شده بود و باید از شر من خلاص میشد؛ ولی حسام احمق نبود که با کشتن من، خودش را برای همیشه به مهره سوخته تبدیل کند. اگر همان لحظه و با سلاح سازمانیاش من را میکشت، دستش زود رو میشد. اگر قرار بود من را بکشد هم باید برنامه بهتری میچید.
-خب، حالا میخوای چکار کنی؟ میدونی که نمیتونی منو بکشی.
حسام سکوت کرد. درست است که گیجی و سردرگمی را پشت چهره خونسردش پنهان کرده بود؛ ولی من امیدوار بودم که این خونسردی فقط یک نقاب باشد. لوله سلاح را کمی تکان داد و گفت: دستاتو بذار روی سرت و برو سمت پارک مطالعه.
پارک مطالعه خواهران، سمت چپم بالای مصلی بود. جایی محصور میان شمشادها و پر از درخت. بهترین جا برای سربهنیست کردن یک آدم. ولی به هرحال، سلاح دست حسام بود و در نتیجه حق هم با او بود!
دست روی سر گذاشتم و آرام و از پهلو به سمت پارک مطالعه رفتم. حسام مقابلم طوری زاویهاش را تغییر داد که مجبور شوم عقبعقب راه بروم و خودش همچنان با همان چهره بیحالت، سلاح را به سمتم گرفته بود و پیش میآمد. اعصابم از این که نمیتوانستم بفهمم چی توی سرش میگذرد بهم ریخته بود.
-نمیخوای بگی برنامهت چیه؟
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi