هدایت شده از 🌿 فروشگاه اریحا🌿
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سفارشهاتون دارن میان که همسفر اربعینتون بشن...🥲✨
#اربعین
🔸 #لشگر_فرشتگان 🔸
🌷 خبرنگار شهیده فرشته باقری🌷
🔸تولد: ۱۶ آذرماه ۱۳۷۶، تهران، استان تهران
🔸شهادت: ۲۳ خردادماه ۱۴۰۴، تهران، استان تهران
🥀در حمله رژیم صهیونسیتی، به همراه پدرش سرلشکر محمد باقری و مادرش بانو اشرف افشردی به شهادت رسید.
فارغالتحصیل رشته ارتباطات از دانشگاه علامه طباطبایی بود و فعالیت رسانهای خود را از سال ۱۳۹۸ در خبرگزاری دفاعمقدس آغاز کرد. او با هوش و ذکاوتی سرشار، برگرفته از پیشینه خانوادگیاش و با غیرت و تلاشی مثالزدنی پلههای ترقی را طی کرد و در حوزه ترویج فرهنگ ناب ایثار و شهادت تأثیرگذار ظاهر شد.
خبرنگاری را دوست داشت، حوزهاش در سرویس ایثار و شهادت را هم همینطور، بارها گفته بود دلش میخواهد مثل عمویش غلامحسین افشردی دیگر باشد، در قامت خبرنگار. بارها در موقعیتهای مختلف مثل دیدار فعالان دفاع مقدس با رهبر انقلاب میتوانست خودش را از همکارانش جدا کند، اما هیچ وقت نه در حرف و نه در عمل خود را جدای از همکارانش نکرد.
#روز_خبرنگار #مرگ_بر_اسرائیل
بیشتر بخوانید:
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔸 #لشگر_فرشتگان 🔸 🌷 خبرنگار شهیده فرشته باقری🌷 🔸تولد: ۱۶ آذرماه ۱۳۷۶، تهران، استان تهران 🔸شهادت: ۲
🔸 #لشگر_فرشتگان 🔸
🌷 خبرنگار شهیده فرشته باقری🌷
🔸تولد: ۱۶ آذرماه ۱۳۷۶، تهران، استان تهران
🔸شهادت: ۲۳ خردادماه ۱۴۰۴، تهران، استان تهران
اولین باری که پایش را به معراج شهدای خیابان بهشت گذاشت مراسم وداع یک شهید بود، در چشمهایش پیدا بود نمکگیر آنجا شده. بعدها چه به خاطر مأموریتها و چه علاقه شخصی زیاد به معراج شهدا رفت و آمد داشت، بارها بدون اینکه از او خواسته شود، برای تهیه گزارش از برنامهها به معراج شهدا رفت.
همکارانش میگویند:
"اوایل نمیدانستیم دختر سرلشکر باقری است، چون خودش تمایلی به افشای این موضوع نداشت و نمیخواست شغل او به پدرش منتسب شود. فرشته آقازادهای مظلوم و سادهزیست بود که حتی با مترو تردد میکرد. با وجود اینکه دختر یک آقازاده بود، هرگز از رانت خانوادگیاش استفاده نکرد. تحصیلکرده روزنامهنگاری بود و به اصول حرفهای پایبند. یکبار برای مصاحبه با یک مسئول، به او وقت نمیدادند. به شوخی گفتم: «به او بگو دختر سرلشکر باقری هستی، مطمئناً فوری برای مصاحبه حاضر میشود.» اما با قاطعیت پاسخ داد: «حتی اگر شبانهروز پشت در اتاقش منتظر بمانم، این حرف را نمیزنم.» درحالیکه برخی برای تسهیل کارشان از چنین ارتباطاتی استفاده میکنند، او حتی یکبار هم این کار را نکرد.
خبرنگاری پویا و پرتلاش بود. درحالیکه اغلب خبرنگاران بهدلیل سختیهای کار، از انجام گزارشهای فوری و میدانی اجتناب میکردند، او همیشه داوطلب اینگونه مأموریتها بود، بدون هیچ شکایتی. بهویژه اصرار داشت در پوشش خبری تشییع پیکر شهدا حضور داشته باشد. یکبار در معراجالشهدا به من گفت: «کاش روزی مثل عمویم شهید شوم.» در آن لحظه تعجب کردم و گفتم: «در این شرایط صلح، چه شهادتی؟» همانجا جواب داد: «تمام کتابها و دستنوشتههای عمویم را خواندهام. خاطرات شهدای دیگر را هم مطالعه کردهام و لحظه به لحظه به شهادت فکر میکنم.» فرشته نهتنها به شهادت فکر میکرد، بلکه به آن باور قلبی داشت. شاید به همین دلیل بود که در میان انبوه مردم، او بود که چنین باعزت در کنار پدر و مادرش به شهادت رسید. فرشته یک دهههفتادی متفاوت بود و قطعاً لیاقت این مقام والا را داشت، هرچند پذیرفتن فقدانش برای ما همکاران دشوار است.
زمان اعلام شهادت سیدحسن نصرالله از همه ما بیشتر متأثر شده بود. حتی اجازه نمیداد خبر را منتشر کنیم و میگفت صبر کنید، شاید تکذیب شود! نمیخواست باور کند و آرزو میکرد به غزه برود تا به مردم مظلوم فلسطین و لبنان کمک کند.
تربیت خانوادگیاش باعث شده بود به بیتالمال بسیار حساس باشد. به ساعت کاری سخت پایبند بود. هرگز از امکانات خبرگزاری برای کارهای شخصی استفاده نمیکرد، تماس تلفنی خصوصی با خط اداره نداشت. ساعت رسمی کار ما تا ۱۶ بود، اما اگر پس از آن مجبور میشد بهدلیل شخصی در دفتر بماند، حتماً ساعت میزد و سپس برمیگشت. وقتی علت را میپرسیدیم، میگفت: «این انتظار برای کار شخصی من است و ربطی بهکار خبرگزاری ندارد، پس نباید بهعنوان اضافهکاری محاسبه شود.»
برخلاف بسیاری از خبرنگاران که نسبت به ورود دیگران به حوزه کاریشان حساسند، او اگر میدید کسی در نشست مربوط به بخش او شرکت کرده، ناراحت نمیشد. یکی دیگر از ویژگیهای بارزش این بود که هیچگاه به دبیر سرویس «نه» نمیگفت. حتی اگر کاری خارج از حوزه مسئولیتش بود، بدون اعتراض آن را میپذیرفت. گاهی با همکارانمان به شوخی میگفتیم: «این دختر واقعاً عجیب است! چطور ممکن است دختر یک سرلشکر باشد و اینگونه بیادعا، ساده و بیآلایش، در یکی از سختترین مشاغل، یعنی خبرنگاری میدانی، فعالیت کند؟» وقتی به شوخی میگفتیم: «تو روزی مدیرعامل خبرگزاری میشوی!» با قاطعیت پاسخ میداد: «هرگز!»
در این ۶ سال، رابطه بسیار صمیمی داشتیم، اما حتی یکبار هم نشنیدم از کسی غیبت کند یا درباره مسئولان اظهارنظر منفی داشته باشد. همیشه میگفت: «بچهها، قضاوت نکنید! ما همهچیز را نمیدانیم. فردایی هست که باید پاسخگوی خدا باشیم.» پیش از این، وقتی او را با دیگر آقازادهها مقایسه میکردیم، تعجبمان بیشتر میشد. اما حالا فهمیدهایم که او دختری فهیم بود و راه درست را انتخاب کرده بود. واقعا تربیت خانوادگی فرشته باید الگو باشد. به پدر و مادرش احترام ویژهای میگذاشت و برای ما الگویی ارزشمند بود. بدون راننده و ماشین شخصی، ساده زندگی میکرد. خانوادهاش باوجود جایگاه بالای پدرش، اجازه ندادند او از مسیر درست خارج شود. امیدوارم ما را حلال کند.
#روز_خبرنگار #مرگ_بر_اسرائیل
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
ساعت ۱۳:۳۱ امروز تمومش کردم. خوب بود ولی من انتظار چیز بهتری داشتم. پیرنگ و درونمایه خوب بود، ولی ق
مال منم تموم شد.
چون مشغول چنتا کتاب دیگه هم بودم دیر به دیر بهش سر میزدم.
ولی امروز دیگه نشستم سرش و خیلی زود تموم شد.
واقعا لذت بردم.
کتاب تمیزی بود.
سیر داستانی منطقی و معقولی داشت
چند بعدی بود و پیام های متعدد در حوزه های متنوع داشت.
برام سوال بود که مگه چی داره که این انتشارات که اهل رمان چاپ کردن نیست، چاپش کرده
که بنظرم تا حد قابل قبولی خوب بود و جواب سوالم رو گرفتم.
برا نوجوان ها خیلی خوبه و دید جدیدی بن جنگ های ایران میده.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
مال منم تموم شد. چون مشغول چنتا کتاب دیگه هم بودم دیر به دیر بهش سر میزدم. ولی امروز دیگه نشستم سرش
اگه کسی این کتاب رو خونده، برامون نظرش رو بگه:
https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
امروز این کتاب رو توی نیمساعت خوندم.
یه داستان کوتاه ولی واقعیه؛ درباره حادثه اوتفای.
توی جنگ بین فرانسه و پروس(قرن هفدهم)، مردم روستای اوتفای فرانسه، سر یه سوءتفاهم خیلی خیلی ساده و احمقانه، یکی از اشرافزادههای روستا رو به شکل فجیعی کتک میزنن و شکنجه میکنن و زنده زنده میسوزونن!😐
این بنده خدا(آلن دومونی) یه آدم خیلی مهربون و خیرخواه بوده، بیشتر مردمی که اونو زدن و کشتن بهش به یه شکلی مدیون بودن، به همه کمک میکرده و مردم دوستش داشتن! ولی یهو به این نتیجه رسیدن که خائنه و دستهجمعی ریختن سرش و برای زدنش از همدیگه سبقت میگرفتن!
دوستانش که سعی میکردن نجاتش بدن، به مردمی که میزدنش میگفتن اینی که میزنید همینی نیست که بهتون پول قرض میداد تا کسب و کار داشته باشید و همیشه کارتونو راه مینداخت و هیچکس ازش بدی ندیده بود؟
همه انکار میکردن! حقیقت محض رو انکار میکردن و فقط تحت تاثیر خشم و هیجان بودن.
فکر میکردن دارن یه خائن رو میکشند و از حکومت پاداش میگیرن! درحالی که حاضر نبودن واقعا برن برای کشورشون بجنگن😑
ولی میدونید چیِ این کتاب برای من از همه دردناکتر بود؟
این که این شیوه قتل و جنایت خیلی آشنا بود...
(بلاتشبیه البته؛ اصلا قابل مقایسه نیست ولی...)
آخه یه عده هم بودند که میدونستن مقابل امام وایستادن، میدونستن طرفشون پسر پیامبره، میدونستن سرور جوانان اهل بهشته، میدونستن و دیده بودن امام نه تنها به کسی شر نرسونده بلکه همیشه خیرش به همه رسیده،
ولی بازم...
صلی الله علیک یا اباعبدالله...😭
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
امروز این کتاب رو توی نیمساعت خوندم. یه داستان کوتاه ولی واقعیه؛ درباره حادثه اوتفای. توی جنگ بین ف
سخن از ژان تولی شد،
به نظرم یکی از بهترینهای ژانر دارک کمدی هست.
"مغازه خودکشی" رو حتما شنیدید اسمش رو😉
استاد فرشچیان از دنیا رفته؛
ولی تابلوی عصر عاشورای او هنوز روضه میخواند؛
و فرشچیان نمیمیرد،
فرشچیان در «عصر عاشورا» هنوز زنده است؛ تا ابد زنده است.
مرگ و نیستی برای بیحسینهاست، آنها که با حسینند، جاودانه میمانند.
به قول شاعر:
...حس کرد پا به پاش جهان گریه میکند
دارد «غروب فرشچیان» گریه میکند...
✍🏻فرات
#اربعین #امام_حسین
http://eitaa.com/istadegi
ما که همه مردنی هستیم، خاک میشیم و از یادها میریم... ولی چیزایی که با حضرت اباعبدالله الحسین پیوند خورده باشه از بین نمیره.
کاش ما یه طوری با حضرت سیدالشهدا پیوند بخوریم که چیزی که از ما باقی میمونه، اظهار ارادت به حضرت باشه...✨🌱
داشتیم میرفتیم خونه که دم در چشمم خورد به این پرچم...
با خودم گفتم خوش به حال استاد فرشچیان حقیقتا...🥲
خدا رحمتش کنه...