eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
771 ویدیو
89 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام ممنونم از محبتتون🥲🌱 صبر کنید ان‌شاءالله بازنویسی و اصلاح بشه، منتشر میشه
آخه اسرائیل مردم ایران رو چی فرض کرده؟؟؟😐
هدایت شده از کانال حمید کثیری
هر کس کشته یا شهید میشه باید دل‌مون بلرزه؛ چه نیروی امنیتی که برای محافظت از ایران و وطن اومده وسط و چه جوانی که احتمالا با هیجانات در صحنه حاضر میشه؛ و چه آدم‌هایی که متأسفانه قربانی پروژه کشته‌سازی دشمن میشن ... دشمنی که این وسط به هر کسی که از بین ما پر می‌کشه می‌خنده! فارغ از آسیبی که ممکنه به کشورمون برسه، این وسط مادران و خانواده‌ها، لحظه‌به‌لحظه در نبود فرزندان‌شون تا آخر عمر می‌میرن و زنده میشن. به هزار و یک دلیل نباید گذاشت اتفاقات و اغتشاشات ۱۴۰۱ در کشور تکرار بشه. مهم‌ترینش دشمن کفتاری که گوش به زنگ نشسته تا به ایران آسیب بزنه. کاش بفهمند و بفهمیم ... @hamidkasiri_ir
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
هر کس کشته یا شهید میشه باید دل‌مون بلرزه؛ چه نیروی امنیتی که برای محافظت از ایران و وطن اومده وسط و
غم‌انگیزه که مطالبات اقتصادی مردم اینطوری توی هیاهوی فتنه گم میشه، و غم‌انگیزتره که نیروهای امنیتی و انتظامی و بسیجی که واقعا بی‌تقصیرن، این وسط شهید میشن، و بدتر این که آخرش، عوامل واقعی این شرایط کنار گذاشته نمیشن، فقط دشمن از آب گل‌آلود ماهی می‌گیره، که امیدوارم نگیره...
برای رهبری، برای مردم، برای ایران خیلی دعا کنید و صدقه بذارید...🥲
ولی می‌دونید منی که درباره حوادث دهه شصت و منافقین تحقیق کردم، فتنه ۸۸ رو یادمه و درباره‌ش خوندم، و اغتشاشات ۹۶ رو دیدم، و وسط آشوب‌های بنزین سال ۹۸ گیر افتادم، و توی حوادث سال ۱۴۰۱ وضعیت دانشگاه رو به چشم دیدم، و توی جنگ دوازده روزه، بالای سرم جنگ پدآفند ایران با موشک‌های اسرائیل رو دیدم، دیگه با این آشوب‌ها دلم نمی‌لرزه، غصه می‌خورم، ولی دلم قرصه به خدایی که هست🥲
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مگس روی زخم مینشینه؛ زخم چیه؟ همین اقتصاد بیمار، همین ضعف‌های مدیریتی...😔
روزت مبارک پدر مهربان فرزندان شهدا و رزمندگان مقاومت🥲🌱 📷جدیدترین اثر روح‌الامین برای همزمانی ولادت امیرالمومنین علیه‌السلام و سالروز شهادت سپهبد حاج قاسم‌سلیمانی علیه‌السلام
بسم الله الرحمن الرحیم ✨ 🌱همیشه آرزو داشتم ببینمش...! باباجان می‌گفت وقتی به درمانگاه رسیده بود، از پنجره دیده بود دارند چراغ‌ها را روشن و خاموش می‌کنند و نگران شده بود؛ چون آن زمان‌ها وقتی یکی در حال احتضار بود چراغ‌ها را روشن و خاموش می‌کردند. باباجان رفته بود توی درمانگاه، سراغ پدرش را گرفته بود. برادرها گفته بودند پدر با تو کار دارد، سراغ تو را می‌گیرد. باباجان رفته بود بالای سر پدرش که صدایش می‌زدند «آقاجون». آقاجون سن زیادی نداشت که سکته کرده بود و پزشک‌ها امیدی نداشتند. توی بستر، گیج و سردرگم بود. تا باباجان را – پسر بزرگش را – دیده بود، گفته بود: اومدی؟ خوب شد اومدی... من یه چیزی رو یادم رفته، بیا کمکم کن. باباجان نشسته بود کنار تخت و آقاجون پرسیده بود: من یه ذکری رو همیشه می‌گفتم، خیلی دوستش داشتم، اون چی بود؟ یادم نمیاد. باباجان گفته بود: شما همیشه «یا علی» می‌گفتین. آقاجون خندید؛ طوری که انگار بار سنگینی از روی دوشش برداشته باشند. نفس آسوده‌ای کشید و شروع کرد: یا علی و یا علی و یا علی... یا علی و یا علی و یا علی... وسط «یا علی» گفتنش، به باباجان گفته بود: یه شعری بود که برام می‌خوندی، می‌شه بازم بخونیش؟ باباجان شروع کردند به خواندن شعر شهریار: علی ای همای رحمت! تو چه آیتی خدا را؟/که به ماسوی فکندی همه سایه‌ی هما را/ دل اگر خداشناسی، همه در رخ علی بین/ به علی شناختم من به خدا قسم خدا را... آقاجون یکباره گفت: مچ پاهام راحت شد. و باز هم ادامه داد: یا علی و یا علی و یا علی... کمی که گذشت، گفت: پاهام تا زانو راحت شد. و باز هم: یا علی و یا علی و یا علی... کمی بعد، میان «یا علی» گفتن‌ها، خبر داد که تا کمرش راحت شده و بعدتر، تا سینه‌اش. ناگاه دیگر یا علی نگفت، دو دستش را گرفت به میله‌های بالای تخت و بالای سرش را نگاه کرد. آنطور که باباجان گفته بود، صورتش پر بود از ذوق و اشتیاق. گفته بود: این حرم امام علیه که همیشه آرزو داشتم ببینمش! و چشمانش همانجا باز مانده بودند. این ماجرا را باباجان بارها برایم تعریف کرده. بعضی وقت‌ها خودم اصلا دلم می‌خواهد برایم تعریفش کند. همه‌اش را حفظم، حتی جملات باباجان و حالت چهره‌شان را موقع تعریف کردنش؛ ولی باز هم دوست دارم آن را بشنوم. دلم می‌خواهد یادم بیفتد که من هم یک زمانی، مثل آقاجون، در مرز مرگ و زندگی حیران می‌شوم و باید کسی به دادم برسد که بیاید و آرام آرام جانم را بگیرد. راستش من خیلی از مرگ می‌ترسم، ولی ماجرای آقاجون را که می‌شنوم، ترسم می‌ریزد. به این فکر می‌کنم که من هم اگر صدایش بزنم، می‌آید و می‌بینمش و با دیدنش، سختی سکرات موت را فراموش می‌کنم. شاید مثل آقاجون، آخرین حرفی که می‌زنم این باشد که من خیلی آرزوی دیدنش را داشتم. همیشه آرزوی دیدنش را داشتم، همیشه دوستش داشتم، بیشتر از هرچیز دیگری. و آن وقت شاید من هم مثل آقاجون نتوانم چشم‌هایم را ببندم؛ چون دلم می‌خواهد تا چشم‌هایم و مغزم و انتقال دهنده‌های عصبی‌ام زنده‌اند، فقط او را ببینم؛ حتی به اندازه چند ثانیه بیشتر. من باور دارم که مرگ، بازتابی کوتاه از زندگی ست. اگر آقاجون با ذکر یا علی جان داد بخاطر این بود که با این ذکر زندگی کرده بود و آن لحظه آخری که شیطان یاد خدا را از حافظه می‌برد، خدا آن ذکر را به یادش آورده بود. خدا نخواسته بود کسی که با علی زیسته، بی‌ علی بمیرد. الان هم مزار آقاجون توی گلستان شهداست، آن آخر، نزدیک لسان الارض، در یکی از راهروها. جایی تقریبا در مرز شهدا و مردگان. هر وقت می‌روم گلستان شهدا، به آقاجون سر می‌زنم و از او می‌خواهم دعا کند مثل خودش، با علی(علیه‌السلام) زندگی کنم و با علی(علیه‌السلام) بمیرم. ✍🏻ش. شیردشت‌زاده http://eitaa.com/istadegi