eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
763 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
رفته بودیم تشییع، نزدیک گلستان شهدا رو زده بودن، دود بلند می‌شد، ولی هیچکس براش مهم نبود، هیچکس فرار نمی‌کرد. روحیه عجیبی پیدا کردن مردم...
و منی که نتونستم برم تشییع و پشت سر هم خبر میشنیدم سمت گلستان را زدن و پیش خودم میگفتم اگه کسی شهید شد نامردیه من یه بار نتونستم برم تشییع و نبودم اونم چون درگیر بودم حسابی... اگر کسی امروز شهید میشد من خودما شهید میکردم.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
ای پرچمت ما را کفن...🇮🇷
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
بسم الله قاصم الجبارین ✌️🇮🇷 #روایت_فتح ✍️ش. شیردشت‌زاده همچنان روز دوم جنگ، ۱۰ اسفند ۱۴۰۴، ساعت
بسم الله قاصم الجبارین ✌️🇮🇷 ✍️ش. شیردشت‌زاده روز دوم و سوم جنگ، ساعت ۸ شب شب اول فقط خودمون بودیم. از جلوی در دانشگاه شروع کردیم. هر بار بغض یکی می‌شکست، هربار یکی می‌زد زیر گریه، گاهی با هم گریه می‌کردیم. بعد با بغض شعار می‌دادیم. خونه‌ها توی خیابون‌های مرداویج بیشترش خالی بود. چراغ‌ها خاموش، خیلی از مغازه‌ها تعطیل. درحالی که این محله محله پولدارهای شهره، محله‌ای که همه به ولنگاری و مذهبی نبودن می‌شناسنش. نمی‌دونم اینا دیگه چرا رفتن؟ خب اگه اسرائیل نقطه‌زنی می‌کنه، اونا رو نمی‌زنه! اونا رو آزاد می‌کنه دیگه، باید تو خونه بمونن و منتظر کمک ترامپ باشن! ولی همه ترسیدن و رفتن. و ما موندیم. ما توی خیابون‌ها گشتیم. شعار دادیم و گریه کردیم و سینه زدیم. تردد توی خیابون عادی بود، مردم نگاهمون می‌کردن. هنوز همه تو بهت بودن. قلبم خیلی سوخته، ولی دارم باهاش کنار میام. یعنی با خودم میگم مرگ که حقه. امام خامنه‌ای هم انسان بود، بالاخره یه روز از دنیا می‌رفت. گاهی به این قضیه فکر می‌کردم و تصورم این بود که اگه از دنیا برن بدجور فرو می‌پاشم. ولی فرو نپاشیدم. غمگینم ولی نه اون‌طور که تصور می‌کردم. شاید چون پیش‌فرضم این بود که آقا بخاطر کهولت سن یا بیماری از دنیا میرن؛ ولی الان دارم می‌بینم آقا با افتخار شهید شدن. عاقبت بخیر شدن، به آرزوشون رسیدن. مرگ طبیعی حقیرتر از اون بود که سراغ مرد بزرگی مثل امام خامنه‌ای بیاد. و این شهادت باشکوه خیلی از دروغ‌های دشمن رو آشکار کرد، این که آقای خامنه‌ای نه برای فرار به روسیه یا ونزوئلا چمدون بسته بود، نه توی پناهگاه زیرزمینی پنهان شده بود. همراه همسر و خانواده‌ش شهید شد. و من افتخار می‌کنم که همیشه طرفدار این مرد بودم، این مرد شجاع که تا آخرین لحظه همراه مردمش بود و مقابل پلیدترین موجودات عالم سر خم نکرد و شهید شد. یه زمانی، پادشاه مملکت بلافاصله بعد حمله بیگانه فرار کرد، پسرش هم با چمدون‌های پر از طلا در رفت، و پسر پسرش پشت شیشه ضدگلوله قایم شد، اما الان به جایی رسیدیم که رهبری داریم که محکم می‌ایسته و شهید می‌شه. و قسمت جذاب‌تر ماجرا اونجاست که بر خلاف خیال خام آمریکا و اسرائیل، با شهادت رهبر و فرماندهان رده بالا، نه تنها نظام دچار فروپاشی نشد، بلکه در دفاع از ایران کل منطقه رو به آتش کشید. به هرحال ما شب توی خیابونیم. دیگه زدیم به سیم آخر. دیگه جون برامون مهم نیست چون از جان عزیزتر داشتیم که ازمون گرفتنش. شب دوم بیشتر شده بودیم. کاروان‌های دیگه، موتوری و خودرویی، موکب‌های سر چهارراه‌ها... بیشتر بودیم. شب سوم بیشتر از شب دوم. داریم زیاد می‌شیم. ما زیادیم. و نمی‌خوایم بریم خونه. نمی‌خوایم کوتاه بیایم. نتیجه سازش و کوتاه اومدن و تو خونه نشستن رو دیدیم. هزینه بدی داشت. آقامون رو ازمون گرفتن. به کشورمون حمله کردن. مردم بی‌گناه رو کشتن. دیگه برنمی‌گردیم خونه. تا وقتی که یا بمیریم، یا پیروز بشیم. اون رضا پهلوی ترسو هم اگه راست میگه، از پشت شیشه ضدگلوله بیاد بیرون و بیاد ایران و اگه فکر می‌کنه حکومت حقشه و طرفداراش زیادن، حکومتش رو پس بگیره. اگه چیزش رو... یعنی جراتش رو داره بیاد. خوب دریوزگی آمریکا رو کرد که بهش کمک کنه به ایران حمله کنه، خب بیا اینم حمله. بیاد دیگه! منتظر چیه؟ بیاد از روی جنازه ما رد شه و ایران رو بگیره. ولی اگه می‌خواد بیاد، باید همه ما رو بکشه. تک‌تک ما رو. تا وقتی یه دونه از ما زنده‌ایم، این کشور ذلیل بیگانه نمی‌شه. ادامه دارد... 💔 http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شاید هرجای دیگه دنیا بود مردم فرار میکردن،جیغ میزدن اما مردم ما تازه نفسشون گرم شد و از گلستان اومدن بیرون تا شعار بدن! 💪🏻 خدایی مردم عجیب و با ایمان و نترسی داریم.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
بسم الله قاصم الجبارین ✌️🇮🇷 #روایت_فتح ✍️ش. شیردشت‌زاده روز دوم و سوم جنگ، ساعت ۸ شب شب اول فقط
بسم الله قاصم الجبارین ✌️🇮🇷 ✍️ش. شیردشت‌زاده روز سوم جنگ، ساعت ۹ صبح صبح با صدای لرزیدن زمین و شیشه‌ها بیدار شدیم. پشت سر هم می‌لرزید. نمی‌دونستیم کجا رو می‌زنه، ولی با خودمون گفتیم یه وقت ما بعدی باشیم. پرده‌ها رو بستم که اگه شیشه‌ها با موج انفجار شکست خرده شیشه کمتر بپاشه بهمون. البته مطمئن نبودم که خیلی جواب بده. ممکن بود شدتش در حدی باشه که خرده شیشه‌ها پرده رو سوراخ کنه. پرده‌های جهیزیه‌م. پرده‌هایی که همین شش ماه پیش، با مامانم و خاله‌م کلی گشته بودیم و وسواس به خرج داده بودیم تا انتخاب کنیم، تا رنگشون با مبل‌ها ست باشه... و چقدر ذوقشونو کرده بودیم. حالا ممکن بود نابود بشن. ممکن بود همه جهیزیه‌م نابود بشه. درها رو باز گذاشتیم که موج انفجار رد بشه و خیلی آسیب نزنه. تابلوها رو آوردیم پایین. آینه و شمعدون قشنگم رو جمع کردیم. البته می‌دونستم بازم چیزای زیادی برای آسیب دیدن وجود داره. تلاش مذبوحانه‌ای بود. لباس بیرون پوشیدم. با خودم گفتم یه وقت خواستیم سریع فرار کنیم. حتی وقتی صدای انفجارها قطع شد هم می‌ترسیدم لباسمو عوض کنم. هی با خودم فکر می‌کردم اگه لازم بشه سریع فرار کنم و برم، چی می‌تونم با خودم بردارم؟ خیلی چیزها اینجا برام عزیز بود. به هرحال تازه‌عروسه و جهیزیه‌ش. و تا قبلش متوجه این نبودم که چقدر اینا برام مهم بوده. اولین چیزی که برداشتم گوشواره‌هایی بود که بابام چند سال پیش برای روز دختر بهم هدیه داده بود. طلا نبود، ولی بابا خودش تنهایی رفته بود اونو همراه یه گل سر از یه مغازه آرایشی‌فروشی خریده بود. خیلی دوستشون داشتم. بعد دیدم خیلی چیزها هست که دوستشون دارم. و نمی‌تونم با خودم ببرمشون، و به هرحال یه روزی از دستشون میدم. فهمیدم چقدر زندگی شکننده ست و ما چقدر با زنجیر‌های مختلف و بعضاً احمقانه‌ای به دنیا بسته شدیم! 💔 http://eitaa.com/istadegi
چقدر منتظر دلنشین ترین اتفاق تاریخی...؟