هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
📢 اطلاعیه دفتر رهبر انقلاب درباره تماسهای مکرر برخی اقشار مردم در خصوص طلب حلالیت از امام شهید:
👈 امام شهید انقلاب همه ملت ایران را فرزندان عزیز خود میدانستند و همواره دعاگوی آنان بودند
▪️ دفتر رهبر معظم انقلاب اسلامی در اطلاعیهای با اشاره به تماسهای مکرر اقشاری از مردم و اندوه آنان از برخی مواضع ناروا در دوران حیات حضرت آیتالله سیدعلی خامنهای(رضواناللهعلیه) تحت تأثیر تبلیغات رسانههای دروغپراکن دشمن، تاکید کرد: همه این عزیزان آسوده خاطر باشند زیرا آن امام شهید همواره همه ملت ایران را فرزندان خود میدانستند و چنین عزیزانی را میبخشیدند و حلال میکردند.
📃 متن اطلاعیه دفتر رهبر معظم انقلاب اسلامی به این شرح است:
▪️بسمالله الرّحمن الرّحیم
به اطلاع ملّت عزیز، شریف، آزاده و دلیر ایران میرساند:
اقشاری از مردم در تماس با دفتر با اندوه فراوان از اینکه تحت تأثیر تبلیغات دروغین شبکههای دروغپراکن دشمن، مواضعی ناروا و احیاناً جسارتهایی نسبت به ساحت والای رهبر عالیقدر، امام شهید (رضوان الله تعالی علیه) داشتهاند و موفق به طلب حلالیّت نشدهاند اظهار تأسف کرده، کسب تکلیف میکنند.
▫️با توجه به پاسخ مکرّر ایشان به موارد مشابه در زمان حیات پربرکت خود که بارها فرمودند «همه ملّت ایران فرزندان من هستند و من دعاگوی آنها هستم و چنین عزیزانی را هم بخشیده و حلال کرده و خواهم کرد» اعلام میداریم که همه این عزیزان آسوده خاطر باشند که مورد بخشش آن دل مهربان که همچون اقیانوس همه مردم را در خود گنجانده بود، هستند و نشانه این رضایت را در همین حضور یکپارچه و حماسی و دلهای دشمنشکن یکایک مردم عزیز میتوان مشاهده کرد که خداوند با لطف خود همه دیوارهای جدائی را از میان آنها برداشته و همگان با شعار اللهاکبر، پرچم کلمةالله هی العلیا را برافراشتهاند و با توکّل بر خدا، همدل و همسو و همگام جز به پیروزی بر دشمن پلید بشیریت نمیاندیشند. محکم بایستید و یقین بدانید که دعای سیدالشهدای تاریخ ایران شامل یکایک شما مردم عزیز بوده و خواهد بود و همین ثبات قدم شماست که نصرت الهی و فتح قریب را نوید میدهد که فرمود اِن تَنصُرُوا اللهَ یَنصُرکُم وَیُثَبِّت اَقدامَکُم.
📄 دفتر رهبر معظم انقلاب اسلامی
@rahbar_enghelab_ir
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگنوشت قسمت ۹: علی آنجاست ✍️ش. شیردشتزاده بر خلاف همیشه که سحر نو
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨
📚 #جنگنوشت
قسمت ۱۰: ما قد کشیدیم
✍️ش. شیردشتزاده
به میدان که رسیدم، دود را دیدم که پشت عالیقاپو بلند شده بود. خود عالیقاپو سر جایش بود؛ هرچند به نظر میرسید بعضی شیشههایش شکستهاند. علی را کنار حوض پیدا کردم. یک لحظه پاهایم خالی کردند و نفس راحت کشیدم. نزدیک بود گریهام بگیرد، ولی بغضم را قورت دادم. زمان مناسبی برای گریه نبود. چهره علی یک جوری بود؛ شبیه آدمهایی که مرگ را به چشم دیدهاند. انگار تغییر بزرگی درون او رخ داده بود.
جمعیت پراکندهای توی میدان بود که داشتند تکبیر میگفتند. خیلیها تازه داشتند میآمدند. کمکم مردم زیاد شدند. کمکم ترسشان ریخت و کمکم فهمیدند خود میدان امام موشک نخورده؛ بلکه ساختمان استانداری که نزدیک میدان است را زدهاند.
آن روز ما اصفهانیها درحالی در میدان ایستادیم و تکبیر گفتیم و با امام سیدمجتبی خامنهای بیعت کردیم که احتمالش بود دوباره حمله کنند. و فکر میکنم بیعت واقعی همین باشد؛ بیعتی که از اولش بدانی آخرش چیست؛ نه بیعتی از سر اجبار یا طمع یا تقلید. این مردمِ ده روز پیش نبودند. چیزی آنها را تغییر داده بود؛ همانطور که خیلیها میگویند، آنها مبعوث شده بودند. به چهرهها که نگاه میکردی، ترسی را میدیدی که لگدکوب شده. میدیدی که ترس را پشت سر گذاشتهاند. من بارها برای راهپیمایی بیست و دوی بهمن و روز قدس و مناسبتهای دیگر به میدان امام آمدهام. آن روز با همه روزها تفاوت داشت. مردم از سر عادت و رسم هرساله نیامده بودند. برای جشن یا عزا نیامده بودند. در امنیت کامل و با شادی و سرخوشی نیامده بودند. مردم آمده بودند برای جنگ. مردم قد کشیده بودند.
وقتی ما تصمیم به رفتن گرفتیم – یک ساعت بعد از آن حوادث – هنوز مردم توی میدان بودند. در واقع هنوز داشتند میآمدند. مردم با بچههاشان، با بچههای شیرخوار و خردسال آمده بودند. پیر و جوان و زن و مردشان آمده بودند؛ حتی بعد از آن حمله، با دانستن این که ممکن است اینجا بمیرند.
موقع بازگشت، توی گذر سپه، اثر موج انفجار را روی پنجرههای ساختمانهای اطراف دیدم. شیشه مغازه یکی از اقوام علی که نزدیک میدان بود ریخته بود. پنجره بانکهایی که توی گذر سپه بودند و اداره مالیات هم آسیب دیده بودند. ما داشتیم میرفتیم و خیلیها داشتند میآمدند.
در من و علی هم چیزی تغییر کرده بود. ما دیگر مای ده روز پیش نبودیم و علی بیشتر. فکر کنم چون علی مرگ را مقابل چشمش دیده بود. توی سکوت عجیبی فرو رفته بود. انگار سختش بود حرف بزند.
علی بعداً – احتمالا وقتی آرام گرفت – برایمان تعریف کرد که جلوی مسجد شیخ لطفالله نشسته بوده که استانداری را زده بودند. میگفت طوری دود و خاک بلند شد که عالیقاپو هم رفت میان غبار و از دید پنهان شد؛ برای همین فکر کرده بود خود عالیقاپو را زدهاند. میگفت آن لحظه همه داشتند روی زمین خیز میرفتند، ولی علی بخاطر خستگی یا شاید شوک، حتی فرصت نکرده بود تکان بخورد. فقط سرش را در پناه دستانش گرفته بود و درحالی که فکر میکرد الان است که بمیرد، با خودش گفته بود: اینطوری که فایده نداره، بدون این که دهن اسرائیلو سرویس کنم!
معمولا آن چیزهایی که آدمها در چنین موقعیتهایی – در لبه مرگ و زندگی – به آن فکر میکنند، عمیقترین خواستهها و عریانترین افکار آدم هستند. و من خوشحال شدم که در عمیقترین خواسته، کاملا با علی همنظرم.
ادامه دارد...
#نبرد_آخر
https://eitaa.com/istadegi
سلام
به نظر من حداقلش اخراج آمریکا از منطقه ست، ولی باید دید فرماندهان و کارشناسان نظامی نظرشون چیه.
سلام
تنگه هرمز که باز نشده و هنوز دست ایرانه،
مذاکره هم با توجه به پیام رهبری، زیر نظر ایشونه،
و هرچند من هم مثل شما خوشبین نیستم، ولی امیدوارم همه بدبینیهای ما اشتباه باشه.
اینم در نظر بگیرید که ایران الان در میدان دست برتر رو داره و اگه مذاکره هم به نتیجه نرسه، بازهم ما برنمیگردیم سر پله اول.
سلام
شاید باورتون نشه ولی ما اولین ملتی نیستیم که جلوی این قلدر ایستاده. ویتنامیها قبل از ما، با شرایطی خیلی خیلی بدتر از ما جلوی آمریکا ایستادن و پیروز شدن. ویتنامیها واقعا هیچی نداشتن، دست خالی بودن، آمریکا توی کشورشون بود، روی سرشون بمب شیمیایی میریخت، ولی چون محکم مقاومت کردن، پیروز شدن.
یا مثلا حزبالله لبنان توی جنگ ۳۳ روزه، با دست خالی در برابر یکی از قویترین ارتشهای دنیا ایستادن. هیچکس تا قبل جنگ ۳۳ روزه باورش نمیشد اسرائیل شکست بخوره. اسرائیل یکی از قویترین ارتشهای دنیا شناخته میشد. ولی حزبالله شکستش داد.
خود ما، توی جنگ ۸ ساله با توان نظامی خیلی کمتر از این، جلوی ارتشی ایستادیم که حدود ۷۰ کشور داشتن بهش کمک میکردن، تجهیزش میکردن، بهش نیرو میرسوندن و ما تحریم بودیم. ولی ما پیروز شدیم.
مثالهای زیادی از این دست وجود داره. میخوام بگم فقط نیروی نظامی نیست که تعیین کننده پایان جنگه. مقاومت هرچند هزینه داره، ولی در نهایت، اگه مردم واقعا محکم بایستن، جواب میده. حتی خیلی ربطی به دین اعتقادات هم نداره. ملتی که مقاومت کنه پیروز میشه.
#جامعه_شناسی
عزیزان
انشاءالله قصد داریم تصویر بانوان شهیده جنگ رمضان رو هم به مجموعه لشکر فرشتگان اضافه کنیم؛
بنابراین از شما عزیزان خواهشمندیم اگر بانوی شهیدهای رو میشناسید که در جنگ رمضان شهید شده، تصویر باکیفیتش رو به همراه نام و نام خانوادگی و سایر اطلاعاتی که از شهیده دارید(تاریخ تولد و شهادت، محل شهادت، شغل، تحصیلات، فعالیتها، خاطرات و...) برای این آیدی بفرستید:
@Eriha_ad
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨
📚 #جنگنوشت
قسمت ۱۱: عموی زهرا سادات
✍️ش. شیردشتزاده
الان دوباره رفتم دفتر برنامهریزیِ سال ۰۴ را نگاه کردم و دیدم تشییع شهدا را از قلم انداختهام. چهاردهم اسفند، اولین شهدای جنگ رمضان را در اصفهان تشییع کردند؛ شهدایی که تهران و – اغلب در حمله به بیت رهبری – شهید شده بودند. تشییع از میدان بزرگمهر شروع میشد؛ ولی از خیلی قبلتر از آن، از کوچه و خیابان آدم میجوشید. مردم گروه گروه سمت میدان بزرگمهر سرازیر بودند. البته این چیز جدیدی نبود؛ ما خیلی شهید توی میدان بزرگمهر تشییع کردهایم. از شهید گمنام گرفته تا مدافع حرم و مدافع امنیت. همین دو ماه قبل، بیست و دوم دی، توی همین میدان پیکرهای سوخته و پارهپارهی پارههای تنمان را – مدافعان امنیت را – روی دست گرفتیم و تا گلستان شهدا بردیم. ما عادت داریم به بدرقه کردن شهدا از اینجا، عادت داریم به دویدن دنبال ماشین حمل پیکر شهدا و گرفتن تبرک از آن، عادت داریم به پا به پای شهدا رفتن و اشک ریختن.
از میدان بزرگمهر میشد ستون دود را دید؛ جایی در جنوب بود. نمیدانستیم کجا را زدهاند و برای کسی هم مهم نبود. کسی نمیترسید. نماز را بر پیکر شهدا خواندیم و تا گلستان شهدا رسیدیم و ستون دود هنوز بود و هیچکس از ترس خانه نمیرفت. جایی همان اطراف گلستان شهدا را زده بودند. حتی وقتی شهدا به گلستان رسیدند هم هنوز داشت میسوخت و مسیرهای اطراف را بسته بودند؛ ولی کسی عین خیالش نبود.
کمی جلوتر از شهدا رفتیم داخل گلستان و ایستادیم به انتظارشان. غلغله بود. مردم روی هم موج میخوردند و آن وسط، همان نزدیک در، یک پیرمرد خمیده روی یک چهارپایه تاشو نشسته بود و کفش مردم را واکس میزد و پیرمرد دیگری کفشهایش را سپرده بود به او که برایش واکس بزند!
شهدا آمدند؛ مثل قایقهای روان بر امواج دست مردم. تابوت دومی بود به گمانم؛ شهید سیدمجید مرتضوی. تا دیدمش، ناخودآگاه زدم به پهلوی علی و بلند گفتم: عموی زهرا سادات!
وقتی بچه بودم، خیلی دلم میخواست عمو داشته باشم و نداشتم. شاید چون یکی از دخترهای فامیل با عمویش خیلی صمیمی بود. همیشه به نظر میرسید با عمویش دوتایی خیلی خوش به حالشان است. یک بار – در همان عالم بچگی – توی یکی از سفرها، اتفاقی عموی آن دختر را در هواپیما دیدم و ناخودآگاه بلند به مادرم گفتم:«عموی فلانی!». حتی اسم آن مرد را نمیدانستم. برای من او عموی فلانی بود؛ همین.
وقتی با دیدن تابوت شهید مرتضوی، هیجانزده و منقلب زدم به پهلوی علی و بلند گفتم عموی زهرا سادات، یاد آن روز توی هواپیما افتادم. شهید سیدمجید مرتضوی هم برای من فقط عموی زهرا سادات بود؛ از همان عموها که آدم با خودش میگوید حتما با برادرزادهاش خیلی خوش به حالشان است.
عموی زهرا سادات از جلویمان رد شد و رفت به سمت خانه ابدیاش.
توی مراسم ترحیم عموی زهرا سادات، یاد خاطرهای افتادم که چند سال پیش از عمویش گفته بود. یادم هست آن موقع که آن خاطره را گفت، کلی با هم خندیدیم. حتی خودم بعدها هر وقت یادش میافتادم خندهام میگرفت. آن روز در مراسم ترحیم، خاطره را به زهرا سادات یادآوری کردم و پرسیدم: همین عموت بود؟
اولش خندهاش گرفت و گفت: آره.
بعد وسط خنده، برای نمیدانم چندمین بار بغضش ترکید. فکر کنم آن خاطره دیگر خندهدار نباشد. یعنی فکر کنم از این به بعد، هر وقت یادش بیاید، اول بخندد و بعد گریه کند.
هفتهی آخر سال، خودم را جمع کردم و به جان خانه افتادم. با این که همه معتقد بودند که خانه تازهعروس خانهتکانی ندارد، دلم میخواست موقع تحویل سال خانهام تمیز باشد. جاروبرقی کشیدم، گردگیری کردم، آشپزخانه را تمیز کردم، سرامیکها را دستمال کشیدم و از اینجور کارها. و حین همین کارها، با خودم میگفتم اگر یک بمب بیفتد اینجا، گردگیری دیگر معنا ندارد. از طرفی با خودم میگفتم خب شاید بیرون خانه شهید شدم. آنوقت میخواهند اینجا مراسم ترحیم بگیرند و زشت است جلوی فامیل که خانهام تمیز نباشد. بعد با خودشان میگویند شهیده حتی عرضه تمیز نگه داشتن یک خانه نو را هم نداشته.
البته من کلا از تمیزکاری لذت میبرم؛ نه دقیقا از خودش، از بعدش. از این که بعدش به خانهای که برق میزند نگاه کنی و بگویی: آخیش!
تمیز کردن منطقه هم همینطور است. سخت است، جان آدم درمیآید، ولی بعدش نگاه میکنی میبینی نه امریکا توی منطقه هست نه اسرائیل. مثل وقتی یک لکه سمج روی سرامیک را پاک میکنی، لکهای که همیشه سوهان روحت بوده. بعدش دیدن جای خالی و تمیز لکه لذت دارد، دل آدم را خنک میکند.
روزهای آخر سال خیلی متن برای نوشتن داشتم؛ کلی حرف، خیلی چیزها که باید مینوشتم و الان همهاش یادم نیست. نمیرسیدم بنویسم. شبها تا دیروقت کف خیابان بودیم و شب دیر میخوابیدیم و سحر هم بیدار بودیم؛ و بعد از سحر هم معمولا یک ساعتی با صدای جنگنده و انفجار بیدار میماندیم.
بعدش تا خود ده صبح از بیهوش میشدیم؛ یعنی زودترین زمانی که میتوانستم بیدار شوم ده صبح بود. وقتی بیدار میشدم هم ظرفهای روز قبل بودند که باید شسته میشدند و خانهای که باید جمع و جور میشد. بعد از نماز ظهر، یک جزء قرآن میخواندم و بعد از ظهر هم نمیتوانستم بخوابم؛ چون باید افطاری و سحری میپختم و همین باعث کمبود خوابی میشد که همان چرخه دیر بیدار شدن را تکرار میکرد و تمرکز نوشتن را میگرفت. تا قبل از جنگ، شبها میتوانستم بنویسم یا به درس و پایاننامهام برسم؛ که الان نمیتوانم.
ولی هیچکدام از اینها دلیلی برای نرفتن به خیابان نبوده و نیست. اگر خسته باشیم راهپیمایی ماشینی میرویم. حتی اگر لازم باشد، پرچم ایران دست میگیرم و سینهخیز به خیابان میروم؛ ولی میروم. آقا گفتند خیابان را رها نکنید پس رها نمیکنیم. محکم تنگه احد را میچسبیم، تا روز پیروزی.
ادامه دارد...
#نبرد_آخر #فتح_خیبر
http://eitaa.com/istadegi