eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
764 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگ‌نوشت قسمت ۱۲: سرباز شطرنج ✍️ش. شیردشت‌زاده *** -یکی از وداع‌ها
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 قسمت ۱۳: ای صفای قلب زارم! ✍️ش. شیردشت‌زاده خادم‌های امام رضا علیه‌السلام هم آمدند. گاهی حین وداع، نمایندگان آستان قدس می‌آمدند، نمک متبرک به خانواده شهدا می‌دادند و می‌خواندند: ای صفای قلب زارم/ هرچه دارم از تو دارم/ تا قیامت ای رضا جان/ سر ز خاکت برندارم... تازه آنجا بغض خواهر شهید ترکید. تا آن لحظه فقط جیغ زده بود، انکار کرده بود، التماس کرده بود؛ ولی آن لحظه بالاخره گریه کرد. انگار از مرحله انکار گذر کرد، کم‌کم با سوگ روبه‌رو شد. یک قدم به‌سوی پذیرش رفت. انگار امام رضا خانواده شهید را بغل کرده بود. بالاخره گریه کردند و کمی آرام شدند. خواهر شهید تازه آرام شده بود که یک دختر نوجوان، شاید سیزده، چهارده ساله هم آمد توی حسینیه. نمی‌دانم چه نسبتی با شهیده داشت. شاید خواهرزاده یا خواهر کوچک‌ترش بود. اولش طوری نگاه کرد که به نظر می‌رسید نسبت نزدیکی ندارد، ولی بعد چنان جیغ زد و خودش را روی زمین انداخت که مات ماندم. شروع کرد زدن خودش، جیغ زدن، گریه کردن. و من بازهم بدتر گریه کردم. یاد خواهر خودم افتادم. دخترک میان حرف‌هایش می‌گفت: من خیلی دوستت داشتم، چرا رفتی؟ آن لحظه به این نتیجه رسیدم که من خیلی بیش از آنچه لازم است همدلی می‌کنم و در غم دیگران غرق می‌شوم. من هم نشسته بودم با آن‌ها گریه می‌کردم، ولی دو خادم دیگر عقب ایستاده بودند. دخترک داشت می‌گفت: دیگه بهت نمی‌خندم... قول می‌دم دیگه اذیتت نکنم... و من همراهش گریه می‌کردم. به این فکر می‌کردم که چقدر با شهیده شوخی می‌کرده، چقدر با هم می‌خندیدند. یاد مسخره‌بازی‌های خودم با خواهرم افتاده بودم. وقتی خواستند شهیده را ببرند، دوباره دخترک حالش بد شد. خودش را زد. افتاد روی زمین. به ما التماس می‌کرد: تو رو خدا از اون تو بیارینش بیرون. تاریکه. تنگه. می‌ترسه. تو رو خدا نبرینش. خودش بهم گفته بود از تاریکی می‌ترسه. تو رو خدا بیارینش بیرون. می‌ترسه. تنهایی می‌ترسه. دخترک را بردم نشاندم روی صندلی‌ها. همچنان داشت حرف‌هایش را تکرار می‌کرد. لب‌هایش می‌لرزید. بغلش کردم. سرش را از بغلم بیرون آورد و باز هم مستقیم به من گفت: خانم خواهش می‌کنم بگو بیارنش بیرون. از تاریکی می‌ترسه. آنجا بالاخره قفل زبانم باز شد و گفتم: نه عزیزم، چرا بترسه؟ پیش امام حسینه! اون جایی که اون هست خیلی از جایی که ما هستیم بهتره. حضرت زهرا بغلش کرده. تنها نیست. جایی که هست نه تنگه نه تاریکه. نمی‌دانم اثر حرف‌هایم چقدر بود. معمولا آدم‌هایی که توی این حال هستند چندان توجهی به اطراف ندارند. توی حال خودشانند و نمی‌توان از آن‌ها انتظار گفت‌وگوی منطقی داشت. این‌ها را تازه داشتم آن لحظه می‌فهمیدم. تازه داشتم چهره ترسناک سوگ را از نزدیک لمس می‌کردم و سوگ را در عریان‌ترین شکل ممکن می‌دیدم؛ این که سوگ چه بلایی سر روح و روان آدم می‌آورد. شهید بعدی هم غیرنظامی بود؛ پدر یک خانواده. دخترش همان دم در حسینیه، چند ثانیه با بهت به سکوی مخصوص تابوت نگاه کرد و از هوش رفت. فکر کنم هفده، هجده سالش بود. روسری و چادرش بهم‌ریخته بود. تا شهید بیاید، یک گوشه خواباندیمش. پایش را کمی بالا گرفتیم و با گلاب و بوی مُهرِ آب‌خورده، اعصاب بویایی‌اش را تحریک کردیم که برخیزد؛ ولی باز هم حالش خوب نبود. هوشیار بود ولی نه جان گریه داشت نه جیغ زدن. تابوت را که آوردند و درش را باز کردند، دختر را بردیم نشاندیم کنار پدر. خیلی حواسم به بقیه خانواده شهید نبود؛ یعنی به نظر می‌رسید حالشان خوب باشد. «خوب» البته در آن موقعیت، به این معنی بود که در حالت تعادلی از سوگواری قرار دارند؛ آن حالتی که گریه می‌کنی و گاهی جیغ هم می‌زنی، بدون این که به خودت آسیب بزنی یا هیجانات خیلی شدید نشان دهی. این را من شخصاً می‌گویم خوب؛ در واقع طبیعی؛ با توجه به موقعیت. تا در تابوت باز شد، فقط یک لحظه چشمم به پسر نوجوانِ شهید افتاد. یک نگاه گذرا به داخل تابوت انداخت و زد زیر گریه. تا قبلش گریه نمی‌کرد، ولی وقتی پیکر پدرش را دید انگار تازه باورش شد. حال دختر خوب نبود. صورت پدرش را که دید، چند لحظه با بهت نگاه کرد. بعد دست گذاشت روی صورت پدرش و گفت: بابا سرده... بابا سرده... بابا سرده... این جمله را تکرار کرد، اول آرام و بعد کم‌کم صدایش بالا رفت، انقدر بالا رفت که جیغ شد و بعد دوباره غش کرد. او را به کمک خانواده‌اش بردیم انتهای حسینیه خواباندیم. کار زیادی نمی‌شد کرد؛ یعنی تا آنجا که من بلد بودم، افت سطح هوشیاری یک موقعیت اورژانسی بود؛ ولی چیزی جز باز نگه داشتن راه هوایی و چک کردن علائم حیاتی از دستم برنمی‌آمد. به هرحال هم می‌دانستم خطر جانی خاصی وجود ندارد؛ جز کسانی که می‌خواستند درحالی که بیهوش بود آب توی دهانش بریزند. -ای صفای قلب زارم... هرچه دارم از تو دارم... ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از KHAMENEI.IR
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲 قربان آن دل... 📝 روایت رهبر شهید انقلاب رضوان‌الله‌علیه از توصیه امام ‌صادق‌علیه‌السلام به برپایی جلسات هیئت و زنده نگهداشتن یاد اهل‌بیت علیهم‌السلام 📆 انتشار به مناسبت سالروز شهادت امام صادق علیه‌السلام 🖥 Farsi.Khamenei.ir
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگ‌نوشت قسمت ۱۳: ای صفای قلب زارم! ✍️ش. شیردشت‌زاده خادم‌های امام ر
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 قسمت ۱۴: بالا و پایین! ✍️ش. شیردشت‌زاده خادمان امام رضا آمدند داخل. صدای گریه اوج گرفت. نمی‌دیدم آن طرف چه می‌گذرد. دختر صدای خادمان را که شنید کمی جان گرفت و نشست. داشت کم‌کم خودش را جمع می‌کرد که خادمان آمدند بالای سرش. یک بسته نمک متبرک دادند دستش و گفتند از طرف امام رضاست. تازه آنجا بغض دختر ترکید. توانست گریه کند. انگار امام دست گذاشته باشند روی قلبش، قلبش داشت سبک می‌شد. گریه اتفاق خوبی ست. نشانه عبور از آن بهت و انکار و خشم بعد از سوگ است. گریه باید اتفاق بیفتد؛ وگرنه آدم می‌میرد. بعد از آن دوتا وداع، تمام آن روز حالم خراب بود. صدای جیغ‌ها و شیون‌های خانواده‌های شهدا یک لحظه از سرم بیرون نمی‌رفت. چهره آن دخترک دائم جلوی چشمم بود، حرف‌هایش توی سرم دور می‌خورد. دلم برای خواهرم تنگ شده بود، برای پدرم، برای همه عزیزانم. با خودم می‌گفتم اگر یک روز یکی از ما توی آن تابوت بخوابد ما باید چکار کنیم؟ وقتی به غم آن خانواده‌ها فکر می‌کردم، از خندیدن و شاد بودن احساس گناه می‌کردم. با خودم می‌گفتم الان من آمده‌ام خانه و زندگی‌ام دارد روال کم‌وبیش عادی‌اش را طی می‌کند؛ ولی آن‌ها تا مدت‌ها غمگینند، تا مدت‌ها سیاه‌پوشند، تا مدت‌ها زندگی‌شان به روال عادی برنمی‌گردد. از آن روز، ما شدیم خادم معراج شهدا. الان که دارم این متن را می‌نویسم، بیست و دوم فروردین است و دیگر تعداد وداع‌هایی که دیده‌ام از دستم در رفته و شاید خیلی چیزها یادم رفته باشد. دوتا وداع اول خوب توی ذهنم مانده‌اند؛ ولی بعدی‌ها نه. حیف است. حس می‌کنم باید هرچه دیده‌ام بنویسم، تا شمایی که این روزها نبودید، بدانید چه بر ما گذشته است. و البته شاید نتوان همه آن چیزهایی که در معراج می‌گذرد را نوشت؛ برای حفظ حریم خصوصی خانواده‌های شهدا و مسائلی از این دست. یک روز از روزهای معراج را فقط علی رفت و من رفتم خانه مادربزرگم. نمی‌دانم چندم اسفند بود. وقتی علی عصر آمد خانه مادرجان، حالش کم‌وبیش مثل آن روز توی میدان بود؛ یعنی حس کردم باز هم چیزی در او تغییر کرده. دوباره ساکت شده بود. چهره‌اش یک طوری له بود که انگار ماشین از رویش رد شده. آرام ازش پرسیدم: امروز چکار می‌کردی؟ یک لبخند کنایه‌آمیز زد و گفت: بالا و پایین! اولش نفهمیدم. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم منظورش جابه‌جا کردن پیکر شهداست؛ پایین گذاشتن پیکرهای توی کاور از ماشین و بردن به سردخانه و بعد گذاشتن آن‌ها توی تابوت... آخرش هم درست نگفت چکار کرده. فقط به این بسنده کرد که اول، کارش را توی سردخانه شروع کرده و بعد سردخانه را طاقت نیاورده و رفته توی حسینیه کمک کند. و هنوز هم که هنوز است و یک ماه از آن روز می‌گذرد، حتی برای من هم درست توضیح نداده که توی سردخانه چه بر او گذشته و چه دیده است. ولی بالاخره من یک روز می‌نشانمش جلوی خودم و ضبط گوشی را روشن می‌کنم و از او می‌خواهم مو به مو برایم بگوید آن روز چه دیده و آن‌وقت اگر منعی برای انتشارش نبود، برای شما هم می‌نویسم. ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🗓 وعده دیدار همه بانوان و کودکان شهر اصفهان زمان : پنج شنبه ۲۷ ام فروردین ماه ساعت ۹:۳۰ صبح مکان: ضلع شمالی پل خواجو ⭕️برای کسب اطلاعات بیشتر اینجا وارد شوید: @madari_marz_nadarad
سلام🌱 ممنونم که می‌خونید و ممنونم از حسن نظرتون✨ ان‌شاءالله شهیدتون با امام حسین علیه السلام محشور باشن و ان‌شاءالله خدا به شما اجر بده و در دنیا و آخرت براتون جبران کنه و ان‌شاءالله ما شرمنده شما و همه خانواده‌های شهدا نشیم. برای ما دعا کنید. ---------------------- ممنونم از اینکه باب گفت‌وگو درباره این مسائل رو باز می‌کنید☺️
نذر کردم تا ببینم روی زیبای تو را.... این روز ها که ممکنه حال خیلی ها بد باشه ، تعدادی از نو جوون های شهرمون دست به کار شدن تا آماده سازی پک های نذری ، به شماهایی که احیانا از لحاظ جسمی ، از اومدن به میدان نبرد امروز خسته شدید کمک کنن . شماهایی که هیچ وقت از پایه وطن موندن به ستوه نمیاید . پس یه یا علی محکم بگید و به این نوجوون ها کمک کنید و سوخت موشک شون بشید 😉 شماره کارت 👇 6037998214095795 رضا خوش فطرت اگه هم پیشنهادی دارین برای اجرا کردن درخدمتم: @reza_khosh_fetrat
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
نذر کردم تا ببینم روی زیبای تو را.... #پویش‌همسنگرامام‌زمان این روز ها که ممکنه حال خیلی ها بد با
من هیچوقت بجز کارت خودم، شماره کارت نمی‌ذارم کانال؛ ولی این مورد از آشنایانه و کاملا قابل اعتماده.
توی دوره‌ زمونه‌ای که با کوچک‌ترین چیزی، رد نیروهای نظامی رو می‌زنند، جنای آقای یامین‌پور نه تنها اسم محدوده تهیه غذای رزمنده‌ها رو منتشر می‌کنه، بلکه اسم فرستنده رو هم منتشر می‌کنه. نمی‌دونم واقعا چرا هر کسی که این روزا درگیر جنگ هستش، حتما باید با همه جزئیات گزارش بده که داره چی کار می کنه؟ این روزا درک مسائل حفاظتی و رعایت‌شون انقدرا سخت نیست که همچنان برخی از مردم برای پذیرش و رعایتش مقاومت می‌کنند! @istadegi