eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
764 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
ظاهرا وقتشه بریم امارات رو به امپراتوری باستانی‌ ایران، مجددا ملحق کنیم!
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
ظاهرا وقتشه بریم امارات رو به امپراتوری باستانی‌ ایران، مجددا ملحق کنیم! #امارات_منفجره_عربی
💠 سخنگوی قرارگاه مرکزی حضرت خاتم‌الانبیا: 🔹ارتش متجاوز، تروریست و راهزن آمریکا با نقض آتش بس یک کشتی نفتکش ایرانی و در حال حرکت از آبهای ساحلی ایران در منطقه جاسک به سمت تنگه هرمز و همچنین یک کشتی دیگر در حال ورود به تنگه هرمز را روبروی بندر فجیره امارات مورد هدف قرار دادند و همزمان مناطق غیرنظامی را با همکاری برخی از کشورهای منطقه در سواحل بندر خمیر، سیریک و جزیره قشم مورد تعرض هوایی خود قرار دادند. ‌ 🔹نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران نیز بلافاصله و در اقدامی متقابل شناورهای نظامی آمریکا در شرق تنگه هرمز و جنوب بندر چابهار را مورد هجوم قرار داده و خسارات قابل توجهی به‌ آنها وارد نمودند. ‌ 🔹آمریکای جنایتکار و متجاوز و کشورهای حامی آن باید بدانند که جمهوری اسلامی ایران همچون گذشته پرقدرت و بدون کوچکترین تردید به هرگونه تعرض و تجاوز پاسخی کوبیده می دهد. ‌ @istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
معراج شهدا. جایی که حتی وقتی خالیه هم، می‌تونم از در و دیوارش صدای گریه و شیون بشنوم. هرجاش رو نگاه می‌کنم یه وداع و یه شهید یادم میاد. یه چیزیه که نه به زبون میاد نه به قلم. فقط اونایی که تجربه کردن می‌فهمن. همون‌طور که ما نمی‌فهمیدیم حال بازمانده‌های دفاع مقدس رو.
📚 📖دورت بگردم ✍🏻فائضه غفارحدادی 📍معرفی به قلم فاتح نویسنده مورد علاقه‌ی من را حتما خوب می‌شناسید؛ تا به حال چند کتاب از ایشان معرفی کرده‌ام. حالا که ایام حج است می‌خواهم بهترین و لذت‌بخش‌ترین کتابشان را معرفی کنم. سال‌های کرونا من را با خیلی از نویسنده‌های خانم آشنا کرد و توانستم صفحات مجازی آن‌ها را پیدا کنم. خانم غفارحدادی یکی از همین نویسنده‌هاست. مدتی بود صفحه ایشان را دنبال می‌کردم تا اینکه رسیدیم به سال ۱۴۰۲ و موسم حج تمتع. خانم غفار حدادی تصمیم گرفته بودند سفر حجی که قسمتشان شده بود را با ما به اشتراک بگذارند‌؛ آن‌هم نه مثل حجاب استایل‌ها که فقط بلدند آنجا خود را نمایش بدهند و اصلا فلسفه حج رفتن را ذره‌ای به مخاطب نشان نمی‌دهند. کم‌کم به درخواست ما مخاطبان، ماجراها را وارد کانالی تازه تاسیس در ایتا و بله کردند تا دسترسی راحت‌تری داشته باشیم. آن چهل روز که ایشان حج بودند، تمام ما هشت هزار نفری که ماجراهایشان را می‌دیدیم یک حج رفتیم. چندین نوبت طواف کردیم. به صحرای عرفات و منا رفتیم و به شیطان سنگ‌ زدیم. با بانوانی از کشورهای مختلف آشنا شدیم و... انقدر این حج به دهانمان مزه کرد که دلمان می‌خواست همان لحظه تمام سرمایه‌ای که داریم را بفروشیم و فیش حج بخریم!😭 http://eitaa.com/istadegi
مدتی بعد از برگشتن خانم غفار حدادی به ایران، کتابی چاپ شد از ایشان به نام «دورت بگردم». سفرنامه‌ی حجشان بود😍 با همان ادبیات موقع حج؛ فقط کمی از نظر ویراستاری تغییرات ایجاد کرده بودند. ولی قلم سفرنامه همان قلم زمان حجشان بود. کتاب را خریدم و بازهم یک حج دیگر قسمتم شد.😭 از بین تمام سفرنامه‌های حج، این یکی خیلی لذتبخش بود... پیشنهاد مطالعه دارم؛ مخصوصا در این ایام حج. آخر اردیبهشت هم نمایشگاه کتاب مجازی تهران برگزار می‌شود. حتما این کتاب را در سبد خریدتان قرار دهید که اگر اینکار را نکنید ضرر کرده‌اید! http://eitaa.com/istadegi
📌 نزدیک شجره بودیم. عنوان «کنگره‌ی جهانی موبایل» را جست و جو کردم و روی آدرسش زدم. یک‌ صفحه‌ی رنگی رنگی باز شد که میگفت:«اینجا بزرگترین و تأثیرگذارترین رویداد ارتباطی دنیاست. به ما بپیوندید!»... اتوبوس‌ها در پارکینگ پر اتوبوسِ مسجد نگ داشتند و پیاده شدیم. دوست داشتم همه‌جا پر از بنرهای شاد و رنگارنگی بود که خبر از «مشهورترین و تأثیرگذارترین رویداد مذهبی دنیا» می‌دادند و بالای ورودی محوطه‌ی مسجد هم نوشته بودند:« میز پذیرش. به ما بپیوندید!» یا حداقل تابلویی بود که میقات بودن شجره را یادآوری می‌کرد و می‌گفت: خدا در یک قدمی است. «فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ!» http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگ‌نوشت قسمت ۱۸: حاج خانم ✍️ش. شیردشت‌زاده خانم س کفن را باز کرد و
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 قسمت ۱۹: تجهیز میت ✍️ش. شیردشت‌زاده وقتی داشتند پیکرها را داخل ماشین حمل تابوت می‌گذاشتند تا ببرند حسینیه، یک خانم مسن داشت از همان خیابان رد می‌شد. یک خانم مسن مانتویی بود. هاج و واج خیره به ماشین مانده بود. فکر کنم داشت اسم شهدا را از روی تابوت‌ها می‌خواند و به این نتیجه می‌رسید که خانواده بوده‌اند و بهت‌زده بود و شاید مثل من داشت توی دلش به اسرائیل فحش می‌داد. توی آن وداع، با این که خیلی خیلی جانسوز بود، خیلی گریه‌ام نگرفت. انگار هنوز در بهت سردخانه بودم. فکر نمی‌کردم پایم به سردخانه باز شده باشد. کاری را کرده بودم که به خواب هم نمی‌دیدم. انگار تازه به عمق فاجعه رفتم. و البته انقدر کار زیاد بود که خیلی فرصت گریه هم نداشتم. گاهی غم انقدر شدید و زیاد به آدم هجوم می‌آورد که فرصت گریه را هم می‌گیرد و آن روز از آن روزها بود. دوتا از شهدا کودک بودند؛ شش و هفت ساله. یکی‌شان یک خانم جوان بود. جمعیت زیادی توی حسینیه بود و هرکس عزیزی را صدا می‌زد. یکی مادرش را، یکی برادرش را، یکی خواهرزاده‌اش را و یکی خواهرش را. بعضی یک گوشه حسینیه نشسته بودند و آرام می‌گریستند و بعضی کنار تابوت‌ها، شیون‌کنان به سر می‌زدند. مردی تابوت یکی از شهیده‌ها را بغل گرفته بود و خواهرش را صدا می‌زد. خانمی اصرار داشت تابوت‌ها را باز کنیم که عزیزانش را آخرین بار ببیند. بغضِ توی گلویم انقدر بزرگ بود که تمام گلو و گردن و فکم درد گرفته بود و باز هم نه می‌توانستم و نه می‌خواستم گریه کنم. دائم باید روی سر خانواده‌ها گلاب اسپری می‌کردیم؛ بلکه اثر آرامش‌بخش گلاب افاقه کند که نمی‌کرد. مگر این داغ سنگین با چهار قطره گلاب آرام می‌شود؟ و هربار یک نفر غش می‌کرد و می‌رفتیم بالای سرش و تا او را به هوش بیاوریم، دیگری غش می‌کرد. راستش به این نتیجه رسیدم که آدم تا بیرون حادثه است گریه‌اش می‌گیرد. به عمق که بروی دیگر خبری از گریه نیست. سکوت است و خوردن بغض؛ آن حالی که من داشتم. بعد از وداع، دوباره برگشتیم توی سردخانه. راستش دیگر فضای سردخانه خیلی به نظرم سنگین نبود. انگار عادی شده بود؛ عادی هم نه، قابل تحمل‌تر. باید کارهای قبل را ولی به ترتیب عکس انجام می‌دادیم: جمع کردن پارچه سبز، بستن کفن. خواهر شهیده یک کفن داده بود به من. گفته بود شهیده خودش این کفن را برای خودش خریده و گفته روی آن دعا بنویسند. کفن نو را گذاشتم روی پیکر که بعداً غساله‌ها با کفن قبلی عوضش کنند. و وقتی داشتیم با خانم س، بند بالای کفن را می‌بستیم، خانم س گفت: الان داره بهمون می‌خنده می‌گه دارین زحمت اضافه می‌کشین، من اون کفن رو می‌خوام! آن روز ظهرش خانه مادربزرگ علی دعوت بودیم. تمام راه داشتم این مداحی را گوش می‌دادم که می‌گفت: دارند یک به یک و جدا می‌برندمان/ شکر خدا به کرب و بلا می‌برندمان/ ما نذر کرده‌ایم که قربانی‌ات شویم/ دارند یک به یک به منا می‌برندمان/ اول میان عرش خدا سینه می‌زنیم/ بعداً به هیئت الشهدا می‌برندمان/ سربند یا حسین به ما می‌دهند و بعد/ با هروله به عرش خدا می‌برندمان/ این دل حسینی و رضوی بوده از ازل/ از کربلا بهشت رضا می‌برندمان... انگار چیزی تغییر کرده بود. هی به دستانم نگاه می‌کردم و باورم نمی‌شد با آن‌ها چکار کرده‌ام. شاید علی هم بعد از اولین باری که توی سردخانه کار کرده همین حس را داشته. و تازه داشتم خستگی شدید آن روز را حس می‌کردم؛ طوری که وقتی رسیدیم خانه مادربزرگ علی، همه از چهره‌مان خواندند که چقدر خسته‌ایم و گفتند لازم نیست کمک کنیم. رفتم یک گوشه ولو شدم؛ یک گوشه به دستانم خیره شدم و سعی کردم اتفاقات آن روز را هضم کنم. لباس‌ها و چادر و دستم هنوز بوی سردخانه را می‌داد. بوی آن عطر را همراه بوی کفن و پنبه مرطوب. هم آزاردهنده بود هم نه. دستم هم انگار هنوز اثر سردی لمس پیکر را داشت و دلم می‌خواست این اثر همیشه بماند؛ اثر لمس پیکر یک شهیده. آن روز وسط مهمانی، داشتم با مرورگر داخلی درباره احکام تجهیز میت جست‌وجو می‌کردم. احکام غسل میت، مس میت، کفن میت، تحنیط میت. تا آن روز اصلا درست نمی‌دانستم کافور چیست؛ حالا می‌دانم. اصلا نمی‌دانستم کفن چند بخش دارد، یا اصلا غسل میت برای چه امواتی لازم است. حالا همه‌اش را به لطف جنگ می‌دانم. ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا