eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
786 ویدیو
92 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام من نمی‌تونم قطعی پیشنهاد بدم که ثبت‌نام کنید یا نه. اساتید انقلابی و خوبی در باغ انار هستند که واقعا متعهدانه تدریس می‌کنند. هزینه کلاس‌ها هم نسبت به جاهای دیگه خیلی کم‌تره؛ ضمن این که بخاطر شرایط کرونا، کلاس مجازی خیلی ایمن‌تر هست. اما طبیعی هست که بخاطر مجازی بودن کلاس، کیفیت آموزشی هم کم‌تر باشه و بالاخره مشکلات خودش رو داره این که در کلاس‌های باغ انار رشد بکنید به تلاش خودتون بستگی داره، اگر ثبت‌نام کنید ولی فقط در گروه عضو باشید و تمرینات رو انجام ندید و فعالیت نکنید، قطعا فایده نداره. دیگه باید بسته به شرایط خودتون بسنجید که شرکت بکنید یا نه.
سلام چندتا از رفقای شهید خودم رو معرفی می‌کنم. ۱. شهید زهره بنیانیان؛ متولد ۱۳۳۳، در اصفهان. با یک واسطه شاگرد بانو مجتهده امین بودند. فراز و نشیب های زیادی توی زندگی‌شون داشتند، تکواندوکار بودند، در حدود بیست سالگی به سوریه رفتند و آموزش‌های چریکی دیدند و به ایران برگشتند تا علیه شاه مبارزه کنند. مربی دفاع شخصی بانوان بودند و بعد از ازدواج هم به مبارزات خودشون ادامه دادند، بعد از انقلاب همراه همسرشون در یک عملیات شرکت می‌کنند تا یکی از خونه‌های تیمی منافقین رو در فولادشهر زیر ضربه ببرند و در همون عملیات درحالی که باردار بودند شهید می‌شن. کتاب رو درباره ایشون نوشتند. ۲. شهید محسن فرج‌اللهی. متولد ۱۳۶۵ در خرم‌آباد. روحیه لطیفی داشتند و خیلی به خودسازی مقید بودند. باید زندگی ایشون رو در کتاب «سکوت آرامم نمی‌کند» بخونید. ایشون از پاسدارهایی بودند که در پادگان امام علی علیه‌السلام خرم‌آباد مشغول خدمت بودند و ۲۰ مهر ۸۹ در اثر انفجار سامانه موشکی به شهادت رسیدند. ۳.شهید زینب کمایی؛ متولد ۱۳۴۶ در آبادان، اسم اصلی شهید میترا بود که به زینب تغییرش داد. یک دختر مهربان، باگذشت و دلسوز که خیلی بیشتر از سن خودش می‌فهمید و خودسازی می‌کرد. جنگ که شد همراه خانواده ش به شاهین‌شهر اومد. مطالعه بالایی داشت و سعی می‌کرد توی مدرسه مبلغ اسلام و انقلاب باشه. انقدر فعال بود که بارها تهدید شده بود. بخاطر همین فعالیت‌ها بود که شب عید، منافقین در راه بازگشت از مسجد ترورش کردند. همه خواهر و برادرهای زینب جبهه بودند اما فقط زینب که پشت جبهه بود شهید شد.کتاب «من میترا نیستم»درباره زینبه.
سلام بنده کلاس آقای اسماعیل واقفی رو به طور مجازی شرکت می‌کنم اما تا قبل از اون کلاس نرفتم. قطعا بدون کلاس هم می‌شه نوشت؛ به شرطی که زیاد مطالعه کنید، تمرین و پشتکار داشته باشید و از نقدها استفاده کنید
✅ این طرح(ولایت)بایستی فراگیر شود. امام خامنه ای مدظله العالی 🔻 آغاز ثبت نام دوره های مجازی 🇮🇷 ١۴٠٠🇮🇷 🔸 ویژه برادران وخواهران غیرحوزوی (١٨تا۴۵سال) و... 🔰ثبت نام: تا ٢٠ مردادماه 🌐 hamzevasl.ir آدرس کانال‌ ها: 🆔 eitaa.com/hamzevasl 🆔 t.me/hamzevasl 🆔 ble.ir/hamzevasl 🆔 instagram.com/hamzevasl ╰─═✧✿🇮🇷✿✧═─╯
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام دوستان عزیز فرا رسیدن ماه محرم رو تسلیت عرض می‌کنم. امیدوارم خداوند به همه ما توفیق عزاداری با بصیرت بده. از امشب به مدت ده شب، هیئت مجازی بسیار کوچکی داریم. به احترام این هیئت، در این ده شب فقط یک قسمت از رمان تقدیم شما می‌شه. به اضافه یک جلسه سخنرانی از آقای پناهیان و یک مداحی‌. ان‌شاءالله برای ما هم دعا کنید...
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 23 خوشحالم که گفتن این جملات هم چیزی از ترسش کم نکرد و با همان چشمان سرخ و ترسیده، گفت: کن حذراً جداً. (خیلی مواظب باش.) -إی. و أنت ایضاً. (باشه. تو هم همینطور.) بالاخره کله پشمالویش را از شیشه پنجره می‌کشد بیرون. نفس عمیقی می‌کشم. بوی عرقش داشت خفه‌ام می‌کرد. برایش دست تکان می‌دهم و راه می‌افتم. وقتی از دیدرسش دور می‌شوم، کمیل می‌گوید: تو باید بازیگر می‌شدی عباس. چقدر بامزه اسکلش کردی! تازه یادم می‌افتد برای شنیدن حرف‌های مرد داعشی، شادیِ بعد از گل نکرده‌ام. خنده روی صورتم پهن می‌شود و سر به آسمان می‌گیرم: نوکرتم خدایا. دمت گرم. خیلی خوبی، خیلی مشتی هستی که این‌طوری حالشونو گرفتی. خودت نابودشون کن. چشمانم از خواب‌آلودگی می‌سوزند. کمیل می‌گوید: نماز شب بخون که خوابت نبره. خیلی زور داره که یه قدمی شهادت باشی، بعد تصادف کنی و بمیری! راست می‌گوید. شروع می‌کنم به نماز شب خواندن. من بدون شهادت این جان را به هیچ‌کس نمی‌دهم؛ مفت که نیست! *** مادر با این که مخالفتی با رفتنم نداشت و تشویقم هم می‌کرد، وقتی دید سوریه نرفته‌ام خوشحال شد. خیلی بروز نداد؛ ولی از چشمانش می‌فهمیدم که بار سنگینی از روی دوشش برداشته اند. مادر است دیگر؛ هرچند مادر من شیرزنی ست برای خودش. از وقتی آمده بودم خانه، مادر مثل پروانه دورم می‌چرخید. آبمیوه‌گیریِ خراب را هم گذاشته بود مقابلم و داشتم با پیچ‌گوشتی بهش ور می‌رفتم تا بتوانم راه درست کردنش را پیدا کنم. همیشه همین‌طور بوده و هست؛ وقت‌هایی که خانه‌ام، باید وسایل خراب را تعمیر کنم، خریدها را انجام بدهم و به درد و دل اعضای خانواده هم برسم؛ ناسلامتی پسر بزرگ خانواده‌ام! کار آبمیوه‌گیری که تمام شد، صدای اعلان گوشی‌ام درآمد. قبل از این که بروم سراغ گوشی، دل و روده آبمیوه‌گیری را جمع و جور کردم و گذاشتم روی اپن، جلوی مادر: بفرمایید مامان جان، این صحیح و سالم. مادر مثل همیشه ذوق کرد: الهی من فدای اون دستای با برکتت بشم که به هرچی می‌خوره درست می‌شه. دستم را گذاشتم روی سینه‌ام و لبخند زدم: ما مخلص شماییم مامان جان. دراز کشیدم روی مبل و تلگرام را باز کردم. از این که یک نرم‌افزارِ صهیونیستی و جاسوس روی گوشیِ غیرکاری‌ام بود، احساس خوبی نداشتم. نصبش کرده بودم برای رصد گروه‌هایی که پایشان در پرونده گیر بود و می‌خواستم هرچه زودتر پرونده را ببندم و دیلیت‌اکانت کنم. ⚠️ ⚠️ 🖋 💞 https://eitaa.com/istadegi
کربلایی حسین معز غلامی1_52454317.mp3
زمان: حجم: 13.2M
خجالت می‌کشم که من، سرم رو تنمه ...🖤💔 شب اول را با صدای شهید مدافع حرم حسین معزغلامی شروع کنید...🌿
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 24 وارد گروه شدم؛ حدود هفتاد، هشتادتا پیام آمده بود. با حوصله شروع کردم به خواندنشان: سمیر: شیعیان مرتدند. حکومت شیعیان هم مرتده، مشرکه. ما با شرک می‌جنگیم، با مشرکین می‌جنگیم، با منافقین و مرتدین می‌جنگیم و پیروزی با ماست ان‌شاءالله. چند نفر هم پشت سرش، تاییدش کرده بودند و بازار توهین و حرف‌های زشت داغ بود. هرکسی رجزی می‌خواند و سمیر تاییدش می‌کرد. اصلاً حرف استدلالی مطرح نمی‌شد؛ فقط هیجانات و احساسات. وسط این حرف‌ها، یک نفر پیام داد: دم همه‌تون گرم؛ ولی یه سوال برام پیش اومده. چرا با اسرائیل نمی‌جنگید؟ خب اونا کافرن، سرزمین مسلمون‌ها رو هم اشغال کردن! پیامش شاخک‌هایم را حساس کرد؛ انقدر که انگشت شصتم، پروفایلش را لمس کند و بروم ببینم کیست. اسمش را گذاشته بود نامیرا. عکسی هم برای پروفایلش نگذاشته بود. نمی‌شد بفهمم دختر است یا پسر. سمیر پیام نامیرا را ریپلای کرده بود: مشرکین و مرتدین، از کافران هم بدترن. ما اول مرتدها و رافضی‌ها رو می‌کشیم. هیچ پیامی بعدش نیامد؛ اما در نوار آبی رنگ بالای گروه نوشته شد: نامیرا در حال نوشتن... و بعد، پیامِ بعدی‌اش در پاسخ به سمیر آمد: خب تکلیف مردم اهل‌سنت که توی کشورهای اسلامی هستن چی می‌شه؟ اونا که مشرک نیستن! نه؛ مطمئن شدم این نامیرا یک چیزیش می‌شود و آمده است که خونش توسط تکفیری‌ها مباح اعلام شود! باز هم کسی پیام نمی‌فرستاد؛ بجز سمیر که نوشت: برای ما شیعه و سنی فرق نداره. هرکسی که در بیعت حضرت امام ابوبکر بغدادی نباشه، مشرک و مرتده. ناخودآگاه صورتم در هم رفت. آخر اسم یک آدم ملعون و خونخواری مثل ابوبکر بغدادی(رهبر داعش) را با پسوند امام صدا می‌زنند؟ نامیرا سریع جواب داد: آخه چرا؟ این‌طوری تقریباً اکثر مسلمون‌ها باید بمیرن! سمیر جوابش را نداد؛ خیلی سریع یک فایل صوتی فرستاد که زیر آن نوشته بود: صدای امام ابوبکر بغدادی صدای خداست. و بعد هم گروه را بست و پیام‌های نامیرا را حذف کرد؛ به همین راحتی. من اما حسگرهای مغزم روی اکانت نامیرا حساس شده بود. قبلا هم دیده بودم بچه شیعه‌ها بیایند داخل گروه و کمی با مدیران دعوا کنند آخرش هم حذفشان کنند؛ اما نامیرا فرق داشت. حرف‌هایش مثل قبلی‌ها نبود؛ یعنی پیدا بود که می‌خواهد حساب‌شده‌تر رفتار کند. فردای همان روز، کارهای اداری‌اش را انجام دادم که امید بیاید پیش خودم و در این پرونده کمکم کند. امید نشسته بود در اتاقش و مثل همیشه، چشم‌های قهوه‌ای‌اش را کرده بود توی مانیتور. بدون در زدن وارد شدم و گفتم: سلام امید. ⚠️ ⚠️ 🖋 💞 https://eitaa.com/istadegi