☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 84 *** وقتی
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 85
دفترچه را گرفتم و وانمود کردم که میدانم.
-بله... قرار بود اینو بدن به من. ممنون.
دختر خندید.
-بابا این چند وقت اخیر حواسپرت شدن، برای همین کارای مهم رو مینوشتن. اگه ننوشته بودن، من نمیفهمیدم باید اینو بدم به شما.
هیچ ایدهای نداشتم که این دفتر چیست و چرا میخواسته آن را بدهد به من؛ ولی طوری سرم را تکان دادم و لبخند زدم که لو نروم.
-خدا رو شکر که نوشته بودن.
دوباره ساکت شدیم. تردید داشتم که درباره حادثه بپرسم؛ ولی بالاخره پرسیدم.
-بالاخره متوجه شدن علت نشت گاز چی بوده؟
دختر کمی رنگ به رنگ شد و با کمی تاخیر گفت: آتشنشانی میگه دودکش مسدود بوده و علتش نقص فنی بوده.
آب بینیاش را بالا کشید.
-فکر کنم بابا حواسشون نبوده درستش کنن. اخیرا یکم حافظهشون ضعیف شده.
صدایش کمی لرزید و متاسفانه من بلد نبودم با کسی که خیلی نمیشناسمش همدلی کنم. فقط گفتم: متاسفم.
در جوابم لبخند زد.
دلپیچه گرفته بودم و دل توی دلم نبود که بروم ببینم توی آن دفتر چیست؛ برای همین گفتم: خب... من دیگه مزاحمتون نمیشم... ممنونم بابت دفتر. انشاءالله پدرتون هم زودتر سلامتیشونو به دست بیارن.
-خواهش میکنم.
دفتر را توی کیفم گذاشتم و با قدمهای تند از بیمارستان بیرون زدم. تا ایستگاه اتوبوس صد متری پیادهروی داشتم. باد بهاری با قدرت میوزید و آسمان صاف بود، با لکههای کوچک و پنبهای از ابر. چادرم را محکم گرفتم که باد نبردش و سرم را پایین گرفتم که گرد و خاک توی چشمم نرود. با دست دیگر، کیف را محکم به خودم چسبانده بودم. دلم از هیجان پیچ میخورد و نمیدانستم قرار است با چی مواجه شوم. احتمالا حقیقت خوشایندی نبود؛ چیزی نبود که دانستنش خوشحالم کند؛ ولی با تمام وجود میخواستمش. این حس را یادم بود؛ پیش از تصادف هم همین حس را داشتم.
از وقتی از بیمارستان بیرون آمدم و در تمام مسیر خیابان بزرگمهر، حس کردم نگاه کسی دنبالم کشیده میشود. دوباره همان حس لعنتیِ تعقیب شدن سراغم آمده بود. حالا حس میکردم نه تنها دو چشم دارند نگاهم میکنند، بلکه دو پا هم دارند دنبالم میآیند. مثل دیوانهها هر چند قدم میایستادم و پشت سرم را نگاه میکردم؛ ولی توی شلوغیِ خیابان نمیتوانستم کسی را پیدا کنم که دنبال من باشد. همه آدمهای معمولی بودند؛ آدمهایی که آشنا نبودند و به نظر نمیرسید دنبال من باشند.
کلافه از حس تعقیب شدن، به یک سوپرمارکت پناه بردم و بیهدف میان قفسههای چیپس و پفک چرخیدم. فروشنده پشت میز نشسته بود و با تلوزیون کوچکی که بالای دیوار مغازه نصب شده بود، فوتبال میدید. از جلوی قفسه کیکها گذشتم و زیرچشمی بیرون را نگاه کردم. مردم رد میشدند و به نظر نمیرسید کسی حواسش به من باشد. دست آخر برای این که فروشنده شک نکند، یک کیک کاکائویی خریدم و بیرون آمدم.
به نظر میرسید کسی نباشد؛ ولی بود. نمیدیدمش؛ ولی میدانستم که بود. یکی داشت من را نگاه میکرد. یکی کمین کرده بود و کم و بیش میدانستم کیست و ناخودآگاه چشمم پیاش میگشت و میدانستم که خودش را نشان من نخواهد داد.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
🥀شهیده افسانه عقیلا، فرمانده یکی از حوزههای بسیج خواهران شهرستان مهرستان در جنوب استان سیستان و بلوچستان در پی تیراندازی تروریستهای وابسته به آمریکا و رژیم صهیونسیتی درب منزل ترور شد و به شهادت رسید.
#لشگر_فرشتگان
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🥀شهیده افسانه عقیلا، فرمانده یکی از حوزههای بسیج خواهران شهرستان مهرستان در جنوب استان سیستان و بلو
ای کاش روزی به این درجه برسیم که وجودمون دشمن سوز باشه و بخوان مارو بکشن
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 85 دفترچه ر
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 86
برگشتم خانه مادرجان. فعلا نمیخواستم بروم خانه و اعلام کرده بودم که میخواهم تا اطلاع ثانوی آنجا لنگر بیندازم. این موضوع برای پدر و مادرم چیز غیرعادیای نبود. گاهی این کار را میکردم؛ درواقع بیشتر وقتها.
سر ظهر بود. مادرجان و باباجان رفته بودند مسجد. خورش قیمهی مادرجان روی گاز قلقل میکرد و شعلهاش کم بود. رادیو هم روشن بود. همیشه سر ظهر یک برنامه درباره شهدای دفاع مقدس پخش میکرد.
نمازم را تند تند خواندم؛ بدون این که اصلا حواسم باشد نماز میخوانم. همه فکرم توی دفترچه بود. نفهمیدم چطور به آخرین رکعت نماز عصر رسیدم. اصلا نفهمیدم چی گفتم و چی خواندم. تعقیبات و دعای بعد نماز را هم بیخیال شدم. چادر نماز را بدون این که تا کنم، انداختم روی مبل و به سمت کیفم شیرجه زدم. دفتر را از داخلش درآوردم و خوب نگاهش کردم؛ مثل یک شیء باستانی ناشناخته و احتمالا جادویی. مثل یک چراغ جادو که اگر لمسش کنم، غولش بیرون میآید و حقیقت را برایم میگوید.
دفتر را باز کردم. صفحه اولش، یک کاغذ نو و سفید بود، یک تکه کاغذ با لبههای نامنظم که روی آن نوشته بود موسویان. حتما همان بود که محسن بابایی روی دفتر گذاشته بود. بقیه کاغذهای دفتر زرد و نازک و خاک گرفته بودند. دفتر مال خیلی وقت پیش بود. سررسید نبود؛ تاریخ نداشت. ولی اولین یادداشتش، مربوط به سال پنجاه و هفت بود. مرداد پنجاه و هفت. یعنی سی و هفت سال پیش. دستخطی که در آن نوشته بود، شبیه خط بابایی نبود. ظریفتر و زنانهتر بود.
با یک تورق سریع از اول تا آخر دفتر را نگاه کردم. چندتا کاغذ کاهی زرد شده و یک عکس هم لای دفتر بود و چیزی حدود سی صفحه از آخرش خالی مانده بود. عکس را برداشتم و با دقت نگاهش کردم. قدیمی بود؛ از آن عکسهای قدیمی که سیاه و سفید نیستند ولی رنگهاشان خیلی زنده نیست. سهتا دختر جوان بودند، توی میدان امام. دونفرشان چادری بودند و تنگ رویشان را گرفته بودند و سومی از آن مانتوهای گشاد و بلند دهه شصتی پوشیده بود و روسری سرمهای رنگش را محکم زیر چانهاش گره زده بود. باد داشت مانتو و چادرشان را تکان میداد. لبخند میزدند و آفتاب کمی چشمشان را آزرده بود. عکس را به صورتم نزدیک کردم و بعد از کلی دقت، یکی از چادریها را شناختم. سهیلا بود. مطمئنم که نوشتههای این دفتر دستخط سهیلا نبود؛ ولی حتما دوست سهیلا بود. احتمالا یکی از آن دوتای دیگرِ توی عکس.
عکس را برگرداندم. پشتش نوشته بود: بهار 59، سهیلا، ناهید و ملیحه.
اسم ناهید و ملیحه برایم آشنا نبود؛ ولی حتما دفتر یا مال ناهید بود یا ملیحه. به هرحال اگر میخواندمش معلوم میشد. دوباره با دقت بیشتری دفتر را ورق زدم و فهمیدم یک دفتر روزنگار است. یک زن که هر روزش را نوشته بود؛ البته نه با جزئیات. خلاصه و کوتاه، در حد چند خط. فقط اتفاقات مهم را. تاریخ زده بود و یکی دو بند درباره هر روزش نوشته بود. نگاهی به تاریخها انداختم. تا اوایل سال شصت و دو رسیده بود. میانش گاهی چند ماهی را جا انداخته بود. سال 57 را مخصوصا خیلی مختصر نوشته بود؛ شاید میترسید دفتر دست ساواک بیفتد.
از اول شروع کردم به خواندن. متن چندان جذابی نداشت. به هرحال آن زن هرکی بود نویسنده حرفهای نبود. با ادبیات خاص مردم دهه پنجاه و شصت، فقط نوشته بود که چه اتفاقاتی افتاده. و البته مشخص بود مبارز بوده. توی قسمتهای سال پنجاه و هفت خیلی تلویحی و سربسته به این قضیه اشاره کرده بود؛ و البته اگر این شخص ربطی به خانواده من داشت حتما مبارز بود. عموهایم و پدرم و پدربزرگم از آن خانوادههای مذهبی و مخالف شاه بودند؛ مبارز و انقلابی. بعدش هم هرکدام به شکلی نظامی شدند و هنوز هستند. تاریخ انقلاب و جنگ تقریبا با تاریخ خانواده من یکی بود.
دفتر مال ناهید بود؛ چون بین خاطراتش به سهیلا و ملیحه اشاره کرده بود. و به مرور دستگیرم شد که ناهید همسر محسن بابایی است. اواخر سال پنجاه و هشت ازدواج کرده بودند: بیست و دوی بهمن. انقلابیهای دوآتشه بودند. و جالب اینجاست که تاریخ و مکان عقدشان با سهیلا و مرتضی یکی بود. مرتضی – پدرخوانده و عموی من – با محسن بابایی دوست بودند؛ با هم وارد مسیر مبارزاتی شده بودند و ناهید و سهیلا هم کم و بیش همینطور. ناهید چندباری به خاطرات مشترکی با سهیلا اشاره کرده بود. مثل این که قبل از انقلاب توی یک گروه انقلابی و چریکی بودند. گروهی که اعضایش بعد از انقلاب هم به کمیته و بعد سپاه پیوسته بودند.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
از افتخاراتم در موکب گلستان شهدا اینه که سخنرانی یک خانم نه تنها زشت نیست بلکه افتخاره
ان شاءالله فردا اگه شد در خصوصش صحبت میکنم
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امشب حضرت زهرا (علیهاالسلام) دختردار میشن 😍✨🌷
#حضرت_زینب
#روز_پرستار
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
امشب حضرت زهرا (علیهاالسلام) دختردار میشن 😍✨🌷 #حضرت_زینب #روز_پرستار
حضرت زینب به «عقیلةالعرب» یا «عقیلة بنیهاشم» شهرت داشتن.
خود این صفت، خیلی جای بحث داره.
ریشه کلمه عقیلة، ع، ق، ل هست که فکر میکنم برای همه واضحه از عقل میاد.
و احتمالا همه اینطوری ترجمهش میکنیم: زن عاقل.
درحالی که «عقیلة» با «عاقلة» متفاوته.
عاقلة، دلالت بر بروز عمل تعقل در زمان حال یا یه موقعیت خاص داره. یعنی زنی که یه وقتایی عاقلانه رفتار میکنه.
ولی عقیلة، دلالت بر یه ملکه ثابت روانی و رفتاری داره؛ عقیله بودن، یه ویژگی تثبیت شده و عمیقه. عقیله یعنی زنی که عقل و خرد، در ذات و سرشت و خونش تنیده شده. یعنی کسی که خردمندی و تدبیر، ویژگی ذاتی و همیشگی اونه.
عقیلة یعنی زنی که بالاترین درجه خویشتنداری ذهنی، تسلط بر هیجانات، و قدرت خودکنترلی در اوج بحران رو داشته باشه.
البته توی زبان عربی، این صفت هم اشاره به خردمندی داره، هم به اصالت و نجابت و داشتن حریم مشخص و محفوظ.
در واقع توی زبان عربی، «عقیلة» یعنی زنی که سه تا ویژگی همزمان داره:
۱. خردمندی و دوراندیشیای که درش درونی شده،
۲. اصالت خانوادگی
۳. نجابت و حریم محفوظ.
توی کتاب بلاغات النساء (ابوالفضل احمد بن أبیطاهر ابنطیفور، متوفای ۲۸۰ ق) که از قدیمیترین مجموعههای مدون ادبی و خطابی زنان عربه، در نقل خطبه حضرت زهرا (س) مینویسه:
«حَدَّثَنی زَیْدُ بْنُ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ، وَحَدَّثَنِی عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْعَبَّاسِ، قالا: حَدَّثَتْنَا عَقِیلَتُنَا زَیْنَبُ بِنْتُ عَلِیٍّ...»
(ابنعباس و امام سجاد روایت کردند که: عقیلهی ما زینب دختر علی برای ما بازگو کرد...)
توی کتاب مقاتل الطالبیین(ابوالفرج اصفهانی، متوفای ۳۵۶ ق) هم با همین عنوان به نقل حدیث فدک توسط حضرت زینب ارجاع میده:
«وزینبُ العقیلةُ بنتُ علیِّ بن أبی طالب... وَهیَ الَّتِی رَوَى عَنْهَا ابْنُ عَبَّاسٍ کَلَامَ فَاطِمَةَ (ع) فَقَالَ: حَدَّثَتْنِی عَقِیلَتُنَا زَیْنَبُ...»
(و زینبِ عقیله دختر علی بن ابیطالب... و او همان بانویی است که ابنعباس کلام فاطمه را از او نقل کرده و گفته است: عقیلهی ما زینب برایم روایت کرد...)
باز توی کتاب دلائل الإمامة(محمد بن جریر طبریِ امامی، قرن چهارم/پنجم ق)، اسناد خطبه فدک با همین تعبیر اومده:
«قَالَ أَبُو العَبَّاسِ: حَدَّثَتْنِی عَقِیلَةُ آلِ أَبِی طَالِبٍ زَیْنَبُ بِنْتُ عَلِیٍّ...»
در این نسخه، اضافه به صورت «عقیلة آل أبی طالب» ثبت شده.
توی معجم البلدان (یاقوت حَمَوی، متوفای ۶۲۶ ق) درباره محل مزار حضرت زینب مینویسه:
«...قَبْرُ زَیْنَبَ بِنْتِ عَلِیٍّ، وَتُعْرَفُ بِعَقِیلَةِ بَنِی هَاشِمٍ...»
این موضوع نشون میده خردمندی حضرت زینب، به قدری صفت بارز ایشون بوده که همه جا با این عنوان یاد میشدن. و مردهای خاندان ایشون هم برتری عقلی حضرت رو پذیرفته بودن.
حالا نکته اینجاست که چطور ممکنه آوازه خردمندی حضرت به همه رسیده باشه؟
آیا اگه یه خانم فقط توی خونه بشینه، همه متوجه میشن چقدر خرمنده؟
قطعا نه!!
اینکه ایشون به این صفت شناخته شده بودن، نشون میده فعالیتهای اجتماعی و سیاسی داشتن و این صفت توی فعالیتهای ایشون ظهور کرده.
البته فعالیت اجتماعی حتما به معنی حضور فیزیکی نیست.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
توی کتاب بلاغات النساء (ابوالفضل احمد بن أبیطاهر ابنطیفور، متوفای ۲۸۰ ق) که از قدیمیترین مجموعهه
در واقع حضرت زینب روی این کلیشه جنسیتی که میگه: «زنها ظرفیت عقلانی کمتری دارن و همیشه تابع عواطف و احساسات هستن» خط بطلان کشیدن.
حضرت زینب از تمام خواص زماننشناسی که امام حسین علیه السلام رو در کربلا تنها گذاشتن، بصیرتر و امامشناستر و خردمندتر بودن.
همراهی حضرت با امام حسین، یه همراهی کاملا آگاهانه و ارادی بود؛ نه صرفا یه تبعیت خانوادگی.
درواقع ایشون همسر و زندگیشون رو رها کردن تا رسالت الهی خودشون رو به سرانجام برسونن. اینطور نبود که مجبور باشن با کاروان امام حسین همراه بشن. میتونستن بگن نه خب من تابع همسرم هستم و هرجا اون بره منم میرم!
ولی دیدن ضرورت اجتماعی ایجاب میکنه که این سفر سخت رو انتخاب کنن.
این قضیه درباره سایر زنانی که همراه کاروان امام حسین علیهالسلام بودن هم صادقه.
مجبور نبودن همراه بشن.
میتونستن بگن ما زنها چکار به این مسائل سیاسی داریم؟ ما سختمونه بخوایم بیایم اینهمه وقت مسافر باشیم و بعدش هم اسیر بشیم و انقدر مصیبت بکشیم! میشینیم توی خونه و خودمونو میزنیم به اون راه و این چیزا رو به مردها میسپاریم🙄
درحالی که الان همه میدونیم اگر زنها در کربلا نبودن و بعدش روایتگری و تبیین نمیکردن، دستگاه تبلیغاتی یزید روایت خودش رو توی ذهن مردم جا میانداخت و دیگه چیزی از قیام امام حسین علیه السلام باقی نمیموند.
پس حرکت حضرت زینب و سایر بانوان توی کربلا، یه حرکت کاملا خردمندانه و آگاهانه بوده؛
بر خلاف چیزی که به ما نشون دادن!
(همیشه یه طوری گفتن که انگار زنان بنیهاشم مجبور بودن بیان و بعدش هم فقط گریه و زاری کردن)