eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
858 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 90 *** فروغ
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 91 -شما لازم نیست هیچ کاری بکنی. ما ماشینت رو بررسی می‌کنیم. برخاستم و او هم برخاست. خواستم بروم بیرون، او دنبالم آمد. برگشتم و گفتم: شما کجا؟ گیج شد. جواب نداد. دستم را آرام زدم سر شانه‌اش و گفتم: برو یه کاغذ و خودکار پیدا کن و شرح اتفاق رو بنویس. دقیق و با جزئیات. اینم بنویس که روز قبلش ماشین رو کجاها برده بودی و کجا گذاشته بودی. خواست حرفی بزند؛ ولی فقط دهانش را باز کرد. یک قدم به سمت در رفتم و برگشتم. -آهان راستی... بنویس آخرین تاریخ معاینه فنی ماشین کی بوده و کجا. دوباره دوتا دستم را سر دو شانه‌اش زدم. -بیشتر هم حواست به خودت باشه. چشمم را کمی برایش درشت کردم و درحالی که هنوز دهانش باز بود، از اتاق بیرون رفتم. داشتم خفه می‌شدم. خشم بیخ گلویم را چسبیده بود. جلوی خودم را گرفته بودم که چیزی بارش نکنم و نزنمش. دلم می‌خواست بروم یک جای خلوت و انقدر داد بزنم که گلویم خونریزی کند. به سمت خروجی قدم تند کردم که ناگاه عباس آمد توی صورتم. نزدیک بود به هم برخورد کنیم که عباس خودش را عقب کشید. انگار تازه چشمم باز شد. -چه خبرته؟ خواستم به سمت راست راه کج کنم. حوصله‌اش را نداشتم و برایم مهم نبود که بعد از یکی دو روز غیبت، دوباره سر و کله‌اش پیدا شده. ترجیح دادم وانمود کنم کسی را نمی‌بینم. بازویم را گرفت و نگذاشت بروم. -چته؟ چرا این شکلی شدی؟ مکث کردم. -چه شکلی؟ -شکل دیوونه‌ها! توی دلم گفتم: شاید هم شبیه قاتل‌های روانی. بازویم را از دست عباس رهاندم و گفتم: گیر نده. کار دارم باید برم. البته واقعیت این بود که نمی‌دانستم چکار دارم و کجا باید بروم و چه خاکی به سرم بریزم. فقط می‌خواستم تنها باشم و فکر کنم عباس این را فهمید که رهایم کرد. حرفی نزد و اجازه داد بروم؛ ولی حس کردم نگاهش هنوز دارد دنبالم کشیده می‌شود. وقتی به خودم آمدم، توی دفترم بودم و نشسته بودم پشت میز. بجز یک کامپیوتر روی میز چیز دیگری نبود؛ یعنی من اینطور ترجیح می‌دادم. میز شلوغ مثل ذهن شلوغ بود و میز خالی مثل ذهن خالی. آن لحظه ذهنم هم خالی بود، و فقط یک جمله را بزرگ روی تخته سیاه ذهنم نوشته بودند: فروغی را بکش. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یادمه بعضی‌ها توی جریان ۱۸ و ۱۹ دی می‌گفتن مردم معترض چون خیلی عصبانی و ناراحت بودن به ماشین‌های آتش‌نشانی و آمبولانس آسیب زدن و حق داشتن بندگان خدا! این فیلمی که می‌بینید مربوط به اعتراضات فرانسه ست. فرانسه‌ای که معروفه به کشور اعتصاب‌ها و اعتراض‌ها و مردمش به مودی بودن و احساسی عمل کردن معروفن!! ولی همون طور که می‌بینید، نه تنها با سنگ و چماق به آمبولانس حامل بیمار حمله نمی‌کنن، بلکه راه رو برای آمبولانس باز می‌کنن. عصبانی و معترضن؟ بله مشخصه که خیلی زیاد! ولی این خشم دلیل مناسبی برای حمله به آمبولانسه؟ قطعا نه! چرا؟ چون اولا میدونن اعتراض هم چارچوب خودشو باید داشته باشه و معترض بودن به کسی مجوز حمله به ماشین امدادی رو نمی‌ده. دوما میدونن اگه به آمبولانس آسیب بزنن پلیس و قانون پدرشون رو درمیاره و وقتی بیفتن زندان، کسی براشون اشک تمساح نمی‌ریزه و نمی‌گه: وای خدا جوون مردم چکار کرده بود که انداختینش زندان🥺؟ http://eitaa.com/istadegi
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باز اینم یه فیلم دیگه از اعتراضات فرانسه ست. یکی از معترضین به ماشین آتش‌نشانی سنگ پرت می‌کنه، بقیه‌ی معترضین حسابی از خجالتش درمیان! حالا ۱۸ و ۱۹ دی، معترضین محترم، فقط توی تهران ۴۵ دستگاه آمبولانس رو داغون و از رده خارج کردن!! راه ماشین‌های آتش‌نشانی رو بستن و مانع اطفای حریق شدن(نمونه‌ش درمانگاه امام سجاد رشت که چون اغتشاشگرها راه ماشین آتش‌نشانی رو بسته بودن، کامل سوخت و یه پرستار هم داخلش شهید شد). و حتی به ماشین آتش‌نشانی حمله کردن و تجهیزاتش رو غارت کردن!! این فیلم‌ها رو ببینید که تفاوت معترض، اغتشاشگر و تروریست رو دقیق متوجه بشید. که پس‌فردا اگه یه تروریست اعدام شد، دلتون براش نسوزه... http://eitaa.com/istadegi
🎥پیشنهاد تماشا بعضی‌ها هنوز هنوز داشتند بحث می‌کردند که یک زن چادری چه کارهایی می‌تواند بکند و چه کارهایی نمی‌تواند؛ آن طرف‌تر اما، زن‌هایی بودند که فرصت چندانی برای چنین بحث‌هایی نداشتند. باید به خانه و بچه‌ها می‌رسیدند، مسئولیت‌هایشان را انجام می‌دادند و گاهی وسط سخت‌ترین اتفاق‌ها تصمیم‌های بزرگی می‌گرفتند. نه ادعای خاصی داشتند، نه قرار بود قهرمان قصه‌ای باشند، زندگی‌شان را می‌کردند و هر جا لازم بود قدمی جلو می‌گذاشتند. گاهی تاریخ را کسانی نمی‌نویسند که بیشتر حرف می‌زنند، کسانی می‌نویسند که پای حرفشان می‌ایستند و پای کارشان را با خون‌شان امضا می‌کنند. انگار بعضی زن‌ها فقط وقتی قهرمان‌اند که به روایت سیاسی آن‌ها بخورند، نه وقتی جانشان را پای مردمشان می‌گذارند. راستی معیار قهرمان بودن زن‌ها چیست؛ شجاعت‌شان یا مواضع سیاسی‌شان؟ @istadegi
هدایت شده از بافتا🇮🇷
12.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨 عملیات نجات بافتا؛ از لابه‌لای کتاب‌ها و کامواها! 🧶📚 قبل از اینکه بریم سراغ معرفی محصولات و کلی ایده‌ی تازه، لازم بود یه دستی به سر و روی اتاق کار بافتا بکشیم! بالاخره وقتی قراره کتاب‌ها و کامواها کنار هم زندگی کنن، گاهی یه عملیات نجات حسابی لازمه! 😂 اینم روایت تصویریِ نجات اتاق کار بافتا؛ از روزهای شلوغ و درهم‌وبرهم تا یه فضای مرتب‌تر و آماده برای ماجراجویی‌های تازه! ✨ حالا دیگه بافتا آماده‌ست برای قصه‌های جدید و بافته‌های رنگارنگ‌تر! 💛 ✨@baftaaa✨
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🚨 عملیات نجات بافتا؛ از لابه‌لای کتاب‌ها و کامواها! 🧶📚 قبل از اینکه بریم سراغ معرفی محصولات و کلی ا
بعد از کلی وقت بالاخره شد این گوشه دنج را راه بندازم. به عنوان یک دختر دانشجوی انقلابی به نظرم میرسید که باید یه شغل متفرقه هم داشت یه چیزی که هنر را نشون بده با ذوق بقیه ذوق کنی و... اینه که بافتا رو راه انداختم. یکی از دلایلشم این بود که به یه عده ثابت کنم چادری ها هم هنرمندند، خلاقن و توانایی داشتن فروشگاه اینترنتی و... را دارند. دوست داشتید عضو بشید😃
بنظرم گاهی ما بزرگ تر ها هم لازمه کتاب های بخونیم که بهمون یادآوری کنه قرار نیس وقتی چیزی که میخوایم نمیشه زودی پامونو بکوبونیم زمین و جیغ بزنیم گاهی حتی بنظرم لازمه کتاب کودک بخونیم که ببینیم ما هم فرق خاصی نکردیم و مثل بچه ها هنوز نیازمند همون تذکرات ساده ایم یا چیزایی که فکر میکنیم خیلی پیچیده هستن میتونن راهکارهای ساده ای داشته باشن درباره کنترل خشم وقتی به چیزی که دلمون میخواد نمی‌رسیم اینکه قاطی ناسور نشیم😉
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 91 -شما لاز
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 92 می‌دانستم که این کار را نمی‌کنم. معلوم بود که فکر خوبی نبود؛ بنابراین آن را از روی تخته سیاه پاک کردم. به هرحال فروغی آدم بدی نبود. شاید اصلا ماجرای من و ریحانه را نمی‌دانست. نمی‌خواست با من رقابت کند؛ فقط می‌خواست مثل بچه آدم ازدواج کند، همین. پنجره دفتر باز بود؛ احتمالا آبدارچی‌مان آن را باز گذاشته بود. باد میان درخت‌های توی خیابان می‌پیچید و صدای خش‌خش می‌داد و گرد و خاک را می‌آورد داخل. پنجره را بستم. جمله دیگری روی تخته سیاه نوشته شد: با ریحانه حرف بزن. از فکر کردن به این ایده پشت گردنم مورمور شد. پدرش تاکید کرده بود که حق ندارم به هیچ شکلی با دخترش ارتباط برقرار کنم. به مودبانه‌ترین شکلی که می‌توانست، گفته بود بروم گم شوم و دیگر سر و کله‌ام توی زندگی تک‌دخترش پیدا نشود. صدای قدم‌های تندی از راهرو شنیدم. مطمئن بودم دارد مستقیم می‌آید سمت من؛ چون اتاق من ته راهرو بود و کسی که با این سرعت پا می‌کوبید و می‌آمد، هدفی جز ته راهرو نداشت. چند ثانیه بعد، عباس را ته راهرو دیدم. چهره‌اش کمی برافروخته بود. انگار گرمش بود. گفت: باید حرف بزنیم. منتظر اجازه من نشد. آمد داخل و روی تنها صندلی‌ای که جلوی میزم بود نشست. صندلیِ قدیمی زیر وزنش نالید. کمی بوی عرق می‌داد. گفتم: چی شده؟ -کار مهمت این بود که بشینی اینجا مگس بپرونی؟ به کنایه‌اش توجه نکردم و گفتم: کارت رو بگو. دیدی که حوصله ندارم. -بله دیدم. نیم ساعتم نشستم و صبر کردم که حالت بیاد سر جاش. الان عقلت سر جاشه؟ می‌تونیم حرف بزنیم؟ مطمئن نبودم عقلم دقیقا سر جایش باشد؛ ولی گفتم: بزنیم. یک نفس عمیق کشید و گفت: ماشینه رو پیدا کردم. -ماشینه؟ کدوم ماشین؟ -یادته که عامل ترور سلاح رو تو کردستان تحویل گرفته بود؟ -آره... کمی مکث کردم و ادامه دادم: یادم اومد. رد ماشینو تا کاشان گرفته بودی. سرش را تکان داد. -تونستم همون‌جا پیداش کنم. خیلی حرفه‌ای سربه‌نیستش کردن. -چطوری؟ -با پارک کردنش تو پارکینگ یه مجتمع بزرگ بین‌راهی. -همین؟ راستش انتظار داشتم ماشین را سوزانده یا غرق کرده باشند؛ همراه هرچیزی که داخلش بود و نبود. عباس گفت: این بهترین راهه. -خب الان کجاست؟ -دیروز سپردم بیارنش اصفهان. الان رسیده. تو پارکینگه. حالشو داری بریم یه سر بهش بزنیم؟ ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا