🎥پیشنهاد تماشا
بعضیها هنوز هنوز داشتند بحث میکردند که یک زن چادری چه کارهایی میتواند بکند و چه کارهایی نمیتواند؛ آن طرفتر اما، زنهایی بودند که فرصت چندانی برای چنین بحثهایی نداشتند. باید به خانه و بچهها میرسیدند، مسئولیتهایشان را انجام میدادند و گاهی وسط سختترین اتفاقها تصمیمهای بزرگی میگرفتند. نه ادعای خاصی داشتند، نه قرار بود قهرمان قصهای باشند، زندگیشان را میکردند و هر جا لازم بود قدمی جلو میگذاشتند.
گاهی تاریخ را کسانی نمینویسند که بیشتر حرف میزنند، کسانی مینویسند که پای حرفشان میایستند و پای کارشان را با خونشان امضا میکنند.
انگار بعضی زنها فقط وقتی قهرماناند که به روایت سیاسی آنها بخورند، نه وقتی جانشان را پای مردمشان میگذارند.
راستی معیار قهرمان بودن زنها چیست؛ شجاعتشان یا مواضع سیاسیشان؟
#شهید_دکتر_نصرت_افتخاری
#شهید_افسانه_عقیلا
#لشگر_فرشتگان
@istadegi
هدایت شده از بافتا🇮🇷
12.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨 عملیات نجات بافتا؛ از لابهلای کتابها و کامواها! 🧶📚
قبل از اینکه بریم سراغ معرفی محصولات و کلی ایدهی تازه، لازم بود یه دستی به سر و روی اتاق کار بافتا بکشیم! بالاخره وقتی قراره کتابها و کامواها کنار هم زندگی کنن، گاهی یه عملیات نجات حسابی لازمه! 😂
اینم روایت تصویریِ نجات اتاق کار بافتا؛ از روزهای شلوغ و درهموبرهم تا یه فضای مرتبتر و آماده برای ماجراجوییهای تازه! ✨
حالا دیگه بافتا آمادهست برای قصههای جدید و بافتههای رنگارنگتر! 💛
✨@baftaaa✨
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🚨 عملیات نجات بافتا؛ از لابهلای کتابها و کامواها! 🧶📚 قبل از اینکه بریم سراغ معرفی محصولات و کلی ا
بعد از کلی وقت بالاخره شد این گوشه دنج را راه بندازم.
به عنوان یک دختر دانشجوی انقلابی به نظرم میرسید که باید یه شغل متفرقه هم داشت یه چیزی که هنر را نشون بده با ذوق بقیه ذوق کنی و... اینه که بافتا رو راه انداختم.
یکی از دلایلشم این بود که به یه عده ثابت کنم چادری ها هم هنرمندند، خلاقن و توانایی داشتن فروشگاه اینترنتی و... را دارند.
دوست داشتید عضو بشید😃
بنظرم گاهی ما بزرگ تر ها هم لازمه کتاب های بخونیم که بهمون یادآوری کنه قرار نیس وقتی چیزی که میخوایم نمیشه زودی پامونو بکوبونیم زمین و جیغ بزنیم
گاهی حتی بنظرم لازمه کتاب کودک بخونیم که ببینیم ما هم فرق خاصی نکردیم و مثل بچه ها هنوز نیازمند همون تذکرات ساده ایم
یا چیزایی که فکر میکنیم خیلی پیچیده هستن میتونن راهکارهای ساده ای داشته باشن
درباره کنترل خشم وقتی به چیزی که دلمون میخواد نمیرسیم
اینکه قاطی ناسور نشیم😉
#معرفی_کتاب
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 91 -شما لاز
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 92
میدانستم که این کار را نمیکنم. معلوم بود که فکر خوبی نبود؛ بنابراین آن را از روی تخته سیاه پاک کردم. به هرحال فروغی آدم بدی نبود. شاید اصلا ماجرای من و ریحانه را نمیدانست. نمیخواست با من رقابت کند؛ فقط میخواست مثل بچه آدم ازدواج کند، همین.
پنجره دفتر باز بود؛ احتمالا آبدارچیمان آن را باز گذاشته بود. باد میان درختهای توی خیابان میپیچید و صدای خشخش میداد و گرد و خاک را میآورد داخل. پنجره را بستم.
جمله دیگری روی تخته سیاه نوشته شد: با ریحانه حرف بزن.
از فکر کردن به این ایده پشت گردنم مورمور شد. پدرش تاکید کرده بود که حق ندارم به هیچ شکلی با دخترش ارتباط برقرار کنم. به مودبانهترین شکلی که میتوانست، گفته بود بروم گم شوم و دیگر سر و کلهام توی زندگی تکدخترش پیدا نشود.
صدای قدمهای تندی از راهرو شنیدم. مطمئن بودم دارد مستقیم میآید سمت من؛ چون اتاق من ته راهرو بود و کسی که با این سرعت پا میکوبید و میآمد، هدفی جز ته راهرو نداشت. چند ثانیه بعد، عباس را ته راهرو دیدم. چهرهاش کمی برافروخته بود. انگار گرمش بود. گفت: باید حرف بزنیم.
منتظر اجازه من نشد. آمد داخل و روی تنها صندلیای که جلوی میزم بود نشست. صندلیِ قدیمی زیر وزنش نالید. کمی بوی عرق میداد. گفتم: چی شده؟
-کار مهمت این بود که بشینی اینجا مگس بپرونی؟
به کنایهاش توجه نکردم و گفتم: کارت رو بگو. دیدی که حوصله ندارم.
-بله دیدم. نیم ساعتم نشستم و صبر کردم که حالت بیاد سر جاش. الان عقلت سر جاشه؟ میتونیم حرف بزنیم؟
مطمئن نبودم عقلم دقیقا سر جایش باشد؛ ولی گفتم: بزنیم.
یک نفس عمیق کشید و گفت: ماشینه رو پیدا کردم.
-ماشینه؟ کدوم ماشین؟
-یادته که عامل ترور سلاح رو تو کردستان تحویل گرفته بود؟
-آره...
کمی مکث کردم و ادامه دادم: یادم اومد. رد ماشینو تا کاشان گرفته بودی.
سرش را تکان داد.
-تونستم همونجا پیداش کنم. خیلی حرفهای سربهنیستش کردن.
-چطوری؟
-با پارک کردنش تو پارکینگ یه مجتمع بزرگ بینراهی.
-همین؟
راستش انتظار داشتم ماشین را سوزانده یا غرق کرده باشند؛ همراه هرچیزی که داخلش بود و نبود. عباس گفت: این بهترین راهه.
-خب الان کجاست؟
-دیروز سپردم بیارنش اصفهان. الان رسیده. تو پارکینگه. حالشو داری بریم یه سر بهش بزنیم؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 92 میدانست
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 93
آن لحظه دقیقا نیاز داشتم سرم طوری گرم شود که حداقل برای چند ساعت، فروغی و ریحانه را فراموش کنم. برخاستم و گفتم: بریم.
ماشین داخل یکی از پارکینگهای پلیس راهور بود و بچههای آگاهی با تجهیزات جرمشناسی داشتند از سر و کولش بالا میرفتند. خاک گرفته و کمی گلی بود؛ یک لندکروز قدیمی که احتمالا مدل دهه نود میلادی بود. بین بچههای ناجا، مردانی را شناختم و او هم ما را شناخت. سلام کردیم و دست دادیم و پرسیدم: چیزی پیدا کردین؟
مردانی ماسکش را پایین داد.
-نه هنوز. طرف قبل رفتن همه اثر انگشتا رو پاک کرده. فرمون و داشبورد تمیز تمیز بود.
توی دلم گفتم: معلومه. طرف بچه که نبوده.
مردانی گفت: حالا بازم داریم میگردیم. ولی فکر نکنم چیزی دستمونو بگیره. طرف قبل رفتن هرچیزی رو که ممکن بوده به درد بخوره از بین برده. حواسش به همهچی بوده.
عباس که تا آن لحظه، بیشتر از حرفهای مردانی حواسش به ماشین بود، گفت: میشه منم یه نگاه بندازم؟
-اشکالی نداره. فقط قبلش لباس مخصوص بپوشید.
و عباس را به سمت یکی از ماموران ناجا راهنمایی کرد تا ماسک و دستکش و اینجور چیزها بپوشد. من هم دنبال عباس، چند قدم به ماشین نزدیکتر شدم. عباس در ماشین را باز کرد و رفت داخل. پشت صندلیهای ماشین گم شد. درست نمیدیدیمش. مردانی گفت: این همکارت دنبال چی میگرده؟
-نمیدونم. به احتمال زیاد خودشم نمیدونه. ولی مغزش خوب کار میکنه.
مردانی «عجب»ِ کشداری گفت و هردو به عباس که داشت داخل ماشین را میگشت خیره شدیم. مثل تماشاچیهای شعبدهبازی بودیم که قرار بود از توی کلاهش برایمان کبوتر و خرگوش دربیاورد؛ درحالی که باور نداشتیم این کار ممکن باشد. هوای پارکینگ گرفته بود. عرق از پیشانی هردومان میریخت. دعا میکردم هرچیزی که قرار است پیدا کند را هرچه زودتر پیدا کند و از شر این هوای گرفته خلاص شوم.
کمی بعد، عباس دستش را تا کتف کرد زیر صندلی جلوی سمت راست و وقتی آن را درآورد، یک بطری آب معدنی کوچک توی دستش بود. بطری آب معدنی خاک گرفته بود و بجز چند قطره، چیزی ته آن نبود. مردانی زیر لب گفت: آره واقعا. مخش خوب کار میکنه.
طوری لبهایمان کش آمد که انگار واقعا یک شعبدهباز از کلاهش کبوتر درآورده بود. مردانی ذوقزده رفت یک پلاستیک زیپدار مخصوص مدرک آورد و عباس بطری را انداخت داخل آن. همراه آب معدنی، یک کاغذ رسید کارتخوان هم پیدا کرده بود و مردانی برای آن کاغذ هم یک پلاستیک جدا آورد. عباس ماسکش را داد پایین. او هم عرق کرده بود. لبخند نمیزد؛ مثل من و مردانی حس پیروزی نداشت. فقط گفت: اینا رو بدین بررسی کنن.
***
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
باز اینم یه فیلم دیگه از اعتراضات فرانسه ست. یکی از معترضین به ماشین آتشنشانی سنگ پرت میکنه، بقیه
آقا من یه چیزی رو اضافه کنم...
ببینید این که من این دوتا فیلم رو از اعتراضات فرانسه گذاشتم، به این معنی نیست که همهی ماجرا همینه و فرانسویها خیلی گوگولی و تروتمیز و مرتب دارن اعتراض میکنن!
نه اصلا!
توی خود فیلمها هم فضا رو ببینید مشخصه چه خبره و چقدر وضعیت جنگیه!!
توی فضایی که پر از خشم و هیجانات شدید منفی و هیستری جمعیه، معلومه که حلوا خیرات نمیشه و میزنن میشکونن و آتش میزنن و...
ولی چیزی که توی همین فضا مهمه، اینه که آخرش ماشین امداد خط قرمزه.
مغازه نه، بنای تاریخی نه، ساختمان اداری نه،
ولی ماشین امدادی چرا!!
شاید علتش اینه که توی فرانسه مزدورهای کشورهای متخاصم نمیان از آب گلآلود ماهی بگیرن و هرچی هست صرفا فضای خشم و اعتراض مردمه.
ولی توی ایران، متاسفانه شرایط طوریه که هر وقت مردم بیچاره ما اومدن اعتراض کنن، یه عده لاشخور هم اومدن وسط و اعتراض مردم رو به گند کشیدن...