eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
858 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 93 آن لحظه
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 94 *** خانه بی‌بی مثل خانه مادرجان نبود. خانه مادرجان حیاط داشت. قدیمی و سنتی. خانه بی‌بی آپارتمان بود؛ نقلی و جمع و جور. یک آپارتمان که احتمالا بیست سال پیش، برای بازنشسته‌های آموزش و پرورش ساخته بودندش. بی‌بی و آقاجون خیلی وقت پیش خانه قدیمی‌تر را فروخته بودند و آمده بودند اینجا. و خانه هرچند آپارتمان بود، ولی بوی مادربزرگ‌ها را می‌داد؛ یک بوی گرم، قدیمی، ملایم. اسبابش کم و بیش همان اسباب قدیمی بودند. آدم‌ها هم همان آدم‌های قدیمی. توی خانه بی‌بی به اندازه خانه مادرجان راحت نبودم؛ ولی هرچه بود از خانه خودمان بهتر بود. حداقل اینجا کسی حرف خواستگار را پیش نمی‌کشید. حداقل اینجا کمتر یاد فروغی و دهکردی می‌افتادم. کتاب فتح خون آوینی را که توی زیرزمین خانه مادرجان پیدا کرده بودم، محکم با دوتا دستم گرفته بودم. آن لحظه موضوع فتح خون نبود. کاغذی که لای آن بود مهم بود. دستخط خودم: فارابی شمالی. رمز عبور. محسن بابایی. سال 1374 و سال 1362. شازده کوچولو. بی‌بی برایم هندوانه آورد و به سنگینی روی مبل نشست. معلوم بود کمردرد هنوز رهایش نکرده. -خب، مامان و بابا چطورن؟ همیشه همینطور می‌پرسید. و همیشه حس می‌کردم این کلمات برایش ده تن وزن دارند. «مامان» واقعی، دختر خودش، زیر خاک بود و او مجبور بود حال نامادری را بپرسد. چشمانش یک لحظه، فقط برای یک لحظه کوتاه، پرید سمت قاب عکس لیلا روی طاقچه. گفتم: خوبن. سلام رسوندن. -آقا مرتضی بهتر شدن؟ -آره خدا رو شکر. -الحمدلله. یک لحظه نگاهش روی کتاب فتح خون ماند. -اون کتاب لیلاست؟ هول شدم. ترسیدم کتاب را ازم بگیرد و ورق بزند و برگه را پیدا کند. گفتم: آ... آره. انقدر کتاب را محکم فشار دادم که بند انگشتانم سفید شد؛ ولی بر خلاف تصورم، نخواست آن را بگیرد. فقط پرسید: کجا پیداش کردی؟ -خونه مادرجان. لبخند زد و سر تکان داد. -فکر کنم اینو هدیه داده بود به یوسف که سر از اونجا درآورده. آخه همه کتابای لیلا همینجان. هیچکدوم رو ندادم به کسی. -آره... اولش نوشته بود اینو هدیه داده به بابام. این را که شنید، چشمانش برق زد. دست دراز کرد. -می‌شه خطشو ببینم؟ ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مادربزرگ پدری.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
آقا من یه چیزی رو اضافه کنم... ببینید این که من این دوتا فیلم رو از اعتراضات فرانسه گذاشتم، به این م
ولی هرچی اعتراضات فرانسه رو می‌بینم، با خودم میگم: آتش آن نیست که از شعله‌ی او خندد شمع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند...💔🇮🇷