☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 92 میدانست
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 93
آن لحظه دقیقا نیاز داشتم سرم طوری گرم شود که حداقل برای چند ساعت، فروغی و ریحانه را فراموش کنم. برخاستم و گفتم: بریم.
ماشین داخل یکی از پارکینگهای پلیس راهور بود و بچههای آگاهی با تجهیزات جرمشناسی داشتند از سر و کولش بالا میرفتند. خاک گرفته و کمی گلی بود؛ یک لندکروز قدیمی که احتمالا مدل دهه نود میلادی بود. بین بچههای ناجا، مردانی را شناختم و او هم ما را شناخت. سلام کردیم و دست دادیم و پرسیدم: چیزی پیدا کردین؟
مردانی ماسکش را پایین داد.
-نه هنوز. طرف قبل رفتن همه اثر انگشتا رو پاک کرده. فرمون و داشبورد تمیز تمیز بود.
توی دلم گفتم: معلومه. طرف بچه که نبوده.
مردانی گفت: حالا بازم داریم میگردیم. ولی فکر نکنم چیزی دستمونو بگیره. طرف قبل رفتن هرچیزی رو که ممکن بوده به درد بخوره از بین برده. حواسش به همهچی بوده.
عباس که تا آن لحظه، بیشتر از حرفهای مردانی حواسش به ماشین بود، گفت: میشه منم یه نگاه بندازم؟
-اشکالی نداره. فقط قبلش لباس مخصوص بپوشید.
و عباس را به سمت یکی از ماموران ناجا راهنمایی کرد تا ماسک و دستکش و اینجور چیزها بپوشد. من هم دنبال عباس، چند قدم به ماشین نزدیکتر شدم. عباس در ماشین را باز کرد و رفت داخل. پشت صندلیهای ماشین گم شد. درست نمیدیدیمش. مردانی گفت: این همکارت دنبال چی میگرده؟
-نمیدونم. به احتمال زیاد خودشم نمیدونه. ولی مغزش خوب کار میکنه.
مردانی «عجب»ِ کشداری گفت و هردو به عباس که داشت داخل ماشین را میگشت خیره شدیم. مثل تماشاچیهای شعبدهبازی بودیم که قرار بود از توی کلاهش برایمان کبوتر و خرگوش دربیاورد؛ درحالی که باور نداشتیم این کار ممکن باشد. هوای پارکینگ گرفته بود. عرق از پیشانی هردومان میریخت. دعا میکردم هرچیزی که قرار است پیدا کند را هرچه زودتر پیدا کند و از شر این هوای گرفته خلاص شوم.
کمی بعد، عباس دستش را تا کتف کرد زیر صندلی جلوی سمت راست و وقتی آن را درآورد، یک بطری آب معدنی کوچک توی دستش بود. بطری آب معدنی خاک گرفته بود و بجز چند قطره، چیزی ته آن نبود. مردانی زیر لب گفت: آره واقعا. مخش خوب کار میکنه.
طوری لبهایمان کش آمد که انگار واقعا یک شعبدهباز از کلاهش کبوتر درآورده بود. مردانی ذوقزده رفت یک پلاستیک زیپدار مخصوص مدرک آورد و عباس بطری را انداخت داخل آن. همراه آب معدنی، یک کاغذ رسید کارتخوان هم پیدا کرده بود و مردانی برای آن کاغذ هم یک پلاستیک جدا آورد. عباس ماسکش را داد پایین. او هم عرق کرده بود. لبخند نمیزد؛ مثل من و مردانی حس پیروزی نداشت. فقط گفت: اینا رو بدین بررسی کنن.
***
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
باز اینم یه فیلم دیگه از اعتراضات فرانسه ست. یکی از معترضین به ماشین آتشنشانی سنگ پرت میکنه، بقیه
آقا من یه چیزی رو اضافه کنم...
ببینید این که من این دوتا فیلم رو از اعتراضات فرانسه گذاشتم، به این معنی نیست که همهی ماجرا همینه و فرانسویها خیلی گوگولی و تروتمیز و مرتب دارن اعتراض میکنن!
نه اصلا!
توی خود فیلمها هم فضا رو ببینید مشخصه چه خبره و چقدر وضعیت جنگیه!!
توی فضایی که پر از خشم و هیجانات شدید منفی و هیستری جمعیه، معلومه که حلوا خیرات نمیشه و میزنن میشکونن و آتش میزنن و...
ولی چیزی که توی همین فضا مهمه، اینه که آخرش ماشین امداد خط قرمزه.
مغازه نه، بنای تاریخی نه، ساختمان اداری نه،
ولی ماشین امدادی چرا!!
شاید علتش اینه که توی فرانسه مزدورهای کشورهای متخاصم نمیان از آب گلآلود ماهی بگیرن و هرچی هست صرفا فضای خشم و اعتراض مردمه.
ولی توی ایران، متاسفانه شرایط طوریه که هر وقت مردم بیچاره ما اومدن اعتراض کنن، یه عده لاشخور هم اومدن وسط و اعتراض مردم رو به گند کشیدن...
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 93 آن لحظه
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 94
***
خانه بیبی مثل خانه مادرجان نبود.
خانه مادرجان حیاط داشت. قدیمی و سنتی. خانه بیبی آپارتمان بود؛ نقلی و جمع و جور. یک آپارتمان که احتمالا بیست سال پیش، برای بازنشستههای آموزش و پرورش ساخته بودندش. بیبی و آقاجون خیلی وقت پیش خانه قدیمیتر را فروخته بودند و آمده بودند اینجا. و خانه هرچند آپارتمان بود، ولی بوی مادربزرگها را میداد؛ یک بوی گرم، قدیمی، ملایم. اسبابش کم و بیش همان اسباب قدیمی بودند. آدمها هم همان آدمهای قدیمی.
توی خانه بیبی به اندازه خانه مادرجان راحت نبودم؛ ولی هرچه بود از خانه خودمان بهتر بود. حداقل اینجا کسی حرف خواستگار را پیش نمیکشید. حداقل اینجا کمتر یاد فروغی و دهکردی میافتادم.
کتاب فتح خون آوینی را که توی زیرزمین خانه مادرجان پیدا کرده بودم، محکم با دوتا دستم گرفته بودم. آن لحظه موضوع فتح خون نبود. کاغذی که لای آن بود مهم بود. دستخط خودم: فارابی شمالی. رمز عبور. محسن بابایی. سال 1374 و سال 1362. شازده کوچولو.
بیبی برایم هندوانه آورد و به سنگینی روی مبل نشست. معلوم بود کمردرد هنوز رهایش نکرده.
-خب، مامان و بابا چطورن؟
همیشه همینطور میپرسید. و همیشه حس میکردم این کلمات برایش ده تن وزن دارند. «مامان» واقعی، دختر خودش، زیر خاک بود و او مجبور بود حال نامادری را بپرسد. چشمانش یک لحظه، فقط برای یک لحظه کوتاه، پرید سمت قاب عکس لیلا روی طاقچه.
گفتم: خوبن. سلام رسوندن.
-آقا مرتضی بهتر شدن؟
-آره خدا رو شکر.
-الحمدلله.
یک لحظه نگاهش روی کتاب فتح خون ماند.
-اون کتاب لیلاست؟
هول شدم. ترسیدم کتاب را ازم بگیرد و ورق بزند و برگه را پیدا کند. گفتم: آ... آره.
انقدر کتاب را محکم فشار دادم که بند انگشتانم سفید شد؛ ولی بر خلاف تصورم، نخواست آن را بگیرد. فقط پرسید: کجا پیداش کردی؟
-خونه مادرجان.
لبخند زد و سر تکان داد.
-فکر کنم اینو هدیه داده بود به یوسف که سر از اونجا درآورده. آخه همه کتابای لیلا همینجان. هیچکدوم رو ندادم به کسی.
-آره... اولش نوشته بود اینو هدیه داده به بابام.
این را که شنید، چشمانش برق زد. دست دراز کرد.
-میشه خطشو ببینم؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
آقا من یه چیزی رو اضافه کنم... ببینید این که من این دوتا فیلم رو از اعتراضات فرانسه گذاشتم، به این م
ولی هرچی اعتراضات فرانسه رو میبینم، با خودم میگم:
آتش آن نیست که از شعلهی او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند...💔🇮🇷