☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 91 -شما لاز
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 92
میدانستم که این کار را نمیکنم. معلوم بود که فکر خوبی نبود؛ بنابراین آن را از روی تخته سیاه پاک کردم. به هرحال فروغی آدم بدی نبود. شاید اصلا ماجرای من و ریحانه را نمیدانست. نمیخواست با من رقابت کند؛ فقط میخواست مثل بچه آدم ازدواج کند، همین.
پنجره دفتر باز بود؛ احتمالا آبدارچیمان آن را باز گذاشته بود. باد میان درختهای توی خیابان میپیچید و صدای خشخش میداد و گرد و خاک را میآورد داخل. پنجره را بستم.
جمله دیگری روی تخته سیاه نوشته شد: با ریحانه حرف بزن.
از فکر کردن به این ایده پشت گردنم مورمور شد. پدرش تاکید کرده بود که حق ندارم به هیچ شکلی با دخترش ارتباط برقرار کنم. به مودبانهترین شکلی که میتوانست، گفته بود بروم گم شوم و دیگر سر و کلهام توی زندگی تکدخترش پیدا نشود.
صدای قدمهای تندی از راهرو شنیدم. مطمئن بودم دارد مستقیم میآید سمت من؛ چون اتاق من ته راهرو بود و کسی که با این سرعت پا میکوبید و میآمد، هدفی جز ته راهرو نداشت. چند ثانیه بعد، عباس را ته راهرو دیدم. چهرهاش کمی برافروخته بود. انگار گرمش بود. گفت: باید حرف بزنیم.
منتظر اجازه من نشد. آمد داخل و روی تنها صندلیای که جلوی میزم بود نشست. صندلیِ قدیمی زیر وزنش نالید. کمی بوی عرق میداد. گفتم: چی شده؟
-کار مهمت این بود که بشینی اینجا مگس بپرونی؟
به کنایهاش توجه نکردم و گفتم: کارت رو بگو. دیدی که حوصله ندارم.
-بله دیدم. نیم ساعتم نشستم و صبر کردم که حالت بیاد سر جاش. الان عقلت سر جاشه؟ میتونیم حرف بزنیم؟
مطمئن نبودم عقلم دقیقا سر جایش باشد؛ ولی گفتم: بزنیم.
یک نفس عمیق کشید و گفت: ماشینه رو پیدا کردم.
-ماشینه؟ کدوم ماشین؟
-یادته که عامل ترور سلاح رو تو کردستان تحویل گرفته بود؟
-آره...
کمی مکث کردم و ادامه دادم: یادم اومد. رد ماشینو تا کاشان گرفته بودی.
سرش را تکان داد.
-تونستم همونجا پیداش کنم. خیلی حرفهای سربهنیستش کردن.
-چطوری؟
-با پارک کردنش تو پارکینگ یه مجتمع بزرگ بینراهی.
-همین؟
راستش انتظار داشتم ماشین را سوزانده یا غرق کرده باشند؛ همراه هرچیزی که داخلش بود و نبود. عباس گفت: این بهترین راهه.
-خب الان کجاست؟
-دیروز سپردم بیارنش اصفهان. الان رسیده. تو پارکینگه. حالشو داری بریم یه سر بهش بزنیم؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 92 میدانست
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 93
آن لحظه دقیقا نیاز داشتم سرم طوری گرم شود که حداقل برای چند ساعت، فروغی و ریحانه را فراموش کنم. برخاستم و گفتم: بریم.
ماشین داخل یکی از پارکینگهای پلیس راهور بود و بچههای آگاهی با تجهیزات جرمشناسی داشتند از سر و کولش بالا میرفتند. خاک گرفته و کمی گلی بود؛ یک لندکروز قدیمی که احتمالا مدل دهه نود میلادی بود. بین بچههای ناجا، مردانی را شناختم و او هم ما را شناخت. سلام کردیم و دست دادیم و پرسیدم: چیزی پیدا کردین؟
مردانی ماسکش را پایین داد.
-نه هنوز. طرف قبل رفتن همه اثر انگشتا رو پاک کرده. فرمون و داشبورد تمیز تمیز بود.
توی دلم گفتم: معلومه. طرف بچه که نبوده.
مردانی گفت: حالا بازم داریم میگردیم. ولی فکر نکنم چیزی دستمونو بگیره. طرف قبل رفتن هرچیزی رو که ممکن بوده به درد بخوره از بین برده. حواسش به همهچی بوده.
عباس که تا آن لحظه، بیشتر از حرفهای مردانی حواسش به ماشین بود، گفت: میشه منم یه نگاه بندازم؟
-اشکالی نداره. فقط قبلش لباس مخصوص بپوشید.
و عباس را به سمت یکی از ماموران ناجا راهنمایی کرد تا ماسک و دستکش و اینجور چیزها بپوشد. من هم دنبال عباس، چند قدم به ماشین نزدیکتر شدم. عباس در ماشین را باز کرد و رفت داخل. پشت صندلیهای ماشین گم شد. درست نمیدیدیمش. مردانی گفت: این همکارت دنبال چی میگرده؟
-نمیدونم. به احتمال زیاد خودشم نمیدونه. ولی مغزش خوب کار میکنه.
مردانی «عجب»ِ کشداری گفت و هردو به عباس که داشت داخل ماشین را میگشت خیره شدیم. مثل تماشاچیهای شعبدهبازی بودیم که قرار بود از توی کلاهش برایمان کبوتر و خرگوش دربیاورد؛ درحالی که باور نداشتیم این کار ممکن باشد. هوای پارکینگ گرفته بود. عرق از پیشانی هردومان میریخت. دعا میکردم هرچیزی که قرار است پیدا کند را هرچه زودتر پیدا کند و از شر این هوای گرفته خلاص شوم.
کمی بعد، عباس دستش را تا کتف کرد زیر صندلی جلوی سمت راست و وقتی آن را درآورد، یک بطری آب معدنی کوچک توی دستش بود. بطری آب معدنی خاک گرفته بود و بجز چند قطره، چیزی ته آن نبود. مردانی زیر لب گفت: آره واقعا. مخش خوب کار میکنه.
طوری لبهایمان کش آمد که انگار واقعا یک شعبدهباز از کلاهش کبوتر درآورده بود. مردانی ذوقزده رفت یک پلاستیک زیپدار مخصوص مدرک آورد و عباس بطری را انداخت داخل آن. همراه آب معدنی، یک کاغذ رسید کارتخوان هم پیدا کرده بود و مردانی برای آن کاغذ هم یک پلاستیک جدا آورد. عباس ماسکش را داد پایین. او هم عرق کرده بود. لبخند نمیزد؛ مثل من و مردانی حس پیروزی نداشت. فقط گفت: اینا رو بدین بررسی کنن.
***
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
باز اینم یه فیلم دیگه از اعتراضات فرانسه ست. یکی از معترضین به ماشین آتشنشانی سنگ پرت میکنه، بقیه
آقا من یه چیزی رو اضافه کنم...
ببینید این که من این دوتا فیلم رو از اعتراضات فرانسه گذاشتم، به این معنی نیست که همهی ماجرا همینه و فرانسویها خیلی گوگولی و تروتمیز و مرتب دارن اعتراض میکنن!
نه اصلا!
توی خود فیلمها هم فضا رو ببینید مشخصه چه خبره و چقدر وضعیت جنگیه!!
توی فضایی که پر از خشم و هیجانات شدید منفی و هیستری جمعیه، معلومه که حلوا خیرات نمیشه و میزنن میشکونن و آتش میزنن و...
ولی چیزی که توی همین فضا مهمه، اینه که آخرش ماشین امداد خط قرمزه.
مغازه نه، بنای تاریخی نه، ساختمان اداری نه،
ولی ماشین امدادی چرا!!
شاید علتش اینه که توی فرانسه مزدورهای کشورهای متخاصم نمیان از آب گلآلود ماهی بگیرن و هرچی هست صرفا فضای خشم و اعتراض مردمه.
ولی توی ایران، متاسفانه شرایط طوریه که هر وقت مردم بیچاره ما اومدن اعتراض کنن، یه عده لاشخور هم اومدن وسط و اعتراض مردم رو به گند کشیدن...
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 93 آن لحظه
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 94
***
خانه بیبی مثل خانه مادرجان نبود.
خانه مادرجان حیاط داشت. قدیمی و سنتی. خانه بیبی آپارتمان بود؛ نقلی و جمع و جور. یک آپارتمان که احتمالا بیست سال پیش، برای بازنشستههای آموزش و پرورش ساخته بودندش. بیبی و آقاجون خیلی وقت پیش خانه قدیمیتر را فروخته بودند و آمده بودند اینجا. و خانه هرچند آپارتمان بود، ولی بوی مادربزرگها را میداد؛ یک بوی گرم، قدیمی، ملایم. اسبابش کم و بیش همان اسباب قدیمی بودند. آدمها هم همان آدمهای قدیمی.
توی خانه بیبی به اندازه خانه مادرجان راحت نبودم؛ ولی هرچه بود از خانه خودمان بهتر بود. حداقل اینجا کسی حرف خواستگار را پیش نمیکشید. حداقل اینجا کمتر یاد فروغی و دهکردی میافتادم.
کتاب فتح خون آوینی را که توی زیرزمین خانه مادرجان پیدا کرده بودم، محکم با دوتا دستم گرفته بودم. آن لحظه موضوع فتح خون نبود. کاغذی که لای آن بود مهم بود. دستخط خودم: فارابی شمالی. رمز عبور. محسن بابایی. سال 1374 و سال 1362. شازده کوچولو.
بیبی برایم هندوانه آورد و به سنگینی روی مبل نشست. معلوم بود کمردرد هنوز رهایش نکرده.
-خب، مامان و بابا چطورن؟
همیشه همینطور میپرسید. و همیشه حس میکردم این کلمات برایش ده تن وزن دارند. «مامان» واقعی، دختر خودش، زیر خاک بود و او مجبور بود حال نامادری را بپرسد. چشمانش یک لحظه، فقط برای یک لحظه کوتاه، پرید سمت قاب عکس لیلا روی طاقچه.
گفتم: خوبن. سلام رسوندن.
-آقا مرتضی بهتر شدن؟
-آره خدا رو شکر.
-الحمدلله.
یک لحظه نگاهش روی کتاب فتح خون ماند.
-اون کتاب لیلاست؟
هول شدم. ترسیدم کتاب را ازم بگیرد و ورق بزند و برگه را پیدا کند. گفتم: آ... آره.
انقدر کتاب را محکم فشار دادم که بند انگشتانم سفید شد؛ ولی بر خلاف تصورم، نخواست آن را بگیرد. فقط پرسید: کجا پیداش کردی؟
-خونه مادرجان.
لبخند زد و سر تکان داد.
-فکر کنم اینو هدیه داده بود به یوسف که سر از اونجا درآورده. آخه همه کتابای لیلا همینجان. هیچکدوم رو ندادم به کسی.
-آره... اولش نوشته بود اینو هدیه داده به بابام.
این را که شنید، چشمانش برق زد. دست دراز کرد.
-میشه خطشو ببینم؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
آقا من یه چیزی رو اضافه کنم... ببینید این که من این دوتا فیلم رو از اعتراضات فرانسه گذاشتم، به این م
ولی هرچی اعتراضات فرانسه رو میبینم، با خودم میگم:
آتش آن نیست که از شعلهی او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند...💔🇮🇷
هدایت شده از ☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
https://EitaaBot.ir/poll/gyiztb
تو نظرسنجی شرکت کنید ببینم😅
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 94 *** خانه
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 95
نه بغضی بود، نه اشکی، نه آهی. ولی معلوم بود دلش برای دخترش تنگ شده. برای دستخط دخترش. کتاب را دادم دست بیبی؛ مثل یک ظرف ارزشمند و شکستنی. انگار یک تکه از جان خودم هم با کتاب – درواقع با برگه وسط آن – رفت. توی دلم خداخدا کردم کتاب را تورق نکند و به خواندن خط لیلا توی صفحه اول کتاب قانع باشد.
صفحه اول را باز کرد. خط لیلا را دید. مثل مادری که اولین سرمشق بچهی کلاس اولیاش را میبیند ذوق کرد. گفت: خطش خیلی قشنگ بود. از کلاس اولش خوشخط بود. خودم یادش دادم.
دل توی دلم نبود که دوباره کتاب بیاید توی دست خودم. وقتی سیر به خط لیلا نگاه کرد، آن را بست و برگرداند. گفت: لیلا خیلی کتاب داشت. تقریبا بیشتر پولشو خرج خریدن کتاب میکرد. الانم یه قفسه کتابامون فقط کتابای لیلاست. اگه خواستی، هرکدوم رو میخوای بیا بردار ببر.
-ممنون.
کتاب را دوباره محکم فشردم. آن لحظه اصلا برایم مهم نبود که یادگاری لیلاست. آنچه مهم بود یادگاری گذشته خودم بود. آن کاغذ: فارابی شمالی. رمز عبور. محسن بابایی. سال 1374 و سال 1362. شازده کوچولو.
شازده کوچولو.
این را بلند گفتم.
بیبی پرسید: چی؟
گفتم: مامانم کتاب شازده کوچولو رو هم داشت؟
اخم کرد. اول از سر تعجب، و بعد از سر دقت. کمی فکر کرد.
-آره. فکر کنم داشت. خودت چند وقت پیش اومدی امانت گرفتی که بخونیش.
-الان کجاست؟
-باید همینجا باشه. چون یادمه برش گردوندی.
-میشه برم ببینم هست یا نه؟
برخاست؛ آرام و سنگین. وزن کمر دردناکش را هم بلند کرده بود. آرام سمت اتاق مطالعه قدم برداشت و گفت: درست نمیدونم کجاست. بذار ببینم...
دنبالش رفتم.
اتاق مطالعه آقاجون بوی کاغذ میداد؛ کاغذهای کاهی و کهنه. خیلی بزرگ نبود. فقط یک میز مطالعه در آن بود و چندتا قفسه بزرگ کتاب. قفسههای آهنی قدیمی با در شیشهای. کتابهای زیادی هم توی کمد بودند و همیشه چندتا هم روی میز مطالعه. بیشتر کتابها تفسیر قرآن بودند: نمونه، المیزان، نور.
یک قفسه اما مال لیلا بود. توی قفسه کتابهای لیلا، غیر از کتابهای مذهبی، رمان و شعر هم پیدا میشد. رمانهای کلاسیک روسی و فرانسوی و بریتانیایی.
بیبی جلوی قفسه ایستاد و کتابها را از نظر گذراند؛ ولی چشم من زودتر شازده کوچولو را پیدا کرد. گفتم: ایناهاش!
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi