☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
آقا من یه چیزی رو اضافه کنم... ببینید این که من این دوتا فیلم رو از اعتراضات فرانسه گذاشتم، به این م
ولی هرچی اعتراضات فرانسه رو میبینم، با خودم میگم:
آتش آن نیست که از شعلهی او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند...💔🇮🇷
هدایت شده از ☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
https://EitaaBot.ir/poll/gyiztb
تو نظرسنجی شرکت کنید ببینم😅
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 94 *** خانه
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 95
نه بغضی بود، نه اشکی، نه آهی. ولی معلوم بود دلش برای دخترش تنگ شده. برای دستخط دخترش. کتاب را دادم دست بیبی؛ مثل یک ظرف ارزشمند و شکستنی. انگار یک تکه از جان خودم هم با کتاب – درواقع با برگه وسط آن – رفت. توی دلم خداخدا کردم کتاب را تورق نکند و به خواندن خط لیلا توی صفحه اول کتاب قانع باشد.
صفحه اول را باز کرد. خط لیلا را دید. مثل مادری که اولین سرمشق بچهی کلاس اولیاش را میبیند ذوق کرد. گفت: خطش خیلی قشنگ بود. از کلاس اولش خوشخط بود. خودم یادش دادم.
دل توی دلم نبود که دوباره کتاب بیاید توی دست خودم. وقتی سیر به خط لیلا نگاه کرد، آن را بست و برگرداند. گفت: لیلا خیلی کتاب داشت. تقریبا بیشتر پولشو خرج خریدن کتاب میکرد. الانم یه قفسه کتابامون فقط کتابای لیلاست. اگه خواستی، هرکدوم رو میخوای بیا بردار ببر.
-ممنون.
کتاب را دوباره محکم فشردم. آن لحظه اصلا برایم مهم نبود که یادگاری لیلاست. آنچه مهم بود یادگاری گذشته خودم بود. آن کاغذ: فارابی شمالی. رمز عبور. محسن بابایی. سال 1374 و سال 1362. شازده کوچولو.
شازده کوچولو.
این را بلند گفتم.
بیبی پرسید: چی؟
گفتم: مامانم کتاب شازده کوچولو رو هم داشت؟
اخم کرد. اول از سر تعجب، و بعد از سر دقت. کمی فکر کرد.
-آره. فکر کنم داشت. خودت چند وقت پیش اومدی امانت گرفتی که بخونیش.
-الان کجاست؟
-باید همینجا باشه. چون یادمه برش گردوندی.
-میشه برم ببینم هست یا نه؟
برخاست؛ آرام و سنگین. وزن کمر دردناکش را هم بلند کرده بود. آرام سمت اتاق مطالعه قدم برداشت و گفت: درست نمیدونم کجاست. بذار ببینم...
دنبالش رفتم.
اتاق مطالعه آقاجون بوی کاغذ میداد؛ کاغذهای کاهی و کهنه. خیلی بزرگ نبود. فقط یک میز مطالعه در آن بود و چندتا قفسه بزرگ کتاب. قفسههای آهنی قدیمی با در شیشهای. کتابهای زیادی هم توی کمد بودند و همیشه چندتا هم روی میز مطالعه. بیشتر کتابها تفسیر قرآن بودند: نمونه، المیزان، نور.
یک قفسه اما مال لیلا بود. توی قفسه کتابهای لیلا، غیر از کتابهای مذهبی، رمان و شعر هم پیدا میشد. رمانهای کلاسیک روسی و فرانسوی و بریتانیایی.
بیبی جلوی قفسه ایستاد و کتابها را از نظر گذراند؛ ولی چشم من زودتر شازده کوچولو را پیدا کرد. گفتم: ایناهاش!
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi