☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
سلام خدمت همراهان عزیز کانال گویا دو نفر از دوستان بنده که نویسنده هم هستند، تصمیم گرفتن یک داستانی
#بسم_الله_القاصم_الجبارین
#مقدمه
داستان پیش روی شما شخصیت نیمه واقعی نویسنده، خانم فاطمه شکیباست که با ایده خودشان توسط دوتا از دوستان نویسنده ایشون نوشته شده.
هردو داستان مواجهه شخصیتهای داستانی رمان ها در خیالات با خانم فاطمه شکیبا است.
هدف، بررسی و عکس العمل شخصیتهای محبوبی بود که، سرنوشت زندگیشان دستخوش قلم جهاد و مقاومت قرار گرفته است.
#فاطمه_شکیبا
#زهرا_اروند
#محدثه_صدرزاده
..@istadegi..
بسم الله القاصم الجبارین
**
ساک در دست به طرف خانه میروم. خستگی این چند روز ماموریت در تنم بود و انرژیام تمام شده بود. چند ساعت خواب میتوانست انرژیام را کمی برگرداند. داخل کوچه که میشوم انگار پاهایم فهمیده بود راهی نمانده تنبلی میکند. به خانه نزدیک میشوم که ناگهان احساس میکنم زمین زیر پاهایم دارد جا به جا میشود. فکر میکردم زلزله است اما نیست.
زمین و زمان داشت به هم میریخت. خانه و محله محو میشد. خودم را معلق میدیدم که نه میتوانستم بالا بروم و نه پایین. گیج بودم. نمیدانستم چکار باید بکنم. یک لحظه حس کردم با صورت دارم به زمین میخورم اما دست هایم را مانع برخوردم میکنم. دستهایم زخمی میشود. با کمک دستهایم بلند شدم. به اطراف نگاه کردم. اینجا کجاست؟ چرا اینجوری شد. گیج و منگ بودم که دستی را روی شانهام حس کردم. وقتی برگشتم چشمانم از تعجب داشت ازحدقه بیرون میزد. باورم نمیشد. این که... این که خودم بودم؛ اما 12 سال جوانتر.
با تعجب نگاهش میکردم که گفت: عباس من خودتم اما توی یه دنیای دیگه. اینجا کسایی هستن که باورت نمیشه. با نگرانی
گفتم: یعنی من مردم یعنی...
حرفم راقطع میکند و میگوید: نه نمردی. نمیدونم چجوری بهت بگم ولی بدون زندهای. اینجا خیلیا هستن که باورت نمیشه از خودت که من بودم بگیر تا کسایی که تصورش روهم نمیکنی. اینجا دنیای انسانهای بدون داستانه. انسانهای معلق که هنوز هیچکس اونها رو وارد داستانش نکرده. خیره به او نگاه میکردم که دوباره همه چیز شروع به محو شدن کرد. متعجب شده بودم. چه اتفاقی میافتاد؟ سرم گیج میرفت. چشمانم را بستم تا کمتر حالم بد شود.
چند لحظه که گذشت احساس کردم همه چیز آرام شده است. چشمانم را که باز کردم دیدم گوشه سنگر افتادهام و حاج حسین دارد صدایم می کند: عباس خوبی؟ با شتاب از جا میپرم.
حاج حسین میگوید: چی شده؟ حالت خوبه؟میگویم: حاجی من کجام؟ چه خبره؟
حاج حسین لیوان آب قند را دستم میدهد و میگوید: چی میگی عباس اینجا جبهه است دیگه نزدیکیهای شلمچه. مگه یادت نیست؟
منگ بودم. یعنی چی؟
گفتم: حاجی یعنی الان جنگ ایران و عراقه آره؟
حاج حسین سری تکان میدهد و میگوید: خب معلومه، مگه الان جنگ دیگهای هست؟
این را میگوید و آب قند را دستم میدهد. آب قند را که میخورم دوباره سرم گیج میرود. واقعا خسته شدم. باز همان اتفاق دارد میافتد. اینبار چشمانم را میبندم وگوشهایم را میگیرم که هیچ چیز را حس نکنم.
چند لحظه که میگذرد صدای انفجار مرا به خود میآورد. چشم که باز میکنم میبینم در خیابان هستم. به ظاهرش میخورد خیابان نظر غربی باشد. دود خیابان را گرفته و صدای فریاد و آژیر با هم آمیخته شده است. ناخودآگاه دستم را به طرف جیبم میبرم که به اسلحه ام میخورد. مگر آورده بودم؟ نمیدانم. فقط انگار یک نفر به من دستور حرکت میدهد و من هم میدوم. نمیدانم چکار دارم میکنم. سعی میکنم جلویش را بگیرم ولی نمیتوانم. انگار یک نفر من را مثل عروسک خیمه شب بازی به این طرف و آن طرف میکشاند.
✍🏻#زهرا_اروند
#فاطمه_شکیبا
#ادامه_دارد
...@istadegi...
تصمیم میگیرم مقاومت کنم که یاد حرف خود نوجوانم میافتم:ما آدم داستانهاییم.
با یادآوری این جمله ناخودآگاه میگویم: یعنی من مال کدام داستانم؟ هنوز این جمله در ذهنم کامل نشده، صدای یک خنده عجیب را میشنوم. خندهای که سریع قطع میشود و صاحبش میدود. همان لحظه احساس میکنم که میتوانم هر کاری میخواهم انجام دهم. به دنبال صدا میروم. یک دختر با چادری شبیه چادر زنهای قاجاری با قد متوسط روبهرویم ایستاده است. صدای زنجیر پلاکش را هنگام دویدن شنیدم. چفیه مشکیاش به خاطر دویدن دارد از گردنش میافتد. دستش را به سمت کیفش میبرد. احساس میکنم میخواهد چیزی در بیاورد که میگویم: صبر کن چکار میکنی؟
توجهی نمیکند و یک خودکار از کیفش در میآورد. یعنی چی؟ خودکار؟ دقیقتر که نگاه میکنم میبینم دفتری در دستش است. فکری به ذهنم میآید که ناخوآگاه میگویم: توهمون...
سرش را پایین می اندازد و میگوید: حدست درسته، اما خواهش میکنم مخالفت نکن. گناه دارم.
همه خاطراتم یک لحظه به ذهنم خطور میکند: کمیل، مطهره، مرصاد، جنگ سوریه، آشوب های ۹۶، فتنه ۸۸، شهادت حاج حسین و... نمیدانم چه میشود که میگویم: یعنی با این همه اتفاق باز هم می خوای ادامه بدی؟
نمیفهمم میخندد یا گریه میکند ولی با همان حال میگوید: آره دیگه، خب بذار اذیت نکن.
عصبانی میشوم اما نمیدانم چه عکس العملی نشان بدهم.
قبل از این که چیزی بگویم صدای انفجار سکوت را میشکند. به انفجار نگاه میکنم. دور است ولی صدای وحشتناکی داشت. به ثانیه نکشید که دیوار سمت چپم منفجر شد. به خاطر انفجار گوشم سوت میکشد.
دوباره به دختر نگاه میکنم. رفته. کمی رد خون روی دیوار مانده. فکر کنم زخمی شده. کاغذی روی زمین افتاده است. برش میدارم: دیدار با عباس شیرین بود. حتی شیرینتر و جذابتر از چیزی که همیشه از او در ذهنم تصور میکردم. در موقعیت های مختلف واکنشش همونی بود که فکر میکردم. البته به لطف ایشون مجروح هم شدیم که بماند، بعدا تلافی میکنم. امیدوارم به خاطر اذیتهایم من رو ببخشد. اگر هم نبخشید بهتر، بیشتر بلا سرش می آوردم. فعلا برم که اروند و صدرزاده کلهام را به خاطر انتحاری قطع نکنند. ببخشید خدانگهدار(#فاطمه_شکیبا)
با دیدن این اسم ناخوآگاه میگویم: یعنی او واقعا نویسنده بود؟! همان کسی که این همه موقعیت و سرنوشت را برایم درست کرد؟ هنوز هم گیجم ولی حالا که میدانم تکلیفم چیست، کمی خیالم راحت شده است. به دیوار تکیه میدهم و آرام مینشینم. یعنی الان چه کسی دارد حال مرا روایت میکند؟ و چه کسی حال او را روایت میکند و چه کسی...
✍🏻#زهرا_اروند
#فاطمه_شکیبا
...@istadegi...
#پلان_آخر🍃
آتش درحال شعلهور شدن است و محوطه ماشین گرم شده است. حرارت است که به صورتم سیلی میزند. صدای شهادتین حاج حسین در ماشین پیچیده است. نمیدانم چرا در این میان تنها چشمان او را، به یاد آوردهام.
★★★
نزدیک یکی از خیابانهای فرعی شلوغ شده و مانند تمامی این روزها که از کمبود نیرو رنج میبریم، حاج حسین گفت بیایم وحواسم باشد که باز بلایی سر کسی نیاورند.
از شیشه ماشین به دختر و پسرهای سبز پوش نگاه میکنم، انگار سالهاست که فریاد نزدهاند.
بابرخورد چیزی به شیشه ماشین چشمانم را ریز میکنم تا علت صدا را متوجه شوم. دختری چادری دواندوان در امتداد ماشین میدود. آینه ماشین به خاطر برخورد شتابزدهاش شکسته است. میخواهم بیخیالش بشوم اما سه مرد شتابان به سمتش میروند.
نمیخواهم وارد ماجراشوم؛ شاید نقشهای برای شناسایی مامورین باشد.
دختر همچنان درحال دویدن است و کمی فاصلهاش با ماشین دورتر شده است. باد که زیر چادرش میزند، فرصتی را برای آن مردها مهیا میسازد تا چادر را از سرش پایین کشند. حسی در تمام وجودم فریاد میزند که بروم برای نجاتش. هنوزهم مرددم! اما بادیدن چفیه دور گردنش سریع دستگیره در را میکشم و پیاده میشوم.
درحال کتککاری است اما هرچقدر هم رزمیکار باشد از پس سه مرد هیکلی برنمیآید. نزدیکتر که میشوم صدایش را میشنوم:
-فقط یه قدم بیایین جلو، با همین کارد موکت بری خطی روی بدنتون میندازم که تا عمر دارید دلتون براخودتون بسوزه.
تعجب میکنم! بعید میدانم این همه صلابت و شجاعت را تنها به خاطر کارد موکتبری به دست آورده باشد. سعی میکنم قدمهایم را آرام بردارم تا آن سه مرد متوجه حضورم نشوند. نرسیده به آنها میان دو مرد میایستم به صورتی که دختر بتواند مرا ببیند.
وقتی نگاهم به او میافتد ، یخ میبندم انگار تمام سال حتی از بچگی هم او را میشناسم. نگاهش متوجه منی میشود که میخ آن شدهام، به چشمانش که نگاه میکنم تنها صلابت و غرور را میبینم. غرق در اویی شدهام که حتی بدون چادرهم چادری است!
-نیاجلو!
باصدای دادش به خود میآیم؛ پایم را دراز میکنم زیر پای آن مرد که باصورت پخش زمین میشود. دومرد دیگر متوجهم شدهاند. یکی به سمت من و دیگری به سمت دختر میرود.
متورم شدن رگهای گردنم را حس میکنم؛ دستانم را مشت میکنم و همه حرصم را در آن جمع میکنم. مرد که نزدیک میشود مشتم را محکم بر صورتش فرود میآورم. خون از دماغش شره میکند. این بار فرصت تکان خوردن را از او میگیرم و لگدی به پیراهن سبزش میزنم که باعث میشود روی زمین بیفتد.
✍🏻#محدثه_صدرزاده
#فاطمه_شکیبا
#ادامه_دارد
...@istadegi...
#پلان_آخر🍃
میخواهم به کمک دختر بروم اما مرد را میبینم که درحال التماس است. دستانش اسیر دستان ظریف اما پرنیروی دختر؛ پیچانده شده است.
بعداز کمی وقت آن سه باسرعت محل را ترک میکنند.
هنوز هم میخ دختر روبهرویم هستم.
دستانش را بهم میزند تا خاکش را بگیرد، بدون نگاهی به من به سمت چادرش میرود.
چندباری در گلزار شهدا چشمم به دختران شهید افتاده بود، انگار این دختر هم همانند آنها است.
چادرش را که سر میکند غرورش بیشتر از قبل میشود. به سمتم قدمی برمیدارد. اما اخمهایش شدیدا درهم درفته است. به زمین، جایی درست مقابل پاهایم را نگاه میکند. سرم را زیر میاندازم، کیفش است. تمام وسایل کیف به سمتی افتادهاند، بیشترشان کاغذهای نوشته شده است. بخشی از خیابان پر شده از کاغذ. مینشینم تا وسایلش را جمع کنم.
دست دراز میکنم وبرگهها را روی هم میگذارم.
میخواهم سری بلند کنم که کفشهایش را روبهرویم میبینم. سرم را کج میکنم که نشسته بتوانم ببینمش.
-بهتره به جای دید زدن، وسایلم را بدین.
دست پاچه میشوم. سریع کیف و برگهها را به سمتش میگیرم و بلند میشوم. کیف را میگیرد و به شانهاش میاندازد و مشغول چک کردن برگهها میشود. نمیدانم چه مرگم شده است که نمیتوانم از او چشم بردارم؛ منی که هیچگاه به دختری نگاه نکردهام حالا دارم دختر روبهرویم را درچشمانم حک میکنم.
سر بلند میکند و باچشمانش اطراف را برسی میکند. انگار دنبال چیزی میگردد. چشمانش به سمتی میایستد. نگاه میکنم یکی از برگههاست. میخواهد به سمتش برود که سریع باصدایی که میلرزد میگویم:
-میارم براتون.
به سمت برگه قدم برمیدارم. خم میشوم که برگه را بردارم اما نوشتههایش مرا میخ خود میکند:
«ماشین دارد در آتش میسوزد و شعلههایش دل آسمان تیره را میشکافند.»
میخواهم بقیهاش را بخوانم که دستش را جلویم دراز میکند. باعجله در برگه میگردم که شاید نامی از او بجویم، حدسش راحت بود که این کاغذها متعلق به اوست. همچنان درحال جستوجو ام که کاغذ لحظه آخر از دستم کشیده میشود و تنها «#فاطمه_شکیبا»؛ انتهای برگه را میبینم. برمیگردد بی هیچ حرفی میرود.
★★★
با دردی که در وجودم میپیچد از فکر خارج میشوم. نگاهم به سمت حاج حسینی است که دارد میسوزد. صدایی در گوشم میگوید از خیر آن چشمها بگذرم تا دردهایم آرام شود.
چشم میبندم و برای آخرین بار چشمان آشنایش را که دلم را ویران کرده است به یاد میآورم...
✍🏻#محدثه_صدرزاده
#فاطمه_شکیبا
#رفیق
...@istadegi...
لا اله الا الله😶
دوستان نظراتتون رو درباره این داستانها برامون بفرستید.
https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh