eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
693 ویدیو
84 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
سلام توصیه بنده شروع با آزادی معنوی هست. اما روی ترتیب همین فهرست هم که بخونید خوبه: داستان راستان(د
ادامه فهرست کتاب‌های شهید مطهری: اصول فلسفه و روش رئالیسم (۵ جلد) شرح منظومه،شرح مبسوط منظومه(مجموعه آثار ۹ و ۱۰ ) درس‌های اشارات و شفا (مجموعه آثار ۷ و ۸ ) درس‌های اسفار(۶ جلد) نقدی بر مارکسیسم
سلام. ممنونم خواهش می‌کنم، لطف دارید🌿 موفق باشید ان‌شاءالله
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 7 ابوالفضل حرفه‌ای رانندگی می‌کند و می‌گوید: می‌خوام ببینم از این کوچه پس کوچه‌ها می‌شه برسیم خونه یا نه. همه خیابونای اصلی بسته‌س. قفلِ قفل. عباس می‌گوید: معلومه از قبل یه برنامه‌ریزی دقیق داشتن. چون مردم معمولی نمی‌تونن انقدر سریع کل شهر به این بزرگی رو قفل کنن. این برنامه از یه جای دیگه داره هدایت می‌شه. ابوالفضل سرش را تکان می‌دهد: این دفعه هم قرعه به نام ما اصفهانیا افتاده. مرکز اعتراضات اصفهانه. توی تهران چون برف میومد خیلی کاری نکردن. کمی درباره شخصیت‌هایی که با آن‌ها طرفم فکر می‌کنم و بعد می‌پرم وسط حرفشان: وایسین ببینم، عباس مگه تو سال نود و شیش شهید نشدی؟ پس این‌جا چکار می‌کنی؟ الان باید دو سال از شهادتت گذشته باشه! بشری لبخند می‌زند؛ عباس هم. عباس می‌گوید: تا وقتی تو زنده هستی ما هم زنده‌ایم. گفتیم که، ما تیکه‌های وجود توایم. الان من که هیچی، کمیل هم که ده سال پیش شهید شد زنده ست. کمیل را نمی‌شناسم: کمیل دیگه کیه؟ من همچین شخصیتی ننوشتم! ابوالفضل می‌خندد: اونو هنوز ننوشتی، ولی توی وجودت هست. اتفاقا همین امروز توی آزمایشگاه داشتی روی شخصیتش فکر می‌کردی، ایده رمانش چندروز پیش به فکرت رسید. الان حتی شخصیت‌هایی که هنوز نوشته نشدن هم زنده‌ن. چون تو زنده‌ای. چقدر پیچیده و غیرقابل‌باور! این‌ها را به هرکس بگویند، آدرس و شماره تلفن آسایشگاه فارابی را بهشان می‌دهد. تازه یادم می‌افتد قرار است بروم خانه. می‌نالم: من باید برم خونه! خانواده‌م منتظرن! بشری سر تکان می‌دهد: حرفشم نزن. بهزاد آدرس خونه‌تون رو بلده. میاد سراغت. باز هم یک مجهول مسخره جدید. تقریباً جیغ می‌کشم: بهزاد دیگه کیه؟ -بهزاد همونه که می‌خواست دفتر رو ازت بگیره. اونم شخصیت یکی از رماناته. هنوز ننوشتیش؛ همونی که امروز توی آزمایشگاه داشتی روی ایده‌ش فکر می‌کردی. همون که کمیل هم توش بود. البته قبلا اسمش وحید بوده انگار. در ذهنم حرف‌های بشری را کنار هم می‌چینم؛ پس برای همین بود که بهزاد می‌توانست پیش‌بینی کند که قصد فرار یا جیغ دارم. چون خودش هم بخشی از من بود؛ احتمالا نیمه تاریک من. می‌نالم: من باید برم خونه! نمی‌شه شب توی خیابون بمونم که! عباس که نگاهش به جلوست می‌گوید: فعلا می‌بریمت یه جای امن تا آبا از آسیاب بیفته. -کجا؟ عباس با لبخند شیطنت‌آمیزی به ابوالفضل نگاه می‌کند: اون دیگه رازه! به قول خودتون یه شگفتانه ست! اخم می‌کنم. عباس می‌گوید: خیالتون راحت، مطمئن باشید ما به شما آسیب نمی‌زنیم. با حرص نفسم را بیرون می‌دهم: خب به خانواده‌م چی بگم؟ بشری گوشی‌اش را درمی‌آورد و می‌گوید: بگو رفتی خونه یکی از دوستات؛ یعنی ما. -شما رو نمی‌شناسه. موبایلش را به سمت من دراز می‌کند: بگیر زنگ بزن بهشون، برای این که لازم بشه خودم باهاشون صحبت می‌کنم که مطمئن بشن. با مادر تماس می‌گیرم و توضیح می‌دهم که اتفاقی یکی از دوستانم را دیده‌ام و می‌توانم به خانه‌شان بروم، چون بازگشت در این شرایط به خانه ممکن نیست. پدر کمی شک دارد و می‌خواهد از قابل اعتماد بودن خانواده دوستم مطمئن شود. بشری خودش با پدر صحبت می‌کند تا خیال پدر راحت باشد. با این وجود پدر آدرس خانه و شماره تلفنش را می‌گیرد و می‌سپارد هربار با خانه تماس بگیرم. گوشیِ بشری زنگ می‌خورد. بشری زمزمه می‌کند: اریحاست! ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 8 و پاسخ می‌دهد: الو اریحا کجایی؟ -... . -ما خودمونم گیر افتادیم. نمی‌تونیم کاری بکنیم. -... . -بهتره نری بیمارستان، اگه می‌تونی برگرد خونه. -... . -مامان هم الان پیش ماست. فعلا جاش امنه. خیلی مواظب باش! -... . -باشه؛ خداحافظ. قطع می‌کند و می‌گوید: اریحا توی خیابون گیر کرده. داشته می‌رفته بیمارستان، شوهرش انگار توی این شلوغیا زخمی شده. قبل از این که درباره اریحا بپرسم، خودش جواب می‌دهد: اریحا هم شخصیت رمانته. همون که ایده‌ش چند وقت پیش به ذهنت رسید. ابوالفضل در هر خیابان اصلی‌ای که می‌پیچد، به بن‌بست می‌خورد. واقعاً تمام شهر قفل است. زیر لب می‌گویم: چرا این‌طوری شده؟ عباس شانه بالا می‌اندازد: چون مردم عصبانین، حق هم دارن. آخه یکی اومده قاه‌قاه خندیده و گفته من خودم صبح جمعه فهمیدم! این دردش از بنزین سه‌هزارتومنی بیشتره! سرم را به پشتی صندلی تکیه می‌دهم. خسته‌ام؛ هم روحم خسته است هم جسمم. چشمانم را می‌بندم و می‌گویم: کجا داریم می‌ریم؟ صدای بشری را می‌شنوم: بذار فعلاً بهت نگیم. واقعاً احمقانه است که در ماشینِ شخصیت‌های داستانم نشسته‌ام و دارم می‌روم جایی که نمی‌دانم کجاست. ماشین تکان می‌خورد؛ مثل گهواره. بالاخره ابوالفضل از میان کوچه‌پس‌کوچه‌ها راهی باز می‌کند و جلوی در خانه‌ای می‌ایستد. چشمانم را باز می‌کنم؛ یک خانه با در سبزرنگ تیره. چقدر آشناست! می‌پرسم: این خونه کیه؟ بشری با شیطنت می‌خندد. ابوالفضل قفل بچه را غیرفعال می‌کند و پیاده می‌شود، عباس هم. با تردید پیاده می‌شوم. یک خانه حیاط‌دارِ دوطبقه که برگ‌های درخت مو از پشت دیوارهایش تا کوچه سرک کشیده. بشری یک کلید می‌دهد دستم: در رو باز کن! کلید را در قفل می‌چرخانم. در باز می‌شود. حیاطی نسبتاً بزرگ پر از باغچه و گلدان گل‌های رز و ساناز و شبرنگ صورتی و سفید؛ با دوتا درخت انگور، یک درخت گیلاس و یک درخت انجیر. این که حیاط خانه مادربزرگ است! به ساختمان خانه نگاه می‌کنم. طبقه اولش دقیقاً شبیه خانه مادربزرگ است. به چهره بشری و ابوالفضل و عباس نگاه می‌کنم: این که خونه مادربزرگمه! هرسه‌تا لبخند می‌زنند. عباس می‌گوید: نه دقیقاً. ولی شبیهشه. صدایی دخترانه و آشنا از پشت سرم می‌گوید: این خونه‌ایه که وقتی بچه بودی آرزوش رو داشتی. ترکیب خونه خودتون و مادربزرگ. نه؟ برمی‌گردم به سمت صدا. خودم را می‌بینم که کنار دوستم زهرا ایستاده‌ام. زهرا این‌جا چکار می‌کند؟ ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞
نظرات شما عزیزان🌿 خوشحالم که دوست دارید🙂
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠 📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔 ✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️ قسمت 7 ابوالفضل حرفه
یه توضیحی بدم... آسایشگاه فارابی که اینجا بهش اشاره کردم، آسایشگاهی هست که بیماران روانی رو درش بستری می‌کنند. توی اصفهان معروفه، هر وقت می‌خوایم بگیم تیمارستان می‌گیم فارابی🙂 گفتم شاید عزیزانی که اصفهانی نیستند تعجب کنند.
نظرات شما عزیزان🌿 پ.ن: حالا بذارید ببینم معلوم میشه یا نه...
📖 در منزل من، همه افراد، هرشب در حال مطالعه خوابشان مى‌برد 📝 رهبر انقلاب: من اين را مى‌خواهم عرض كنم كه در منزل خودِ من، همه افراد، بدون استثنا، هرشب در حال خوابشان مى‌برد. خود من هم همين‌طورم. نه اين‌كه حالا وسط مطالعه خوابم ببرد. مطالعه مى‌كنم؛ تا خوابم مى‌آيد، كتاب را مى‌گذارم و مى‌خوابم. همه افراد خانه ما، وقتى مى‌خواهند بخوابند حتماً يك كتاب كنار دستشان است. من فكر مى‌كنم كه همه خانواده‌هاى ايرانى بايد اين‌گونه باشند. توقّع من، اين است. 📚بايد پدرها و مادرها، بچه‌ها را از اوّل با كتاب محشور و مأنوس كنند. حتّى بچه‌هاى كوچك بايد با كتاب اُنس پيدا كنند. 📚بايد خريدِ كتاب، يكى از مخارج اصلى خانواده محسوب شود. مردم بايد بيش از خريدن بعضى از وسايل تزييناتى و تجمّلاتى - مثل اين لوسترها، ميزهاى گوناگون، مبل‌هاى مختلف و پرده و... -، به كتاب اهميّت بدهند. 📚اوّل كتاب را مثل نان و خوراكى و وسايل معيشتى لازم بخرند؛ بعد كه اين تأمين شد به زوايد بپردازند. ۱۳۷۴/۰۲/۲۶ 📖
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا