📖 در منزل من، همه افراد، هرشب در حال مطالعه خوابشان مىبرد
📝 رهبر انقلاب: من اين را مىخواهم عرض كنم كه در منزل خودِ من، همه افراد، بدون استثنا، هرشب در حال #مطالعه خوابشان مىبرد. خود من هم همينطورم. نه اينكه حالا وسط مطالعه خوابم ببرد. مطالعه مىكنم؛ تا خوابم مىآيد، كتاب را مىگذارم و مىخوابم. همه افراد خانه ما، وقتى مىخواهند بخوابند حتماً يك كتاب كنار دستشان است. من فكر مىكنم كه همه خانوادههاى ايرانى بايد اينگونه باشند. توقّع من، اين است.
📚بايد پدرها و مادرها، بچهها را از اوّل با كتاب محشور و مأنوس كنند. حتّى بچههاى كوچك بايد با كتاب اُنس پيدا كنند.
📚بايد خريدِ كتاب، يكى از مخارج اصلى خانواده محسوب شود. مردم بايد بيش از خريدن بعضى از وسايل تزييناتى و تجمّلاتى - مثل اين لوسترها، ميزهاى گوناگون، مبلهاى مختلف و پرده و... -، به كتاب اهميّت بدهند.
📚اوّل كتاب را مثل نان و خوراكى و وسايل معيشتى لازم بخرند؛ بعد كه اين تأمين شد به زوايد بپردازند. ۱۳۷۴/۰۲/۲۶
📖 #هفته_کتابخوانی
#کتاب
#کتاب_خوب_بخوانیم
نظرات شما عزیزان🌿
پ.ن: سلام، بله اولین رمان دلارام من بود، بعد عقیق فیروزهای و بعدش نقاب ابلیس.
ممنون از لطف همه شما🌿
#پاسخگویی_فرات
✨ #بسم_الله_الذي_يكشف_الحق ✨
📖داستان #نیمۀ_راه
✍️به قلم #محدثه_صدرزاده ✒️
قسمت چهارم
دستانم شروع به لرزیدن میکند گوشی را روی کیف پرت میکنم و سرم را در دست میگیرم. به حد انفجار رسیده ام. اصلا رمان من هنوز تمام نشده، نمیدانم چطور دست آنها رسیده است. کلافه شده ام. ترسی ندارم چون میدانم کاری از آنها بر نمی آید.
با صدای مهیبی سر بلند میکنم و دور و اطراف را با چشم بررسی میکنم. قلبم به تپش افتاده است. سریع کیف و گوشی ام را بر میدارم و به سمت خیابان اصلی میدوم.
وقتی به خیابان میرسم کانکس پلیس را درحال سوختن میبینم. این بار واقعا ترسیده ام هر چه میگذرد انگار وضعیت خطری میشود. ردشدن از خیابان خود یک ریسک بزرگ است به سمت یکی از کوچه های میانبر میروم و راه می افتم. کوچه ها باف بومی و قدیمی دارد.
-خانم!
صدای مردانه ای است. عرق سرد را که از کمرم سر میخورد میفهمم. نمیدانم جواب بدهم و یا فرار کنم.
-خانم!
مثل اینکه ول کن ماجرا هم نیست؛ صلواتی میفرستم و بر میگردم. سوالی به پسر جوان رو به رویم نگاه میکنم. نمیدانم چرا از تیپ و قیافه اش اصلا خوشم نمی آید. کمی به من نگاه میکند کمی به صفحه گوشی اش و لبخند زشت و کریحی میزند که لابه لای آن صورت بدون ریشش خیلی خود نمایی میکند.
حسی میگوید فرار کنم. دو قدمی را به عقب میروم و چادرم را سفت دورم میگیرم که باد زیر آن نزند. مرد هنوز هم به من نگاه میکند. با صلواتی سریع بر میگردم و به سمت مقصد نا معلومی میدوم. صدایش خیلی واضح است.
-وایسا دختره چموش عوضی. فرار کنی بازم آدمای دیگه دنبالتن.
سعی میکنم بدون اهمیت به حرف هایش سرعتم را زیاد کنم. دائم از کوچه ای به کوچه دیگر میروم و گاهی میان پیچیدن به کوچه ها پایم پیچ میخورد. کفش های غیر اسپرت که دو سه سانتی هم پاشنه دارد هیچ مناسب دویدن نیست.
-وایسا؛ کاریت ندارم. فقط اون فایل رمانتو میخوام.
صدایش دورتر شده. قفسه سینه ام میسوزد اما بی اهمیت میدوم. جلوتر یک مادی میبینم که پراز درخت است. سریع به سمت پایین مادی میروم و خود را لابه لای بوته ها پنهان میکنم. نفس هایم بریده بریده شده است و قلبم طوری خود را به سینه میکوبد که انگار قرار است راهی برای خروج پیدا کند.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3159
ارتباط مستقیم با محدثه صدرزاده👇
http://unknownchat.b6b.ir/5393
#روایت_عشق 💞
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
سلام بنده پیام شما رو ریپلای کردم به فیلمی که چندروز پیش درباره این بانوی شهید گذاشتم. #پاسخگویی_فر
درباره #شهید_فاطمه_اسدی ، دیروز این پیام به دستم رسید...🥀
📖 لوح | دروازه دانش
🔻حضرت آیتالله خامنهای: «کتاب، دروازهای به سوی گسترهی دانش و معرفت است و کتاب خوب، یکی از بهترین ابزارهای کمال بشری است.» ۱۳۷۲/۱۰/۴
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتاب
سلام خواهش میکنم🙏🏻
-----------
سلام
راستش من اولین رمانم را دارم مینوسم و قبلا درحد داستان و یا دلنوشته نوشتم. بیشتر فعالیتم در حوزه خبر نویسی و تحلیل خبریه اما خوب به دلیل علاقه ام و همین طور همراهی های خانم شکیبا تصمیم به نوشتن رمانم کردم که ان شاءالله به زودی نشرش میدم.🙂
#پاسخگویی_صدرزاده