eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
693 ویدیو
84 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 8 و پاسخ می‌دهد: الو اریحا کجایی؟ -... . -ما خودمونم گیر افتادیم. نمی‌تونیم کاری بکنیم. -... . -بهتره نری بیمارستان، اگه می‌تونی برگرد خونه. -... . -مامان هم الان پیش ماست. فعلا جاش امنه. خیلی مواظب باش! -... . -باشه؛ خداحافظ. قطع می‌کند و می‌گوید: اریحا توی خیابون گیر کرده. داشته می‌رفته بیمارستان، شوهرش انگار توی این شلوغیا زخمی شده. قبل از این که درباره اریحا بپرسم، خودش جواب می‌دهد: اریحا هم شخصیت رمانته. همون که ایده‌ش چند وقت پیش به ذهنت رسید. ابوالفضل در هر خیابان اصلی‌ای که می‌پیچد، به بن‌بست می‌خورد. واقعاً تمام شهر قفل است. زیر لب می‌گویم: چرا این‌طوری شده؟ عباس شانه بالا می‌اندازد: چون مردم عصبانین، حق هم دارن. آخه یکی اومده قاه‌قاه خندیده و گفته من خودم صبح جمعه فهمیدم! این دردش از بنزین سه‌هزارتومنی بیشتره! سرم را به پشتی صندلی تکیه می‌دهم. خسته‌ام؛ هم روحم خسته است هم جسمم. چشمانم را می‌بندم و می‌گویم: کجا داریم می‌ریم؟ صدای بشری را می‌شنوم: بذار فعلاً بهت نگیم. واقعاً احمقانه است که در ماشینِ شخصیت‌های داستانم نشسته‌ام و دارم می‌روم جایی که نمی‌دانم کجاست. ماشین تکان می‌خورد؛ مثل گهواره. بالاخره ابوالفضل از میان کوچه‌پس‌کوچه‌ها راهی باز می‌کند و جلوی در خانه‌ای می‌ایستد. چشمانم را باز می‌کنم؛ یک خانه با در سبزرنگ تیره. چقدر آشناست! می‌پرسم: این خونه کیه؟ بشری با شیطنت می‌خندد. ابوالفضل قفل بچه را غیرفعال می‌کند و پیاده می‌شود، عباس هم. با تردید پیاده می‌شوم. یک خانه حیاط‌دارِ دوطبقه که برگ‌های درخت مو از پشت دیوارهایش تا کوچه سرک کشیده. بشری یک کلید می‌دهد دستم: در رو باز کن! کلید را در قفل می‌چرخانم. در باز می‌شود. حیاطی نسبتاً بزرگ پر از باغچه و گلدان گل‌های رز و ساناز و شبرنگ صورتی و سفید؛ با دوتا درخت انگور، یک درخت گیلاس و یک درخت انجیر. این که حیاط خانه مادربزرگ است! به ساختمان خانه نگاه می‌کنم. طبقه اولش دقیقاً شبیه خانه مادربزرگ است. به چهره بشری و ابوالفضل و عباس نگاه می‌کنم: این که خونه مادربزرگمه! هرسه‌تا لبخند می‌زنند. عباس می‌گوید: نه دقیقاً. ولی شبیهشه. صدایی دخترانه و آشنا از پشت سرم می‌گوید: این خونه‌ایه که وقتی بچه بودی آرزوش رو داشتی. ترکیب خونه خودتون و مادربزرگ. نه؟ برمی‌گردم به سمت صدا. خودم را می‌بینم که کنار دوستم زهرا ایستاده‌ام. زهرا این‌جا چکار می‌کند؟ ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞
نظرات شما عزیزان🌿 خوشحالم که دوست دارید🙂
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠 📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔 ✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️ قسمت 7 ابوالفضل حرفه
یه توضیحی بدم... آسایشگاه فارابی که اینجا بهش اشاره کردم، آسایشگاهی هست که بیماران روانی رو درش بستری می‌کنند. توی اصفهان معروفه، هر وقت می‌خوایم بگیم تیمارستان می‌گیم فارابی🙂 گفتم شاید عزیزانی که اصفهانی نیستند تعجب کنند.
نظرات شما عزیزان🌿 پ.ن: حالا بذارید ببینم معلوم میشه یا نه...
📖 در منزل من، همه افراد، هرشب در حال مطالعه خوابشان مى‌برد 📝 رهبر انقلاب: من اين را مى‌خواهم عرض كنم كه در منزل خودِ من، همه افراد، بدون استثنا، هرشب در حال خوابشان مى‌برد. خود من هم همين‌طورم. نه اين‌كه حالا وسط مطالعه خوابم ببرد. مطالعه مى‌كنم؛ تا خوابم مى‌آيد، كتاب را مى‌گذارم و مى‌خوابم. همه افراد خانه ما، وقتى مى‌خواهند بخوابند حتماً يك كتاب كنار دستشان است. من فكر مى‌كنم كه همه خانواده‌هاى ايرانى بايد اين‌گونه باشند. توقّع من، اين است. 📚بايد پدرها و مادرها، بچه‌ها را از اوّل با كتاب محشور و مأنوس كنند. حتّى بچه‌هاى كوچك بايد با كتاب اُنس پيدا كنند. 📚بايد خريدِ كتاب، يكى از مخارج اصلى خانواده محسوب شود. مردم بايد بيش از خريدن بعضى از وسايل تزييناتى و تجمّلاتى - مثل اين لوسترها، ميزهاى گوناگون، مبل‌هاى مختلف و پرده و... -، به كتاب اهميّت بدهند. 📚اوّل كتاب را مثل نان و خوراكى و وسايل معيشتى لازم بخرند؛ بعد كه اين تأمين شد به زوايد بپردازند. ۱۳۷۴/۰۲/۲۶ 📖
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نظرات شما عزیزان🌿 پ.ن: سلام، بله اولین رمان دلارام من بود، بعد عقیق فیروزه‌ای و بعدش نقاب ابلیس. ممنون از لطف همه شما🌿
✨ 📖داستان ✍️به قلم ✒️ قسمت چهارم دستانم شروع به لرزیدن می‌کند گوشی را روی کیف پرت می‌کنم و سرم را در دست می‌گیرم. به حد انفجار رسیده ام. اصلا رمان من هنوز تمام نشده، نمی‌دانم چطور دست آنها رسیده است. کلافه شده ام. ترسی ندارم چون می‌دانم کاری از آنها بر نمی آید. با صدای مهیبی سر بلند می‌کنم و دور و اطراف را با چشم بررسی می‌کنم. قلبم به تپش افتاده است. سریع کیف و گوشی ام را بر می‌دارم و به سمت خیابان اصلی می‌دوم. وقتی به خیابان می‌رسم کانکس پلیس را درحال سوختن می‌بینم. این بار واقعا ترسیده ام هر چه می‌گذرد انگار وضعیت خطری می‌شود. ردشدن از خیابان خود یک ریسک بزرگ است به سمت یکی از کوچه های میان‌بر می‌روم و راه می افتم. کوچه ها باف بومی و قدیمی دارد. -خانم! صدای مردانه ای است. عرق سرد را که از کمرم سر می‌خورد می‌فهمم. نمی‌دانم جواب بدهم و یا فرار کنم. -خانم! مثل اینکه ول کن ماجرا هم نیست؛ صلواتی می‌فرستم و بر می‌گردم. سوالی به پسر جوان رو به رویم نگاه می‌کنم. نمی‌دانم چرا از تیپ و قیافه اش اصلا خوشم نمی آید. کمی به من نگاه می‌کند کمی به صفحه گوشی اش و لبخند زشت و کریحی می‌زند که لابه لای آن صورت بدون ریشش خیلی خود نمایی می‌کند. حسی می‌گوید فرار کنم. دو قدمی را به عقب می‌روم و چادرم را سفت دورم می‌گیرم که باد زیر آن نزند. مرد هنوز هم به من نگاه می‌کند. با صلواتی سریع بر می‌گردم و به سمت مقصد نا معلومی می‌دوم. صدایش خیلی واضح است. -وایسا دختره چموش عوضی. فرار کنی بازم آدمای دیگه دنبالتن. سعی می‌کنم بدون اهمیت به حرف هایش سرعتم را زیاد کنم. دائم از کوچه ای به کوچه دیگر می‌روم و گاهی میان پیچیدن به کوچه ها پایم پیچ می‌خورد. کفش های غیر اسپرت که دو سه سانتی هم پاشنه دارد هیچ مناسب دویدن نیست. -وایسا؛ کاریت ندارم. فقط اون فایل رمانتو می‌خوام. صدایش دورتر شده. قفسه سینه ام می‌سوزد اما بی اهمیت می‌دوم. جلوتر یک مادی می‌بینم که پراز درخت است. سریع به سمت پایین مادی می‌روم و خود را لابه لای بوته ها پنهان می‌کنم. نفس هایم بریده بریده شده است و قلبم طوری خود را به سینه می‌کوبد که انگار قرار است راهی برای خروج پیدا کند. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3159 ارتباط مستقیم با محدثه صدرزاده👇 http://unknownchat.b6b.ir/5393 💞