eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
766 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
بسم رب الشهداء 🔸 #لشگر_فرشتگان 🔸 🌷 #شهید_منیره_سیف 🌷 🔸تولد: ۱مهر۱۳۳۸، نهاوند، همدان 🔸شهادت: ۱۲شهر
بسم رب الشهداء 🔸 🔸 🌷 🌷 🔸تولد: ۱مهر۱۳۳۸، نهاوند، همدان 🔸شهادت: ۱۲شهریور۱۳۶۰، نهاوند، همدان قبل از انقلاب دختر‌ها باید بی‌حجاب به مدرسه می‌رفتند. به همین دلیل منیره فقط دوران ابتدایی را به مدرسه رفت و از ادامه تحصیل بازماند. با اوج گیری انقلاب، شور و اشتیاق منیره به اسلام، او را وارد فعالیت‌های انقلابی کرد. عاشق امام بود. در تظاهرات شرکت می‌کرد، عکس امام را می‌آورد. اعلامیه پخش می‌کرد. بعد از پیروزی انقلاب، با شروع جنگ پدر و برادرش به جبهه رفتند. خواهر بزرگ‌ترش ازدواج کرده بود و منیره به عنوان بزرگ خانواده بود. درایت و مدیریتش در زندگی بسیار خوب بود. دقیق بود و به کارهای منزل رسیدگی می‌کرد. به مسائل دینی‌اش توجه خاصی داشت. با انضباط و مرتب بود. بسیار مهربان و خوش‌خنده بود و همه به خاطر این مهربانی جذبش می‌شدند و از او پیروی می‌کردند. در مقابل کسانی که نسبت به امام و انقلاب مغرضانه رفتار می‌کردند، شجاعانه برخورد می‌کرد. نسبت به مسائل و اتفاقات روز بسیار آگاه بود و جریان‌ها را دنبال می‌کرد. منیره ۲۱ سالش بود که ازدواج کرد. خانواده همسرش خیلی اصرار داشتند که زود‌تر به منزل خودشان بروند. اما منیره از شهادت شهید بهشتی و ۷۲ تن بسیار ناراحت بود و می‌گفت: آمادگی‌اش را ندارم. پدرش، چهره سر‌شناس و مذهبی نهاوند بود. از این جهت نسبت به خانواده آن‌ها حساسیت زیادی به‌وجود آمده بود. منافقین در منزلشان، نامه‌های تهدیدآمیز می‌انداختند اما منیره با آرامش خود، خانواده را آرام می‌کرد. خواهرش می‌گوید: قبل از شهادت منیره، نامه‌های تهدیدآمیز بیشتر شده بود. ۱۲ شهریور ۱۳۶۰ بود. ساعت ۸:۳۰ شب بود که همگی جهت صرف شام به آشپزخانه رفته بودیم. منیره در حیاط بود. مادرم رفت تا برای شام صدایش کند اما او اشتها نداشت و به خاطر شهادت شهیدان رجایی و باهنر ناراحت بود. با اصرار مادرم آمد اما دم در آشپزخانه نشست. ناگهان صدای خرد شدن شیشه را شنیدم. برگشتم تا نگاه کنم، شیشه‌ها روی سر و گردنم ریخته بود و خون فوران می‌کرد. منیره گفت: «مادر، زینب.» نارنجکی وسط سفره روی نان سنگک افتاده بود. فقط یادم است که منیره گفت: «نارنجک جنگی». اوضاع عجیبی شده بود، هر کسی فرار می‌کرد. صدای خرد شدن شیشه‌ها می‌آمد. لامپ‌های خانه ترکیده بود و تاریکی مطلق بود. هم‌زمان داخل خانه، کوکتل مولوتف ‌انداختند. خانه پر از خاک، دود و خاکستر شده بود. ناگهان صدای مهیبی شنیدم. مادرم می‌گفت: «بچه‌ها نگران نباشید. چند تا شیشه خرد شده. همه این‌ها فدای سر امام.» از دور، قلب منیره را می‌دیدم. یک تکه از قلبش بیرون زده بود و آخرین ضربان‌ها را می‌زد. مغزش از گوش‌هایش بیرون زده بود. دستش از آرنج قطع شده بود. از شاهرگش به شدت خون فواره می‌زد و به اطراف می‌پاشید. همه بدنش پر از ترکش بود و گوشت‌های تنش به دیوار‌ها و سقف پرتاب شده بود. کوکتل مولوتف در موهای او گیر کرده و تا نیمه مو‌هایش سوخته و فیتیله خاموش می‌شود. آثار دست خونی‌اش روی در نشان می‌داد که می‌خواست نارنجک را بیرون بیاندازد اما آن منافقین از خدا بی‌خبر پنجره را از آن طرف می‌بندند. منیره وقتی می‌بیند چاره‌ای ندارد، خود را روی نارنجک می‌اندازد و منفجر می‌شود. بعد از آن، خواهرم را با ماشین یکی از همسایه‌ها بردیم. آن شب در سردخانه بود. یکی از خواهرانم بستری شد. من هم ترکش خورده بودم. همسرش از این خبر ناگوار شوکه شد و چند روز در بیمارستان بستری بود. خواهرم را ۴ بار کفن کردند و در ‌‌نهایت با کفن خونی به خاک سپرده شد. https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 249 سرم را تکان می‌دهم. بالگرد که می‌نشیند، همه کسانی که با فاصله ایستاده بودند و کلاهشان را در باد نگه داشته بودند، قدمی به جلو برمی‌دارند. گرد و خاک‌ها می‌نشنید و تازه می‌توانم بالگرد را بهتر ببینم. در بالگرد باز می‌شود و چندنفر از آن پایین می‌آیند که در میان گرد و خاک، چهره‌شان را درست نمی‌بینم. نقاب کلاهم را پایین می‌آورم؛ چون در میان جمع بچه‌ها، همان خبرنگار را می‌بینم که با دوربینش فیلم می‌گیرد. چفیه را هم طوری دور صورتم می‌بندم که چهره‌ام پیدا نباشد. حامد که مثل من دارد قدم تند می‌کند و گردن می‌کشد که جلو را ببیند، ناگاه ناباورانه فریاد می‌کشد: - حاج قاسمه! حاج قاسم اومده! چند لحظه مغزم قفل می‌کند. حاج قاسم؟ کدام حاج قاسم؟ چندتا حاج قاسم داریم؟ نکند قاسم سلیمانی را می‌گوید؟ حاج قاسم سلیمانی، فرمانده سپاه قدس... دقت که می‌کنم، می‌بینمش. مردی که شصت ساله بودنش را تنها از محاسن و موهای سپیدش می‌شود فهمید؛ مردی با قد متوسط و یک اورکت مشکی، شلوار شش جیب سبزرنگ و چفیه لبنانی زردی که آن را دور گردنش انداخته است. مثل همیشه، متبسم و سرزنده. خشکم زده است از این بی‌خبر آمدنش. بخاطر مسائل امنیتی، کم‌تر کسی خبردار می‌شود سردار الان دقیقا کجاست و کجا می‌خواهد برود. برای من و کسانی که حاج قاسم را می‌شناسند، دیدن ایشان در خط اول نبرد با داعش چیز عجیبی نیست؛ اگر نمی‌آمد بیشتر جای تعجب داشت. با این وجود نگران شده‌ام. خاک این صحرا، ریه سالم را بیمار می‌کند؛ چه رسد به ریه‌های حاج قاسم که از دوران جنگ هم زخم برداشته‌اند و شیمیایی‌اند. حاج قاسم می‌دود به سمت اردوگاه و از بالگرد دور می‌شود. بالگرد هم که گویا کار دیگری ندارد، سریع از زمین بلند می‌شود تا هدف دشمن قرار نگیرد. حاجی میان سرفه‌های خشک گاه و بی‌گاهش، با تک‌تک کسانی که دورش را گرفته‌اند، مثل یک دوست قدیمی سلام و احوال‌پرسی می‌کند. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 250 با چشم دنبال خبرنگار می‌گردم. لنز دوربینش به سمت حاج قاسم است؛ اما اصلا حواسش به دوربین نیست. غرق شده است در تماشای حاج قاسم. چهره‌ام را بیشتر می‌پوشانم. می‌دانم باید چهره بسیاری از کسانی که دور حاج قاسم را گرفته‌اند، تار شود. مطمئنم حفاظت بعداً همین تذکرات را به خبرنگار خواهد داد و حتی شاید بعضی عکس و فیلم‌هایی که گرفته را پاک کند. هنوز در بهت حضور ناگهانی حاج قاسمم؛ انقدر که یادم رفته جلو بروم و سلام کنم. خودم را از میان جمع بچه‌ها جلو می‌کشم و با دستپاچگی، دست بر سینه می‌گذارم: - سلام حاجی! حاج قاسم طوری لبخند می‌زند و نگاهم می‌کند که حس می‌کنم پسرش هستم. صدای گرم و لهجه کرمانی‌اش را میان همهمه می‌شنوم: - سلام پسرم. خسته نباشید. فشار جمعیت هربار تعادلش را بهم می‌زند و باز هم سرفه می‌کند. این جنس سرفه‌ها را خوب می‌شناسم؛ سرفه‌هایی که از یک ریه شیمیایی و تاول‌زده برمی‌خیزد. بچه که بودم تا وقتی که بزرگ شدم، صدای همین جنس سرفه‌ها که از اتاق پدر به گوشم می‌رسید، لالایی هر شبم می‌شد. نمی‌دانم دقیقاً چندنفر نیرو در این اردوگاه هست؛ اما مطمئنم حاج قاسم به همه سلام می‌کند و با همه دست می‌دهد. دست خودم نیست؛ یک چشمم به حاج قاسم است و یک چشمم به آدم‌هایی که دور حاج قاسم را گرفته‌اند. می‌ترسم میان این بچه‌های پاک و مخلص، یک نخاله مثل سعد پیدا بشود. از سویی، نگرانم که یک خمپاره یا موشک سرگردان، این اردوگاه را به عنوان مقصد انتخاب کند و... زیر لب برای حاج قاسم آیه‌الکرسی می‌خوانم و به سمتش فوت می‌کنم. در چهره حاج قاسم اما اثری از ترس نیست. به همان راحتی با بچه‌ها صحبت می‌کند که انگار در کوچه‌ها و محله‌های امن شهر خودشان است نه در میدان جنگ. اگر کلمه «امید» بخواهد در قامت یک انسان مجسم شود، آن انسان حتماً حاج قاسم است. با هر قدمش در میان اردوگاه امید می‌پاشد. به وضوح می‌توان دید چهره بچه‌ها از هم باز شده است و جان تازه گرفته‌اند. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
روایت‌های جانسوز شما از شهادت حاج قاسم... خیلی ممنونم که برامون نوشتید. ان‌شاءالله دربرابر خون حاج قاسم شرمنده نباشیم.
سلام ما نمی‌تونیم از خودمون انتظار داشته باشیم هیچ اشتباهی نکنیم. آدم خوب آدمی نیست که هیچوقت اشتباه نمی‌کنه؛ بلکه آدمیه که وقتی اشتباه می‌کنه، پشیمون میشه و سعی می‌کنه جبرانش کنه. آدمی که از عیب و نقص‌هاش ناراحته، و گناه اذیتش می‌کنه... چنین کسی قطعا مورد لطف خداست. اگه خدا کسی رو دوست نداشته باشه و به حال خودش رهاش کرده باشه، میذاره هر کاری دلش بخواد بکنه و هیچوقت به فکر توبه نیفته. ولی نیت توبه‌ای که توی دل شماست، نشون دهنده اینه که خدا می‌خواد شما رو ببخشه. اینم بدونید که ما با ثواب‌هایی که جمع می‌کنیم نمی‌ریم بهشت. چون اگه بخوایم حساب کنیم، هرقدر هم که ثواب کنیم بازم به پای لطف و نعمت‌های خدا نمی‌رسه. هرکس که می‌ره بهشت، فقط با لطف خداست. بزرگ‌ترین اشتباه ما اینه که روی ثواب‌ها و کارهای خوبمون حساب کنیم. این باعث عُجب میشه و عجب هم همه کارهای خوب رو نابود می‌کنه. اما اگه همیشه شرمنده خدا باشیم، و همیشه حس کنیم کاری نکردیم(که واقعا هم نکردیم)، از تکبر و عجب در امان می‌مونیم و دائما در حال توبه‌ایم... و خدا توبه‌کاران را دوست دارد.‌..
سلام این فیلم رو ندیدم متاسفانه. ولی چشم، اگر پیدا کردم میذارم. نه این کتاب نصفه نیست؛ بلکه حاج قاسم تا همینجا زندگی‌نامه شون رو نوشتند. بیشتر درباره دوران کودکی و نوجوانی حاج قاسمه.