🏴 آیتالله خامنهای:
▪️از بُعد مجاهدت و حضور در صحنهی تصمیمگیریهای عظیم اجتماعی فاطمه زهرا در قلّه قرار دارد. یعنی بعد از رحلت پیغمبر،
در قضیه خلافت، زهرای اطهر سلاماللهعلیها، با همهی وجود با سخنش، با علمش، با تلاشش، با همهی جسمش واردمیدان شد.
▪️زندگی جهادی فاطمهی زهرا بسیار عظیم، بینظیر و یک نقطهی درخشان و استثنایی است. امّا مقام معنوی این بزرگوار، نسبت به مقام جهادی و انقلابی و اجتماعی او، باز به مراتب بالاتر است.
🏴شهادت صدیقه طاهره، حضرت زهرا سلام الله علیها تسلیت باد.
#فاطمیه #حضرت_زهرا #ایام_فاطمیه
http://eitaa.com/istadegi
🌷 پیام رهبر انقلاب اسلامی به مناسبت تشییع شهدای گمنام در روز شهادت حضرت زهرا (س)
🔻 بسماللهالرحمنالرحیم
🔹 سلام بر شهیدان گمنام، گمنام در میان خاکیان و معروف در عرصهی افلاکیان. فداکارانی که پس از گذشت سالیان دراز از لحظهی شهادتشان کشور را با رائحهی معنویت و جهاد، معطّر میسازند و پرچم افتخار به خونهای ریخته شده در راه اسلام و قرآن را، بیش از پیش به اهتزاز در میآورند.
🔹 تقارن تشییع پیکر این مسافرانِ به خانه برگشته، با روز شهادت صدیقهی طاهره سلاماللهعلیها مبشّر ابدیّت یاد و خاطرهی آنان و مژدهبخش خیر کثیری است که از ناحیهی آنان برای کشور امام زمان روحیفداه فراهم خواهد آمد انشاءالله.
🔹 به ارواح طیبهی این شهیدان و به چشمها و دلهای منتظر پدران و مادران و همسران آنان سلام و درود میفرستم و فضل و رحمت فزایندهی پروردگار را برای همهی آنان مسألت میکنم.
سید علی خامنهای
۱۴۰۰/۱۰/۱۵
#ایام_فاطمیه #فاطمیه #حضرت_زهرا
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨
روایت#صدرزاده
قسمت اول 🍃
۱۷دی ماه سال هزار و سیصد و نود وهشت
کرمان ساعت ۵ صبح
هوا سرد است بچهها داخل اتوبوس در حال خواندن امتحان روز بعد هستند و اما من خوشحالم از این که تمام دوندگیهایم جواب داد. دیروز، پریروز فقط نذر کردم و با این و آن تماس میگرفتم که تشییع سردار را باید حضور داشته باشیم.
نزدیکهای نماز صبح است و هیچ کس نخوابیده. چشمها قرمز شده است انگار تا به کرمان نرسیم باور نمیکنیم.
مسئولیت اتوبوس را به من سپردهاند. با ایست اتوبوس به اطراف نگاه میکنم داخل شهر هستیم اما همه جا سوت و کور است. با اعلام روحانی کاروان پیاده میشویم. از همه سنی دنبالمان آمده است. بچههای مجموعه و دوستان همگی همراه هم شدهایم.
بعد از خواندن نماز و خوردن صبحانه، قبل از طلوع آفتاب راه میافتیم. روحانی کاروان تاکید میکند به سمت ورودی خیابان اصلی که منتی به گلزار شهدا است برویم که اذیت نشویم. با پیشنهاد ایشان هر دونفر یک سر گروه داشته باشد. به عنوان لیدر گروه همراه دونفر از دوستان راهی میشویم. هوا سرد است و سوز عجیبی میآید. خیابانها هم خلوت است. علم کاروان دختران یادگاران جلوتر از همه حرکت میکند.
چفیه سبز عربیام را از زینب که دوشادوش من حرکت میکند میگیرم و روی شانههایم میاندازم. خورشید طلوع کرده است و یواش یواش جمعیت زیاد میشود. در نقطهای مشخص همه میایستیم.
ساعت ۹صبح
بعد از مشخص شدن مکان وعده که کوه جبلیه است به سمت خیبان اصلی راه میافتیم، نرسیده به خیابان به علت هجوم جمعیت متوقف میشویم کنار میدان.
ساعت حدود ۱۰صبح
جمعیت هر چند دقیقه بیشتر از قبل میشود. مداح درحال نوحهسرایی است. یکی از بچهها بر روی زمین مینشیند و مشغول خواندن امتحانش میشود. در لابهلای این همه شلوغی، روی کفشهایم شاخه گل نرگسی افتاده است را بر میدارم. نمیدانم یک دفعه چه اتفاقی میافتد که همهمه بالا میگیرد و همه راه میافتند.
با صدای "سردار رسید"، انگار بغض همه میشکند. دستم را دور شانههای زینب حلقه میکنم و فاطمه هم دستش را دور دستان ما حلقه میکند که گم نشود. آن قدر حجم جمعیت بالا است که دیگر خودمان حرکت نمیکنیم و گاهی هم پاهایمان را روی زمین حس نمیکنیم. میان جمعیت در حال ذکر گفتن هستیم. نمیدانم چه میشود که دست فاطمه از ما جدا میشود و تا سر میگردانیم دیگر خبری از جمعیت زنان نیست. اینک ماییم و جمعیتی از مردان و ماشین حملکننده سردار. جمعیت بیاراده حرکت میکند و ما دو دختر تنها، میان عده ای مرد گیر افتادهایم. زینب دائم ذکر میگوید و گریه میکند گاهی هم دادی میزند که مردان به سمت ما نیایند. به سمت پیاده رو خود را میکشیم، وقتی به پیاده رو میرسیم برای اینکه وارد پیاده رو شویم باید از روی جوی آب بگذریم. ارتفاع زیادی دارد. ناگهان با حرکت جمعیت به داخل جوی می افتیم. زینب دستم را محکم گرفته است. پیر مردی کمک میکند بالا بیاییم دستان زینب را میگیرم میکشم. ثانیهای پیش خود دعا میکنم که ای کاش مردی به همراهمان بود اما بعد از لحظه ای به یاد تنهایی عمه سادات میافتم.
حالا که میان جمعیت زنان گوشه پیاده رو ایستادهایم وضعیت دیدنی وجود دارد؛ عده ای چادرهایشان را از دست دادهاند و عده ای روسریهایشان رفته است. ناگاه ماشینی که سردار را حمل میکند از کنارمان میگذرد زیر لب تنها میگویم "برو". وضعیت مردم خیلی ناراحت کننده است. جمعیت که کمتر میشود تازه دلم شور میافتد برای بقیه، مسئولیت تکتک بچههای اتوبوس با من است.
به زینب میگویم گوشه ای بایستد شاید کسی را بتوانم پیدا کنم.
#محدثه_صدرزاده
#سردار_دلها
#حاج_قاسم
#مه_شکن
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 251
حاج قاسم به همان سرعت که آمده بود، میرود و ما را در بهت میگذارد.
تا زمانی که ماشین حامل سردار در پیچ و خم صحرا گم شود، نگاهش میکنم و زیر لب آیتالکرسی میخوانم.
سردار طوری رفتار میکند که انگار مطمئن است قرار نیست اینجا شهید بشود!
کمیل دست دور گردنم میاندازد و میگوید:
- آره، مطمئن باش حاج قاسم تا داعش رو زیر پاش له نکنه شهید نمیشه. هم خودش میدونه، هم ما. هرچند الانم فقط بدنش با شماست، روحش جای دیگه سیر میکنه.
میگویم:
- حاج قاسم نباید شهید بشه. هیچکس نمیتونه جاشون رو بگیره.
- خداییش حیف نیست یکی مثل حاج قاسم شهید نشه؟ دلت میاد؟ اونم تویی که خودت یه چیزایی رو دیدی...
از حرفم شرمنده میشوم. من چطور میتوانم لذتی را برای خودم بخواهم و برای فرماندهام نه؟
نزدیک غروب است؛ یک غروب دلگیر در صحراهای شرقی سوریه.
آسمان سرخ شده است. از بلندگوی ماشین بچههای حزبالله صدای مداحی میآید:
- بدم الحسینی، نحفظ نهج الخمینی...
یادم میافتد اول محرم است.
زمینه ملایم مداحی و غروب آن هم در اولین شب محرم، غم عالم را روی دلم مینشاند.
خیلی وقت است دلم لک زده برای یک روضه درست و حسابی؛ برای روضههایی که با کمیل در دوران نوجوانی میرفتیم؛ برای چای روضه بعدش.
چشمم به کمیلِ جوان میافتد که نشسته روی زمین و هنوز خیره است به مسیری که خودروی حاج قاسم از آن گذشت.
وقتی من را میبیند که به سمتش میروم و متوجه حضورم میشود، سریع از جا برمیخیزد.
پیداست کمی هول شده. میگویم:
- چی شده؟ تو فکری؟
مشتش را باز میکند و انگشتر عقیقی را نشانم میدهد.
پیداست هنوز خودش هم گیج است و با همان بهت و تعجب میگوید:
- اینو حاج قاسم بهم داد!
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 252
نمیدانم این غبطه است یا حسادت؛ اما من هم دلم انگشتر حاج قاسم را میخواهد؛ نگین سلیمانی.
شانهاش را میفشارم:
- مبارکت باشه.
صدای اذان گفتن حامد در محوطه پادگان میپیچد.
***
- آقا... آقا حیدر! یه لحظه وایسین!
همان اتفاقی که نمیخواستم بیفتد افتاد؛ خبرنگار گیر داده است به من و میگوید بیا مصاحبه کن.
تازه از عملیات شناسایی برگشتهام و بعد از یک شبگردی طولانی و بیخوابی، فقط همین را کم دارم تا حسابی جوش بیاورم.
همان اول که آمد سراغم، خیلی کوتاه و خشن جوابش را دادم که حرفی برای زدن ندارم؛ اما مثل این که ول کن ماجرا نیست.
قبل از این که وارد چادر شوم، برمیگردم به سمتش و تلاش میکنم آرامشم را حفظ کنم.
یک لبخند کج و کوله میزنم و میگویم:
- برادر ببین من الان خیلی خستهم. واقعا هم حرفی ندارم که به دردت بخوره. لطفاً به من گیر نده باشه؟
و میخواهم وارد شوم که سریع میگوید:
- آخه مگه میشه حرفی برای زدن نداشته باشین آقا؟ من شنیدم شما تجربیات خیلی خوبی دارین. شنیدم سابقه مجروحیت و اسارت هم...
این را که میگوید، برق از سرم میپرد. جریان اسارت را قرار بود کسی نفهمد.
از حالت چهره و چشمان درشت شده و خشمگینم میفهمد باید ساکت شود.
میگویم:
- اینا رو کدوم نادونی به تو گفته؟
میترسد و به لکنت میافتد:
- همه... میگفتن... خیلی... از شما... تعریف... میکنن...
چندتا فحش تا گلویم بالا میآید؛ اما نفسم را در سینه حبس میکنم که از دهانم بیرون نیایند.
لبهایم را محکم روی هم فشار میدهم.
جای زخمم تیر میکشد.
لب پایینیام را با دندان میجوم و با عضلات منقبض شده، قدم میگذارم داخل چادر:
- کدوم شیر پاک خوردهای آدرس منو به این بنده خدا داده؟
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
سلام
با عرض معذرت، به نظرم این کار هیچ اثری نداره.
گوگل پلی خیلی راحت میتونه به دروغ یا با اکانتهای فیک امتیاز اینستاگرام رو بالا ببره و کار شما بیاثر میشه.
اگر واقعا دنبال انتقام از اینستاگرام هستید، کامل ازش خارج بشید و دیگه استفاده ش نکنید.
هر کاربر و هر کلیک شما در اینستاگرام باعث افزایش ارزش سهامش میشه. پس هرچقدر هم توی کامنتهای گوگل پلی به اینستاگرام بد و بیراه بگید و امتیاز پایین بدید، آخرش با عضویتتون در اینستاگرام، دارید به نفعش کار میکنید نه ضررش.
اینستاگرام ثابت کرد اجازه کار و فعالیت موثر رو به کاربران انقلابی نمیده و حذفشون میکنه؛ با این حال بازم فکر میکنید موندن توی چنین فضای ذلتبار و خفقانآوری میتونه موثر باشه؟؟؟
#پاسخگویی_فرات
سلام
من در این زمینه نمیتونم اظهار نظر کنم چون تخصصی ندارم؛ اما آقای پناهیان یک معیاری رو معرفی کردند که به نظرم معیار عاقلانه و قابل سنجشی بود.
آقای پناهیان میگفتند که دخترها و پسرها، با کسی ازدواج کنند که پدرش به مادرش و برعکس احترام میذاره(مخصوصاً پدر به مادر).
چون احتمالا چنین کسی در یک محیط خانوادگی سالم و متعادل رشد کرده؛ اگر دختر باشه، عزت نفس داره و در نتیجه احترام همسر و خانواده همسرش و خودش رو نگه میداره و اگر پسر باشه، ارزش مقام زن رو میدونه و به همسرش احترام میذاره.
و واقعاً اهمیت احترام در خانواده خیلی زیاده؛ حتی بیشتر از محبت.
#پاسخگویی_فرات