eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
766 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 251 حاج قاسم به همان سرعت که آمده بود، می‌رود و ما را در بهت می‌گذارد. تا زمانی که ماشین حامل سردار در پیچ و خم صحرا گم شود، نگاهش می‌کنم و زیر لب آیت‌الکرسی می‌خوانم. سردار طوری رفتار می‌کند که انگار مطمئن است قرار نیست این‌جا شهید بشود! کمیل دست دور گردنم می‌اندازد و می‌گوید: - آره، مطمئن باش حاج قاسم تا داعش رو زیر پاش له نکنه شهید نمی‌شه. هم خودش می‌دونه، هم ما. هرچند الانم فقط بدنش با شماست، روحش جای دیگه سیر می‌کنه. می‌گویم: - حاج قاسم نباید شهید بشه. هیچ‌کس نمی‌تونه جاشون رو بگیره. - خداییش حیف نیست یکی مثل حاج قاسم شهید نشه؟ دلت میاد؟ اونم تویی که خودت یه چیزایی رو دیدی... از حرفم شرمنده می‌شوم. من چطور می‌توانم لذتی را برای خودم بخواهم و برای فرمانده‌ام نه؟ نزدیک غروب است؛ یک غروب دلگیر در صحراهای شرقی سوریه. آسمان سرخ شده است. از بلندگوی ماشین بچه‌های حزب‌الله صدای مداحی می‌آید: - بدم الحسینی، نحفظ نهج الخمینی... یادم می‌افتد اول محرم است. زمینه ملایم مداحی و غروب آن هم در اولین شب محرم، غم عالم را روی دلم می‌نشاند. خیلی وقت است دلم لک زده برای یک روضه درست و حسابی؛ برای روضه‌هایی که با کمیل در دوران نوجوانی می‌رفتیم؛ برای چای روضه بعدش. چشمم به کمیلِ جوان می‌افتد که نشسته روی زمین و هنوز خیره است به مسیری که خودروی حاج قاسم از آن گذشت. وقتی من را می‌بیند که به سمتش می‌روم و متوجه حضورم می‌شود، سریع از جا برمی‌خیزد. پیداست کمی هول شده. می‌گویم: - چی شده؟ تو فکری؟ مشتش را باز می‌کند و انگشتر عقیقی را نشانم می‌دهد. پیداست هنوز خودش هم گیج است و با همان بهت و تعجب می‌گوید: - اینو حاج قاسم بهم داد! 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 252 نمی‌دانم این غبطه است یا حسادت؛ اما من هم دلم انگشتر حاج قاسم را می‌خواهد؛ نگین سلیمانی. شانه‌اش را می‌فشارم: - مبارکت باشه. صدای اذان گفتن حامد در محوطه پادگان می‌پیچد. *** - آقا... آقا حیدر! یه لحظه وایسین! همان اتفاقی که نمی‌خواستم بیفتد افتاد؛ خبرنگار گیر داده است به من و می‌گوید بیا مصاحبه کن. تازه از عملیات شناسایی برگشته‌ام و بعد از یک شبگردی طولانی و بی‌خوابی، فقط همین را کم دارم تا حسابی جوش بیاورم. همان اول که آمد سراغم، خیلی کوتاه و خشن جوابش را دادم که حرفی برای زدن ندارم؛ اما مثل این که ول کن ماجرا نیست. قبل از این که وارد چادر شوم، برمی‌گردم به سمتش و تلاش می‌کنم آرامشم را حفظ کنم. یک لبخند کج و کوله می‌زنم و می‌گویم: - برادر ببین من الان خیلی خسته‌م. واقعا هم حرفی ندارم که به دردت بخوره. لطفاً به من گیر نده باشه؟ و می‌خواهم وارد شوم که سریع می‌گوید: - آخه مگه می‌شه حرفی برای زدن نداشته باشین آقا؟ من شنیدم شما تجربیات خیلی خوبی دارین. شنیدم سابقه مجروحیت و اسارت هم... این را که می‌گوید، برق از سرم می‌پرد. جریان اسارت را قرار بود کسی نفهمد. از حالت چهره و چشمان درشت شده و خشمگینم می‌فهمد باید ساکت شود. می‌گویم: - اینا رو کدوم نادونی به تو گفته؟ می‌ترسد و به لکنت می‌افتد: - همه... می‌گفتن... خیلی... از شما... تعریف... می‌کنن... چندتا فحش تا گلویم بالا می‌آید؛ اما نفسم را در سینه حبس می‌کنم که از دهانم بیرون نیایند. لب‌هایم را محکم روی هم فشار می‌دهم. جای زخمم تیر می‌کشد. لب پایینی‌ام را با دندان می‌جوم و با عضلات منقبض شده، قدم می‌گذارم داخل چادر: - کدوم شیر پاک خورده‌ای آدرس منو به این بنده خدا داده؟ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام با عرض معذرت، به نظرم این کار هیچ اثری نداره. گوگل پلی خیلی راحت می‌تونه به دروغ یا با اکانت‌های فیک امتیاز اینستاگرام رو بالا ببره و کار شما بی‌اثر میشه. اگر واقعا دنبال انتقام از اینستاگرام هستید، کامل ازش خارج بشید و دیگه استفاده ش نکنید. هر کاربر و هر کلیک شما در اینستاگرام باعث افزایش ارزش سهامش میشه. پس هرچقدر هم توی کامنت‌های گوگل پلی به اینستاگرام بد و بیراه بگید و امتیاز پایین بدید، آخرش با عضویتتون در اینستاگرام، دارید به نفعش کار می‌کنید نه ضررش. اینستاگرام ثابت کرد اجازه کار و فعالیت موثر رو به کاربران انقلابی نمی‌ده و حذفشون می‌کنه؛ با این حال بازم فکر می‌کنید موندن توی چنین فضای ذلت‌بار و خفقان‌آوری می‌تونه موثر باشه؟؟؟
سلام من در این زمینه نمی‌تونم اظهار نظر کنم چون تخصصی ندارم؛ اما آقای پناهیان یک معیاری رو معرفی کردند که به نظرم معیار عاقلانه و قابل سنجشی بود. آقای پناهیان می‌گفتند که دخترها و پسرها، با کسی ازدواج کنند که پدرش به مادرش و برعکس احترام می‌ذاره(مخصوصاً پدر به مادر). چون احتمالا چنین کسی در یک محیط خانوادگی سالم و متعادل رشد کرده؛ اگر دختر باشه، عزت نفس داره و در نتیجه احترام همسر و خانواده همسرش و خودش رو نگه میداره و اگر پسر باشه، ارزش مقام زن رو می‌دونه و به همسرش احترام میذاره. و واقعاً اهمیت احترام در خانواده خیلی زیاده؛ حتی بیشتر از محبت.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️ ✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
سلام امیدوارم دوباره شر نشه🙄 ان‌شاءالله که خیره... ___________ اتفاقا عباس خیلی خودش رو کنترل کرد، من اگه جاش بودم حتماً خبرنگاره مُرده بود😐
سلام شهید محسن فرج‌اللهی شهیدی که بهشون ارادت دارم.
سلام. ببینید، حرف من اینه که اگر واقعا دنبال انتقام از اینستاگرام هستیم، باید روش‌های بهتری رو دنبال کنیم. اینستاگرام مثل یه رینگ بوکس هست، اونم رینگ بوکس درحالی که دستات رو توش بستن و گفتن با دست بسته با قهرمان جهان مبارزه کن! توی چنین مبارزه‌ای فقط کتک می‌خوری... شاید گاهی یه لگدی چیزی هم بزنی، ولی آخرش بازنده‌ای! نگه داشتن مردم توی اینستاگرام، دقیقا مثل اینه که مجبورشون کنی با دست بسته مبارزه کنن. در نتیجه بهترین کار اینه که مردم رو از شر اسارت پیام‌رسان بیگانه خلاص کنیم. جایی که تحت بمباران اطلاعاتی دشمن نباشن و بتونن فکر کنند... در هر حال، قبول دارم که این پویش باعث یک وفاق و همدلی شده، ولی کاش از این همدلی برای کارهای ریشه‌ای تر استفاده می‌کردیم. سپاس از شما🙂
✨ روایت قسمت دوم🍃 بعد از کمی گشتن، یکی از بچه‌ها را پیدا می‌کنم. در حال گریه کردن است. _چی شده؟؟ همان طور که اشک‌هایش را پاک می‌کند و خوشحال است از این که من را دیده است می‌گوید: _دوستم حالش بده! دوستش علمدار کاروان بود. کمی سر می‌چرخانم و او را با پرچم اما بدون چادر و کفش میبینم. نفس‌هایش سخت بالا و پایین می‌روند. زینب به سمتمان می‌آید. _چادرمو پیدا کنید. زشته من این شکلی‌ام. با تمام نفس تنگی‌اش این حرف را می‌زند. زینب به پرچم اشاره می‌کند، سریع پرچم "یا ابالفضل العباس" مشکی رنگ را از چوب، در می‌آورم و بر روی سرش می‌اندازم. _همین جا، روی سکو بشنید من برم جلوتر ببینم کسی رو پیدا می‌کنم یا نه. از داخل کیف، بیسکوییت و آب بهشان می‌دهم و با زینب همراه می‌شوم. چوب پرچم دستم است. جلوتر که می‌رویم گوشه‌ای چادرها روی هم افتاده است و هر از چند گاهی لنگه کفشی هم در گوشه و کنار خیابان پیدا می‌شود. می‌خواهم قدمی بر دارم که زینب دستم را می‌گیرد. _محدثه نریم جلوتر، اون دختر حالش بد بود. راست می‌گوید دل من هم به شور افتاده است. سریع تلفن را در می‌آورم و به آن‌ها زنگ می‌زنم. _بچه‌ها ما چند متر جلوتر شماییم. بیایید هر چه زودتر. منتظر گوشه‌ای می‌ایستیم. زینب می‌نشیند اما من نه! بار تمام این سفر و اتفاقاتش بر دوش من است، تا همه بچه‌ها را سالم پیدا نکنم آرام نمی‌گیرم. مردم در حال حرکت‌اند، برخی پرچم به دست دارند و برخی ذکر می‌گویند. همه چیز تماما یادآور پیاده روی اربعین است. بعد از چند دقیقه بالاخره می‌آیند. زینب از جا بلند می‌شود و می‌گوید: _بریم پیش یه آمبولانس. راه می‌افتیم هر از گاهی هم از مردم سراغ ماشین آمبولانس را می‌گیریم. در طول مسیر چادر دوستمان هم پیدا می‌شود. در کوچه‌ای، آمبولانسی توجهم را جلب می‌کند. به سمتش می‌رویم و دوستمان را سوارش می‌کنیم. روبه‌روی آمبولانس بر روی نرده‌ها می‌نشینم، زینب و آن دختر هم کنارم می‌ایستند. نمی‌دانم چه می‌شود که ناگهان آمبولانس راه می‌افتد. سریع از نرده‌ها پایین می‌آیم و به دنبال آمبولانس می‌دوم. _آقا کجا داری میری؟ داد می‌زنم. راننده سرش را از شیشه بیرون می‌آورد. _بیایین بیمارستان. می ایستم، بدون این که بگوید کدام بیمارستان، رفت. با بچه ها راه می‌افتیم. جمعیت کم شده است اما هر از گاهی هم شلوغ می‌شود. مسجد جامع را که می‌بینیم به داخلش می‌رویم و نمازهایمان را می‌خوانیم. ساعت ۳بعد از ظهر بالاخره بعد از تمام اتفاقات به محل وعده رسیده‌ایم، کوهی نزدیک گلزار شهدای کرمان. ورودی گلزار پر از آمبولانس است و راه بسته است. همه بچه‌ها سالم‌اند و دور یکدیگر خوش هستند. انگار بعد از تمام آن اتفاقات من تازه یادم آمده است چه شده. ساعت ۵صبح به اصفهان رسیده‌ایم و قرار است مستقیم برویم امتحانمان را بدهیم. تنها چیزی که دلم را می‌سوزاند دیدن صحنه دفن کردن سردار در همان ساعت است و چه حیف که ما نتوانستیم آن لحظه آنجا باشیم... ومن الله توفیق https://eitaa.com/istadegi
روایت روایت تصویری از وقایع کرمان ۱۷دی ماه ۱۳۹۸ https://eitaa.com/istadegi