eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
766 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️ ✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
سلام امیدوارم دوباره شر نشه🙄 ان‌شاءالله که خیره... ___________ اتفاقا عباس خیلی خودش رو کنترل کرد، من اگه جاش بودم حتماً خبرنگاره مُرده بود😐
سلام شهید محسن فرج‌اللهی شهیدی که بهشون ارادت دارم.
سلام. ببینید، حرف من اینه که اگر واقعا دنبال انتقام از اینستاگرام هستیم، باید روش‌های بهتری رو دنبال کنیم. اینستاگرام مثل یه رینگ بوکس هست، اونم رینگ بوکس درحالی که دستات رو توش بستن و گفتن با دست بسته با قهرمان جهان مبارزه کن! توی چنین مبارزه‌ای فقط کتک می‌خوری... شاید گاهی یه لگدی چیزی هم بزنی، ولی آخرش بازنده‌ای! نگه داشتن مردم توی اینستاگرام، دقیقا مثل اینه که مجبورشون کنی با دست بسته مبارزه کنن. در نتیجه بهترین کار اینه که مردم رو از شر اسارت پیام‌رسان بیگانه خلاص کنیم. جایی که تحت بمباران اطلاعاتی دشمن نباشن و بتونن فکر کنند... در هر حال، قبول دارم که این پویش باعث یک وفاق و همدلی شده، ولی کاش از این همدلی برای کارهای ریشه‌ای تر استفاده می‌کردیم. سپاس از شما🙂
✨ روایت قسمت دوم🍃 بعد از کمی گشتن، یکی از بچه‌ها را پیدا می‌کنم. در حال گریه کردن است. _چی شده؟؟ همان طور که اشک‌هایش را پاک می‌کند و خوشحال است از این که من را دیده است می‌گوید: _دوستم حالش بده! دوستش علمدار کاروان بود. کمی سر می‌چرخانم و او را با پرچم اما بدون چادر و کفش میبینم. نفس‌هایش سخت بالا و پایین می‌روند. زینب به سمتمان می‌آید. _چادرمو پیدا کنید. زشته من این شکلی‌ام. با تمام نفس تنگی‌اش این حرف را می‌زند. زینب به پرچم اشاره می‌کند، سریع پرچم "یا ابالفضل العباس" مشکی رنگ را از چوب، در می‌آورم و بر روی سرش می‌اندازم. _همین جا، روی سکو بشنید من برم جلوتر ببینم کسی رو پیدا می‌کنم یا نه. از داخل کیف، بیسکوییت و آب بهشان می‌دهم و با زینب همراه می‌شوم. چوب پرچم دستم است. جلوتر که می‌رویم گوشه‌ای چادرها روی هم افتاده است و هر از چند گاهی لنگه کفشی هم در گوشه و کنار خیابان پیدا می‌شود. می‌خواهم قدمی بر دارم که زینب دستم را می‌گیرد. _محدثه نریم جلوتر، اون دختر حالش بد بود. راست می‌گوید دل من هم به شور افتاده است. سریع تلفن را در می‌آورم و به آن‌ها زنگ می‌زنم. _بچه‌ها ما چند متر جلوتر شماییم. بیایید هر چه زودتر. منتظر گوشه‌ای می‌ایستیم. زینب می‌نشیند اما من نه! بار تمام این سفر و اتفاقاتش بر دوش من است، تا همه بچه‌ها را سالم پیدا نکنم آرام نمی‌گیرم. مردم در حال حرکت‌اند، برخی پرچم به دست دارند و برخی ذکر می‌گویند. همه چیز تماما یادآور پیاده روی اربعین است. بعد از چند دقیقه بالاخره می‌آیند. زینب از جا بلند می‌شود و می‌گوید: _بریم پیش یه آمبولانس. راه می‌افتیم هر از گاهی هم از مردم سراغ ماشین آمبولانس را می‌گیریم. در طول مسیر چادر دوستمان هم پیدا می‌شود. در کوچه‌ای، آمبولانسی توجهم را جلب می‌کند. به سمتش می‌رویم و دوستمان را سوارش می‌کنیم. روبه‌روی آمبولانس بر روی نرده‌ها می‌نشینم، زینب و آن دختر هم کنارم می‌ایستند. نمی‌دانم چه می‌شود که ناگهان آمبولانس راه می‌افتد. سریع از نرده‌ها پایین می‌آیم و به دنبال آمبولانس می‌دوم. _آقا کجا داری میری؟ داد می‌زنم. راننده سرش را از شیشه بیرون می‌آورد. _بیایین بیمارستان. می ایستم، بدون این که بگوید کدام بیمارستان، رفت. با بچه ها راه می‌افتیم. جمعیت کم شده است اما هر از گاهی هم شلوغ می‌شود. مسجد جامع را که می‌بینیم به داخلش می‌رویم و نمازهایمان را می‌خوانیم. ساعت ۳بعد از ظهر بالاخره بعد از تمام اتفاقات به محل وعده رسیده‌ایم، کوهی نزدیک گلزار شهدای کرمان. ورودی گلزار پر از آمبولانس است و راه بسته است. همه بچه‌ها سالم‌اند و دور یکدیگر خوش هستند. انگار بعد از تمام آن اتفاقات من تازه یادم آمده است چه شده. ساعت ۵صبح به اصفهان رسیده‌ایم و قرار است مستقیم برویم امتحانمان را بدهیم. تنها چیزی که دلم را می‌سوزاند دیدن صحنه دفن کردن سردار در همان ساعت است و چه حیف که ما نتوانستیم آن لحظه آنجا باشیم... ومن الله توفیق https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 253 خون دویده است توی صورتم و می‌دانم احتمالاً قرمز شده‌ام. حامد و بشیر که داخل چادر هستند، با تعجب سر می‌چرخانند و نگاهم می‌کنند. از نگاهشان می‌شود فهمید صدایم از حد معمول بلندتر بوده. نگاهی به پشت سرم می‌اندازم و می‌بینم که خبرنگار از ترس فریاد من وارد چادر نشده. خوب شد؛ شاید اینطوری دست از سرم بردارد. حامد از جا بلند می‌شود و با فشار دست روی شانه‌ام، مجبورم می‌کند بنشینم: - چی شده؟ یک نفس عمیق می‌کشم و دست می‌گذارم روی پانسمان زخم سینه‌ام. آرام و در گوشش می‌گویم: - مگه قرار نبود جریان اسارت من رو کسی نفهمه؟ کی به این خبرنگاره گفته؟ چهره حامد در هم می‌رود و گردن می‌کشد تا بیرون چادر را ببیند. بعد آرام می‌گوید: - چرا قرار بود؛ ولی بالاخره بچه‌ها خنگ هم که نیستن. وقتی دیدن غیبت زده و بعد چند ساعت کارت کشیده به بیمارستان، یه حدس‌هایی زدن. بعد هم یه کلاغ چهل کلاغش کردن و دهن به دهن گشته. کاریش نمی‌شه کرد. لبم را از حرص می‌جوم. بعد از چند ثانیه به حامد می‌گویم: - دستم به دامنت. خودت برو این خبرنگاره رو یه طوری راضی کن بی‌خیال من بشه. اصلا خودت باهاش مصاحبه کن. فقط بهش بگو دوربینشو سمت من نیاره، پاپیچم هم نشه. چشمان حامد گرد می‌شود و صدایش کمی بالا می‌رود: - یعنی چی که خودم مصاحبه کنم؟ این را طوری می‌گوید که انگار به او توهین کرده‌ام. سرم را به گوشش نزدیک‌تر می‌کنم و آرام می‌گویم: - تو که می‌دونی شرایط من رو؛ لطفاً درک کن. اگه تو مصاحبه کنی دست از سر من برمی‌داره. سرش را می‌اندازد پایین و دست می‌کشد میان ریش‌هایش. قیافه‌اش شبیه آدم‌هایی ست که دارند نرم می‌شوند. در ذهنم دنبال یک توجیه دیگر هم می‌گردم و به نتیجه می‌رسم: - ببین، ما نباید بذاریم اتفاقاتی که این‌جا می‌افته ناگفته بمونه. باید توی تاریخ ثبت بشه. یک لحظه خودم هم از حرف خفنی که زدم تعجب می‌کنم؛ من را چه به این حرف‌ها؟ یکی نیست به من بگوید تو چکار به تاریخ داری؟ وظیفه‌ات را انجام بده! 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 254 حامد سری تکان می‌دهد: - درست می‌گیا، باید ثبت بشه. ولی من دوست ندارم مصاحبه کنم. آخه... - آخه نداره برادر من. دو دقیقه اخلاص و این حرفا رو بذار کنار، هیچی نمی‌شه. زل می‌زند به چشمانم و می‌گوید: - از دست تو! بذار ببینم چکار می‌تونم بکنم. دراز می‌کشم، کوله‌ام را می‌گذارم زیر سرم و قبل از این که چشمانم را ببندم می‌گویم: - یه لطف دیگه هم بکن، به نیروهات بگو از اسارت من افسانه‌های صدمن یه غاز نسازن تحویل این بنده خدا بدن. خوابم می‌آید. شب باید دوباره بزنیم به بیابان برای شناسایی. چشمانم کم‌کم گرم می‌شوند و صدای گفت‌وگوهای حامد و خبرنگار را مبهم می‌شنوم. حامد اصرار می‌کند که خبرنگار تصویر نگیرد و فقط صدایش را ضبط کند. بعد شروع می‌کند به صحبت درباره‌ی... نمی‌فهمم ادامه‌اش را؛ خوابم می‌برد یا بهتر بگویم: بی‌هوش می‌شوم. *** جسمم این‌جاست؛ در کارخانه‌ها و تاسیسات اطراف دیرالزور و روحم... روحم هنوز در اردوگاه است. آن خبرنگار بدجور روی اعصابم رفته. از این که ماجرای اسارتم انقدر سر زبان‌ها افتاده احساس خوبی ندارم. حس می‌کنم یک نفر عمداً آن را سر زبان‌ها انداخته. اول ماه است؛ اما حتی از آن هلال باریک و بی‌رمق ماه هم خبری نیست؛ تاریکی مطلق. چشممان به تاریکی عادت کرده و حس شنوایی و لامسه‌مان هم به کمک بینایی ناقص‌مان آمده‌اند تا بتوانیم پیش رویمان را ببینیم. در این تاریکی، تنها سایه‌های مبهم و غول‌پیکری از ساختمان‌های مقابل‌مان می‌بینم. ساختمان جامعه الفرات یا دانشگاه فرات که در حاشیه دیرالزور قرار دارد؛ در حاشیه جنوبی جاده‌ای که الشولا و دیرالزور را به هم وصل می‌کند. چشمم به تابلوی دانشکده می‌افتد: - کلیة الآداب و العلوم الانسانیة. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi