eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
766 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام اگر منظورتون همین قتل های زنجیره ایه که باید بگم کتاب جامع چیز خاصی نیست اما خاطرات مختلف درش چیزایی نهفته مثل خاطرات آقای رفسنجانی و یا خاطرات آقای حسینیان.
سلام خداراشکر که تونستید به نتیجه برسید اما میگم حتی اطرافیان ما و انقلابی ها هم نتیجه درستی شاید از این قتل ها نگیرند من تا جایی که بشه در طی داستان کتاب و منبع های اصلی راهم خدمتتون قرار میدهم.
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 329 رکعت‌های بعدی را هم می‌گذرانم؛ زیر سایه همان نگاه سنگین که می‌دانم اگر کسی در نمازخانه نبود، حتما کارم را تمام می‌کرد. نمی‌دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت. الان فرصت خوبی بود برای دستگیر کردنش و این که معلوم شود برای چه دنبال من‌اند و از طرف کدام سازمان و گروهند. سلام نماز عشا را می‌دهم و قبل از این که بخواهم برگردم و پشت سرم را ببینم، صدای پا می‌شنوم. دارد دور می‌شود و قبل از این که چهره‌اش را ببینم، پشتش را به من کرده و رفته. مرد عرب هم حالا نمازش را تمام کرده، بدون این که بداند حضورش جلوی یک درگیری حسابی را گرفته است. از جا می‌جهم و می‌دوم تا از دستش ندهم. صورتش را نمی‌بینم. پیراهن کرم رنگ پوشیده است و شلوار جین. هیکل لاغر و کوتاهی دارد و فرز و چابک از نمازخانه خارج می‌شود. از در نمازخانه بیرون می‌زنم و نگاهی به چپ و راست سالن می‌اندازم. مثل قبل، خلوت است و با این وجود، اثری از او نیست. چه دلیلی دارد بیایی و در طول نماز خواندن دونفر، فقط پشت سرشان بنشینی؟ می‌دانم اشتباه نکرده‌ام. دستی بازویم را می‌گیرد. کمیل است که پشت سرش مرصاد ایستاده. کمیل هیجان‌زده و مضطرب می‌گوید: - آقا! شما... - ببین، برو ببین یه نفر با لباس کرم و شلوار لی پیدا می‌کنی یا نه. باشه؟ - یعنی...؟ - همین که گفتم! کمیل با ضربه‌ای که به شانه‌اش می‌زنم، می‌رود دنبال ماموریتش و مرصاد با اخم‌های در هم کشیده نگاهم می‌کند. می‌گویم: - یه نفر اومده بود توی نمازخونه. مطمئنم دنبالم بود، ولی چون یکی دیگه هم توی نمازخونه بود کاری نکرد. - صورتشو دیدی؟ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 330 - صورتشو دیدی؟ - نه. مرصاد دوباره چنگ می‌اندازد میان موهایش و نفسش را بیرون می‌دهد: - نزدیک بود کارت رو تموم کنن. - فکر کردی وایمیستادم تا کارم رو تموم کنه و بره؟ عوضش الان شاید این امید باشه که ردش رو بزنیم. مرصاد می‌نشیند روی یکی از صندلی‌های فلزی سالن و می‌گوید: - نظر حاج رسول این بود که حتی‌الامکان توی سوریه درگیر نشیم. دست به سینه بالای سرش می‌ایستم: - چرا درست حرف نمی‌زنی؟ مرصاد نگاه کوتاهی به من می‌اندازد و سریع نگاهش را می‌دزدد: - بشین. - بشینم توضیح می‌دی؟ - شاید. می‌نشینم و هم‌زمان، مشتی به شانه مرصاد می‌زنم. مرصاد صورتش را جمع می‌کند: - آخ! چه خبرته؟ - اینو زدم که دیگه از کوره در نری و وعده سرخرمن هم به من ندی. توضیح بده ببینم. مرصاد باز هم نگاهش را می‌دزدد: - باید تهران بمونی. فعلا برنگرد اصفهان تا ما خودمون جمعش کنیم. اولین چیزی که با شنیدن این جمله به یاد می‌آورم، اظهار دلتنگی مادر است در آخرین تلفنی که دو هفته پیش با هم داشتیم. خوب شد وعده ندادم که دارم برمی‌گردم. می‌گویم: - خانواده‌م چی؟ ممکنه... - می‌دونم. فعلا که خطری نبوده. خودمون هواشون رو داریم. فعلا اگه دور و برشون نباشی به نفع اونام هست. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام اوکراین همیشه یکی از سه منطقه مستعد جنگ بوده. و این احتمال جنگ، چیز جدیدی نیست. اما این که تنش تظامی روسیه و اوکراین منجر به جنگ بشه و این جنگ در حدی بزرگ باشه که بشه بهش گفت جنگ جهانی سوم، احتمالش کمه. یعنی امیدوارم روسیه عاقل‌تر از اون باشه که توی نقشه آمریکا بازی کنه... ترس نداره، توکل به خدا.
سلام فضای روبیکا کاملا نامناسبه؛ اما تفاوت مهم روبیکا و اینستاگرام در این هست که روبیکا زمین دشمن نیست و امید هست که بشه فضاش رو اصلاح کرد. اما اینستاگرام، زمین دشمنه و شما اگر تاثیرگذار باشید حذف می‌شید. با این حال من روبیکا رو برای نوجوانان توصیه نمی‌کنم. و خودم هم فعالیت زیادی توش ندارم. سوالتون رو یادم نیست متاسفانه. سپاس از لطف شما🌿🌸
سلام متاسفانه چنین کتابی نمی‌شناسم. اگر پیدا کردم چشم. بیشتر کار اداری هست؛ اما اگر لازم باشه ماموریت‌های پیچیده‌تر هم میرن. توی ناجا هم همینطور
سلام یعنی هیچ اجباری در دین نیست. و در ادامه آیه، اشاره می‌کنه که هدایت و گمراهی کاملا از هم قابل تشخیص هستند و روشن‌اند. شاید یکی از معانی این آیه این باشه که اگر حقیقت دین به مردم نشون داده بشه، مردم با میل خودشون دین رو انتخاب می‌کنند و به دستوراتش عمل می‌کنند، بدون این که نیازی به اجبار باشه. چون عقل و فطرت سالم، این رو می‌فهمه که دینداری به نفعش هست. اما چیزی که مهمه اینه که اولا اجازه بدیم این حقیقت به گوش مردم برسه و مانعی در رسیدنش نباشه، دوما عقل و فطرت رو سالم نگه داریم و اجازه ندیم عاملی باعث بشه عقل درست کار نکنه یا فطرت کمرنگ بشه(مثل گناه و فحشا)
سلام مقاوم بودن خوبه؛ اما این که شما یک مشکل جسمی رو پنهان کنید و باعث بشید حادتر بشه اشتباهه. مخصوصا که در سن حساسی قرار دارید و این مشکل ممکنه در رشد شما ایجاد اختلال کنه یا وقتی بزرگ‌تر شدید خدای نکرده به یه بیماری مزمن تبدیل بشه. پس لطفاً به خانواده اطلاع بدید و حتما به پزشک مراجعه کنید. قوی بودن به این معناست که درست با مشکلات مواجه بشیم نه این که روی اون‌ها سرپوش بذاریم تا بدتر شن.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨ #بسم_الله_الذي_يكشف_الحق ✨ 📙رمان امنیتی سیاسی #عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت
✨ 📙رمان امنیتی سیاسی ✍🏻به قلم قسمت۷ با تکان‌های دستی چشمانم را باز می‌کنم. گردنم درد گرفته و به سختی می‌توانم آن را تکان بدهم، دستی به پشت گردنم می‌کشم و سرم را خم و راست می‌کنم. - پاشو، همین‌طوری هم دیر کردیم. الان اخمای حاجی نصیبمون می‌شه. همین طور زیر لب غر می‌زند و حرص می‌خورد، شبیه پیرزن‌های غرغرو. - حیدر، با تو بودما. بلند می‌شوم و کش و قوسی به کمرم می‌دهم. واقعا این خواب دو ساعته حالم را جا آورده است. به سمت در می‌روم مهدی، بعد از خاموش کردن چراغ‌ها پشت سرم می‌آید. راه‌رو تاریک است، تنها از بعضی اتاق‌ها نور کمی بیرون می‌آید که نشان می‌دهد هنوز افرادی در حال کار هستند. در اتاق حاجی باز است. با صدای پای ما حاج کاظم و مهمانش به سمت ما بر می‌گردند. سریع سلامی می‌دهیم و می‌نشینیم روی صندلی‌های چرمی. مهمان حاجی یک طلبه جا افتاده است. در چهره‌اش آرامش عجیبی موج می‌زند. - خوب اول از همه باید حاج آقا حسینی رو معرفی کنم، ایشون دادستان وزارت هستن و از اون مردان خوب روزگار. آقای حسینی با لبخندی که دندان‌هایش را به نمایش می‌گذارد، دستی به ریش خاکستری رنگ بلندش می‌کشد. - کاظم به من لطف داره، بهتره بریم سر اصل مطلب. وقت خیلی تنگه! سر می‌چرخانم و به مهدی نگاه می‌کنم که میخ آقای حسینی شده است و هر از چند گاهی سیبک گلویش تکان می‌خورد. آقای حسینی هم با لبخند به مهدی نگاه می‌کند، چهره اش شباهت زیادی به سید دارد. - حیدر، تو به نتیجه ای رسیدی؟ با صدای حاج کاظم به خود می‌آیم. - هنوز که هیچی. آقای حسینی گلویی صاف می‌کند و با تک سرفه‌ای می‌گوید: - می‌تونم حدس بزنم، پشت پرده این ماجرا چه کسایی باشند. مشتاقانه نگاهش می‌کنم. اینجور که پیداست از این افرادی نیست که بی‌دلیل حرفی بزند. - اما گفتن این موضوع اونم الان صلاح نیست. تمام اشتیاقم یکباره فروکش می‌کند. - پسرم خیلی پیگیر باش، ما کم از این مشارکتی‌ها ضربه نخوردیم. سری تکان می‌دهم. دستی به عمامه سفید رنگش می‌کشد و آن را از روی سرش بر می‌دارد: -الان بیشترین قدرت رو اطلاعات داره، قطعا نقشه‌ای کشیده شده که ما رو زمین بزنند. 🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻 https://eitaa.com/istadegi/4522 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 331 - می‌دونم. فعلا که خطری نبوده. خودمون هواشون رو داریم. فعلا اگه دور و برشون نباشی به نفع اونام هست. جمله آخرش به اندازه یک دنیا درد دارد برایم. سخت است که وجود تو برای کسانی که دوستشان داری بزرگ‌ترین خطر باشد. سخت است که اعضای خانواده‌ات، فقط به این علت که تو دوستشان داری و دوستت دارند، هر لحظه در خطر ربوده شدن، آسیب دیدن و حتی مرگ باشند... مرصاد که دیده چهره در هم کشیده‌ام، سعی می‌کند باز هم دلداری‌ام بدهد: - نگرانشون نباش. هدفشون دقیقا خودتی. لبم را کج و کوله می‌کنم که مثلا لبخند بزنم و بگویم ممنون از این دلداری دادنت! مرصاد باز هم سرش را به عقب می‌چرخاند و تلاش می‌کند بحث را عوض کند: - پس این کمیل کجاست؟ شانه بالا می‌اندازم و دست به سینه، سر به زیر می‌اندازم و تلاش می‌کنم با فکر، مسئله حاج احمد و خودم را حل کنم. صدای مرصاد را مبهم می‌شوم که دارد با کمیل تماس می‌گیرد و زیر لب غر می‌زند که چرا جواب نمی‌دهد. من از کجا لو رفته‌ام؟ ماجرای چندماه پیش حمله به خانه ابوالفضل دائم در ذهنم رژه می‌رود. خودش را می‌خواستند بزنند و خانمش را طعمه کردند. از کجا رسیده بودند به او؟ حاج رسول فقط یک کلمه گفت: نفوذ. همین یک کلمه، به اندازه هزاران کتاب حرف دارد در دل خودش. اولین بار وقتی فرو رفتن چنگال‌های هیولایی مثل نفوذ را در تنم حس کردم که سال هشتاد و هشت، صدای مهیب شکستن شیشه و تصادف دو ماشین را پشت گوشی شنیدم؛ همان روز که داشتم با میلاد حرف می‌زدم. و بعدش هم، وقتی بوی تعفن نفوذ را حس کردم که بوی پیکرهای سوخته حاج حسین و کمیل، زیر بینی‌ام زد. - یا امام غریب! صدای مرصاد بلندتر از حد عادی ست و باعث می‌شود سرم را بلند کنم: - چی شده؟ مثل فنر از جا بلند می‌شود: - کمیل یه چیزیش شده! 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi