eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
766 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام مقاوم بودن خوبه؛ اما این که شما یک مشکل جسمی رو پنهان کنید و باعث بشید حادتر بشه اشتباهه. مخصوصا که در سن حساسی قرار دارید و این مشکل ممکنه در رشد شما ایجاد اختلال کنه یا وقتی بزرگ‌تر شدید خدای نکرده به یه بیماری مزمن تبدیل بشه. پس لطفاً به خانواده اطلاع بدید و حتما به پزشک مراجعه کنید. قوی بودن به این معناست که درست با مشکلات مواجه بشیم نه این که روی اون‌ها سرپوش بذاریم تا بدتر شن.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨ #بسم_الله_الذي_يكشف_الحق ✨ 📙رمان امنیتی سیاسی #عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت
✨ 📙رمان امنیتی سیاسی ✍🏻به قلم قسمت۷ با تکان‌های دستی چشمانم را باز می‌کنم. گردنم درد گرفته و به سختی می‌توانم آن را تکان بدهم، دستی به پشت گردنم می‌کشم و سرم را خم و راست می‌کنم. - پاشو، همین‌طوری هم دیر کردیم. الان اخمای حاجی نصیبمون می‌شه. همین طور زیر لب غر می‌زند و حرص می‌خورد، شبیه پیرزن‌های غرغرو. - حیدر، با تو بودما. بلند می‌شوم و کش و قوسی به کمرم می‌دهم. واقعا این خواب دو ساعته حالم را جا آورده است. به سمت در می‌روم مهدی، بعد از خاموش کردن چراغ‌ها پشت سرم می‌آید. راه‌رو تاریک است، تنها از بعضی اتاق‌ها نور کمی بیرون می‌آید که نشان می‌دهد هنوز افرادی در حال کار هستند. در اتاق حاجی باز است. با صدای پای ما حاج کاظم و مهمانش به سمت ما بر می‌گردند. سریع سلامی می‌دهیم و می‌نشینیم روی صندلی‌های چرمی. مهمان حاجی یک طلبه جا افتاده است. در چهره‌اش آرامش عجیبی موج می‌زند. - خوب اول از همه باید حاج آقا حسینی رو معرفی کنم، ایشون دادستان وزارت هستن و از اون مردان خوب روزگار. آقای حسینی با لبخندی که دندان‌هایش را به نمایش می‌گذارد، دستی به ریش خاکستری رنگ بلندش می‌کشد. - کاظم به من لطف داره، بهتره بریم سر اصل مطلب. وقت خیلی تنگه! سر می‌چرخانم و به مهدی نگاه می‌کنم که میخ آقای حسینی شده است و هر از چند گاهی سیبک گلویش تکان می‌خورد. آقای حسینی هم با لبخند به مهدی نگاه می‌کند، چهره اش شباهت زیادی به سید دارد. - حیدر، تو به نتیجه ای رسیدی؟ با صدای حاج کاظم به خود می‌آیم. - هنوز که هیچی. آقای حسینی گلویی صاف می‌کند و با تک سرفه‌ای می‌گوید: - می‌تونم حدس بزنم، پشت پرده این ماجرا چه کسایی باشند. مشتاقانه نگاهش می‌کنم. اینجور که پیداست از این افرادی نیست که بی‌دلیل حرفی بزند. - اما گفتن این موضوع اونم الان صلاح نیست. تمام اشتیاقم یکباره فروکش می‌کند. - پسرم خیلی پیگیر باش، ما کم از این مشارکتی‌ها ضربه نخوردیم. سری تکان می‌دهم. دستی به عمامه سفید رنگش می‌کشد و آن را از روی سرش بر می‌دارد: -الان بیشترین قدرت رو اطلاعات داره، قطعا نقشه‌ای کشیده شده که ما رو زمین بزنند. 🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻 https://eitaa.com/istadegi/4522 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 331 - می‌دونم. فعلا که خطری نبوده. خودمون هواشون رو داریم. فعلا اگه دور و برشون نباشی به نفع اونام هست. جمله آخرش به اندازه یک دنیا درد دارد برایم. سخت است که وجود تو برای کسانی که دوستشان داری بزرگ‌ترین خطر باشد. سخت است که اعضای خانواده‌ات، فقط به این علت که تو دوستشان داری و دوستت دارند، هر لحظه در خطر ربوده شدن، آسیب دیدن و حتی مرگ باشند... مرصاد که دیده چهره در هم کشیده‌ام، سعی می‌کند باز هم دلداری‌ام بدهد: - نگرانشون نباش. هدفشون دقیقا خودتی. لبم را کج و کوله می‌کنم که مثلا لبخند بزنم و بگویم ممنون از این دلداری دادنت! مرصاد باز هم سرش را به عقب می‌چرخاند و تلاش می‌کند بحث را عوض کند: - پس این کمیل کجاست؟ شانه بالا می‌اندازم و دست به سینه، سر به زیر می‌اندازم و تلاش می‌کنم با فکر، مسئله حاج احمد و خودم را حل کنم. صدای مرصاد را مبهم می‌شوم که دارد با کمیل تماس می‌گیرد و زیر لب غر می‌زند که چرا جواب نمی‌دهد. من از کجا لو رفته‌ام؟ ماجرای چندماه پیش حمله به خانه ابوالفضل دائم در ذهنم رژه می‌رود. خودش را می‌خواستند بزنند و خانمش را طعمه کردند. از کجا رسیده بودند به او؟ حاج رسول فقط یک کلمه گفت: نفوذ. همین یک کلمه، به اندازه هزاران کتاب حرف دارد در دل خودش. اولین بار وقتی فرو رفتن چنگال‌های هیولایی مثل نفوذ را در تنم حس کردم که سال هشتاد و هشت، صدای مهیب شکستن شیشه و تصادف دو ماشین را پشت گوشی شنیدم؛ همان روز که داشتم با میلاد حرف می‌زدم. و بعدش هم، وقتی بوی تعفن نفوذ را حس کردم که بوی پیکرهای سوخته حاج حسین و کمیل، زیر بینی‌ام زد. - یا امام غریب! صدای مرصاد بلندتر از حد عادی ست و باعث می‌شود سرم را بلند کنم: - چی شده؟ مثل فنر از جا بلند می‌شود: - کمیل یه چیزیش شده! 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 332 مثل فنر از جا بلند می‌شود: - کمیل یه چیزیش شده! گلویم می‌خشکد: - چی؟ - گفت توی دستشوییه. ولی نمی‌تونست درست حرف بزنه... مرصاد می‌خواهد به انتهای سالن و به سمت سرویس بهداشتی برود که شانه‌اش را می‌گیرم: - شاید تله باشه. کمیل رو طعمه کردن که بریم دنبالش. مرصاد درمانده و پریشان می‌گوید: - چکار کنیم؟ - من میرم دنبالش. - دوباره احمق شدی؟ بی‌توجه به غرولندش می‌گویم: - ما دونفریم ولی نمی‌دونیم اونا چندنفرن. تو مسلحی؟ مرصاد که انگار فهمیده نمی‌تواند منصرفم کند، عصبی سر تکان می‌دهد: - آره. - خب پس. من میرم پیشش. تو من رو پوشش بده. اگه تله باشه میان سراغم و تو هوام رو داری. دیگر منتظر اظهار نظر مرصاد نمی‌شوم. نمی‌دانم چرا اما اصلا نگران نیستم؛ حتی نگران کمیل. هیچ تغییری در ضربان قلب و تنفسم احساس نمی‌کنم و آرامم. بیشتر به این فکر می‌کنم که کم‌کم وقت پروازمان می‌رسد و ما مشغول موش و گربه بازی هستیم! دست در جیب و قدم‌زنان، از کنار یکی از ردیف‌هایی که همان مرد عرب روی آن نشسته است می‌گذرم و خود را می‌رسانم به سرویس بهداشتی. مقابل درش کمی مکث می‌کنم؛ خبری نیست. زیر لب بسم الله می‌گویم و قدم می‌گذارم داخل سرویس. صدای هواکش مانند بختک می‌افتد روی مغزم و شنوایی‌ام را مختل می‌کند. با این وجود، چهارچشمی همه حواسم را می‌دهم به اطراف و طوری قدم برمی‌دارم که پشت سرم را هم ببینم... 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام سوال اولتون خصوصی هست و قبلا گفتم پاسخ نمیدم. سوال دوم، تقریباً بله. سوم، خیر. سوال چهارم، فعالیت هنری خاصی جز نویسندگی انجام نمیدم. البته رنگ‌آمیزی بزرگسالان برای وقت‌هایی که سخنرانی گوش میدم کار مورد علاقه‌م هست. سوال آخر هم، جو خانواده خوب بوده ولی به میل خودم به سمت این مسیر سوق داده شدم.
سلام بله، کتاب خوبیه اما شاید برای نوجوان ۱۳ یا ۱۴ ساله مناسب نباشه. وقایع کتاب از ۲۲ بهمن به بعد تخیل نویسنده ست. یعنی نویسنده فرض کرده که سیر حوادث انقلاب، اون‌طور که باید پیش نمی‌رفت و انقلاب پیروز نمی‌شد. در واقع سعی کرده به این سوال پاسخ بده که: اگر مردم از امام خمینی اطاعت نمی‌کردند و انقلاب پیروز نمی‌شد، چه می‌شد؟
سلام خیر قبلا هم توضیح داده بودم دوستانم به دلیل شباهت برخی از خصوصیات رفتاریم به شهید پیشنهاد دادن اسم مستعارمو صدرزاده بزارم. واینکه میخواستم با این اسم همه به یاد شهید صدرزاده بیوفتن.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨ #بسم_الله_الذي_يكشف_الحق ✨ 📙رمان امنیتی سیاسی #عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت
✨ 📙رمان امنیتی سیاسی ✍🏻به قلم قسمت۸ تعجب می‌کنم. گفتن چنین مطلبی، با این همه قاطعیت عجیب است. صحبت حاج کاظم و آقای حسینی شروع می‌شود و من و مهدی هم تنها شنونده هستیم. کلافه شده‌ام و این را در رفتارم نشان می‌دهم. - شما می‌تونید برید. با این حرف حاج کاظم، از خدا خواسته "با اجازه"ای می‌گویم، بازوی مهدی را می‌گیرم و به سمت در می‌کشانم. سر مهدی پایین است و غرق در فکر. - چیه تو فکری؟ با گیجی سر بلند می‌کند. چمانش مانند همان روزی است که فهمید یتیم شده است: - آقای حسینی منو یاد بابام انداخت. صدایش گرفته است. باز به یاد خاطراتش افتاده. قطعا اگر آیه نبود، زودتر از این‌ها به خانواده‌اش می‌پیوست. سری تکان می‌دهد و بدون حرف با قدم‌های کشیده به سمت اتاقش می‌رود. به اتاقم می‌ر‌وم تا باز هم بخوابم. با صدای اذانی که از مسجدِ آن سوی خیابان می‌آید، چشمانم را باز می‌کنم، دستی به صورتم می‌کشم و بلند می‌شوم. بطری آبی که روی میز است را برمی‌دارم و وضو می‌گیرم. همان جا گوشه اتاق جانماز را پهن می‌کنم و نمازم را می‌خوانم. سلام نماز را می‌دهم؛ اما اصلا نفهمیدم چند رکعت نماز خواندم. فکرم مشغول قتل‌ها شده است. حس می‌کنم اداره نسبت به روزهای دیگر شلوغ‌تر است. می‌خواهم بی‌توجه باشم که با سرو صدای بی‌سابقه‌ای که از بیرون اتاق به گوش می‌رسد، از جای خود بلند می شوم و به سمت در می‌روم. همه از اتاق‌هایشان بیرون آمده‌اند. جلوتر که می‌روم صدای داد و فریاد بیش‌تر می‌شود. لابه‌لای صداها، صدای فریاد مهدی را تشخیص می‌دهم. قطعا اتفاق مهمی افتاده است که مهدی از کوره در رفته. مسیر خود را تغیر می‌دهم و به سمت اتاق مهدی می‌دوم. بیشتر بچه ها روبه‌روی اتاق جمع شده اند. دو مرد، دوطرف مهدی ایستاده اند و بازوهایش را گرفته‌اند. عصبی می‌شوم و می‌گویم: - ببخشید آقایون، علت این رفتارتون چیه؟ هردو مرد با اخم نگاهم می‌کنند. مرد سمت راستی که تقریبا هیکلی‌تر و درشت‌تر است، پوزخندی می‌زند و می‌گوید: - قتل! چشمانم درشت می‌شود، مگر می‌شود چنین چیزی؟ در بهت می‌مانم و دستی که برای کمک به مهدی دراز کرده بودم، در هوا خشک می‌شود. همهمه شدت می‌گیرد و هر کس یک چیز می‌گوید. اصلا توان حرف زدن ندارم. آن دو مرد مهدی را می‌کشند و با زور می‌برندش. وقتی از کنار من رد می‌شوند، مهدی سر خم می‌کند و لب می‌زند: - آیه... 🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻 https://eitaa.com/istadegi/4522 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 333 کسی در سرویس بهداشتی نیست. میان هوهوی دیوانه‌کننده هواکش، صدای ناله بی‌رمقی می‌شنوم. با تردید جلو می‌روم و این بار علاوه بر این صدا، حس می‌کنم چیزی روی کاشی‌های سرویس بهداشتی کشیده می‌شود. در آینه نه چندان تمیز سرویس، پشت سرم را می‌بینم که کسی نیست. قدم می‌گذارم به راهرویی که کابین‌های توالت دوطرف آن صف کشیده‌اند و کمیل را می‌بینم که انتهای راهرو افتاده و سعی دارد بلند شود؛ اما گیج است یک دستش را گذاشته پشت سرش و صورتش را جمع کرده. نگاهم بین توالت‌ها و کمیل می‌چرخد. ممکن است کسی داخل یکی از کابین‌ها منتظرم باشد. خیره می‌شوم به کمیل تا از رفتارش بفهمم چیزی از تله می‌داند یا نه؛ اما اصلا متوجه حضورم نشده. باز هم نگاهی به پشت سرم می‌اندازم و آرام می‌گویم: - هی! کمیل! صدایم در هوهوی هواکش گم می‌شود؛ اما کمیل سرش را بالا می‌آورد و چشمش به من می‌افتد. با صدای گرفته و بی‌رمقش می‌گوید: - اِ! شمایید آقا! حرفی از کمین و این چیزها نمی‌زند؛ یا خیلی گیج است یا واقعا خطری نیست. آرام‌تر از قبل به سمتش می‌روم و با هر قدم، مکث می‌کنم. منتظرم در یکی از توالت‌ها باز شود و یک نفر با سر برود توی شکمم؛ اما نمی‌شود و اصلا کسی این‌جا نیست. دست کمیل را می‌گیرم و بلندش می‌کنم. همچنان پشت گردنش را ماساژ می‌دهد. - چی شد مرد حسابی؟ می‌تونی راه بری؟ کمیل که هنوز هم ردپای درد در صورتش پیداست، سری تکان می‌دهد و دنبالم می‌آید: - پیداش کرده بودما، ولی نفهمیدم کی بود از پشت زد توی سرم. خیلی بد زد نامرد. و نگاهی به پشت لباس‌هایش می‌اندازد که خیس شده‌اند: - اه! نجس شد لباسام! 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 334 - بیا. فعلا جوش طهارت و نجاست رو نخور، باید بریم. با شرمندگی سر به زیر می‌اندازد و لبش را می‌گزد. از سرویس بهداشتی خارج می‌شویم و بالاخره هوهوی لعنتی هواکش، دست از سرمان برمی‌دارد. می‌گویم: - دقت کردی این دومین بارت بود که توی دستشویی خفتت کردن؟ صورتش سرخ‌تر می‌شود و می‌فهمم نباید نگاهش کنم. ادامه می‌دهم: - توی تعقیب و مراقبت باید خیلی سریع‌تر و حواس‌جمع‌تر از این باشی. همیشه یادت باشه اونی که قراره تعقیبش کنی احمق و خنگ نیست، اگه بود که اصلا نیازی به تعقیب و مراقبت نداشت. مرصاد مقابلمان سبز می‌شود. چهره‌اش سرخ و برافروخته است و دهانش را باز می‌کند که کمیل را توبیخ کند. می‌دانم کمیل به اندازه کافی شرمنده و سرخورده هست؛ برای همین دستم را به نشانه ایست بالا می‌گیرم و با چشمانم به مرصاد می‌فهمانم حرفی نزند. سرم را جلو می‌برم و در گوش مرصاد می‌گویم: - من دعواش کردم. بسشه. مرصاد با خشم نفسش را بیرون می‌دهد و سرش را بالا و پایین می‌کند که: باشه. نگاهی به ساعت مچی‌اش می‌اندازد: - بریم. دیرمون می‌شه. خودش را به من نزدیک‌تر می‌کند و می‌گوید: برای همینه که می‌گم مواظب باش. قضیه خیلی جدیه. *** سرم درد گرفته است از صدای ممتد بوق ماشین‌ها و هوای آلوده تهران. گره کور ترافیک نمی‌خواهد به این راحتی باز شود. سرم را تکیه می‌دهم به پشتی صندلی کمک‌راننده و چشمانم را می‌بندم. در تمام طول پرواز، تغییر فشار هوا انقدر به گوش و ریه‌ام فشار آورد که نتوانستم بخوابم. بی‌نهایت خسته‌ام؛ انقدر که حتی دوست ندارم درباره حوادث مبهم پیشِ رو فکر کنم. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi