eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
767 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 337 بالاخره لب باز می‌کنم و می‌گویم: - چه خبر پدرجان؟ ماشین روبه‌رویی کمی جلو می‌رود و راننده هم پشت سرش، چند سانتی تکان می‌خورد و ترمز می‌کند. - خبر که همون خبرای همیشگی. گرونی، بی‌پولی... بازم شکر. بالاخره با بدبختی هم شده یه چیزی درمیاریم ببریم سر سفره زن و بچه‌مون. و چنان آهی از ته دل می‌کشد که دیگر نیازی به توضیح بیشتر نیست؛ اما باز ادامه می‌دهد: - پریشب یکی رو سوار کردم، مقصدش اون بالاها بود. داشت با گوشیش حرف می‌زد می‌گفت خرج غذای سگم ماهانه می‌شه هفت میلیون. می‌بینی تو رو خدا؟ من دارم شکم خودم و زنم و سه تا بچه‌م رو با ماهی دو تومن سیر می‌کنم، اون‌وقت یکی فقط خرج غذای سگش می‌شه هفت تومن! انصافه؟ دوباره دنده عوض می‌کند و کمی جلو می‌رود: - اون بالای تهرون نمی‌دونم رفتی یا نه. پسرم می‌گفت کفش یکی‌شون اندازه کل خونه زندگی ما می‌ارزه. یه عده انقدر دارن که نمی‌دونن باهاش چکار کنن، یه عده هم انقدر ندارن که اصلا نمی‌دونن چکار کنن... این‌بار هردو با هم آه می‌کشیم؛ جان‌سوزتر از قبل. تورم و مشکل مالی یک مسئله است، اختلاف طبقاتی یک مسئله بزرگ‌تر. اختلاف طبقاتی یعنی در کشور پول هست؛ اما فقط دست یک عده محدود. یعنی می‌توان فقیر در کشور نداشت؛ اما همان یک عده نمی‌گذارند. یعنی بعضی‌ها از زیاد خوردن می‌میرند و بعضی از نخوردن! و از شمال تا جنوب تهران، نمایشی تراژدیک است از همین اختلاف طبقاتی... الان باید به راننده بگویم «غصه نخور پدرجان، در عوض امنیت داری»؟ باید بگویم حالا که امنیت داری، دیگر غر نزن که چرا یک نفر برای غذای سگش به راحتی هفت میلیون تومان در ماه می‌پردازد و تو در مخارج ساده زندگی‌ات مانده‌ای؟ یعنی تمام آن‌چه مردم از انقلاب خواسته بودند، فقط امنیت بود؟ عدالت نبود مگر؟ من بجای تمام کسانی که باید بخاطر این وضعیت شرمنده باشند، شرمنده می‌شوم و سر به زیر می‌اندازم: چی بگم پدر جان... 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 338 - خدا ریشه‌شونو بکنه که خون مردم رو توی شیشه کردن. نمی‌دانم این را به من می‌گوید یا خودش و نمی‌دانم منظورش کیست؛ اما حق دارد شاکی باشد. حق دارد آه بکشد. و حق دارد باعث و بانی این وضع را نفرین کند. هرکس باعث شده مردم بی‌عدالتی ببینند و از انقلاب مایوس بشوند، بی‌شک لایق نفرین است... کمیل از صندلی عقب، خودش را می‌کشد جلو و می‌گوید: - ببین تو رو خدا! ما رفتیم برای امنیت مردم جون دادیم که این مسئولین محترم با خیال راحت بتونن مشکل اقتصاد رو حل کنن و دیگه دغدغه جنگ و آشوب نداشته باشن. ولی مثل این که بعضی از مسئولین نه چندان محترم، فکر کردن امنیت برای اینه که راحت بخورن و بخوابن و بچه‌هاشون با پول بیت‌المال اونور آب عشق و حال کنن. و باز هم عرق شرم می‌نشیند روی پیشانی‌ام؛ بجای همه کسانی که باید از بدن سوخته کمیل و حاج حسین خجالت بکشند؛ از ریه‌های تاول زده حاج قاسم، از گردنِ شکسته مطهره، از تکه‌های بدن سیاوش، از سینه شکافته حامد، از ترکش‌های جا خوش کرده در تن پدرم و از خیلی چیزهای دیگر... راننده دوباره به حرف می‌آید: - بابا به خدا ما چیز زیادی از این مملکت نمی‌خوایم. این که پسر من با دنبال کار و یه لقمه نون حلال باشه انتظار زیادیه؟ این که منِ پیرمرد تو این سن مجبور نباشم مسافرکشی کنم انتظار زیادیه؟ این که هرماه لنگ اجاره خونه‌م نباشم انتظار زیادیه؟ به خدا زیاد نیست. هعی... خدا لعنتشون کنه... - کیا رو می‌گی پدر جان؟ سری تکان می‌دهد به نشانه تاسف و صدایش را بالا می‌برد: - همین نامردهایی که هرچی رهبر می‌گه برعکسشو انجام می‌دن! همینان که سه چهار ساله مملکت رو یه لنگه‌پا نگه داشتن که آمریکا اِل کنه و بِل کنه و تحریم و کوفت و زهرمار رو برداره. باز هم گره ترافیک فقط به اندازه‌ای باز می‌شود که یکی دو متر جلو برویم. ساعت حالا دقیقا نُه و نیم را نشان می‌دهد و من الان باید جلوی در خانه امن ایستاده باشم؛ اما نیستم. می‌دانم یکی دو دقیقه که بگذرد، موبایل کاری‌ام شروع می‌کند به زنگ خوردن... 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام عذرخواهم؛ احتمالا ارسال پاسخ رو فعال کردید و از همون طریق پاسخ دادم. متاسفانه فیلم منصور رو ندیدم. و اطلاعات زیادی درباره این شهید بزرگوار ندارم.
سلام علتش واضحه؛ کسی که پرچم موسیقی انقلابی رو بلند کرده و داره موسیقی انقلابی خوب و با محتوا و کیفیت خوب تولید می‌کنه، اونم با تاثیرگذاری جهانی و بین‌المللی، طبیعیه که دشمن سعی می‌کنه بزندش و کاری کنه که از میدون به در بشه. جریان فرودگاه و حواشی بعدش دقیقا برنامه‌ریزی بود برای حاشیه‌سازی و بدنام کردن آقای زمانی. و متاسفانه اگر دقت کنید بعد اون ماجرا حضورشون کمرنگ‌تر و محو شد...
سلام قطعا درست نیست. گذاشتن عکس شهید روی پروفایل به خودی خود کار بدی نیست؛ مسئله اینه که باید از خودمون بپرسیم این که به یک شهید ارادت داریم، بخاطر منش و رفتارشه یا ظاهر خوشتیپ؟ و اگر فقط بخاطر ظاهر باشه، این ارادت تفاوت چندانی با ارادت به یک بازیگر یا خواننده یا ورزشکار معروف نداره. انتشار عکس با چادر هم اگر طوری باشه که صورتشون پیدا نباشه و تحریک‌کننده نباشه، به نظر من اشکالی نداره.
سلام خودم هم هنوز جرات نکردم با جزئیات درباره شهادت شهید حججی مطالعه کنم... واقعاً دردناکه.
سلام فکر می‌کنم یک بار برای همیشه باید باهاشون صحبت کنید و بهشون بگید که شما رو همینطور که هستید بپذیرند و عقاید خودشون رو به شما تحمیل نکنند. البته برای این که اختلاف خانوادگی پیش نیاد باز هم محترمانه با نامحرم برخورد کنید. مثلا باهاشون صحبت کنید ولی کوتاه و سنگین.
سلام حرف بدی نزدید. اما وقتی اعتقادات معلم‌تون هم ایراد داره، بهتره که توی کلاس با ایشون بحث نکنید یا در حضورش بحث نکنید با بچه‌ها. چون بالاخره معلم هست و قدرت سخنوری خوبی داره و اطلاعاتش بیشتره. درنتیجه می‌تونه به راحتی نتیجه بحث رو به نفع خودش تغییر بده و بچه‌ها هم تحت تاثیرش قرار بگیرند. پس سعی کنید در مقابل ایشون اصلا بحث‌های مذهبی و سیاسی رو مطرح نکنید. اما درباره اینستاگرام؛ فقط محتوای مستهجن نیست که به فرهنگ آسیب می‌زنه. شاخ‌‌های مجازی، سلیبریتی‌ها، چالش‌های فضای مجازی، هکرها، و البته افراد پرسه‌زنی که توی این فضا هستند و کارشون نوشتن مطالب و نظرات توهین‌آمیز و غیراخلاقیه، همه خطراتی هستند که فرهنگ جامعه رو تهدید می‌کنند مخصوصاً نوجوان‌ها رو. حتی خود ساختار تصویرمحور اینستاگرام هم فرهنگ رو تغییر داده و میده.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️ ✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
نظر یکی از مخاطبان عزیز که در اسکرین‌شات نمی‌گنجید: 💬خیلی وقته منتظرش بودم انتظار به سر رسید و من به جواب تلخ‌م رسیدم درگیر این سوال بودم این همه مشکل از کجا؟؟ تا اینکه غذای هفت میلیونی سگ یک مایه دار منو یاد همون آقا زاده ای انداخت که گفت ساعت من ۱۸۰ میلیون من ناراحت میشم میگن ۸۰ م یا یکی دیگشون گفت من ژن خوبی داشتم و... شهدای ما چه در هشت سال جنگ تحمیلی چه در علم و دانش چه در زمینه امنیت و ... بی ادعا بودن یک زندگی ساده گذشتن از خواسته ها از آرامش از اینکه شاید امثال شهریاری ها و احمدی روشن ها و .... الان میتونستن خیلی راحت اون ور آب خوش بگذرونن اما به خاطر این کشور از یک زندگی راحت گذشتن شاید یکی مثل عباس مثل کمیل به جای بیخوابی و دوری از خانواده الان راحت نشسته بودن خبر های روز رو با بی اهمیتی مرور میکردن همین عباس این عباس ها زیادن ما فقط داریم یک بخشی از داستان زندگی شون رو میبینیم راستش وقتی به شرایط عباس فکر میکنم اشکم در میاد از دست دادن کسی که دوستش داشت ولی فقط یک مدت خیلی کم باهاش بود زندگی سختش دوری از خانواده اینکه نمیتونه راحت مثل خیلی از جوان ها زندگی کنه زخم های تیر و ترکش یک طرف درد طعنه و زبون زخم یک طرف چقدر ما ها شرمنده این عباس ها و کمیل هاییم چه جوری میشه جبران کرد لطف این سرباز های بی نشون که حتی بعد شهادت هم کسی یادشان نمی کنه روز قیامت این مسئولین چجوری میخوان جواب گو باشن خدا جای حق نشسته به قول معروف چوب خدا بی صداست 🌿🌿🌿 سلام بله درسته. ان‌شاءالله مدیون کسانی که برای این کشور فداکاری کردند نباشیم. و ان‌شاءالله خدا دست مفسدان رو از بیت‌المال کوتاه کنه...
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۱۰
✨ 📙رمان امنیتی سیاسی ✍🏻به قلم قسمت۱۱ سری تکان می‌دهم و این بار واقعا می‌روم. مجید را می‌بینم که با دیگر بچه‌ها دور میزی نشسته‌اند و مثل عزادارها، هر کدام به نقطه‌ای خیره شده‌اند. - مجید! بر می‌گردد به سمتم: - چی شد؟ چشمانش هنوز هم سرخ است. - فعلا که هیچی. لطف کن اگه خبری شد به خونمون یه زنگ بزن. - باشه داداش برو به سلامت. حرفش که تمام می‌شود باز هم به حالت قبل بر می‌گردد. انگار نه انگار که اینجا اداره است، هیچ کس به فکر چاره کار نیست. از اداره خارج می‌شوم. آفتاب که به چشمانم می‌خورد باعث می‌شود که ناخود آگاه چشمانم را ببندم. کمی که چشمانم عادت می‌کند به نور، به سمت موتورم می‌روم که به درخت قفل شده است. سوارش می‌شوم، می‌خواهم کلید را بچرخانم که مردی جلویم می‌ایستد. سرم را بالا می آورم؛ مردی با صورت تراشیده و صورتی لاغر که یک شلوار لی کلوش پوشیده است. چشمانش را ریز می‌کند و به ساختمان اشاره می‌کند: -قضیه این دستگیری امروز چی بود؟ نگو نمی‌دونی که خودم دیدم از اون ساختمون اومدی بیرون! یک نگاه به سر تا پایش می‌کنم؛ با این که سن نسبتا بالایی دارد، دست از فضولی کردن بر نداشته. - با تو بودم آقا! به چشمانش نگاه می‌کنم. هیچ علاقه‌ای به حرف زدن ندارم؛ اما می‌دانم حرف نزدنم بدتر است. - نمی دونم چه خبر بود. مگه هرکی یه جایی باشه، باید بدونه اونجا چه خبره؟ نیشخندی می‌زند و صدایش را بلندتر می‌کند: - جالبه، این ریش بلند و تیپ و قیافه‌ات داد می‌زنه که تو هم از همونایی. حوصله دعوا ندارم، همین طور حوصله بحث را. برای همین کلید را می‌چرخانم و بی اهمیت به آن مرد پدال را با پایم تکان می‌دهم. کمی موتور را عقب می‌برم که راه بیوفتم، که آن مرد ترک موتور را می‌گیرد. نفس کلافه‌ای می‌کشم: ‌- مشکل چیه باز؟ به چشمانم خیره می‌شود: - سوال پرسیدم، جواب بده! - استغفرالله! من که جواب دادم! - از طرز حرف زدنت پیداست که تو هم با اونایی! حرفش که تمام می‌شود دستانش را بالا می‌برد و شروع به داد زدن می‌کند. می‌دانستم آخرش می‌خواهد سرو صدا به پا کند. 🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻 https://eitaa.com/istadegi/4522 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا