☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️ ✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
نظر یکی از مخاطبان عزیز که در اسکرینشات نمیگنجید:
💬خیلی وقته منتظرش بودم
انتظار به سر رسید و من به جواب تلخم رسیدم
درگیر این سوال بودم این همه مشکل از کجا؟؟
تا اینکه غذای هفت میلیونی سگ یک مایه دار منو یاد همون آقا زاده ای انداخت که گفت
ساعت من ۱۸۰ میلیون من ناراحت میشم میگن ۸۰ م
یا یکی دیگشون گفت من ژن خوبی داشتم و...
شهدای ما چه در هشت سال جنگ تحمیلی چه در علم و دانش چه در زمینه امنیت و ...
بی ادعا بودن
یک زندگی ساده
گذشتن از خواسته ها از آرامش از اینکه شاید امثال شهریاری ها و احمدی روشن ها و .... الان میتونستن خیلی راحت اون ور آب خوش بگذرونن اما به خاطر این کشور از یک زندگی راحت گذشتن
شاید یکی مثل عباس مثل کمیل به جای بیخوابی و دوری از خانواده الان راحت نشسته بودن خبر های روز رو با بی اهمیتی مرور میکردن
همین عباس این عباس ها زیادن ما فقط داریم یک بخشی از داستان زندگی شون رو میبینیم
راستش وقتی به شرایط عباس فکر میکنم اشکم در میاد
از دست دادن کسی که دوستش داشت ولی فقط یک مدت خیلی کم باهاش بود
زندگی سختش دوری از خانواده
اینکه نمیتونه راحت مثل خیلی از جوان ها زندگی کنه
زخم های تیر و ترکش یک طرف درد طعنه و زبون زخم یک طرف
چقدر ما ها شرمنده این عباس ها و کمیل هاییم چه جوری میشه جبران کرد لطف این سرباز های بی نشون که حتی بعد شهادت هم کسی یادشان نمی کنه
روز قیامت این مسئولین چجوری میخوان جواب گو باشن
خدا جای حق نشسته به قول معروف چوب خدا بی صداست
🌿🌿🌿
سلام
بله درسته.
انشاءالله مدیون کسانی که برای این کشور فداکاری کردند نباشیم.
و انشاءالله خدا دست مفسدان رو از بیتالمال کوتاه کنه...
#پاسخگویی_فرات
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۱۰
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨
📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۱۱
سری تکان میدهم و این بار واقعا میروم.
مجید را میبینم که با دیگر بچهها دور میزی نشستهاند و مثل عزادارها، هر کدام به نقطهای خیره شدهاند.
- مجید!
بر میگردد به سمتم:
- چی شد؟
چشمانش هنوز هم سرخ است.
- فعلا که هیچی. لطف کن اگه خبری شد به خونمون یه زنگ بزن.
- باشه داداش برو به سلامت.
حرفش که تمام میشود باز هم به حالت قبل بر میگردد.
انگار نه انگار که اینجا اداره است، هیچ کس به فکر چاره کار نیست.
از اداره خارج میشوم. آفتاب که به چشمانم میخورد باعث میشود که ناخود آگاه چشمانم را ببندم.
کمی که چشمانم عادت میکند به نور، به سمت موتورم میروم که به درخت قفل شده است. سوارش میشوم، میخواهم کلید را بچرخانم که مردی جلویم میایستد. سرم را بالا می آورم؛ مردی با صورت تراشیده و صورتی لاغر که یک شلوار لی کلوش پوشیده است.
چشمانش را ریز میکند و به ساختمان اشاره میکند:
-قضیه این دستگیری امروز چی بود؟ نگو نمیدونی که خودم دیدم از اون ساختمون اومدی بیرون!
یک نگاه به سر تا پایش میکنم؛ با این که سن نسبتا بالایی دارد، دست از فضولی کردن بر نداشته.
- با تو بودم آقا!
به چشمانش نگاه میکنم. هیچ علاقهای به حرف زدن ندارم؛ اما میدانم حرف نزدنم بدتر است.
- نمی دونم چه خبر بود. مگه هرکی یه جایی باشه، باید بدونه اونجا چه خبره؟
نیشخندی میزند و صدایش را بلندتر میکند:
- جالبه، این ریش بلند و تیپ و قیافهات داد میزنه که تو هم از همونایی.
حوصله دعوا ندارم، همین طور حوصله بحث را. برای همین کلید را میچرخانم و بی اهمیت به آن مرد پدال را با پایم تکان میدهم.
کمی موتور را عقب میبرم که راه بیوفتم، که آن مرد ترک موتور را میگیرد. نفس کلافهای میکشم:
- مشکل چیه باز؟
به چشمانم خیره میشود:
- سوال پرسیدم، جواب بده!
- استغفرالله! من که جواب دادم!
- از طرز حرف زدنت پیداست که تو هم با اونایی!
حرفش که تمام میشود دستانش را بالا میبرد و شروع به داد زدن میکند. میدانستم آخرش میخواهد سرو صدا به پا کند.
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 339
صدای زنگ موبایل بلند میشود؛ اما موبایل من نیست.
راننده، تلفن همراه قدیمیاش را از روی داشبورد برمیدارد و نگاهی به شماره آن میاندازد.
زیر لب چیزی میگوید و جواب میدهد:
- الو!
نه میشنوم و نه میخواهم بشنوم کسی که پشت خط است چه میگوید.
فقط چهره راننده را از گوشه چشم میبینم که کمی سرخ میشود و یکی دوبار لبش را میگزد.
نگاهم را میچرخانم به بیرون ماشین؛ به پیادهرویی که با نور چراغ مغازهها روشن شده و تنها سایه مردمی که از مقابل آنها رد میشوند را میتوان دید.
- آخه بابا جان من که نمیتونم... خیلی... باشه باشه. ببینم چکار میتونم بکنم. باشه... فهمیدم. بیس چار رنگ. فهمیدم... بذار ببینم چکار میشه کرد...
بالاخره مکالمه راننده، با یک آه غلیظ و پر درد تمام میشود.
عصبی و پریشان، موبایل را میاندازد جلوی کیلومترشمار ماشین و زیر لب غر میزند.
لازم نیست چیزی بپرسم؛ چون خودش زبان به شکایت باز میکند:
- دخترم زنگ زده میگه براش پاستل گچی بگیرم. برای درس هنرشون میخواد. میدونی چقدر گرونه؟ دفعه پیش یه دوازده رنگش رو خریدم بیس و چار هزار تومن. الان میگه بیس چار رنگ میخواد. حتما خیلی گرونتره...
و باز هم همان آه عمیق. احساس میکنم یک نفر گلویم را فشار میدهد.
حس خوبی ندارم از این که مرد غرورش را مقابل من شکسته است.
در ذهن دنبال راه حلی برای مشکل راننده میگردم، بدون این که به غرورش بر بخورد.
صدای زنگ خوردن دوباره موبایل، رشته افکارم را پاره میکند.
حاج رسول است که بدون سلام و احوالپرسی، با صدایی خشن میگوید:
- تو چرا هنوز خودت رو معرفی نکردی؟
-ا ولا سلام. دوما سوار تاکسیام و توی ترافیک گیر کردم.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 340
حاج رسول طوری از خشم پشت تلفن فوت میکند که گوشم درد میگیرد و آن را با سرم فاصله میدهم.
بعد میگویم:
- حالا حرص نخورین. بالاخره میرسم. پرواز که نمیتونم بکنم!
حاج رسول چیزی میگوید که متوجه نمیشوم؛ چون مخاطبش کس دیگری آن سوی خط بود.
بعد هم با همان صدای دورگه شده میگوید:
- باشه! فعلا!
صدای بوق اشغال را میشنوم و دهانم که برای پرسیدن وضعیت حاج احمد باز شده بود، آرام بسته میشود.
نومیدانه گوشی را داخل جیبم میگذارم و دست به سینه، خیره میشوم به صف طولانی ماشینهای مقابلم. راننده میگوید:
- عجله داری پسرم؟
سری تکان میدهم. راننده نگاهی به چپ و راستش میاندازد و میگوید:
- یکم صبر کن، از یه راه فرعی یه طوری میرسونمت کف کنی.
- میتونید؟
- من توی این کوچهپسکوچهها بزرگ شدم. تهرونو عین کف دستم بلدم.
-دستتون درد نکنه... اذیت میشید...
لبخند میزند و صمیمانه دست میزند روی زانویم:
- تو هم مثل پسر خودمی. مهرت به دلم نشسته. بالاخره همین شماها هستین که یه کاری میکنین اوضاع مملکت یکم بهتر بشه.
جملهاش شوک بدی به مغزم وارد میکند؛ او از کجا میداند شغل من چیست؟
گیج به روبهرویم خیره میشوم و بعد از چند ثانیه، وقتی یادم میافتد به او گفته بودم از اردوی جهادی برگشتهام، لبخند نصفهنیمهای میزنم.
چراغ راهنمایش را روشن میکند و محکم فرمان را میگیرد. سعی دارد از میان صف طولانی ماشینها، خودش را کنار بکشد و برساند به یکی از کوچههای فرعی کنار خیابان.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
سلام
من دقیقا اطلاع ندارم که چقدر مفیده و برای چه بیماری کلیوی ای مفید هست؛ و اصلا واقعا هست یا نه.
اما در احکام اسلامی، قید شده که اگر پزشک تشخیص بده که مشروب باید به عنوان دارو مصرف بشه و هیچ جایگزین دیگری هم نمیشه براش پیدا کرد، مصرفش در حد کم به عنوان دارو، شرعا اشکالی نداره(تکرار میکنم، خیلی خیلی کم در حد دارو).
این نشون میده که خواص دارویی محدودی داره یا حداقل در گذشته اینطور فکر میکردند که داره و برای همین این مسئله رو در احکام در نظر گرفتند.
ولی تشخیص مفید بودنش بر عهده پزشک متخصص و امین هست. و حداقل من نشنیدم تاحالا که پزشکی برای بیمارش مشروب تجویز کنه. یا مثلا توصیه کنه که: مشروب مصرف کنید که خیلی برای کلیه هاتون مفیده!!!!
#پاسخگویی_فرات
سلام
بنده هم از این رفتارها اصلا خوشم نمیاد و کلا شوخیای که باعث آسیب دیدن یک نفر یا وسایل یک نفر بشه، اعصابم رو بهم میریزه.
و تجربه شخصیم با این افراد اینه که از اول وارد شوخیهاشون نمیشم و خیلی سنگین و بیتوجه برخورد میکنم باهاشون. اگر هم خدای نکرده وارد این جریان شدم، یک طوری برخورد میکنم که از شوخی با من پشیمون بشن🙄(دیگه چطوریش رو نمیگم، میتونید از رفقای دبیرستانم بپرسید).
واقعا هم راهش همینه. اگر با تذکر حاضر نیستند بپذیرند که رفتارشون رو درست کنند، باید یک فاصله و حریمی رو باهاشون حفظ کنید که باعث بشه اذیتتون نکنن(منظورم قطع ارتباط نیست. بلکه اینه که طوری سنگین باشید که رودربایستی پیدا کنند با شما).
#پاسخگویی_فرات
سلام
فایده این طرح، اینه که فضای مجازی رو از آشفتگی و بیقانونی خارج میکنه.
متاسفانه فضای مجازی در ایران خیلی بیقانون و اصطلاحا هرکی به هرکیه. و برای همین این حجم محتوای نامناسب رو میبینیم که به راحتی در اختیار نوجوانان و کودکان هست؛ جرایم سایبری زیادی اتفاق میافته و مشکلات فرهنگی، اقتصادی و حتی امنیتی زیادی رو باهاش در این فضا مواجهیم.
اگر طرح صیانت دقیق تدوین بشه و درست اجرا بشه، یکم از آشفتگی این فضا کم میشه
#پاسخگویی_فرات
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۱۱
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨
📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۱۲
توجه مردم یکی یکی به سمت ما جلب میشود. گازی به موتور میدهم و با سرعت میروم.
صدای داد های مرد تا چند متر جلوتر هم به گوش میرسد.
حرفهای مرد ذهنم را درگیر کرده است. چند سال پیش مردم وقتی یک فرد به قول خودشان حزباللهی میدیدند، اشک در چشمانشان جمع میشد و یادی از شهدا میکردند اما حالا... عجب ماجرایی راه انداختهاند.
به فلکه که میرسم، میخواهم به سمت خیابانی که به خانه میرسد بروم؛ اما تابلو "مرقد شاه عبدالعظیم" توجهم را جلب میکند.
با تصمیمی ناگهانی راهم را عوض میکنم. شاید حرم حضرت عبد العظیم بتواند کمی ذهن آشفتهام را آرام کند.
به بازار منتهی به حرم میرسم. موتور را در گوشهای زیر سایه میگذارم. داخل بازار که میشوم به یاد گذشته میافتم.
کوچکتر که بودیم، بابا دست من و مهدی را میگرفت و جمعهها میآوردمان اینجا.
به درب ورودی رسیدهام. حرم خلوت است. جلوتر میروم و بند کفشهایم را باز میکنم.
از وقتی نتوانستم با مهدی به جبهه بروم، سبک لباسهایم را عوض کردهام و همیشه آمادهباش هستم.
داخل میشوم و آیینهکاریهای دورتادور حرم، حالم را دگرگون میکند. چشمانم به ضریح میافتند، دستی به سینه میگذارم و سلام میدهم.
سکوت در حرم برقرار است. روبهروی حرم، روی سرامیکها سر میخورم و مینشینم.
حس کسی را دارم که به بنبست رسیده. ای کاش حداقل راهی بود که مهدی را بازداشت نمیکردند.
تنها دعایی که الان به ذهن خستهام میخورد گرهگشایی از این پرونده است. از کتابخانه چوبی کنارم یکی از زیارت نامهها را بر میدارم و شروع به خواندن میکنم.
بعد از خواندن زیارتنامه، کمکم جمعیت افراد زیاد میشود. ادای احترامی میکنم و بیرون میروم.
از دیروز تا به حال به خانه نرفتهام، قطعا حالا هم اگر دیر بروم مادر از دستم ناراحت میشود.
با سرعت به سمت خانه میروم . کمتر از پنج دقیقه طول میکشد تا برسم. همان طور که سوار بر موتور هستم زنگ خانه را فشار میدهم. بدون پرسش در باز میشود.
موتور را کنار حیاط میگذارم. خانه سوت و کور است. به یاد آیه میافتم سرم و را پایین می اندازم.
- یا الله، سلام.
صدای مادر میآید:
- سلام حیدرم، چه بیخبر اومدی مادر.کسی خونه نیست. بیا.
لبخندی میزند و داخل آشپز خانه میرود. روی صندلیهای حصیری کنار اتاق مینشینم و جورابهایم را در میآورم.
بلند میشوم و دریچه روی دیوار را باز میکنم. مادر به سمتم بر میگردد.
- جانم مادر، چیزی میخوای؟
سرم را از دریچه داخل میبرم و بوی پیاز داغ معدهام را تحریک میکند.
- نه کاری نبود. میخواستم ببینم چیکار میکنین؟
سینی چای را از روی اپن بر میدارد و به دستم میدهد.
-برو. الان زیر گاز رو خاموش میکنم و میام.
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi
سلام
قاتلین که هنوز مشخص نشدن که اما به مهدی اتهام قتل زدن و حالا باید منتظر باشیم که ببینیم چی میشه.
#پاسخگویی_صدرزاده