🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 344
شاید هم این حس، حس غربت باشد. محیط غریب و آدمهای ناآشنا...
نه کمیل هست، نه حامد، نه امید، نه مرصاد، نه حاج رسول و حاج حسین. تنها شدهام انگار.
اینهایی که امشب دیدم آدمهای بدی نبودند. آقای ربیعی که گویا مقام همرده حاج رسول است و مسعود، جوانی همسن خودم و با جایگاه سازمانی مشابه من.
بجز یک سلام و احوالپرسی کوتاه و چند کلمه برای آشنایی بیشتر، حرفی نزدیم و من را فرستادند داخل این اتاق که استراحت کنم.
دست میکشم روی دیوار گچی و رنگنخورده کنار تخت که پر است از خط و خش. مثل دیوار اتاق خودم است در خانه قبلیمان.
بچه که بودم، کنار دیوار میخوابیدم و تا قبل از این که خوابم ببرد، در ذهنم با خشهای بیمعنای روی دیوار داستان میساختم.
یکی از خطها شبیه چهره یک غول بود. یکی شبیه ستاره. یکی شبیه یک ابر.
انقدر در ذهنم به هم ربطشان میدادم که خوابم ببرد. خمیازه میکشم از خستگی و سرم را روی بالش جابهجا میکنم.
الان تمام خطهای روی دیوار شبیه مطهره و حامد و کمیل شدهاند و زل زدهاند به من.
دوباره غلت میزنم تا نگاهی به ساعت روی دیوار بیندازم. عقربهها و اعداد شبرنگ ساعت، روی صفحه سپیدش میدرخشند و ساعت یک و نیم بامداد را نشان میدهند.
باز هم خمیازه میکشم؛ اینبار به خودم نهیب میزنم:
- باید بخوابی وگرنه فردا چرت میزنی!
و چشمانم را محکم میبندم. یادم نیست آخرین خواب عمیق و راحتی که داشتم کی بوده.
عادت کردهام به خوابیدن با چشمان نیمهباز و مغزِ هشیار. نمیدانم چقدر از خوابِ نهچندان سنگینم گذشته که چشم باز میکنم.
خستگی تا حد زیادی از تنم رفته. چشمانم را ریز میکنم تا ساعت را ببینم. چهار و سی دقیقه است و نزدیک اذان.
سه ساعت گذشت؟ اصلا احساس کسی که سه ساعت خوابیده را ندارم.
دستی به صورتم میکشم و از جا بلند میشوم. میخواهم از اتاق بیرون بروم برای گرفتن وضو که صدای پچپچی از پشت در اتاق میشنوم.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
سلام
اول این که، اگر میتونید دوستانی انتخاب کنید که اخلاقشون رو راحتتر بپذیرید.
دوم این که، من نمیدونم دقیقا دوستان شما چه اخلاقی دارند که ناراحتتون میکنه؛ اما یک راه حل اینه که به دوستتون بگید رفتارش شما رو اذیت میکنه. شاید علت این رفتارش اینه که نمیدونه شما ناراحت میشید.
از همه مهمتر، توی هر رابطهای باید یک حرمت بین دونفر باشه؛ حتی یه جور رودربایستی.
اگر این حرمت نیست، سعی کنید ایجادش کنید با سنگین رفتار کردن.
#پاسخگویی_فرات
سلام
به نظرم کار درستی نیست چون باعث جلب توجه نامحرم میشه.
اجازه بدید چند روز بگذره، بعد غیرمستقیم بهش تذکر بدید؛ با فرستادن یک مطلب یا کلیپ درباره این که حتی با چادر هم نباید در فضای مجازی جلب توجه کرد.
طوری که متوجه نشه منظور شما تذکر برای فیلم خودش بوده. و درضمن مطلبی که میفرستید، محترمانه باشه.
#پاسخگویی_فرات
سلام
برای بنده هم جالب بود اما متوجه شدم که اصلا شهیدی به نام سیدطاها ایمانی در بین شهدای مدافع حرم ثبت نشده و چنین شخصیتی وجود نداره بلکه یک اسم مستعار هست.
این که نویسنده این رمانها اصرار داشته با این نام و اسمش مطرح بشه، برای من هم علتش نامعلومه
#پاسخگویی_فرات
سلام.
واقعاً متاسفم بخاطر شرایط سختی که برای شما پیش اومده. باز هم خوشحال باشید که خانواده خودتون پشتتون هستند.
به نظرم لازمه که شما یک بار محترمانه با فامیل صحبت کنید و بگید که اینطوری راحتید.
غصه هم نخورید چون شما کار بدی نکردید و نباید شرمنده باشید.
اما واقعاً راه بهتری به ذهنم نمیرسه چون این یک مسئله خانوادگی هست و باید با همفکری خانواده حل بشه.
#پاسخگویی_فرات
سلام
ریاضی فقط با تکرار و تمرین توی ذهن میمونه و یادش میگیرید. خواندنی و حفظ کردنی نیست.
از یک نفر بخواید براتون روش حل یک مسئله رو توضیح بده و وقتی فهمیدید چندین مسئله مثل اون حل کنید. انقدر که توی ذهن شما ماندگار بشه.
#پاسخگویی_فرات
27.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به عزیزانی که درباره طرح صیانت سوال داشتند توصیه میکنم این کلیپ رو ببینند.
کامل و مختصر توضیح داده شده.
پ.ن: این کلیپ رو یکی از مخاطبان برای بنده فرستادند. ازشون ممنونم. چند روز بود دنبال یه مطلب جامع و کامل درباره طرح صیانت میگشتم.
#ایران_قوی #طرح_صیانت #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨ #بسم_الله_الذي_يكشف_الحق ✨ 📙رمان امنیتی سیاسی #عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨
📙رمان امنیتی سیاسی #عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۱۴
با این که خود را برای رویارویی با سوالش آماده کرده بودم، اما نمیدانم چرا تمام جوابهایی که آماده کرده ام از سرم پرید.
- خوب آقا حیدر، نگفتین مهدی کجاست؟
دستی در موهایم میکشم:
- راسش امروز، یه اتفاقی افتاد که مهدی رو بازداشتش کردن.
آیه سری تکان میدهد. البته حق هم دارد، مهدی از این سابقهها زیاد دارد. هر بار بابت دعوا با بچه فلان مسئول، چند روزی زندانش میکردند.
اما این یکی با بقیه فرق دارد. نزدیک غروب آماده میشوم تا به سمت مسجد امام حسین(ع) بروم. باید بفهم ماجرا چیست؟
موتور را گوشهای میگذارم و به سمت مسجد میروم. هنوز نیمساعتی به اذان مانده است.
وارد مسجد که میشوم، به دور و اطراف نگاهی می اندازم. خبری از فرهاد نیست. به سمت اتاق بسیج میروم.
کمی در را باز میکنم. فرهاد را با عدهای از دوستانش میبینم. حسابی درگیر حرف زدن هستند.
- سلام.
همه به سمت من بر میگردند و سلام میدهند. فرهاد از جای خود بلند میشود و به سمتم میآید.
- چه زود اومدی!
- قرارمون که یادت نرفته؟
لبخندی میزند و من را به سمت در هدایت میکند. با هم به سمت شبستان مسجد میرویم و گوشهای مینشینیم. منتظر نگاهش میکنم:
- خوب.
کمی دست دست میکند:
- راسش من امروز خودم رفتم پیش بچههای حزب، اصلا ماجرایی بود. اکثرشون خوشحال بودن، میگفتن قاتل مشخص شده.
سرم تیر میکشد. قطعا منظورشان دستگیری مهدی و دیگر بچهها است؛ اما باید به روی خود نیاورم.
- خوب یعنی چی؟
انگار که خجالت بکشد شروع میکند با دستانش بازی کردن و در همان حال میگوید:
- گفتن همه آخوندا و این یقه بستهها مسئولِ دادن حکم اعدام بودن. که همشون جزئی از جبهه مقابل ما هستن. قاعدتا مشارکتیها هیچ کارهن. این اصولگراها و بچه حزباللهیها هستن که دنبال خفه کردن مخالفین خودشونن.
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 345
پشت در میایستم و سرم را به در نزدیک میکنم. دونفر دارند با هم صحبت میکنند؛ نمیفهمم چه میگویند.
کسی دسته در را لمس میکند و میخواهد آن را پایین بکشد که خودم سریع در را باز میکنم.
انقدر سریع که دست کسی که میخواست در را باز کند، در هوا میماند.
دونفری که پشت در بودند، هاج و واج سر جایشان ماندهاند و خیرهاند به من.
یکیشان، جوانی ست تپل و با صورتی گرد و سفید و ریش کمپشت و دیگری، جوانی باریک و قلمی و قدبلند؛ و پوست سبزه و موهای فرفری.
تقریبا متضاد هم هستند در ظاهر. طوری نگاهم میکنند که انگار همین الان از کره ماه برگشتهام.
میخواهم بگویم «شما؟» که جوان لاغر، با آرنج به پهلوی جوان چاق میزند و میگوید:
- دیدی گفتم!
اخم میکنم:
- ببخشید شما؟
جوان لاغر میخواهد دهان باز کند که جوان چاق قدمی به جلو میگذارد و مودبانه میگوید:
- میخواستیم برای نماز بیدارتون کنیم آقا...
جوان لاغر دیگر تاب نمیآورد ساکت بماند و میپرد وسط حرف دوستش:
- ولی مثل این که خودتون از قبل بیدار بودید! دیدی گفتم ایشون خواب نمیمونن؟
و پیروزمندانه به رفیقش نگاه میکند. هنوز از رفتارشان سر در نمیآورم. میگویم:
- ممنون. بیدار بودم.
جوان لاغر، سریع برای دست دادن دست دراز میکند:
- من جوادم.
با تردید دست جلو میبرم تا دستش را بگیرم. محکم دستم را میفشارد و تکان میدهد:
- شما عباس آقایید؟ من خیلی تعریفتون رو شنیدم. شما...
اجازه نمیدهم حرفش را کامل کند:
- کجا میتونم وضو بگیرم؟ الان اذان میشه.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi