سلام
اول این که، اگر میتونید دوستانی انتخاب کنید که اخلاقشون رو راحتتر بپذیرید.
دوم این که، من نمیدونم دقیقا دوستان شما چه اخلاقی دارند که ناراحتتون میکنه؛ اما یک راه حل اینه که به دوستتون بگید رفتارش شما رو اذیت میکنه. شاید علت این رفتارش اینه که نمیدونه شما ناراحت میشید.
از همه مهمتر، توی هر رابطهای باید یک حرمت بین دونفر باشه؛ حتی یه جور رودربایستی.
اگر این حرمت نیست، سعی کنید ایجادش کنید با سنگین رفتار کردن.
#پاسخگویی_فرات
سلام
به نظرم کار درستی نیست چون باعث جلب توجه نامحرم میشه.
اجازه بدید چند روز بگذره، بعد غیرمستقیم بهش تذکر بدید؛ با فرستادن یک مطلب یا کلیپ درباره این که حتی با چادر هم نباید در فضای مجازی جلب توجه کرد.
طوری که متوجه نشه منظور شما تذکر برای فیلم خودش بوده. و درضمن مطلبی که میفرستید، محترمانه باشه.
#پاسخگویی_فرات
سلام
برای بنده هم جالب بود اما متوجه شدم که اصلا شهیدی به نام سیدطاها ایمانی در بین شهدای مدافع حرم ثبت نشده و چنین شخصیتی وجود نداره بلکه یک اسم مستعار هست.
این که نویسنده این رمانها اصرار داشته با این نام و اسمش مطرح بشه، برای من هم علتش نامعلومه
#پاسخگویی_فرات
سلام.
واقعاً متاسفم بخاطر شرایط سختی که برای شما پیش اومده. باز هم خوشحال باشید که خانواده خودتون پشتتون هستند.
به نظرم لازمه که شما یک بار محترمانه با فامیل صحبت کنید و بگید که اینطوری راحتید.
غصه هم نخورید چون شما کار بدی نکردید و نباید شرمنده باشید.
اما واقعاً راه بهتری به ذهنم نمیرسه چون این یک مسئله خانوادگی هست و باید با همفکری خانواده حل بشه.
#پاسخگویی_فرات
سلام
ریاضی فقط با تکرار و تمرین توی ذهن میمونه و یادش میگیرید. خواندنی و حفظ کردنی نیست.
از یک نفر بخواید براتون روش حل یک مسئله رو توضیح بده و وقتی فهمیدید چندین مسئله مثل اون حل کنید. انقدر که توی ذهن شما ماندگار بشه.
#پاسخگویی_فرات
27.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به عزیزانی که درباره طرح صیانت سوال داشتند توصیه میکنم این کلیپ رو ببینند.
کامل و مختصر توضیح داده شده.
پ.ن: این کلیپ رو یکی از مخاطبان برای بنده فرستادند. ازشون ممنونم. چند روز بود دنبال یه مطلب جامع و کامل درباره طرح صیانت میگشتم.
#ایران_قوی #طرح_صیانت #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨ #بسم_الله_الذي_يكشف_الحق ✨ 📙رمان امنیتی سیاسی #عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨
📙رمان امنیتی سیاسی #عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۱۴
با این که خود را برای رویارویی با سوالش آماده کرده بودم، اما نمیدانم چرا تمام جوابهایی که آماده کرده ام از سرم پرید.
- خوب آقا حیدر، نگفتین مهدی کجاست؟
دستی در موهایم میکشم:
- راسش امروز، یه اتفاقی افتاد که مهدی رو بازداشتش کردن.
آیه سری تکان میدهد. البته حق هم دارد، مهدی از این سابقهها زیاد دارد. هر بار بابت دعوا با بچه فلان مسئول، چند روزی زندانش میکردند.
اما این یکی با بقیه فرق دارد. نزدیک غروب آماده میشوم تا به سمت مسجد امام حسین(ع) بروم. باید بفهم ماجرا چیست؟
موتور را گوشهای میگذارم و به سمت مسجد میروم. هنوز نیمساعتی به اذان مانده است.
وارد مسجد که میشوم، به دور و اطراف نگاهی می اندازم. خبری از فرهاد نیست. به سمت اتاق بسیج میروم.
کمی در را باز میکنم. فرهاد را با عدهای از دوستانش میبینم. حسابی درگیر حرف زدن هستند.
- سلام.
همه به سمت من بر میگردند و سلام میدهند. فرهاد از جای خود بلند میشود و به سمتم میآید.
- چه زود اومدی!
- قرارمون که یادت نرفته؟
لبخندی میزند و من را به سمت در هدایت میکند. با هم به سمت شبستان مسجد میرویم و گوشهای مینشینیم. منتظر نگاهش میکنم:
- خوب.
کمی دست دست میکند:
- راسش من امروز خودم رفتم پیش بچههای حزب، اصلا ماجرایی بود. اکثرشون خوشحال بودن، میگفتن قاتل مشخص شده.
سرم تیر میکشد. قطعا منظورشان دستگیری مهدی و دیگر بچهها است؛ اما باید به روی خود نیاورم.
- خوب یعنی چی؟
انگار که خجالت بکشد شروع میکند با دستانش بازی کردن و در همان حال میگوید:
- گفتن همه آخوندا و این یقه بستهها مسئولِ دادن حکم اعدام بودن. که همشون جزئی از جبهه مقابل ما هستن. قاعدتا مشارکتیها هیچ کارهن. این اصولگراها و بچه حزباللهیها هستن که دنبال خفه کردن مخالفین خودشونن.
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 345
پشت در میایستم و سرم را به در نزدیک میکنم. دونفر دارند با هم صحبت میکنند؛ نمیفهمم چه میگویند.
کسی دسته در را لمس میکند و میخواهد آن را پایین بکشد که خودم سریع در را باز میکنم.
انقدر سریع که دست کسی که میخواست در را باز کند، در هوا میماند.
دونفری که پشت در بودند، هاج و واج سر جایشان ماندهاند و خیرهاند به من.
یکیشان، جوانی ست تپل و با صورتی گرد و سفید و ریش کمپشت و دیگری، جوانی باریک و قلمی و قدبلند؛ و پوست سبزه و موهای فرفری.
تقریبا متضاد هم هستند در ظاهر. طوری نگاهم میکنند که انگار همین الان از کره ماه برگشتهام.
میخواهم بگویم «شما؟» که جوان لاغر، با آرنج به پهلوی جوان چاق میزند و میگوید:
- دیدی گفتم!
اخم میکنم:
- ببخشید شما؟
جوان لاغر میخواهد دهان باز کند که جوان چاق قدمی به جلو میگذارد و مودبانه میگوید:
- میخواستیم برای نماز بیدارتون کنیم آقا...
جوان لاغر دیگر تاب نمیآورد ساکت بماند و میپرد وسط حرف دوستش:
- ولی مثل این که خودتون از قبل بیدار بودید! دیدی گفتم ایشون خواب نمیمونن؟
و پیروزمندانه به رفیقش نگاه میکند. هنوز از رفتارشان سر در نمیآورم. میگویم:
- ممنون. بیدار بودم.
جوان لاغر، سریع برای دست دادن دست دراز میکند:
- من جوادم.
با تردید دست جلو میبرم تا دستش را بگیرم. محکم دستم را میفشارد و تکان میدهد:
- شما عباس آقایید؟ من خیلی تعریفتون رو شنیدم. شما...
اجازه نمیدهم حرفش را کامل کند:
- کجا میتونم وضو بگیرم؟ الان اذان میشه.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 346
این بار جوان چاق به پهلوی جواد ضربه میزند و لبش را میگزد. بعد راهنماییام میکند به سمت سرویس بهداشتی:
- بفرمایید از این طرف.
جواد پشت سرم راه میافتد و میگوید:
- این داداشمونم قبلا اسمش محسن بود، الان دیگه اسمش اوباماست.
صورت محسن سرخ میشود و به جواد چشمغره میرود. باز هم اخم میکنم:
- چی؟ اوباما؟
جواد میخندد و محسن بیشتر سرخ میشود.
جواد میگوید:
- آخه گفت بیایم شما رو صدا کنیم. بعد من بهش گفتم این آقا عباسی که من تعریفش رو شنیدم بعیده این ساعت خواب باشه و خودش زودتر بیدار شده. محسنم گفت اگه بیدار بود من اسمم رو عوض میکنم میذارم اوباما.
و باز هم میخندد. لبخند ملیح و کوچکی میزنم؛ هرچند شوخی بامزهای ست، برایم سخت است گرم گرفتن با کسانی که چندان نمیشناسمشان.
محسن برای جواد چشم و ابرو میآید:
- بذار آقا برن وضوشون رو بگیرن. زشته جواد.
و رو به من اضافه میکند:
- نماز رو که خوندین، تشریف بیارین طبقه بالا. آقای ربیعی میخوان باهاتون صحبت کنن. با اجازه...
و با چشمانش به جواد علامت میدهد که برویم.
صدایشان را از پشت سرم میشنوم که میروند طبقه بالا و جواد خندهکنان دارد به محسن میگوید:
- ولی خداییش اصلا شبیه اوباما نیستیا!
و بلند میخندد.
نماز را در اتاق میخوانم. دیدن جواد و محسن، من را به یاد بچههای اداره خودمان انداخته است.
پس بچههای تهران هم برخلاف آنچه فکر میکردم، خیلی خشک و جدی نیستند؛ اما آخرش جای امید و میلاد و مرصاد را نمیگیرند.
سر از سجده بعد نماز که برمیدارم، کمیل را میبینم که چهارزانو مقابلم نشسته.
فرصت را غنیمت میشمارم:
- خیلی احساس غربت میکنم کمیل. کاش تو...
دستش را بالا میآورد و سریع میگوید:
- اگه میخوای لوسبازی در بیاری و بگی کاش تو بودی، همچین میزنم دهنت که حالت جا بیاد. یه طوری حرف نزن که انگار من کنارت نیستم. پس من چیام هان؟ نکنه توهم زدی؟
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi