eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
858 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
آنچه از خط قرمز یاد گرفتیم...🌿 پاسخ‌های زیبای شما. با خوندن بعضی جواب‌ها واقعا اشکم درمیاد... ممنونم از لطف شما. شما چی یاد گرفتید؟ منتظریم: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
سلام و شب بخیر خدمت شما عزیزان به مناسبت روز جهانی قدس، یک مجموعه داستان کوتاه برای شما آماده کردیم که ان‌شاءالله از فردا منتشر میشه...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام فعلا معلوم نیست و باید منتظر بمونید. خط قرمز رو هم، لطفاً برای پی‌دی‌افش صبر کنید.
سلام فعلا به دلایلی شرایطش نبوده. اگر شرایط فراهم باشه ان‌شاءالله چاپ هم می‌شه.
🌷دعای روز بیست و پنجم 🌷 چند روزی آسمان نزدیک است؛ لحظه‌ها را دریاب...✨🌙 التماس دعا http://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 📖 مجموعه داستان ⚠️ ✍️کاری از گروه نویسندگان مقدمه مجموعه داستانی که پیش روی شماست، متشکل از سه داستان کوتاه حدودا هزار تا دوهزار کلمه‌ای ست که حول محور ماهیت روبه افول استکبار نوشته شده است. هرچند این داستان‌ها، سه داستانِ از هم مجزا هستند، اما با یکدیگر ارتباط دارند. مثلث استکبار(امریکا، انگلیس و رژیم صهیونیستی)، جنگی ده ساله را با نمایش آمریکا و داوری انگلیس و پشت پرده صهیونیسم، در عراق و افغانستان رقم زد. جنایات این مثلث، بی‌نهایت است و تلاش ما بر این بود که شما عزیزان با بخشی از این جنایات که بر گرفته از واقعیت است آشنا شوید. ...وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ... ...و کسانی که ستم کرده‌اند، به زودی خواهند دانست که به چه بازگشت‌گاهی باز خواهند گشت... شعرا/ ۷ ۲ ۲ 🌱 / / http://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 📖 مجموعه داستان ⚠️ داستان اول: چاه ✍️ 1 گیج و نامتعادل، خودم را می‌رسانم به دستشویی. در دستشویی را باز می‌کنم. پسربچه خیره شده است به من. روبه‌روی روشویی ایستاده. موهایش ژولیده است و صورتش کثیف؛ لباسش هم. دارد حالم را بهم می‌زند. بوی گند می‌دهد. با طلبکاری خیره است به چشمان من. چشمانش شبیه چشمان رونالد است؛ پسرم. همیشه همینطوری نگاهم می‌کرد. داد می‌زنم: گم شو کثافت! و تکیه‌ام را از در دستشویی برمی‌دارم و دستم را بالا می‌برم که بزنم توی صورت سیاه و کثیفش؛ اما غیب می‌شود. مثل دود. مثل دودِ سیگارم. از هم می‌پاشد و من دیگر نمی‌توانم در برابر حالت تهوع مقاومت کنم. قدمی به جلو برمی‌دارم و خم می‌شوم روی روشویی. تمام دل و روده‌ام را بالا می‌آورم. گلویم می‌سوزد. به صورت نتراشیده خودم در آینه نگاه می‌کنم؛ باید اعتراف کنم که دیگر خوش‌قیافه نیستم. شاید برای همین آن زن احمق، مونیکا، من را رها کرد و توله‌مان را هم با خودش برد. خب به درک! بلند قهقهه می‌زنم. صدایم می‌خورد به دیوارهای سرامیکی دستشویی و برمی‌گردد به سمت خودم. مثل جادوگرها قهقهه می‌زنم. مثل هیولاها. رگ‌های اطراف سر و گردنم بیرون می‌زند. صورتم سرخ شده. همرنگ همان شرابی که خوردم. از دستشویی بیرون می‌زنم؛ تلوتلوخوران. بلند داد می‌زنم: آهاااااااااااااااااای... کثافتااااااااااااااا... بیاین ببینم... می‌خورم به دیوار راهرو و راست می‌ایستم. رونالد خیره می‌شود به من. مقابلم ایستاده. با پیراهن کرم رنگ کثیف و پر از لکه‌های سیاه که به تنش زار می‌زند. با دستان کثیف مشت کرده. با نگاه طلبکار. سخت است این که بتوانم کلمات را درست انتخاب کنم و کنار هم بچینم: تتتووو... ایییینجاااا... چچچه... غغغلطی مممممی‌کنی گگگوساله؟ و فقط نگاه می‌کند. چرا انقدر لباسش کثیف است؟ شبیه آن آشغال‌های عراقی شده. چشم‌هایش تبدیل به دهان می‌شوند. داد می‌کشد: چرا ولم کردی؟ تو اونور دنیا چه غلطی می‌کردی؟ دوست دارم مثل قدیم، زانو بزنم مقابلش و دو طرف صورتش را با دست بگیرم: اگه ما اون تروریست‌ها رو توی عراق نمی‌کشتیم، باید توی خیابونای اسپرینگ‌فیلد باهاشون می‌جنگیدیم. ولی نمی‌گویم. صدبار گفتم و نفهمید. به جهنم. قدمی به جلو برمی‌دارم. دود می‌شود دوباره. می‌زنم زیر آواز: - O say, can you see, by the dawn's early light (در این سَحَر به من بگو چه می‌بینی...) ... صدایم را کلفت می‌کنم که باشکوه‌تر شود. سرخوشانه به سمت میزی می‌روم که وسط آشپزخانه است. خانه پر است از ستاره. ستاره سفید پنج‌پر روی زمینه آبی. خانه پر است از مِه آبی. پر از خط‌های قرمز و سفید. بلند قهقهه می‌زنم: - What so proudly we hailed at the twilight's last gleaming… (آیا آن پرچمی که دیشب بر آن سلام دادیم را اکنون در نور سحرگاهان می‌بینی؟) میز می‌لرزد. یکی دارد تکانش می‌دهد. بطری مشروب می‌افتد و در هوا می‌گیرمش. باز هم بلند می‌خندم: خخخخب ریچااااارررررد! هنوزززز انقدرام پیرررر نشدی! صدای لولای زنگ‌زده در می‌آید. ستاره‌های سفید می‌رقصند. انگار دست و پا دارند. با انگشت به یکی‌شان که از همه بهتر می‌رقصد می‌گویم: هی مریلند! هیع... بیا با من برقص! یک ستاره دیگر کنارش می‌رقصد. سکسکه‌ای می‌کنم و مریلند از من خوشش نمی‌آید. رو می‌کنم به ستاره دیگر: هیع... تو باس ویر... هیع... ویرجینیییییی... ویییییییییرجیننننیا باشی... هیع! اااازت... خخخخوشم... ممممییییییییاد! در اتاق خواب باز می‌شود. هوا گرگ و میش است و من چراغی روشن نکرده‌ام. لازم نیست؛ این ستاره‌ها روشنند. صدای زوزه سگ می‌آید؛ صدای زوزه جرج. داد می‌زنم: آهااااای! کجایی جرج... هیع... اچ دبلیو بوش؟ و باز هم می‌زنم زیر خنده و با خنده به ستاره‌ای که دارد کنار گوشم چرخ می‌زند می‌گویم: کلرادووو! من عااااااااشقِ... هیع... بوش پدرم! در اتاق خواب بیشتر باز می‌شود و قامت دخترکی هفده ساله را در آن می‌بینم. خیره است به من و اخم‌هایش را در هم کشیده. چشم‌های سیاه و درشت آسیایی‌اش پرُند از نفرت. داد می‌زنند. با لباس‌های پاره و کثیف ایستاده مقابلم. با روسری نیمه‌باز و موهایی که روی صورتش ریخته. موهای بلند و سیاه. زیر چشمان گود رفته‌اش سیاه شده و رد اشک پیداست. دارد جیغ می‌کشد. بلند جیغ می‌کشد بدون این که دهانش را باز کند. از صدای جیغش همه‌چیز می‌لرزد. داد می‌زنم: خفه شو! ✍️ 🔸 ... http://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 📖 مجموعه داستان ⚠️ داستان اول: چاه ✍️ 2 یادم نیست نام دخترک چه بود. از من خوشش نمی‌آمد. دخترهای عراقی کلا ما را دوست نداشتند. همین یکی که دائم جیغ می‌زد و با کلمات حلقی عربی‌اش حرف‌هایی می‌زد که نمی‌فهمیدم؛ اما از حالتش حدس می‌زدم گاه التماس می‌کند و گاه نفرین. آخرش یادم نیست خودش مُرد، خودش را کشت یا خودم کشتمش؟ حالا ایستاده مقابلم. لیوانم را پرت می‌کنم به سمتش؛ اما می‌خورد به دیوار و می‌شکند. پسرک از راهرو می‌آید بیرون. خیره خیره نگاهم می‌کند. مگر دود نشده بود؟ این رونالد است. رونالد، پسرکوچولوی احمقم که دست مونیکا را گرفت و ترکم کرد. نه... رونالد نیست. شبیه آن توله‌سگ عراقی ست. با لباس چرک و دست و صورت سیاه و کثیف. موهای سیاه، چشمان سیاه و پوست تیره. نشاندمش روی بشکه، یک سیب سرخ را گذاشتم روی سرش. لانچر آرپی‌جی را گذاشتم روی شانه‌ام. رابرت قهقهه زد. گفتم: سر بیست دلار شرط می‌بندم که می‌زنمش! پسرک با صورت خونی و کثیف نگاهم می‌کرد فقط، مثل الان. سیب روی سرش می‌لرزید. رابرت بیشتر خندید: مطمئنی؟ نگفتم آره. ماشه را فشار دادم. زدمش. بیست دلار را هم بردم. پسرک ایستاده سر جایش و دخترک جیغ می‌کشد، با صدای گرفته. صدای زوزه جرج بلندتر می‌شود. برمی‌گردم و جرج را می‌بینم که از در آشپزخانه بیرون می‌آید. تلوتلو می‌خورد. بطری مشروب را برمی‌دارم و قلپ‌قلپ می‌نوشم. ستاره آریزونا دارد با ایندیانا تانگو می‌رقصد. - تو هم مست کردی جرج؟ بیا با هم برقصیم! جرج دور خودش می‌چرخد و زوزه می‌کشد. هوای بیرون، ابری، طوفانی و گرگ و میش است. دخترک و پسرک قدم قدم نزدیک می‌شوند به من. خم می‌شوم تا جرج را نوازش کنم. سگ سیاه و عضلانیِ نژاد دوبرمن که بهترین رفیقم بوده این سال‌ها؛ بی‌رحم و دوست‌داشتنی. جرج حالش خوب نیست. خودش را می‌کشد به زمین و در و دیوار. دخترک و پسرک را می‌بیند و زوزه می‌کشد. پشت سرش، صدای قدم‌های کسی را می‌شنوم. پشت سر قدم‌های نامتعادل جرج، جوانی با گام‌های محکم از آشپزخانه بیرون می‌آید. یک جوان لاغر و بلند، با سر تراشیده و پوست سبزه؛ با لباس‌های نارنجی ابوغریب. لباس‌های نارنجی خونین و پاره‌پاره. می‌شناسمش جوانک احمق را. اسمش را یادم نیست ولی خوب می‌شناسمش. یادم نیست توماس از جانش چه می‌خواست ولی هرچه بود، جوابی نداشت بدهد. آخرش هم توماس به من گفت: مال خودت، این دیگه به درد من نمی‌خوره. یه جوری ببرش که کسی نفهمه توی اتاق من بوده. خب من کارم همین بود. جوانک دیگر به درد نمی‌خورد، این بود که انداختمش جلوی جرج. جرج هم از غریبه‌ها خوشش نمی‌آید. من کاری نکردم؛ فقط قلاده جرج را باز کردم، نشستم روی میز و ساندویچ هات‌داگ ناهارم را با لذت خوردم و درحالی که سیگار دود می‌کردم، به صدای فریادهای جوانک گوش دادم که کم‌کم خاموش شد. تقصیر من چیست؟ جرج گرسنه بود و من هم یادم رفت دستان جوانک را باز کنم. البته یادم اگر می‌آمد هم، دستانش را باز نمی‌کردم که بتواند با جرج عزیز من درگیر بشود و زخمی‌اش کند. آخرش نفهمیدم جوانک همان لحظه مرد یا چند روز بعدش بخاطر خونریزی. راستش ما بتادین و نخ‌های بخیه‌مان را برای یک مسلمان تروریست حرام نمی‌کنیم. جوانک ایستاده مقابلم با همان لباس‌های خونین و پاره. جای دندان‌های جرج، بزاق جرج را روی لباس و بدنش می‌بینم و داد می‌زنم: دمت گرم جرج! عجب دندونایی! جوانک یک قدم جلو می‌آید و جرج را با لگد، می‌کوبد زمین. جرج دیوانه شده. زوزه می‌کشد و خودش را می‌کوبد به پایه‌های میز. لیوان خالی مشروب می‌افتد روی سرش و می‌شکند. جرج هم می‌افتد و کف سفید از دهانش می‌ریزد بیرون. فکر کنم جرج هم مُرد. نگفتم مسلمان‌ها تروریستند؟ بطری مشروب را خالی می‌کنم روی سر جرج. ایستاده مقابل رئیس جمهور. لباس یونیفرم نظامی پوشیده. دارد مدال می‌گیرد. مدال شجاعت. جرج یک سرباز شجاع بود که دارد می‌رقصد میان ستاره‌ها. *** ✍️ 🔸 ... http://eitaa.com/istadegi