eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
686 ویدیو
84 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
هم‌اکنون... آغاز داستان سلما... بسم الله الرحمن الرحیم... پ.ن: دعا کنید. خیلی دعا کنید. باتوجه به دنبال کردن دو پروژه سنگین، طول می‌کشه تا آماده انتشار بشن.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم رب الشهداء 🔸 🔸 🌷 🌷 (فرزند حجت‌الاسلام شهید غلامرضا دانش آشتیانی و نامزد شهید حسن اجاره‌دار؛ از شهدای حادثه هفتم تیر) 🔸تولد: دوم بهمن ۱۳۴۰، تهران 🔸شهادت: هفدهم شهریور ۱۳۵۷، تهران https://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
بسم رب الشهداء 🔸 #لشگر_فرشتگان 🔸 🌷 #شهید_محبوبه_دانش_آشتیانی 🌷 (فرزند حجت‌الاسلام شهید غلامرضا دان
بسم رب الشهداء 🔸 🔸 🌷 🌷 (فرزند حجت‌الاسلام شهید غلامرضا دانش آشتیانی و نامزد شهید حسن اجاره‌دار؛ از شهدای حادثه هفتم تیر) 🔸تولد: دوم بهمن ۱۳۴۰، تهران 🔸شهادت: هفدهم شهریور ۱۳۵۷، تهران (بازنشر به مناسبت سالگرد کشتار هفدهم شهریور) همیشه در مسائل درسی ممتاز بود و با آنکه ۱۷ سال بیشتر نداشت، معارف اسلامی را به خوبی می‌شناخت. قرآن، نهج‌البلاغه و صحیفه‌سجادیه را بسیار مطالعه می‌کرد و با تفاسیر هم آشنا بود. نظم، مهربانی، صداقت، راستگویی، وفای به عهد، وقت‌شناسی، استقلال فکری و پیگیری مستمر کارها و ذهن بسیار خلاق از جمله ویژگی‌های اخلاقی و شخصیتی او بود. شرکت مستمر در راهپیمایی‌ها، پخش اعلامیه، دیوارنویسی، مطالعه آثار ارزشمندی چون آثار دکتر شریعتی، شهید مطهری و رساله امام خمینی(ره) بخش دیگری از زندگی او را شامل می‌شد. خواهر شهید می‌گوید: محبوبه خیلی دختر خاصی بود. همیشه فکر می‌کنم چقدر خوب رفت و خوش به حالش که بسیاری از چیزها را ندید. این‌ها با رفتنشان راه را باز کردند. اگر آن‌ها نمی‌رفتند، پایه‌های انقلاب محکم نمی‌شد. واقعا چه چیز بالاتر از اینکه انسان بداند دارد در راهی جانش را فدا می‌کند که شاید وضعیت بهتری برای آنهایی که پشت سرش می‌مانند، ایجاد کند؟ در روز شهادتش وقتی همه به طرف خیابان کوکاکولا می‌رفتند، مردها به محبوبه گفته بودند: «شما برو این‌جا نمان.» محبوبه به آن‌ها جواب داده بود: «اگر کار درستی است که زن و مرد ندارد. اگر هم کار غلطی است که شما هم نباید بروید.» در اوج راهپیمایی، یکی از ماموران شاه، او را با گلوله هدف گرفته و به شهادت رساند. برادرش درباره او می‌گوید: «اگر بخواهم محبوبه را در چند کلمه معرفی کنم، کلمه اول کنجکاوی است. سریع قانع نمی‌شد. برای پیدا کردن حقیقت، سرسخت بود. به نظر من محبوبه سمبل جوان‌های آن دوره است.» از این رو محبوبه برای یافتن پاسخ بیشتر سؤالات خود به قرآن، نهج‌البلاغه و کتب دینی و مذهبی مراجعه می‌کرد. آراستگی، نظم و مهربانی محبوبه فوق‌العاده بود. با دیگران بسیار خوش‌برخورد و مهربان بود. محبوبه پایین‌تر از خیابان سیروس، در یک کتابخانه مشغول به کار بود و برای بچه‌های جنوب شهر کتاب می‌برد. او همواره در تلاش بود تا بچه‌ها را با فرهنگ اسلامی و انقلابی آشنا کند. این شهید یک حرکت نو و انقلابی را در میان کودکان و نوجوانان آغاز کرده بود و همه‌ی همتش این بود که سربازان مخلص و وفاداری را برای انقلاب تربیت کند. یکی از دوستانش نقل می کند: خیلی منظم بود. در اوج مبارزات، لباس‌هایش مرتب و آراسته بود. چادرش را در می‌آورد و به شکل بسیار منظمی تا می‌کرد. چهره بسیار ملیح و دلپذیری داشت. وقار و متانتش به شدت انسان را تحت‌تأثیر قرار می‌داد. صدا و لحنش هم گرمی خاصی داشت. وقتی هم کسی را می‌دید، در همان برخورد اول طوری رفتار می‌کرد که انگار سال‌هاست او را می‌شناسد. مادر شهید محبوبه آشتیانی چند روز قبل از آسمانی شدن دختر ۱۷ ساله‌اش در خواب می‌بیند که برای ثبت‌نام کلاس درس به مدرسه رفته است. با اصرار از خانم مسئول می‌خواهد تا نامش را در کلاس بنویسد؛ اما مسئول ثبت‌نام دری را برای مادر شهید می‌گشاید و از او می‌خواهد تا به منظره روبه‌رو نگاهی بیندازد. مادر شهید محبوبه آشتیانی باغی را مشاهده می‌کند که بی‌نهایت بزرگ و زیباست. مادر شهید می‌گوید: جمعه صبح، صبحانه نخورده، پیراهن آبی گشادش را پوشید و مقنعه و چادرش را سر کرد و صدا زد: «مامان من می‌رم با دوستام تظاهرات.» سرم را بلند کردم و گفتم: «یه چیز بخور خب!» با عجله گفت: «نه مامان میل ندارم!» آمد نزدیک، آرام صورتم را بوسید: - مامان! - جانم؟ - اگر شهید شدم غصه نخوریا! دلم هرّی ریخت پایین. سکوت کردم. نگاهش چیز عجیبی داشت. با همان شادابی همیشگی، مثل پرنده‌ها از درب خانه بیرون پرید. هنوز در ذهنم خواب چند روز پیش را مرور می‌کردم دشتی پر از گل‌های سرخ و آتشین! زیبایی آن گل‌ها مرا همچنان مبهوت کرده بود! 💠💠💠 صدایم را به زور از حنجره‌ام می‌شنیدم. نمی‌دانم تا آن موقع چطور راه می‌رفتم! گفتند تن پاکت را تحویل نمی‌دهند! ولی من نمی‌توانستم. باید کاری می‌کردم. پیچیدم سمت غسال‌خانه. آنقدر به زن غسال التماس کردم تا دلش به رحم آمد. - بیا ببین همینه بچه‌ات؟! دلم ریش شد. نمی‌توانستم آنچه را دیدم باور کنم! پیراهن آبی محبوبه من با یک گل سرخ درست روی قلبش.🥀 تازه خوابم برایم تعبیر شد! دشت پر از گل سرخ! در اطرافم گل‌های سرخ زیادی پرپر بودند. چه دشتی! مثال دشت کربلا... 🥀🥀🥀 https://eitaa.com/istadegi
بسم رب الشهداء 🔸 🔸 🌷 🌷 🔸تولد: ۱۳۲۶، کاشان، اصفهان 🔸شهادت: هفدهم شهریور ۱۳۵۷، تهران https://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
بسم رب الشهداء 🔸 #لشگر_فرشتگان 🔸 🌷 #شهید_کبری_صفا 🌷 🔸تولد: ۱۳۲۶، کاشان، اصفهان 🔸شهادت: هفدهم شهری
بسم رب الشهداء 🔸 🔸 🌷 🌷 🔸تولد: ۱۳۲۶، کاشان، اصفهان 🔸شهادت: هفدهم شهریور ۱۳۵۷، تهران در ۱۸ سالگی ازدواج کرد و به دلیل آنکه شغل همسرش در تهران بود در این شهر ساکن شد. کبری که علاقه زیادی به شعائر مذهبی و شرکت در مراسم مذهبی داشت، اوایل ازدواج با دیدن تهران آرزو می‌کرد که کاش می‌توانست در شهر مذهبی و ساده خود، راحت زندگی کند. دو سال پس از ازدواجش، مریم به دنیا آمد و در سال پنجاه و سه، دختردیگرش مینا. مینا شش ماهه بود که پدرش بر اثر ابتلا به بیماری سرطان خون درگذشت. کبری ماند و دو دختر خردسالش. از آن پس باغ دلگایش بهشت زهرا بود. در برابر سختی‌ها و ناملایمات زندگی صبور بود. حدود سه سال بود که همسرش را از دست داده بود و خود به بهترین نحو فرزندان عزیزش را مراقبت می‌کرد. با اوج‌گیری انقلاب، کبری بیش از همه وقت خوشحال و مسرور بود و مرتب از مراسم و جلسات مذهبی سخن می‌گفت و اعلامیه‌های امام را جمع آوری می‌کرد. جمعه سیاه هفدهم شهریور، نخستین روز حکومت نظامی بود. کبری حدود ساعت ۹ صبح با مادرش تماس گرفت. از اوضاع کاشان پرسید و شنید که مرتباً شعار و تظاهرات برپاست. گفت: اینجا که قیامت است. جوان‌ها، پیرها، دخترها و حتی پیرزن‌ها با پای پیاده و سواره و با موتورسیکلت به میدان ژاله می‌روند؛ من هم می‌روم به امید خدا. مادرش نگران بود و کبری در جواب نگرانی مادر، گفت: مادر ناراحت نباش. وظیفه شرعی است و دستور است با طاغوت مبارزه شود؛ من هم می‌روم. و در جواب اصرار مادر گفت: یکبار بیشتر نخواهیم مرد. چه بهتر که در راه دین و قرآن فدا شویم. ساعت چهار بعد از ظهر آن روز، مادر از شهادت کبری مطلع شد. سراسیمه و با زحمت خود را به تهران رساند. شب بود موقع حکومت نظامی. جنازه کبری که از ناحیه سر مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود، توسط آشنایان شناسایی شده و برای رهایی از ربوده شدن توسط ساواک، به منزل آورده شده بود. پیکر شهیده کبری صفا را پس از چهل هشت ساعت مخفیانه به کاشان رساندند. در کاشان با همه سخت‌گیری نیروهای رژیم، با شرکت هزاران نفر از مردم مراسم تشییع برگزار شد و کبری در گلزار شهدای دشت‌افروز کاشان به خاک سپرده شد. https://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
بسم الله الرحمن الرحیم #روایت_زیبایی ✍️#معصومه_سادات_رضوی دیشب خبر رسید کسانی که از چند هفته پیش
بسم الله الرحمن الرحیم ✍️ ساعت ۳:۳۸ بامداد است و ما وسط ترافیک حوالی مرز به سر می‌بریم. رسیدن به مرز از آنچه فکر می‌کردم خیلی طولانی‌تر شد؛ ولی تجربه ثابت کرده هرچقدر الان سخت باشد و اذیت شویم، در آینده از آن‌ها خاطراتی خواهیم داشت که به حلاوت عسل است. این روزها منطقه مرزی مهران شبانه روز بیدار است و رنگ آسایش به خود نمی‌بیند. حتی الان که به سحر نزدیکیم هم، جمعیت قابل توجهی در ماشین‌ها به سمت مرز در حرکتند و مهران خلوت نمی‌شود که نمی‌شود. مرز مهران، مرز مورد علاقه خیلی‌هاست و اگر حداقل از تهرانی‌ها بپرسی، از هر ده نفر هشت نفر به مهران می‌روند. شما خودت حساب کن مرز چه خبر است! بالاخره بعد از دوازده ساعت به مهران می‌رسیم. هر کجا چشم می‌چرخانی ماشین پارک کرده اند. شهر به پارکینگ بزرگی تبدیل شده و فقط راه های باریکی برای رفت و آمد ماشین‌ها باز است. نماز صبح را کنار خیابان می‌خوانیم و از یک موکب عدسی می‌گیریم تا ضعف نکنیم. از مهران تا پایانه مرزی چند کیلومتر راه است که زوار باید آن را با اتوبوس‌های تعبیه شده در مسیر بروند. سوار یکی از اتوبوس‌ها می‌شوم و به بیرون چشم می‌دوزم. روی تابلویی کنار فلش مستقیم زده کربلا... آفتاب طلوع می‌کند و لحظه به لحظه هوا گرم‌تر می‌شود.  گیت‌های پشت سر هم و جمعیت زیاد و آفتاب سوزان کلافه‌ام می‌کند؛ ولی غر نمی‌زنم. اربعین یکی از خاصیت‌هایش صبور کردن آدم‌هاست... تقریبا تنها راهی که باعث می‌شود خنک بمانی و گرمازده نشوی، این است که کمی آب روی سرت بریزی. پنج دقیقه‌ای خشک می‌شود ولی واقعا کارساز است( این هم تجربه‌ای برای زیارت اربعین. امسال یا سال دیگر به کارتان می‌آید). بالای سر در آخرین گیت نوشته نایب الزیاره مرزبانان باشید. دلم برایشان کباب می‌شود. و آن‌ها هم می‌روند توی لیست زیارت نیابتی. خاک گرم عراق برای زائران آغوش باز کرده است و ما مهمانش می‌شویم و بالاخره  پای در خاک عراق می‌گذاریم؛ هر چند تعداد زیاد ایرانی‌های حاضر در فضا نمی‌گذارد خیلی عراق بودنش به چشم بیاید... سرباز های عراقی :"حرک یا  زائر"می‌گویند. توی گاراژ صدای راننده‌ها در هم می‌پیچد. با لهجه عراقی مقصدشان را فریاد می‌زنند:"کاظمین، سیدمحمد، سامرا، نجف..." و وقتی می‌خواهند با مسافرها چانه بزنند و طی کنند، تمام فارسی دست و پا شکسته‌شان را به کار می‌گیرند و مسافر هم تمام کلمات عربی که بلد است را استفاده می‌کند تا به یک توافق مشترک برسند. راننده‌ای با تمام توان فریاد می‌زند:"کربلا ،کربلا." همه را دعوت می‌کند به رفتن به مکتب حسین، به قدم برداشتن در زمینی که حسین در آن قدم زده، اشک ریخته، جنگیده... ما را دعوت می‌کند به زیارت پدر بندگی... با اینکه دلمان برای کربلا پر می‌کشد، قصد داریم اول به کاظمین برویم؛ به دیدن پدر و پسر امام رضای عزیزمان. سوار ماشین می‌شویم‌ و چشم‌هایم را روی هم می‌گذارم، بلکه جاده زودتر تمام و چشمم به دیدن آن دو گنبد طلایی روشن شود. "سلام ما به حسین و به کربلای حسین..." http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
بسم الله الرحمن الرحیم #روایت_زیبایی ✍️ #معصومه_سادات_رضوی ساعت ۳:۳۸ بامداد است و ما وسط ترافیک ح
یاد این شعر افتادم: من از مشهد، من از تبریز، من از شیراز و کرمانم... من از ری، اصفهان، از رشت، من از اهواز و تهرانم... نمی‌دانم کجایی هستم؛ اما خوب می‌دانم... هوایی هستم و آواره‌ای در مرز مهرانم... اگر آواره‌ام قلبم در ایوان تو جا مانده دلم با هر نفس با هر قدم، اسم تو را خوانده.... 😭😭
سلام از بنده‌ای که تشنه یک نگاه مهرآمیز است، به سقایی که مهر می‌نوشاند به تشنگان محبت اربابش... سپاس از خانم اروند.🌷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا