eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
766 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
صبح امروز؛ لحظاتی از حضور رهبر انقلاب بر مزار شهید مدافع امنیت آرمان علی‌وردی. ۱۴۰۱/۱۱/۱۱ http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
صبح امروز؛ لحظاتی از حضور رهبر انقلاب بر مزار شهید مدافع امنیت آرمان علی‌وردی. ۱۴۰۱/۱۱/۱۱ #آرمان_عز
🌱بسم‌الله الرحمن الرحیم🌱 امروز روز قشنگی ست؛ قشنگ‌تر از همه روزهایی که اینجا ساکن شده‌ام. از صبح همه‌مان بی‌قراریم. دائم داخل جاده سرک می‌کشیم. ساعتِ زمینی‌ها را از یکدیگر می‌پرسیم. دور سنگ‌ها می‌چرخیم. تمیزشان می‌کنیم. سجاد می‌خندد و می‌گوید: معلومه اولین بارته ها! خیلی ذوق داری. -آره آخه اولین باره قراره ببینمشون. روی پاهایم بند نمی‌شوم. روی پنجه‌هایم بلند می‌شوم و ورودی مرقد را می‌بینم: پس چرا نیومدن؟ محسن قوطاسلو می‌زند سر شانه‌ام: نترس بابا! الان میان! دستانم را به هم می‌مالم و می‌گویم: وای باورم نمی‌شه. آخه من کجا، آقا کجا... فکرشو نمی‌کردم یه همچین روزی برسه... بالاخره از دور می‌بینمشان؛ یک تکه نور میان جمعی از همراهان و خبرنگاران. باوقار و باشکوه‌تر از آنچه فکر می‌کردم. شهدا ایستاده‌اند کنار مزارهایشان و سلام می‌دهند. هیچ‌کس حواسش به خودش نیست. و من... محو نگاه به آقا، بی‌حرکت و با بغض شیرینی در گلو، سر جای خودم ایستاده‌ام تا آقا می‌رسند به من؛ دقیقا پایین سنگ مزارم می‌ایستند. می‌گویم: سلام... سلام آقای عزیزم... -سلام آرمان عزیز! این را در نگاه آقا می‌خوانم. آقا زیر لب، مشغول خواندن فاتحه می‌شوند. و دیگر نمی‌دانم چه بگویم. حرف زیاد است و کلمه کم. به نگاه اکتفا می‌کنم. نگاه می‌کنم. نگاه می‌کنم و نگاه می‌کنم... ✨وَتَحِيَّتُهُمْ فِيهَا سَلَامٌ ۚ وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.✨ (سوره مبارکه یونس، آیه ۱۰) ✍🏻 فاطمه شکیبا http://eitaa.com/istadegi
🌱میلاد امام جواد علیه السلام مبارک به همه شما عزیزان✨ امشب هم به مناسبت ولادت حضرت امام جواد علیه السلام، دو قسمت تقدیم نگاهتون می‌شه🌿 شب ۱۲ بهمن هم هست، شب مبارکیه. ان‌شاءالله به حق امام جواد علیه السلام، این انقلاب به زودی به انقلاب حضرت مهدی ارواحنا فداه متصل بشه.🌷 http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 113 *** کیفم را
🔰 🔰 📙رمان امنیتی 🌾 ✍️به قلم: قسمت 114 -روز اول همایش خوب بود؟ -بدک نبود. -توی اخبار هم نشون داد. همه‌ش می‌گشتم ببینم پیدات می‌کنم یا نه؛ ولی ندیدمت. لبخند کمرنگی می‌زنم: از دوربین فراری‌ام. آرسن جلوی یک مغازه می‌ایستد و می‌گوید: صبر کن تا برم بخرم و بیام. سرم را تکیه می‌دهم به پشتی صندلی. انگار همهمه تالار همایش، هنوز در سرم گیر کره و بیرون نمی‌آید. چیزی هم در دلم بالا و پایین می‌روند؛ به قول ایرانی‌ها انگار در دلم رخت می‌شویند. تاب نمی‌آورم. چشم باز می‌کنم وسراغ گوشی‌ام می‌روم. یک هفته است که دسترسی‌ام به دانیال قطع شده؛ طبق برنامه. دیگر واقعا آخرش است. فردا، نزدیک سیصد نفر را می‌کشم و تبدیل به آدم دیگری می‌شوم. یک هویت جدید؛ یک قاتل. کلمه «قاتل» در ذهنم تکرار می‌شود. دانیال می‌گفت: فقط کافیه وقتی به یه جای امن رسیدی، یه دوش آب سرد بگیری. اونوقت همه‌چیز از ذهنت پاک می‌شه؛ از جمله عذاب وجدانش. یعنی یک دوش آب سرد همه‌چیز را پاک می‌کند؟ شاید برای یکی دونفر جواب بدهد؛ ولی پای سیصد زن بی‌گناه وسط است... شاید هم دانیال راست بگوید. اگر من لحظه جان دادن‌شان را نبینم و نشناسم‌شان، دیگر احساس نمی‌کنم که قاتلم. یک قاتل چطور غذا می‌خورد؟ چطور تفریح می‌کند؟ چطور می‌خوابد؟ می‌تواند از یاد ببرد که چه کسانی را کشته؟ -تو قاتل نیستی... تو دختر عباسی... صدای مطهره در گوشم می‌پیچد. بیچاره عباس. کاش واقعا مُرده باشد و نبیند ثمره کار خیرش، کشته شدن سیصد انسان بی‌گناه است. آن‌ها هیچ تقصیری نداشته‌اند که بخواهند بابت زندگیِ نکبت من تقاص پس بدهند. گوشی را باز می‌کنم و بی‌اختیار، دستم دکمه شماره‌گیر را لمس می‌کند. به ذهنم فشار می‌آورم. یک... یک... چهار... انگشتم چند میلی‌متری دکمه سبز تماس می‌ماند. حماقت است. زنگ بزنم به اطلاعات سپاه و بگویم: ببخشید، فردا قراره من سیصد نفر رو توی یه سالن گیر بندازم و با سم سیلکوسارین بفرستم اون دنیا. لطفا جلوی منو بگیرید، ولی زندانیم نکنید، نذارید هم موساد بکشدم. خودم از فکر احمقانه‌ام خنده‌ام می‌گیرد. اگر بر فرض محال، حرفم را باور کنند، خودم را به کشتن داده‌ام. یا شاید راه دیگری باشد... عملیات را انجام ندهم و قبل از این که نیروی سایه بجای من مردم را بکشد، به اطلاعات خبر بدهم. ولی باز هم... فایده ندارد. آخرش می‌میرم. شماره‌ای که گرفته بودم را پاک می‌کنم و گوشی را می‌گذارم توی کیفم. حرزی که عباس داده بود را از داخل یقه‌ام درمی‌آورم و در دستم فشار می‌دهم. زیر لب می‌گویم: چکار کنم؟ هیچ راهی نمونده... ... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/6820 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 114 -روز اول هما
🔰 🔰 📙رمان امنیتی 🌾 ✍️به قلم: قسمت 115 در ماشین باز می‌شود و بوی شکلات داغ و دونات تازه در ماشین می‌پیچد. حرز را زیر روسری‌ام پنهان می‌کنم و دوباره نقاب لبخند به چهره می‌زنم. آرسن داخل ماشین می‌نشیند و لیوان شکلات داغ و دونات را دستم می‌دهد. می‌گویم: ممنون. دستانم را حلقه می‌کنم دور لیوان شکلات داغ تا گرم شوند. به خودم می‌گویم: فقط چند دقیقه به فردا فکر نکن... از آخرین شبی که دستات پاکه لذت ببر؛ از آخرین شبِ قاتل نبودنت. یک گاز بزرگ به دوناتم می‌زنم و جرعه‌ای از شکلات داغ را می‌نوشم. مزه زندگی می‌دهد... مزه خانواده. یعنی می‌شود بعد از این که قاتل شدم هم همین‌طور از شکلات داغ لذت ببرم؟ اصلا کسی هست که بشود با او شکلات داغ نوشید؟ با دانیال؟ یا با یک دوست جدید...؟ -مطمئنی حالت خوبه؟ تکه‌ای از دونات در گلویم می‌پرد و سرفه می‌کنم. کمی دیگرش را می‌نوشم تا دونات برود پایین. می‌گویم: چی؟ آره... خوبم. -یکم مضطرب به نظر میای. می‌خندم: مضطرب...؟ آره... خب اولین بارمه توی یه همایش بین‌المللی شرکت می‌کنم... و ادامه‌اش را در دلم می‌گویم: اولین بارمه که می‌خوام آدم بکشم. شایدم سیصدنفر برای شروع یکم زیاد باشه... اصلا چرا برای شروع؟ مگه قراره بعدش بازم آدم بکشم...؟ آره... یه قاعده هست که می‌گه یه جرم همیشه جرم‌های دیگه رو دنبال خودش میاره... شایدم قاتل بودن بهت مزه کرد... ولی... ولی کسی که یه قاتل حرفه‌ای بشه، می‌تونه تو آرامش بمیره؟ -آریل! کجایی؟ از جا می‌پرم: چی؟ آرسن بهت‌زده است. می‌گوید: حواست کجاست؟ شکلات داغت سرد شد! سریع چند قلپ دیگر می‌نوشم برای فرار از پاسخ دادن. آرسن می‌گوید: خیلی عجیب شدی. -من از بعد تنها موندنم توی لبنان خیلی تغییر کردم. -ببخشید که تنهات گذاشتم. -کاریه که شده. دوست ندارم دوباره داغ دلم تازه شود و با آرسن دعوا کنم. سریع می‌گویم: دیگه گذشته. ولش کن. آرسن آه می‌کشد. تازه فردا و پس‌فردا که بفهمد نبودنش از من یک قاتل ساخته، حتما خودش را نمی‌تواند ببخشد. آخرین قطرات شکلات داغم را می‌نوشم و آرام می‌گویم: من رو ببخش آرسن. ناگاه از خوردن دوناتش دست می‌کشد و متعجب می‌پرسد: چرا؟ -باهات بداخلاق بودم. می‌خندد: اولا حقم بود. دوما مگه قراره بمیری؟ سعی می‌کنم بخندم: نه... ولی خب دیگه. ... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/6820 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام خدا به خیر بگذرونه...
سلام خیلی تلوزیون نمی‌بینم اما پاورقی رو گاهی دیدم، برنامه ارزشمند و خوبیه.
سلام الحمدلله، ممنونم از محبت‌تون دعام کنید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا