eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
765 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
باید ناخودآگاه روایت کرد...✨
lux aeterna.mp3
زمان: حجم: 3.3M
پروردگارا رحم کن! مسیحا رحم کن! ببخشای آفریدگارا روان‌های همه باورمندانی که از تمامی زنجیرهای گناهانشان درگذشتند و باشد تا به یاری رحمت تو بدیشان، آنان سزاوار رَستن از داوری کین‌ورزانه شوند و از خجستگی فروغ همیشگی بهره‌مند شوند ای سرور، ای عیسی مسیح، ای پادشاه عزّت! روان تمامی درگذشتگان مؤمن را از کیفر دوزخی و چاه ژرف برَهان از دهان شیر رهایشان ساز و نگْذار تا دوزخ ببلعدشان و نگذار تا به درون سیاهی‌ها بیفتند. حقانیت او در یاد و خاطره‌ای همیشگی جای خواهد گرفت و او از بدگویی‌ها هراسی نخواهد داشت. آرامشی ابدی بدیشان ارزانی دار، ایزدا! و فروغ جاودان را بر آنان بتابان. چرا که تو بخشاینده‌ای... ...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در برابر این حجم از زیبایی، کاری جز تماشا از ما برنمی‌آید... علیه‌السلام
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام ممنونم که نظرتون رو فرستادید؛ سعی می‌کنم بهترش کنم. شاید اصلا لازمه که داستان بلند بشه...
سلام یکی از ساحت‌های حکومت قانونگذاری در جهت سامان دادن به زندگی اجتماعی مردمه. قانونگذاری اساسا مربوط به مسائل اجتماعیه. و پوششی که هرکس در سطح جامعه داره هم یک امر اجتماعیه (اما پوشش توی خونه‌شون نه) پس حکومت باید برای نوع پوشش چارچوب مشخص کنه. ربطی به اسلام و حجاب هم نداره. البته باید این چارچوب طوری باشه که به سلیقه متنوع افراد هم احترام گذاشته بشه.
Ghareeb.mp3
زمان: حجم: 3.9M
🎼 «غریب» خواننده و آهنگساز: Vetr حال غریب من... و تو چه می‌دانی غریب چیست... @VetrMusic
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🎼 «غریب» خواننده و آهنگساز: Vetr حال غریب من... و تو چه می‌دانی غریب چیست... #فرات #محرم #اما
🥀﷽🥀 "انگار که انبار بندر بیروت..." مصراع اولش مثل ضربه آرام چکش بر یک کوه یخ بود. تیک... -هنوز صدای آشنات غریبه یا حسین... یا حسین را که گفت، کوه یخ ترک خورد. ترک پیش رفت، رفت و رفت تا رسید به قلبی که در مرکز کوه یخ، منجمد شده بود. تق... -هنوز نگات تو حسرت حبیبه یا حسین... یخ قلب شکست. قلب شکست. قلب شروع کرد به تپیدن. به جوشیدن. از قلب خون می‌جوشید. نت‌های موسیقی، بیت‌هاش، حرف‌به‌حرفش داشت قلب را شعله‌ور می‌کرد، قلب شعله می‌کشید و یخ‌ها آب می‌شدند. -هنوز تویی که یک‌تنه به دوش می‌کشی، تموم بار عشق رو؛ عجیبه یا حسین! بغض شکست. آواها داشتند نفوذ می‌کردند به نهان‌ترین قسمت وجودم. جایی که بود، هنوز بود و از یاد برده بودمش. غبار گرفته بود، یخ زده بود. قلبم را از یاد برده بودم. یادم رفته بود قلب دارم. قلبی که می‌تواند شعله بکشد و خاکسترم کند. -ای نور ما، ای سور ما، ای دولت منصور ما/ جوشی بِنِه در شور ما، تا مِی شود انگور ما... یادم رفته بود چقدر دوستش دارم. یادم رفته بود که می‌توانم برایش بمیرم. می‌توانم برایش زندگی کنم. یادم رفته بود تنها کسی ست که دست‌های عقلم مقابلش بالا می‌رود، تنها کسی ست که بخاطرش مجنون می‌شوم، یادم رفته بود تنها کسی ست که ارزش دارد دلیل زندگی‌ام باشد. و همه این‌ها یادم آمد. چطور یادم رفته بود؟ بغض بود که ترکیده بود. یخ بود که ترک خورده بود. قلب بود که شعله کشیده بود. ولی هنوز این‌ها کافی نبود. تا خواننده گفت: غریب... انگار که جرقه به انبار باروت افتاده باشد... انگار همان‌جا کنار قلب، یک انبار باروتِ متروک باشد و شعله قلب، باروت‌ها را منفجر کرد. باروت هم که چه عرض کنم، تی‌ان‌تی بود، نیتروگلیسیرین بود، دینامیت بود، آمونیوم نیترات بود... انگار که انبار بندر بیروت... در چند میلی‌ثانیه، دمای قلب تا پنج‌هزار درجه سانتی‌گراد بالا رفت، بوم... با سرعت هفت‌هزار متر بر ثانیه، کوه یخ منفجر شد. صدای انفجار قلب شنیده‌اید؟ ضجه، هق‌هق... سوخت. خاکستر شد. غریب. می‌فهمید؟ غریب. قلبم هنوز دارد با کلمه غریب می‌سوزد. هنوز دارد از خاکسترش دود بلند می‌شود. غریب. غریب. غریب. حسین... ✍️فاطمه شکیبا (فرات) https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🥀﷽🥀 "از کجا شروع شد...؟" مسیر دسته همیشه از مقابل خانه مادرجان می‌گذشت. کمی بعد از اذان مغرب، صدای طبل و سنج‌شان از حسینیه نزدیک خانه مادرجان بلند می‌شد، نزدیک می‌شد، دقیقا از مقابله خانه می‌گذشت و کم‌کم در پیچ و خم کوچه‌ها محو می‌شد. مادرجان می‌گفت وقتی کوچک بودم، با شنیدن صدای دسته، چشم‌هام درشت می‌شد، به سمت پنجره گردن می‌کشیدم و با گوش تیز و چشم باز دنبال منبع صدا می‌گشتم. آن‌وقت مادرجان دل به دل کنجکاوی‌ام می‌داد و با چشم گرد می‌پرسید: صدای چیه؟ و خودش جواب می‌داد: صدای دسته میاد! بعد هم چادر می‌پوشید، بغلم می‌گرفت و من را می‌برد دم در خانه تا دسته را ببینم. من سایه‌هایی محو می‌دیدم از بلندگوهایی که روی گاری بودند، پرچم‌های بلند، طبل‌های بزرگ، مردی که پشت میکروفون شعری نامفهوم می‌خواند، یاحسین گفتن هماهنگ مردم، مردان سیاهپوشی که آرام‌آرام جلو می‌رفتند و زنجیرهایی که با موج هماهنگ، به هوا می‌رفتند و بر شانه مردان پایین می‌آمدند. دیگر یاد گرفته بودم. هر وقت صدای طبل را از دور می‌شنیدم، علاوه بر این که چشم‌هام درشت شوند و به سمت پنجره گردن بکشم، با هیجان و با لحن کودکانه می‌گفتم: صدای دسته میاد! یک فیلم هم از همان روزها دارم. همان روزهایی که داشتم با حیرت به صدای طبل گوش می‌دادم و بعد بابا می‌گوید: گوش کن ببین! صدای چی میاد؟ یکی از آن طرف می‌گوید: صدای طبل میاد. و باز بابا می‌گوید: نه، دارن می‌گن یا حسین. بعد عمه‌ام می‌گوید: بگو یا حسین! من چند ثانیه بابا و بقیه را نگاه می‌کنم، و اولین بار زبانم به نام حسین می‌چرخد. فکر کنم شروعش از همان‌جا بود. یعنی سیدالشهدا آن «یا حسین»ِ کودکانه را شنید. جواب داد. بعد منت گذاشت، لطف کرد و من و زندگی‌ام را هم به عَلَمش گره زد. شاید اصلا منتظر بود این یا حسین از دهان کوچک من دربیاید تا من را هم سوار کشتی نجاتش کند. و البته حتما از خیلی قبل‌ترش، ما در عالم ذر یکدیگر را دیده بودیم و قرار شده بود وقتی که یک سال و نیمه‌ام، اولین بار با زبان دنیایی صداش بزنم. من را نمی‌بردند حسینیه؛ شاید بخاطر گرما و ازدحامش. بجز یک تعزیه شام غریبان، هیچ خاطره‌ای از کودکی‌ام در محرم ندارم. سیزده سال از آن عهد کودکانه گذشت، و من بجز دو سه بار، روضه‌ای شرکت کردم نه جز اطلاعات محدود، چیزی درباره محرم فهمیدم. من آن عهد را از یاد برده بودم اما سیدالشهدا هنوز منتظرم بود. اولین روضه به اختیار خودم را در پانزده سالگی رفتم. وقتی که توی خانه نشسته بودم و حماسه حسینی می‌خواندم. از بیرون صدای دسته می‌آمد. من دیگر بچه نبودم. نه چشم‌هام درشت شد، نه سمت پنجره گردن کشیدم. سرم همچنان روی سطور کتاب حماسه حسینی شهید مطهری خم بود؛ اما آخرش صدای دسته کار خودش را کرد. به جان قلبم افتاد. هر ضربه روی طبل، قلب من را هم لرزاند و داد می‌زد که: بلند شو! صدای دسته میاد! بلند شو، بلند شو، بلند شو... و من بلند شدم. برگشتم به آغوش حسینی که سال‌ها منتظرم مانده بود، با آغوش باز. شاید من هنوز برای او همان دختربچه یک سال و نیمه بودم که موقع راه رفتن تلوتلو می‌خورد، انگشت شصتش را می‌مکید و سینِ "حسین" را کمی غلیظ و نزدیک به شین تلفظ می‌کرد؛ همان دختربچه‌ی بی‌گناه و خالص؛ نه اینی که الان هستم: مغرور، آلوده، متکبر. دیگر فهمیده‌ام این راه برگشتنی نیست. این پیوند گسستنی نیست. من هم که یادم برود، حسین(علیه‌السلام) یادش نمی‌رود. او رها نمی‌کند. هربار که احساس می‌کنم رها شده‌ام، برمی‌گردم و آن فیلمِ کودکی‌ام را می‌بینم(چقدر خوشحالم که فیلم سرنوشت‌سازترین لحظه زندگی‌ام را دارم). فیلم یا حسین گفتن کودکانه‌ام را و بعدش؛ وقتی که عمه‌ام گفت سینه بزن و من شروع کردم به سینه زدن. صورتم باز شد و خندیدم. شادی جای حیرت را گرفت. خندیدم و سینه زدم... هربار آن فیلم را می‌بینم تا یادم بیفتد برای چه زندگی می‌کنم. هربار آن فیلم را می‌بینم تا یادم بیفتد علت خندیدنم چیست، علت شاد بودنم. حسین همچنان منتظر «یا حسین»های ساده و خالصانه است تا ما را سوار کشتی‌ نجاتش کند... ✍️فاطمه شکیبا (فرات) https://eitaa.com/istadegi