سلام
قبلا ایشون رو معرفی کردیم:
https://eitaa.com/istadegi/3909
https://eitaa.com/istadegi/9395
همه دیالوگهایی که نوشتم یه طرف، این دیالوگ داستان #امتداد هم یه طرف:
رد یکی دوتا خراش و زخم را روی صورتش میبینم و میگویم: گل منگلی شدی!
- ماشینه چپ کرد.
- علتش خوابآلودگی راننده بود؟
- نه، بیهوشی راننده.
- باریکلا. هنرای جدید پیدا کردی. بقیهشون چی؟
شانه بالا میاندازد و نفس عمیقی میکشد: کشتمشون.
- بازگشت همه به سوی اوست، فدای سرت داداش.
- یکیشونو مطمئن نیستم.
- گفتم که فدای سرت! اصلا هرچی صهیونیسته، فدای یه تار موی سیبیلت.
از پشت کمرش، یک سلاح میکرویوزی بیرون میکشد و نشانم میدهد.
- اینم به عنوان جایزه بهم دادن.
🌿🌿🌿
پ.ن: شخصیت اصلی امتداد(معروف به نیوفولدر!) همون سلمانه، ولی سلمان توی خورشید نیمهشب از سلمان امتداد کوچکتره. یعنی اول این شخصیت توی امتداد خلق شد و دیدم حیفه که توی شهریور و خورشید نیمهشب نباشه، برای همین تصمیم گرفتم توی خورشید نیمهشب یه نسخه دهه هشتادی از روش بسازم.
سلمان خورشید نیمهشب دهه هشتادیه، اصلا خورشید نیمهشب رمان دهه هشتادیهاست. دهه هشتادیا کجای مجلس نشستن؟😎
#طوفان_الاقصی #نیوفولدر
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
همه دیالوگهایی که نوشتم یه طرف، این دیالوگ داستان #امتداد هم یه طرف: رد یکی دوتا خراش و زخم را روی
جواد دهه هفتادیه😅😅
ولی مطهره، صابری، اریحا، محسن و کمیل۲ هم دهه هفتادیاند
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 15
-دیگه میتونی بذاریش سر جاش، هوم؟
عقب میروم و دوباره تفنگ را محکم میگیرم. دستم میلرزد.
-نه! هنوز بهت اعتماد نکردم.
کاش دست دیگرم سالم بود و میتوانستم سلاح را دو دستی بگیرم. دانیال بیتوجه به سلاح، به سوی در میرود. باشه، تا هر وقت حالشو داشتی میتونی بگیریش سمتم، فقط مواظب باش دستت اشتباهی روی ماشه نره؛ چون مطمئنم دوست نداری قبل از این که همهچیز رو بهت بگم بمیرم.
از اتاق خارج میشود و پشت سرش میروم. در راهروی طبقه بالای یک خانه ویلایی هستیم. یک راهروی نه چندان بلند با یک اتاق دیگر و حمام و دستشویی، و راهپلهای که احتمالا به اتاق زیرشیروانی میرسد. دانیال از پلهها پایین میرود. خانه چندان بزرگ نیست. یک هال دارد و یک آشپزخانه، با اسباب و اثاثیهای مختصر و ساده. رنگ غالب دیوارها و زمین و وسایل خانه، قهوهای روشن یا کرمی ست و پارکت و کاغذ دیواریها طرح چوب دارند. روی هم رفته، جای دنجی به نظر میرسد. میپرسم: اینجا خونه کیه؟
-خونه تو.
وارد آشپزخانه میشود. چند پاکت خرید روی میز آشپزخانهاند. خریدها را از پاکتشان در میآورد و در کابینتها و یخچال جا میدهد.
-رفته بودم یکم خوراکی بخرم. حدس میزدم دیگه باید بهوش بیای. نگران بودم که نیروهای موساد یا ایران، تا اینجا دنبالمون اومده باشن و وقتی نیستم بیان سراغت. در رو قفل کردم و محض احتیاط اسلحه رو گذاشتم زیر بالش که اگه لازم شد بتونی از خودت دفاع کنی.
پس آنقدرها که دانیال ادعا میکند جایمان امن نیست. هنوز در خطرم و تحت تعقیب دو سرویس امنیتی. اعصابم خرد شده از اطلاعات قطرهچکانیاش.
-وایسا ببینم، این یعنی تو هم از موساد جدا شدی؟
دانیال با بیتفاوتی سرش را تکان میدهد.
-آره. و ممکنه تحت تعقیب باشم.
-چرا جدا شدی؟
-خیلی وقت بود که میخواستم این کار رو بکنم؛ ولی تو جراتش رو بهم دادی.
کلافه میشوم.
-میشه درست توضیح بدی؟ اصلا اینجا خونه کیه؟
دانیال در یکی از کابینتها را باز میکند و پوشهای از آن بیرون میآورد. پوشه را مقابلم روی اپن میگذارد.
-بازش کن.
نمیتوانم این کار را با یک دست آتلبسته گرفته انجام بدهم و اسلحه هم در دست دیگرم است. دانیال که تعللم را میبیند، در دورترین نقطه آشپزخانه نسبت به من میایستد و دستانش را بالا میبرد.
-میتونی برای چند ثانیه از اون تفنگ دل بکنی.
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
هدایت شده از چشم انتظار
🔻اجتماع مادران و کودکان
در محکومیت رژیم کودک کش اسرائیل
🔹️چهارشنبه ۳ آبان ساعت ۱۵:۳۰
⏱ گلستان شهدای اصفهان
🇵🇸دعوت از مادران ، دختران و کودکان
و همراه داشتن چفیه ایران و عربی
💠فعالان جبهه فرهنگی انقلاب اصفهان
@chashmentezar_ir
🌸هرچند که رسم است بگویند
🍃تبریک پسر را به پدرها
🌸میلاد پدر، بر تو مبارک
🍃ای آمدنت رأسِ خبرها
✨مولاجان...
🌱ولادت سراسر نور پدر بزرگوارتان حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) را به شما و تمام عالمیان و عرشیان تبریک میگوییم...
#میلاد_امام_حسن_عسکری علیهالسلام
#امام_زمان
http://eitaa.com/istadegi
سلام عزیزان
صبح بنده یک متن منتشر کردم درباره شهادت یک خبرنگار ایرانی-لبنانی در مرز جنوب لبنان، باتوجه به این که از منبع معتبر هم بود، منتشر کردم اما بعد متوجه ابهاماتی در صحت اصل ماجرا شدم.
کمی پیگیری کردم و متوجه شدم که خبر درست نیست و هیچ خانم خبرنگاری در مرز لبنان شهید نشده.
حتی معلوم نیست که شخصیت "بشری سادات علوی" واقعا وجود خارجی داشته باشه.
عذرخواهم بابت انتشار این متن.
#طوفان_الاقصی #فلسطین
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 16
سلاح را روی اپن میگذارم و به زحمت پوشه را باز میکنم. یک نگاهم به دانیال است و یک نگاهم به شناسنامه و گذرنامه و مدارک هویتی داخل پوشه. شناسنامه و گذرنامه هردو نشان دولت انگلستان را دارند. گذرنامه را باز میکنم. عکس خودم را با اندکی تغییر میبینم و با اسم و مشخصاتی غریب. اخم میکنم. دانیال میگوید: این هویت جدیدته. برات یه هویت جدید جعل کردم. از حالا به بعد تو یه دختر بریتانیایی هستی که این خونه رو از پدربزرگ مرحومش به ارث برده و حالا که خانوادهش رو توی یه حادثه از دست داده، تصمیم گرفته بریتانیا رو ترک کنه و ساکن گرینلند بشه.
حیرتزده و گیج، به نام جدیدم و مدارک هویتیام نگاه میکنم.
-چطور تونستی این کار رو بکنی؟
دانیال باد به غبغب میاندازد و با لحن خودپسندانه همیشگیاش میگوید: به یکم نفوذ، رشوه، مهارت جعل مدرک و قدرت داستانپردازی نیاز داشت.
-و مقادیر زیادی بدجنسی که تو داری.
مغرورانه سر تکان میدهد. سلاح را به سمتش میگیرم و دوباره نام جدیدم را میخوانم.
-آرورا؟
-یعنی شفق.
با یکی از دستانش عدد سه را نشان میدهد.
-توی گرینلند مردم سه دستهن: بومیهای اینوئیت، مهاجرهای غالبا اروپایی، و پولدارهای سابقهداری که میخوان یه زندگی آروم و مخفی داشته باشن.
-ما دسته سومیم؟
-دقیقا. تا وقتی حرفم رو گوش کنی کسی پیدامون نمیکنه.
میخواهم بپرسم پس انتقام چه میشود؟ اما حرفم را میخورم. انتقام کار شخصی من است؛ ربطی به دانیال ندارد. فعلا باید بفهمم این مدت چه در دنیا گذشته است.
-من چقدر بیهوش بودم؟
-یه هفتهای میشه.
-اصلا چطوری منو آوردی اینجا؟
-اگه بیخیال اون اسلحه شی و غلافش کنی، همهچیز رو برات توضیح میدم.
نمیتوانم. انگشتانم به سلاح چسبیدهاند. منتظرم هرآن دانیال به سمتم حملهور شود یا یک گله مامور به خانه بریزند. انقدر خنجر از پشت خوردهام و انقدر زیر پایم خالی شده است که نتوانم به دانیال اعتماد کنم.
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi