#برسان_سلام_ما_را
اولین بار که قاب عکس سید حسن و حاج عماد را روی دیوار خانهمان دید، با خنده گفت: «حالا قابهای دیگهت یه چیزی. اینا که مال یک کشور دیگهن میخوای چیکار؟»
لبخندی زدم و گفتم: «چه فرقی میکنه جنس همهشون یکیه. جنس خوب هرجا باشه باید روی چشم بذاری.»
امروز صبح بهم زنگ زد. بغضِ توی صدایش را ازم قایم میکرد. مثل توپی که پشت سرت این دست و آن دست کنی.
گفتم: «چی شده سر صبحی بیداری؟ قانون پنجشنبههای لنگ ظهری رو شکستی؟!»
صدایش را صاف کرد و گفت: «دارم میرم یه جایی. دارن جنس خوب پخش میکنن گفتم تموم نشه.»
گفتم: «معما طرح میکنی سر صبح؟»
خندید و گفت: «قاب عکسای خونهت یادته. جنس خوب بعدی رو خودم برات میارم.»
انگار یکی قلبم را فشار داد و آبش را ریخت توی چشمهایم.
- یادت نره چند قدم هم برای من برداری...🥺
#مریم_برزویی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران، درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس...🌱
http://eitaa.com/janojahanmadarane
https://ble.ir/janojahan
https://rubika.ir/janojahaan
#برسان_سلام_ما_را
بالاخره پیکر رئیسجمهور رسیده بود تهران. هوا هنوز کامل روشن نشده بود که بیدار شدم. از همان لحظهی چشم باز کردن، چیزی در دلم سنگینی میکرد. سنگینی نه از بیخوابی دیشب بود نه از دلدرد بچه؛ از یک جور دلتنگی عمیق، یک جور فقدان که انگار تازه داشت خودش را نشان میداد.
دل توی دلم نبود. نه برای یک اتفاق مبهم، برای اتفاقی که افتاده بود. برای نبودن کسی که بودنش، بیصدا و بیادعا، به ما قوت میداد. حس میکردم ستون محکمی از زیر سقف این خانه، این وطن برداشته شده و سقف، ترک خورده... .
تلویزیون روشن بود. تصاویر تشییع تهران را پخش میکرد. جمعیت، بیانتها، پرچمها در باد بیتاب و صورتها صیقلی از اشک. شعارهایی که با صدای لرزان اما قاطع فریاد میشد. یک لحظه دلم خواست خودم را پرت کنم وسط همان جمعیت. بین همان دستها، همان گریهها. اما تب دخترم مثل دست کوچکی که آستینم را گرفته من را نگه داشته بود. از شب قبل تب داشت. کنارم خوابیده بود و نفسهایش گرم و سنگین بود.
احساس میکردم وسط دو درد ایستادهام. یکی تب فرزندم، یکی تب خودم؛ تبِ نبودن در آن وداع بزرگ، تب ناتوانی.
از صبح دهها بار سایت بلیطها را چک کرده بودم. صفحهها را بالا و پایین میکردم، هر بار امیدوار به اینکه شاید پروازی باشد. دلم میخواست مشهد را از حالا ببینم. مسیر فرودگاه تا حرم، ازدحام مردم، اشکها، صداهایی که هنوز باور نکردهاند اما آمدهاند بگویند خداحافظ آقای رئیسجمهور شهید... .
✍ادامه در بخش دوم