eitaa logo
جان و جهان | به روایت مادران
534 دنبال‌کننده
1هزار عکس
48 ویدیو
2 فایل
اینجا هر بار یکی از ما درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس.🌱 ارتباط با ما؛ @mhaghollahi @zahra_msh
مشاهده در ایتا
دانلود
قاشق و چنگال‌ها را شِمردم و از هر کدام شش تا کنارِ وسایلِ دیگرِ ناهار توی سینی گذاشتم و سمت اتاق راه افتادم. سفره‌‌‌‌ی پُر از طرح و نقشِ بشقاب‌های برنج‌ و کباب را پهن کردم و بچه‌ها را صدا زدم. آقا صادق حوله را به دست‌های خیسش کشید و به جالباسی آویزان کرد: «بچه‌ها ببینید مامانتون چه‌کرده؟ به‌به عجب بویی!» بچه‌ها یکی یکی آمدند و دورتادور سفره را پر کردند. بشقابِ عدس پلو را جلویِ سارا گذاشتم: «بلند شو این قابلمه غذا رو بذار توی آشپزخونه برای داداش علی از سر کار اومد بخوره.» سارا همان‌طور که بلند می‌شد، با خنده و لحنی که رضایت‌ داشت، گفت: «آخ، آخ بچه‌ها غذای پسربزرگه‌ی زهرا خانوم رو ببرم بذارم‌ آشپزخونه، یه وقت ما نخوریم.» سعیده، قاشقِ غذا را در دهانش برد و با لُپِ یک‌وری سرش را سمتِ سارا کشید: «نمی‌دونی مامان خانوم اول غذای پسر بزرگاشو برمی‌داره بعد اگه اضافه بیاد به ما چهار تا غذا میده؟» همه با خنده حرف‌های سعیده را تایید کردند. ته‌دیگ را کَندم و سرم را سمت آشپزخانه گرفتم: «سارا قابلمه داداشو بیار ته‌دیگ براش نذاشتم.» این‌دفعه خودم هم با خنده گفتم: «خب چی‌کار کنم بچه‌هام سرِ سفره نیستن غذا از گلوم‌ پایین نمی‌ره.» ✍ادامه در بخش دوم؛
«ننه کجایی؟» صدای مردانه‌ و داداش مشتی طورش، اهالی خانه را به خنده اَنداخت. علی با یک سرویس چینی بزرگ و با آن حالت بامزه‌اش روزِ مادر را برایم‌ جشن گرفته بود. از پایِ اُجاق‌گاز خودم‌ را جلوی رویش رساندم. هدیه‌اش را روی زمین گذاشت و من را در آغوش گرفت و روی موهایم را بوسید: «روزت مبارک مامان جان» سرم را بالا گرفتم تا صورتش را ببینم. مثل همیشه اشکم از دوطرف صورت روی شانه‌هایم ریخت: «شماها خودتون هدیه‌اید مادر، چرا خودتو تو زحمت اَنداختی؟» _این حرفا رو نزن مامان، تو به اندازه‌ی صد تا مامان برای ما زحمت کشیدی. با علی وارد اُتاق شدیم و او نشست. به آشپزخانه برگشتم و شربت سکنجبین را توی لیوان ریختم و کنارش برگشتم. _خب مامان جان چه خبر از کارهای عروسی و خونت؟ _تعمیر خونه که دیگه آخراشه. خدا خیر بده بابا رو. اگه نبود، این خونه حالا حالاها خونه نمی‌شد. _خب الحمدالله مادر، همین که تونستید بخرید، جای شکر داره. حالا خرد، خرد تعمیرش هم می‌کنید. _راستی مامان، بابا گفت: شش تا النگوهاتو فروختی برای خونه. جبران می‌کنم برات. _جبران کردی مادر، چه قابلی داره این چیزا. همین که تو و خانمت مستاجری نکشید، برای من بسه. _مامان کاری نیست برای مراسم برم‌ خونه‌ی آقاجون انجام بدم؟ _نه مادر تو فقط فکرت به آماده کردن خونت باشه. من حواسم به مراسم هست.راستی علی جان! یه روز بیا این وسایلی که برات آماده کردم رو ببر. ✍ادامه در بخش دوم؛
_از همان زمان که یکی بوده و یکی نبوده، آدم‌ها دلبسته قصه‌ها بوده‌اند. قصه‌های کوتاه، قصه‌های بلند، و بعدترها داستان و رمان و روایت. آدمیزاد با قصه‌ها زندگی می‌کند. هدیه عیدانه ما به شما جان و جهانی‌ها، یک داستان دنباله‌دار است که بر اساس واقعیت نوشته شده. هر روز، «مادری تنها به زایش نیست» را در کانال دنبال کنید. _ روز عروسی علی، برای چند ساعت غمِ بیماری لاله را گوشه‌ی دلم‌ پنهان کردم. اولین پسرم و امانتی مادرِ آسمانی‌اَش را به لطف پروردگار توی لباس دامادی می‌دیدم. خدا را شکر می‌کردم که توی این سیزده سال که مادرش بودم، اگر حقی از او زائل کرده بودم، ناخواسته بوده. هیچ‌وقت گزارش شیطنت‌هایش را به پدرش نبرده بودم. اگر کاستی هم بوده برای همه‌ی بچه‌هایم داشتم و خدا خودش قضاوت می‌کند که هیچ فرقی بین بچه‌های خودم و صادق نگذاشتم. وسطِ عروسی که در خانه‌ی آقاجان برای علی گرفته بودیم، یادِ خاطره‌ای افتاده بودم و ریز ریز می‌خندیدم. ✍ادامه در بخش دوم؛
_از همان زمان که یکی بوده و یکی نبوده، آدم‌ها دلبسته قصه‌ها بوده‌اند. قصه‌های کوتاه، قصه‌های بلند، و بعدترها داستان و رمان و روایت. آدمیزاد با قصه‌ها زندگی می‌کند. هدیه عیدانه ما به شما جان و جهانی‌ها، یک داستان دنباله‌دار است که بر اساس واقعیت نوشته شده. هر روز، «مادری تنها به زایش نیست» را در کانال دنبال کنید. _ آخرین سالِ دهه‌ی هفتاد بود و حدود یک سال از ازدواج علی می‌گذشت. سربازی رفتن علی برایم تکرار شده بود، اما این‌بار برای اُمید. او راهی پادگان شد و من با غمِ روی دلم دست و پنجه نرم می‌کردم. نماز جعفر طیار را توی نمازخانه‌ی بیمارستانِ مُدرس خواندم. لاله توی اتاق عمل در حال پیوند کلیه بود و من در تمامِ نماز اشک ریخته بودم. ساعت‌ها بود که تمام خانواده دست رو به خدا گرفته بودند. خودم لاله را تا چند قدم مانده به اتاق عمل همراهی کردم. دخترکِ نوزده ساله‌ام را به خدا و بعد به دست دکتر سپردم تا روزهای دیالیزش تمام شود و با تک کلیه‌ی سالمی که مرد جوان به او می‌داد، زندگی‌اش رنگ و بوی سلامت و آرامش بگیرد. جسم نحیف‌ و ظریفش روی تخت از نگاهم دور می‌شد که صدایِ «مامان، مامان بیا» را از تهِ گلویش با لرزش گفت. روی سرامیک‌های راهرو قدم‌های تند و بلند برداشتم و دستش که به سمتم بود را در دست گرفتم و بوسیدم: «جانِ مامان، بگو مادر» قطره‌ای اشک از گوشه‌ی چشم‌هایش سُر خورد و بینِ مقدار کمی از موهایش که از زیر کلاهِ صورتی بیرون بود، گُم شد: ✍ادامه در بخش دوم؛
_از همان زمان که یکی بوده و یکی نبوده، آدم‌ها دلبسته قصه‌ها بوده‌اند. قصه‌های کوتاه، قصه‌های بلند، و بعدترها داستان و رمان و روایت. آدمیزاد با قصه‌ها زندگی می‌کند. هدیه عیدانه ما به شما جان و جهانی‌ها، یک داستان دنباله‌دار است که بر اساس واقعیت نوشته شده. هر روز، «مادری تنها به زایش نیست» را در کانال دنبال کنید. _ حدود سه ساعت پیوند کلیه طول کشیده بود. و دو سه ساعتی هم ریکاوری زمان گرفته بود. دخترکم را به اتاق ایزوله انتقال دادند و بعد از آن پانزده روز تمام ارتباط من و او از پشت شیشه‌ی اُتاق قرنطینه بود. صدایم را نمی‌شنید، اما هر روز مسیر طولانی خانه تا بیمارستان که توی سعادت آباد بود را می‌رفتم و پشت آن شیشه‌ی کوچک حاضر می‌شدم. می‌دانستم دیدنِ من روحیه‌اش را قوی می‌کند و با روحیه‌ی خوب بدنش زودتر سرِپا می‌شود. بعد از دیدنِ لاله به بخش مردها می‌رفتم و آقای سهرابی را ملاقات می‌کردم. جوانِ بیست و پنج ساله‌ای که یک فرزند داشت و به خاطر مسائل مالی مجبور به فروختن کلیه‌اش به دولت شده بود. شماره‌ی اُتاقش را روی در دیدم و وارد شدم. آبمیوه و کمپوت را روی میز کنار تختش گذاشتم و با او سلام و احوال‌پرسی کردم. نگاهش را با ناتوانی از نوشیدنی به صورتم اَنداخت: «خیلی ممنون، همین که میاید دیدنم کافیه. دیگه هر بار زحمت نکشید.» - سلامت باشی، شما جونِ دخترمو نجات دادی. ✍ادامه در بخش دوم؛
_از همان زمان که یکی بوده و یکی نبوده، آدم‌ها دلبسته قصه‌ها بوده‌اند. قصه‌های کوتاه، قصه‌های بلند، و بعدترها داستان و رمان و روایت. آدمیزاد با قصه‌ها زندگی می‌کند. هدیه عیدانه ما به شما جان و جهانی‌ها، یک داستان دنباله‌دار است که بر اساس واقعیت نوشته شده. هر روز، «مادری تنها به زایش نیست» را در کانال دنبال کنید. _ یک‌ماه از پیوندِ کلیه‌ی لاله می‌گذشت. همه‌چیز خوب بود. او را خانه‌ی آقاجان برده بودیم و مامان به صورتِ شایسته‌ای با تمام قُوا و غذاهای مقوّی از او پذیرایی می‌کرد. من هم در رفت و آمد خانه‌ی خودم و آقاجان بودم. صبحِ زود ناهار و شام را روی اُجاق می‌گذاشتم و به خانه و زندگی می‌رسیدم. نمی‌خواستم سر زدنم به لاله خِللی توی زندگی آقا صادق و بچه‌ها پیش بیاورد. با داداش و خانمش و آقا صادق و مامان در راهِ ملاردِ کرج بودیم. آدرس آقای سهرابی را از خودش توی بیمارستان گرفته بودم. محبتی که گرچه او به خواست خودش اَنجام داده بود، اما من می‌خواستم باز هم از راهی دیگر برای جبرانش قدم بردارم. توی اُتاق خانه‌ی کوچکشان نشستیم. همسرِ جوان و زیبای آقای سهرابی، سینی چای را بین همه‌گی‌مان چرخاند و کنار همسرش که کمی کج شده و به دو بالشت تکیه داده بود، نشست. مردها هم‌صحبت شدند و در موردِ وضعیت سلامتی و کار و بارِ آقای سهرابی گفتگو کردند. ✍ادامه در بخش دوم؛
_از همان زمان که یکی بوده و یکی نبوده، آدم‌ها دلبسته قصه‌ها بوده‌اند. قصه‌های کوتاه، قصه‌های بلند، و بعدترها داستان و رمان و روایت. آدمیزاد با قصه‌ها زندگی می‌کند. هدیه عیدانه ما به شما جان و جهانی‌ها، یک داستان دنباله‌دار است که بر اساس واقعیت نوشته شده. هر روز، «مادری تنها به زایش نیست» را در کانال دنبال کنید. _ قدم‌هایمان را با احتیاط برمی‌داشتیم تا به کسی تنه نزنیم. بازار پر از هیاهو بود. مردم در مغازه‌هایی که بیشتر اجناس زنانه می‌فروختند، رفت‌وآمد می‌کردند. ده روز تا ولادت حضرت زهرا(س) فاصله داشتیم. صبح، لاله تماس گرفت و درخواست همراهی تا بازار را کرد. من هم به کنارش بودن احتیاج داشتم‌. برنامه‌ی خانه و بچه‌ها را جور کردم و خودم را به شلوغی بازار و حسِ گرمای وجود لاله سپردم. دست در دست هم مغازه‌ها را نگاه می‌کردیم و از هر دَری واردِ صحبت می‌شدیم؛ من از حال و خورد و خوراکش می‌پرسیدم و او از همسر جدیدی که پدرش به تازگی گرفته بود و قصد داشتند برای زندگی به شهری دیگر بروند، می‌گفت. ✍ادامه در بخش دوم؛
_از همان زمان که یکی بوده و یکی نبوده، آدم‌ها دلبسته قصه‌ها بوده‌اند. قصه‌های کوتاه، قصه‌های بلند، و بعدترها داستان و رمان و روایت. آدمیزاد با قصه‌ها زندگی می‌کند. هدیه عیدانه ما به شما جان و جهانی‌ها، یک داستان دنباله‌دار است که بر اساس واقعیت نوشته شده. هر روز، «مادری تنها به زایش نیست» را در کانال دنبال کنید._ مدتی بود آقا صادق می‌خواست خانه را جابه‌جا کند. منزل جدیدی که قصد رفتن به آنجا را داشتیم بزرگتر از خانه‌ی نقلی‌مان بود، اما فقط یک اتاق خواب داشت. امید از سربازی برگشته بود و دورانِ جوانی را پشت سر می‌گذاشت. از توی بعضی حرف‌هایش فهمیده‌بودم که از مستقل شدن خوشش می‌آید. جیبش هم آن‌قدری از شغلش پُر شده بود که بتواند به تنهایی زندگی کند. جوانی بود و هزار راه برای به خطر افتادن... ✍ادامه در بخش دوم؛
_از همان زمان که یکی بوده و یکی نبوده، آدم‌ها دلبسته قصه‌ها بوده‌اند. قصه‌های کوتاه، قصه‌های بلند، و بعدترها داستان و رمان و روایت. آدمیزاد با قصه‌ها زندگی می‌کند. هدیه عیدانه ما به شما جان و جهانی‌ها، یک داستان دنباله‌دار است که بر اساس واقعیت نوشته شده. هر روز، «مادری تنها به زایش نیست» را در کانال دنبال کنید._ اواخر سال هشتاد و یک بود. به من خبر دادند که لاله را برای معاینه از شمال به تهران آورده‌اند. تا به بیمارستان برسم، فکرها در سرم مثل واگن‌های قطار ردیف شده‌ بودند‌: - وقتی با پدرش برای زندگی به شمال می‌رفت، حالش خوب شده بود. - چرا باید برای درمان، تهران بیاید؟ - یعنی حالش انقدر خراب شده؟ - چرا و چرا و چرا...؟! به بیمارستان که رسیدم، سراغ لاله را از عمه‌اش که جلوی اورژانس ایستاده بود، گرفتم: «لاله کجاست؟» - بردنش تو آی‌سیو. اشک‌‌ از چشم‌هایم شُره می‌کرد: «حالش چطوری بود مگه؟» - منم نتونستم ببینمش. فقط داوود گفت تو شمال حالش بد شده، رسوندنش بیمارستان‌. دکتر گفته باید برید تهران، اینجا نمیشه کاری براش کرد. جمله‌ی آخرش را بین زمین و هوا شنیدم و روی زمین افتادم. وضعیت لاله را بررسی کردند و دکتر دستور استراحت مطلق به خاطر ضعف شدید جسم و تقلیل رفتن املاح بدن را داد. با خودم به خانه‌ی آقاجان بردمش. حدود پنج ماه آن‌جا استراحت کرد و مُدام به او سر می‌زدم. باز هم تمام زحمتِ پرستاری لاله به عهده‌ی مادرم بود. دخترهای هم‌سن و سال فامیل دور لاله را گرفته بودند. ✍ادامه در بخش دوم؛
_از همان زمان که یکی بوده و یکی نبوده، آدم‌ها دلبسته قصه‌ها بوده‌اند. قصه‌های کوتاه، قصه‌های بلند، و بعدترها داستان و رمان و روایت. آدمیزاد با قصه‌ها زندگی می‌کند. هدیه عیدانه ما به شما جان و جهانی‌ها، یک داستان دنباله‌دار است که بر اساس واقعیت نوشته شده. هر روز، «مادری تنها به زایش نیست» را در کانال دنبال کنید. _ . آیفون را برداشتم و با شنیدن صدای آبجی دکمه را فشار دادم. کنار در ایستادم تا بالا بیاید. آبجی را دیدم و مثل تمام هشت ماه گذشته، آرام سلام کردم. آبجی دوستِ آرایشگرش را هم آورده بود. حدس زدم برای چه سَرزده آمده‌اند. چادرش را در آورد و مرا کنار خودش نشاند و رو به دوستش گفت: «سمیرا جون، ریش و قیچی دست خودت. هر جور می‌تونی این خواهرِ مارو خوشگل کن.» از جا بلند شدم که دوباره آبجی من را نشاند. گردنم را کمی کج کردم و لحنِ التماسی به صدایم دادم: «به خدا دلم رضا نیست. من همین‌طوری هم دارم زجر می‌کشم که زندم.» ✍ادامه در بخش دوم؛
سخن پایانی: به پایان آمد این دفتر، اما حکایتِ مادری کردنِ زهرا خانم همچنان ادامه دارد. ، روایت بانویی‌ست که علاوه بر مادر بودن و دور بودن از دخترش، برای بچه‌های همسر نیز مادری را به کمال می‌رساند. او در ادامه‌ی زندگی، صاحب فرزند می‌شود و باز هم طوری با بچه‌هایی که از خون خودش نیستند رفتار می‌کند که به الگویی برای نامادرها تبدیل می‌شود. نقطه‌ی عبرت آموز داستان اینجاست که: زنی که بچه نداشته باشد، راحت‌تر می‌تواند به بچه‌های دیگران عشق بدهد اما زهرا خانم هم از زندگی فعلی و هم از زندگی قبلشان فرزند داشتند. اُمید است بانوانی که به صورت سَبَبی تاجِ مادری بر سر می‌گذارند، مثل مادرِ نمونه‌ی این روایت، اُم‌ُالبَنین‌وار برای طفل‌هایی که از نعمتِ مادر به هر دلیلی بی‌بهره هستند، مادری کنند. ✍ادامه در بخش دوم؛
بخش دوم؛ زهرا خانم، بعد از شنیدن کشته شدنِ آوا، دختر کوچکی که به دست نامادری‌اش به قتل رسید، با پیشنهادِ نویسنده موافقت کرد تا مِهری که پایِ فرزندانِ همسرش، علی‌رغم دوری از دخترش ریخته بود را رویِ کاغذ قلم بزنیم. چند سطری از زبان شخصیت اصلیِ روایت ، زهرا خانم: کمی دریادل با چاشنی گذشت و مقداری صبوری خیلی از مشکلات را می‌تواند، حل کند. ما به عنوان انسان (نه تنها مادر) در هر حال و موقعیتی باید تلاش کنیم تا انسان خوبی باشیم و به معنای واقعی آدم باشیم . دانی که چرا خدا تو را داده دو دست؟ من معتقدم که اندر آن سری هست! یک دست به کار خویشتن پردازی، با دست دگر ز دیگران گیری دست در پناه خداوند، آرام باشید و به همدیگر آرامش هدیه کنید. در جان و جهان هر بار یکی از مادران، درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...🌱 http://eitaa.com/janojahanmadarane https://ble.ir/janojahan https://rubika.ir/janojahaan