#ما_خیلی_عزیز_بودیم
در چند قدمی دیگ بزرگ کلهپاچه ایستاده بودم. به ظرفهایی نگاه میکردم که بیوقفه پر میشدند و با سرعت در دست زائران فرود میآمدند. هنوز برای اینکه صبح پاییزیام را با کلهپاچه آغاز کنم، مردد بودم.
- مَمَّد! کلهپاچه!
مرد میانسالی با موهای جوگندمی، در آستانه موکبی که کلهپاچه پخش میکرد، با تعجب رفیقش را صدا زد.
- من که چربیم بالاس، جرات ندارم بخورم.
این را همان رفیق گفت، مردی هیکلی که تیشرت مشکی به تن داشت.
- مَمَّد به خدا دیگه هیچ وقت، هیچ کس، هیچ جا این جوری ما رو تحویل نمیگیره.
با این حرفش، انگار هم مَمَّد توجیه شد، هم من! رفتم جلو، یک کاسه کلهپاچه گرفتم و با کیف خوردمش. کِیفم نه از بابت طعم کلهپاچه، که البته بسیار خوشمزه بود، بلکه بخاطر سرکشیدن کاسه محبتی بود که به عشق حسین نثارمان میکردند. ما عزیز بودیم، خیلی عزیز. عزیز بودیم چون منسوب به حسین(ع) بودیم.
#مژده_پورمحمدی
#قلمنگاره_اربعین
#خردهروایتهای_۲۰۰کلمهای
چه کنم جان و جهان را؟ 🌱
http://eitaa.com/janojahanmadarane
https://ble.ir/janojahan
https://rubika.ir/janojahaan