eitaa logo
جان و جهان | به روایت مادران
534 دنبال‌کننده
1هزار عکس
48 ویدیو
2 فایل
اینجا هر بار یکی از ما درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس.🌱 ارتباط با ما؛ @mhaghollahi @zahra_msh
مشاهده در ایتا
دانلود
هرسال، فکری برای مخارج سفر می‌کرد تا همسرش، هزینه‌ها را بهانه نکند و از این سیل عظیم جا نمانند. یک اربعین، پس‌انداز یک ساله‌اش را خرج کربلا می‌کرد، یک سال وام می‌گرفت و در طی سال قسط‌ها را می‌داد و ... . اما آن سال، گوشواره یادگار دوران مجردی‌اش را فروخت تا خرج سفر هواییِ خودش و چهار فرزندش شود. عازم عراق شد. در منزلی که بیتوته کرده بودند، دختر صاحبخانه، حسابی با دخترش دوست شده بود. انگار نه انگار از دو زبان و دو فرهنگ مختلف بودند. موقع خداحافظی بود. همه وسایل را جمع کرده بودند. دخترک عراقی هدیه‌ای برای دوستش آورده بود. دوستی که مدت آشنایی‌شان زیاد نبود اما عمیقا دلبسته هم شده بودند. کادو را که باز کرد، گوشواره بود. شبیه همان گوشواره‌ای که فروخته بود. پرده اشک، دیدش را تار کرد. پلکی زد و قطره‌ای فرو افتاد. انگار خودِ خودش بود. همانی که به شوق زیارت فروخته بود. چقدر زود برایش جبران کرده بودند، در همان میانه‌ی سفر دلدادگی ... جان و جهان ... 🌱 http://eitaa.com/janojahanmadarane https://ble.ir/janojahan https://rubika.ir/janojahaan
در چند قدمی دیگ بزرگ کله‌پاچه ایستاده بودم. به ظرف‌هایی نگاه می‌کردم که بی‌وقفه پر می‌شدند و با سرعت در دست زائران فرود می‌آمدند. هنوز برای اینکه صبح پاییزی‌ام را با کله‌پاچه آغاز کنم، مردد بودم. - مَمَّد! کله‌پاچه! مرد میانسالی با موهای جوگندمی، در آستانه موکبی که کله‌پاچه پخش می‌کرد، با تعجب رفیقش را صدا زد. - من که چربیم بالاس، جرات ندارم بخورم. این را همان رفیق گفت، مردی هیکلی که تیشرت مشکی به تن داشت. - مَمَّد به خدا دیگه هیچ وقت، هیچ کس، هیچ جا این جوری ما رو تحویل نمی‌گیره. با این حرفش، انگار هم مَمَّد توجیه شد، هم من! رفتم جلو، یک کاسه کله‌پاچه گرفتم و با کیف خوردمش. کِیفم نه از بابت طعم کله‌پاچه، که البته بسیار خوشمزه بود، بلکه بخاطر سرکشیدن کاسه محبتی بود که به عشق حسین نثارمان می‌کردند. ما عزیز بودیم، خیلی عزیز. عزیز بودیم چون منسوب به حسین(ع) بودیم. چه کنم جان و جهان را؟ 🌱 http://eitaa.com/janojahanmadarane https://ble.ir/janojahan https://rubika.ir/janojahaan
حیف است اگر آدمی در همهمه رستخیز اربعین، لحظاتی را اربعینی زیسته باشد اما شرح آن ثانیه‌ها را در قالب کلمات درنیاورد. اگر ما ننویسیم، گویی آن لحظه نبوده، آن اتفاق نیفتاده، آن احساس بروز نکرده. فرقی نمی‌کند که در این سال‌ها در صف زائران بوده‌اید یا آرزومندان حضور. همین که لحظاتی را در کنج اتاقتان یا در مسیر مشایه، حسینی زیسته‌اید، یعنی آن لحظات قدر و قیمت دارد و شایسته روایت است. مزه مزه کردن شرح دلدادگی از زبان‌های مختلف، حتما شیرین است. بنویسید که با هم بخوانیم و وصف‌العیش‌مان، خود عیش شود.
سلول‌هایم کار و زندگی را تعطیل کرده بودند و دسته‌جمعی، گُرّ و گُر، عرق می‌ریختند. انگار دوش خانه را همان بغل اجاق‌گاز، بالای سر من کار گذاشته‌اند. وسط گرمای جهنمی خانه، پناه برده بودم به افطاری دادن به دوست و فامیل. اولین خانه‌ای که بعد از عروسی اجاره کردیم، کولر و پنکه‌سقفی نداشت. شهریه طلبگی همسر تا همین‌جا زورش رسیده بود و من بین اعتراض و حفظ شأن مرد خانه، دومی را انتخاب کرده بودم. به مصیبت، دو تا پنکه جور کردم. فقط همین شوق افطاری دادن، جَنَمَش را داشت با غول گرما چشم‌توچشم شود، مُچ پایش را بگیرد و فتیله‌پیچش کند. ماه رمضان که تمام شد، از مسجدی که همسر برای تبلیغ می‌رفت، مبلغی هدیه دادند. خانه که رسید فکرهایش را چید جلوی رویم: - ببین خانم! می‌تونیم با این پول یه کولر پنجره‌ایِ دست دو بخریم. می‌تونیمَم وام بگیریم بزنیم تَنگِش، اربعین بریم کربلا. تو بگو کدوم؟ من دوباره دومی را انتخاب کردم. تو مرا جان و جهان ای ... 🌱 http://eitaa.com/janojahanmadarane https://ble.ir/janojahan https://rubika.ir/janojahaan
به پایانه مرزی شلمچه که رسیدیم، نماز مغرب‌ و عشا را خواندیم. پیرزنی قد خمیده در حالی که ویلچری بدون سرنشین را هل می‌داد آدرس سرویس بهداشتی را از من پرسید. خواستم آدرس را بدهم که از من خواست اگر امکانش هست او را تا آنجا ببرم. وقتی قبول کردم، ساکش را از روی ویلچر برداشت و خودش نشست روی آن و ساکش را به بغل گرفت. از لهجه‌اش متوجه شده بودم که باید اهل همین حوالی باشد. _مادر مال کدوم شهری؟ _خرمشهر. _همراهاتون کجا هستن؟ _من همراهی ندارم دخترم، تنها هستم. هر چی فکر کردم نتونستم تو خونه بشینم و کربلا نرم. تعجبم دو برابر شد. چگونه دل کرده است که تنهایی و بدون هیچ همراهی بار سفر ببندد و راهی کربلا شود؟ در ذهنم مدام این جمله تداعی می‌شد «تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...» وقتی به شیب تند قسمتی از مسیر رسیدیم، ویلچر از حرکت باز ایستاد و آقایی به کمکمان آمد. به ناچار باید تنهایش می‌گذاشتم و به بقیه ملحق می‌شدم. از او خداحافظی کردم و او با کلی دعای خیر بدرقه‌ام کرد. (عکس، تصویر همان پیرزن کربلایی است که بعد از رد شدن از مرز، دیدم آقای جوانی ویلچرش را تا اتوبوس‌ها هل داد.) جان و جهان ما تویی...🌱 http://eitaa.com/janojahanmadarane https://ble.ir/janojahan https://rubika.ir/janojahaan
جوراب‌های خیس فاطمه که از دستشویی آمده بود و مشمول تلفات شده بود، در دستم بود. خانم صاحب‌خانه به‌اصرار گفت: «جوراب‌ها رو بده به من یک دقیقه‌ای می‌شورم.» گفتم: «نه نه، اینو دیگه خودم می‌شورم!» گفت: «بده، سریع می‌شورم.» حالا نه من زبان او را درست می‌فهمم و نه او زبان من را! قدبلند و چهارشانه بود و از بالا تا پایین سیاه پوشیده بود. دختر نوجوانش معصومه، به انضمام گوشی مادر، حکم مترجم را داشت. باک شرمندگی‌ام تا بالا پُرِ پُر بود و دیگر هیچ جای اضافه‌ای نداشت. بندِرخت تراس، دیوارِ حیاط، نرده‌های فلزی پشت درها، دسته‌های کالسکه و... همه پُر بودند از لباس‌هایی که دیشب بارها از من خواسته بود تا بدهم بشوید. بالاخره قاطعیت من بر مهربانی خالصانه‌اش فائق آمد و جوراب‌ها را خودم شستم. با چهار کوله‌ی مرتب، پر از لباسهای تمیز و خشک، چهار بچه‌ی حمام رفته و چادری که ناغافل اتویش کشیده بود از خانه‌اش خارج شدیم. اولین‌بار بود که می‌دیدمش... دیشب شوهرش با ماشین مدل بالایشان در مسیر پیاده‌روی کاظمین به کربلا به اصرار، ما را به خانه‌شان برده بود. و محبت خواهرانه‌‌ی او که به رفاقت هزارساله می‌ماند... در جان و جهان هر بار یکی از مادران، درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...🌱 http://eitaa.com/janojahanmadarane https://ble.ir/janojahan https://rubika.ir/janojahaan
حیف است اگر آدمی در همهمه رستخیز اربعین، لحظاتی را اربعینی زیسته باشد اما شرح آن ثانیه‌ها را در قالب کلمات درنیاورد. اگر ما ننویسیم، گویی آن لحظه نبوده، آن اتفاق نیفتاده، آن احساس بروز نکرده. فرقی نمی‌کند که در این سال‌ها در صف زائران بوده‌اید یا آرزومندان حضور. همین که لحظاتی را در کنج اتاقتان یا در مسیر مشایه، حسینی زیسته‌اید، یعنی آن لحظات قدر و قیمت دارد و شایسته روایت است. مزه مزه کردن شرح دلدادگی از زبان‌های مختلف، حتما شیرین است. بنویسید که با هم بخوانیم و وصف‌العیش‌مان، خود عیش شود.
؟! - برو یه سر و گوش آب بده ببین این موکب، دستشویی تروتمیز داره؟ - باشه، پس شماها همین جا وایسین. همسرم رفت تا برایمان خبر بیاورد. دو سال محرومیت از پیاده‌روی اربعین، آنقدر سینه‌مان را تنگ کرده بود که وقتی حوالی نیمه شعبان، کرونا قدری شل کرد، کیف و کوله بستیم و راهی عراق شدیم. حالا دو روز مانده بود تا نیمه شعبان و ما حوالی عمود ۳۰۰ قدم برمی‌داشتیم. طریق خلوت بود و از صبح علی‌الطلوع که از حرم امام علی راه افتاده بودیم، هیچ موکب ایرانی در مسیر ندیده بودیم. موکب‌های عراقی با فاصله و امکانات حداقلی در راه‌مان بودند و بعضاً سرویس بهداشتی سالم و مرتب نداشتند. خورشید غروب کرده بود و چیزی تا اذان مغرب نمانده بود. دم موکبی که چراغ‌های روشن و رفت و آمد آدم‌ها در آن، خبر از فعال بودنش می‌داد ایستادیم و منتظر خبر همسرم شدیم. وقتی برگشت، صورتش پر از خنده بود. - چی شده؟ به چی می‌خندی؟! - رفتم تو، از مسیول موکب پرسیدم:«مرافق موجود؟» جواب داد:«ملافه نداریم، اما پتو هست!» هیچ انتظارش را نداشتیم که آن موکب، ایرانی باشد. لابد خادم موکب هم انتظار نداشت مردی سفید پوست با موهای بور با او عربی حرف بزند! با جان و جهان باش ... 🌱 http://eitaa.com/janojahanmadarane https://ble.ir/janojahan https://rubika.ir/janojahaan
ولادت حضرت زینب(سلام الله علیها) بزرگ راوی کربلا بر شما اهالی جان و جهان مبارک! مدتی را به انتظار این مناسبت نشستیم تا اعلام نتایج فراخوان همزمان با روز میلاد روایتگر اصیل واقعه عاشورا باشد. از همه عزیزانی که با این فراخوان همراه شدند و در دریای مواج مشایه اربعین غور کردند تا با روایت‌های‌شان، دامنی از درّ و گوهر پرکنند هدیه اصحاب را، خواهرانه سپاسگزاریم. بسیاری از متن‌های دوستان، در عین خوش‌قلمی و جذابیت سوژه، قاعده «دویست کلمه» را رعایت نکرده بودند و اگرچه در کانال منتشر شدند، اما در انتخاب روایت‌های برگزیده، از رقابت کنار گذاشته شدند. خرده‌روایت‌های رسیده، از جنبه‌های بدیع بودن سوژه و زاویه نگاه، بیان تکنیکی و رعایت قواعد فرم و همچنین مضمون مناسب و گویای واقعه‌ی پیاده‌روی اربعین، مورد بررسی قرار گرفتند و نهایتا راویان برگزیده بدین ترتیب انتخاب شدند: ۱. مهدیه پورمحمدی ۲. مریم حق‌اللهی ۳. مرضیه نیری ۴. مهدیه دهقانپور ۵. محدثه درودیان از خداوند متعال می‌خواهیم که به واسطه وجود وسیع حضرت زینب(س) ما را همواره راویان حق و حقیقت قرار دهد. با آرزوی زیارت مکرر و بامعرفت کربلا برای همه عزیزانی که در این فراخوان، همراه جان و جهان بودند. جان و جهان ... 🌱 http://eitaa.com/janojahanmadarane https://ble.ir/janojahan https://rubika.ir/janojahaan