eitaa logo
شهید مدافع حرم جواد محمدی
1.7هزار دنبال‌کننده
8.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
44 فایل
تنها ڪانال رسمی شهید مدافع حرم جواد محمدی : @javad_mohammady میگفت:"مردان خدا، گمنامند" آنچنان طریق گمنامی در پیش گرفت که لایق شهادت شد اینجا از اومینویسیم تا با یادش، روحمان جَلا گیرد 🌹 #شهید_جواد_محمدے🌹
مشاهده در ایتا
دانلود
#همسرانه #دلتنگی قرار یک زندگی الهے این است یکی بشود #شهید ودیگری #همسرشهید اما... انتظار همیشه واژه دلتنگ کننده همسران است ... 😔 #صبر_زینبی💚 @javad_mohammady ─═इई 🍃🌷🍃ईइ═─
شهید مدافع حرم جواد محمدی
🍃🌸🍃 روایتی خواندنی از همسر صبور #شهیدجوادمحمدی خانم سلیمانی از توسل های خالصانه همسرش چنین گفت:
🍃🌸🍃 روایتی خواندنی از همسر صبور همسر شهید مدافع حرم دُرچه از اخلاق پسندیده جواد با خانواده و دوستان این گونه گفت: جواد در خانواده خوبی تربیت شده بود و علاقه خاصی به خانواده خودش و حتی خانواده من داشت؛😍 به نحوی که بعد از ازدواجمان بسیاری از خلاء های زندگی خانواده ام پر شد و همیشه همراه ما بود؛ همه ما می توانستیم روی حرف و عملش حساب باز کنیم. وقتی حرف اعزامش به سوریه به میان آمد به من گفت: "فکر نکن دل کندن از شما برایم آسان است ولی☝️ باید به تکلیف عمل کنم 😌و نقطه بالاتر را ببینم😇 زیرا عشق بالاتر حضرت زینب(س) است😍 و باید از زندگی و دار و ندارمان برای دفاع از اهل بیت گذشت. جالب بود که در سفر به مشهد، حجت الاسلام ماندگاری دقیقا جمله جواد را تکرار کرد. 🍃🌸 @Javad_mohammady
شهید مدافع حرم جواد محمدی
🍃🌸🍃 روایتی خواندنی از همسر صبور #شهیدجوادمحمدی همسر شهید مدافع حرم دُرچه از اخلاق پسندیده جواد
🍃🌸🍃 روایتی خواندنی از همسر صبور بیایید کمی به عقب تر برگردیم به زمان آشنایی شهید با همسرشان "آشنایی ما از زمانی آغاز شد که آقاجواد از طرف خانم یکی از دوستانشان به خانواده من برای ازدواج معرفی شد. و بعد از این معرفی... جلســه رســمی خواســتگاری با حضور خانواده دوطرف برگزار شد.☺️ صحبت هایی که در جلسه اول خواستگاری عنوان شد؛ صحبتهایی بود که بیشتر به و خواسته های و ایشان برمیگشت. گفتند: "من به خاطر و دینی شما اینجا آمدم."💞 من از همان ابتدا واقعا ایمان را در ایشان میدیدم😌 که صرفا به ظاهرشان محدود نمیشد و در صحبتهایش هم نفوذ کرده بود و هر حرفی میزد آرامشــی عجیــب به تو منتقل میشد.😇 ایمانی که حرفهایش را دلنشین کرده بود و آنها را به یک روایت یا حدیث یا آیهای از قرآن ختم میکرد.😍 مهم ترین خواسته ای که آقا جواد از من داشت ، در ایــن صــراط و اینکه مانع رشــد و عروجش نباشم.😊 همان جلسه اول که با هم صحبت کردیم، از من جواب خواستند؛ من همان جلسه به این یقین رسیدم که آقا جواد میتواند مرا خوشبخت کند و جواب من هم آخر جلسه، به خود ایشان جواب دادم.☺️ ... 🍃🌸 @Javad_mohammady
شهید مدافع حرم جواد محمدی
🍃🌸🍃 روایتی خواندنی از همسر صبور #شهیدجوادمحمدی بیایید کمی به عقب تر برگردیم به زمان آشنایی شهی
🍃🌸🍃 روایتی خواندنی از همسر صبور خصوصیات خوب همســرم خیلی زیاد بود. مثلا یکی از آنها توجه ویژه اش به خانواده بود.😍 اما شاید مهمترین خصوصیت اخلاقی ایشان، این بود که آقاجواد در کارهای فرهنگی زیادی شرکت میکرد؛ کارهایی که وقت زیادی از او میگرفت. از طــرف دیگر احترام عجیبــی به پــدر و مــادرش میگذاشــت. بارهــا میدیدم دست پدر و مادرش را میبوسید؛ حتی برای مادر من هم احترام ویژه ای قائل بود. همیشــه میگفت مادر شــما با مادر من فرقــی نــدارد. از دیگــر ویژگیهای خــوب او این بود که به طور خاصی دغدغه حل مشکلات مردم از آشنا تا غریبه را داشت. دوست و آشــنا هم از این خصوصیت اخلاقی ایشــان خبر داشتند و میدانســتند اگر مشکلی برایشان پیش آمد به او رجوع کنند، بی نتیجه نمےماند. مهم ترین دغدغه مذهبی همسرم نمازش بود. نمازش را حتمــا اول وقت و تا جایی که میتوانســت به جماعت میخوانــد. حتمــا مقیــد بــه حضــور در مســجد بــود. حتــی اگر مهمان داشــتیم، موقــع اذان میگفت مــن مــی روم نماز و برمیگردم. گاهی هم نماز جماعت را در خانه برپا میکرد.😇 🍃🌸 @Javad_mohammady
شهید مدافع حرم جواد محمدی
🍃🌸🍃 روایتی خواندنی از همسر صبور #شهیدجوادمحمدی خصوصیات خوب همســرم خیلی زیاد بود. مثلا یکی از آ
🍃🌸🍃 روایتی خواندنی از همسر صبور اول که تصمیــم گرفته بود، بــه سوریه برود، به من چـیزی نگفت. بعــد که در جریانم گذاشت، گفت: یک هفته است دارم با خودم کلنجار میروم که ببینم برای چه میخواهم بروم. اول برای خودم حل کنــم که قصــدم از رفتن چیســت و خــدای نا کــرده هوا و هوسی در آن نباشد؛ بعد دیگران را درجریان بگذارم. طبیعتا هر کســی از اینکــه بخواهــد دوری همســرش را تحمل کند، ناراحت میشــود، من هم ناراحت شدم ولی آقاجواد در مورد رفتنش به سوریه جمله قشــنگی را گفت که برای همیشه در خاطرم حک شــد. میگفت: تنها چیــزی که در آن ریا نیســت، صبر اســت. حضــرت زینــب س خیلی ســختی کشــید، ولــی در مقابــل همــه اش صبر کــرد. پس شــما هــم صبــوری کنید. آقا جواد معتقد به سختی این دوری بود و مرتب میگفت: فکر نکنید دل کندن و جدا شــدن از شــما برای من راحت است. من هم دوســتتان دارم و دوســت دارم کنارتان باشــم، ولیدر حال حاضــر تکلیفم چیزی دیگری اســت که عمــل به آن برایم مهمتر است. البته خودم هم اعتقاد داشــتم یک تکلیف اســت و باید برود. وقتی به این فکر میکردم که اجازه ندهم این راه را برود، واقعا از حضرت زینب س خجالت میکشیدم و خودم را مکلف به این همراهی میدانستمـ . 🍃🌸 @JAVAD_MOHAMMADY
شهید مدافع حرم جواد محمدی
🍃🌸🍃 روایتی خواندنی از همسر صبور #شهیدجوادمحمدی اول که تصمیــم گرفته بود، بــه سوریه برود، به من
🍃🌸🍃 روایتی خواندنی از همسر صبور اولین بار در آبان 94 عازم سوریه شد. هنگام اعزامش، لحظــات خیلی ســختی بــود. بــا اینکــه آقاجــواد خیلــی اهل ماموریت رفتن و دوری از خانواده بــود، ولی نمیدانم چرا آن روز و آن لحظه برایم جور دیگری گذشت. خیلــی متفاوت بود این رفتن. البتــه من تــلاش زیــادی کردم کــه اصلا بــه رفتن بدون برگشــت همســرم فکری نکنم، ولی خب واقعا سخت و متفاوت بود. با این حال امیدوار بودم؛به حضرت زینــب سـلـام الله علیهــا خیلی امیــدوار بــودم. آقا جواد همیشــه میگفت: "نخواه که من ســالم برگــردم. برای من عاقبــت به خیری مهمتر اســت." به همیــن خاطر تلاش میکردم بیشــتر از هرچیزی به عاقبت به خیری همسرم فکر کنم و آنچه خیر است را برایش بخواهم. اصلا به شهید شدنش فکر نمیکردم. اصلا فکرش را نمیکردم که یک روزی شهید شود. شاید به خاطر دل خودم بود که به این موضوع فکر نمیکردم، ولی بازهم میگویم عاقبت به خیری اش را دوست داشتم. چون واقعا حیف بــود چنین فــردی با این ســطح بــالای معرفت و اخلاق به مرگ عادی از دنیا برود. واقعــا شــهادت حقــش بــود. نــوش جانــش؛ لیاقــت و سعادتش را داشت. 🍃🌸 @javad_mohammady
شهید مدافع حرم جواد محمدی
🍃🌸🍃 روایتی خواندنی از همسر صبور #شهیدجوادمحمدی اولین بار در آبان 94 عازم سوریه شد. هنگام اعزامش
🍃🌸🍃 روایتی خواندنی ازهمسر صبور سوریه که بود، هرشب حتما با من تماس داشت. حتی سری اولی که مجروح شده بود و من از این موضوع کاملا بی خبر بودم، از بیمارستان تماس میگرفت و آنقــدر عادی برخــورد میکرد کــه من اصلا متوجه نشــدم مجروح شده؛ در واقع خــودش را مقیــد به تماس بــا خانواده میدانســت که در آن شــرایط هم حواســش به ایــن موضوع بود. وقتی هم که مــن از مجروحیتشــان خبــر دار شــدم، گفت: "هراتفاقی افتاده باشد مهم نیست! مهم این است که تو الان در حال صحبت با من هستی."😊 هر بار مجروح میشد با واسطه خبردار می شدم؛ از طریق دوستان و اطرافیانشان. و این باری که شهید شد بار چهارم رفتنش بود! واقعا هرباری که میرفت، دلتنگیها بیشتر میشد. خصوصا سری ســوم که این دلتنگی هم برای من، هم برای همسرم زیاد شــده بود؛ طوری که دائم پشــت تلفن به زبان میآورد. سری های قبل اصلا این موضوع را به رو نمی آورد و در جواب دلتنگیهــای مــن هــم میگفــت راه دور اســت و بایــد بــا این دلتنگیها کنار بیایی اما برایمان خســتگی نداشــت. واقعــا راه، راه شــهدا بــود. آقــا جــواد همیشه در صحبتهایش وقتی میخواست به من دلداری بدهــد، میگفــت: "الگــوی شــما بایــد حضــرت زینــب س باشد. سختیهای شــما کجا و ســختیهای خانم حضرت زینب س کجــا." واقعا راســت میگفت؛ خســتگی ما کجا و خستگی خانم کجا؟ اما فاطمه هم بچه بود و دلتنگیهای بچه گانه خودش را داشت. پدرش سوریه که بود همیشه ســراغش را میگرفت و منتظر آمدنش بود. حتی زمان مفقود بودن پیکر هم فکر میکرد پدرش سوریه است و باید منتظر برگشتنش باشد. خود پدرش قبل رفتن، اول قصه حضرت رقیه س را برایش گفت و بعد در مورد ســفرش برای فاطمه توضیــح داد. آنقدر فاطمه با این قصه حضرت رقیه س انس گرفته بود که برخی اوقــات در اوج بیتابی اش به من میگفــت: "مامان حضرت رقیه س هم مثل من اینقدر گریه میکرد؟" 🍃🌸 @Javad_mohammady
شهید مدافع حرم جواد محمدی
🍃🌸🍃 روایتی خواندنی ازهمسر صبور #شهیدجوادمحمدی سوریه که بود، هرشب حتما با من تماس داشت. حتی سری
🍃🌸🍃 روایتی خواندنی از همسر صبور آخرین صحبتی که با هم داشتیـم، ظهر همان روزی که شبش به شهادت رسید. یعنی حدودا ما ساعت یک بعدازظهر روز سه شنبه، شانزدهم خرداد با هم صحبت کردیم و آقا جواد چند ساعت بعد از آن؛ یعنی قبل از اذان مغرب به شهادت رسید.😔 من از شــب قبلش خیلی دلشــوره داشتم. یک دلشــوره عجیب و متفاوت. همان روز در آخرین تماس تلفنی هم از دلشــورهو نگرانی ام برایش گفتم ولی باز مثل همیشــه گفت: "هیچ مشــکلی نیســت. اینجا همه چیــز آرام اســت. اصلا دلشــوره نداشته باش."😍 و مثل همیشه سعی کرد من را آرام کند. اما این دلشوره بیشتر شد... همان شب طبق عادتی که داشتـیم منتظر تماسش بودم، که تماس نگرفت؛ تا دیروقت هم منتظر ماندم.😔 بالاخره ظهر روز چهارشــنبه از طرف دایی ام خبردار شــدم کــه آقا جواد مجروح شــده و تیــر به دســتش خــورده؛ امــا بعد گفتنــد نه، تیر به پهلویش خورده و بیهوش اســت. به هر صــورت من با روحیاتی که از همســرم سراغ داشــتم نمیتوانستم موضوع مجروح شدنش و بی خبر گذاشتنم را قبول کنم. گفتم: "نه! جواد در بدترین شــرایط هم که باشــد به من زنگ میزند." نمیخواستم تحت هرشرایطی موضوع را قبول کنم امـا وقتــی امــام جماعــت مســجد محــل آمدنــد خانــه مــا و بــا صحبتهایی که شــد شــک من درباره شــهادت جــواد را به یقین تبدیل کردند. سری های قبل اصلا آماده شنیدن خبرشهادتش نبودم ولی این سری باتوجه به دلشوره ای که به سراغم آمده بود، انگار آماده تر شده بودم.😔😔 ⛔️ 🍃🌸 @Javad_mohammady
شهید مدافع حرم جواد محمدی
🍃🌸🍃 روایتی خواندنی از همسر صبور #شهیدجوادمحمدی آخرین صحبتی که با هم داشتیـم، ظهر همان روزی که ش
🍃🌸🍃 روایتی خواندنی از همسر صبور این روزها بدون آقا جواد واقعا خیلی سخت است. شهادت با همه شیرینی اش، تنهایی تلخی را برای اطرافیان، به خصوص همسر و فرزنــد شــهید بــه همــراه دارد.😔 هرچنــد به محــض اینکــه وارد خانــه خودمــان میشــوم، قــدم به قدم حضــورش را احســاس میکنــم؛ اما بازهم ســختی خودش را دارد. صبــر زیــادی بــه مــن داده شــده کــه مطمئنــم از دعای خودش بوده و هست. یک صبر خاص! چون قبل تر روحیات من جوری بود که وقتــی آقا جواد زنگ نمیزد یا کمی تماســش دیر و زود میشد، آنقدر به هم میریختم و آشــفته میشــدم که همه اطرافیان متوجه میشــدند. الان مدتهاست کــه صدایــش را نشــنیده ام، ولــی نه آشــفته ام نــه بیقــرار و بازهم صبر میکنم. بعد از شنیدن خبر شهادت همسرم به او گفتم: "قرار بــود با هم برویم چــرا تنها رفتی... قــرار نبود رفیق نیمه راه شوی."😭 فاطمه شب اول خیلی بهانه بابایش را گرفته بود. نمیدانم چرا .... ناخودآ گاه رفتم ســراغ قصه حضــرت رقیــه س. آنقدر گریه کرد که خوابش برد ولی الحمدلله از فــردای آن روز آرامتر از قبل بود. من مســتقیما از شــهادت پدرش حرفی نــزدم، ولی چیــزی کــه در رفتارهایــش و حرفهایــش بود که تا زمان مفقود بودن پیکر پدرش، منتظر برگشــت او بود... و مرتب میگفت: "بابا سوریه است و همین روزها می آید." و این من را خیلی اذیت میکرد ولی خب بایــد تحمل میکردم. چون مــن فقط نباید خــودم را درنظر میگرفتم و بایــد به فاطمــه و روحیاتش هم توجه میکردم؛ البته سعی میکردم جلویش گریه نکنم که به هم نریزد، ولی واقعا سخت بود. 🍃🌸 @Javad_mohammady
🌸🍃 روایتی خواندنی از همسر صبور آخرین صحبتی که با هم داشتیـم، ظهر همان روزی که شبش به شهادت رسید. یعنی حدودا ما ساعت یک بعدازظهر روز سه شنبه، شانزدهم خرداد با هم صحبت کردیم و آقا جواد چند ساعت بعد از آن؛ یعنی قبل از اذان مغرب به شهادت رسید.😔 من از شــب قبلش خیلی دلشــوره داشتم. یک دلشــوره عجیب و متفاوت. همان روز در آخرین تماس تلفنی هم از دلشــورهو نگرانی ام برایش گفتم ولی باز مثل همیشــه گفت: "هیچ مشــکلی نیســت. اینجا همه چیــز آرام اســت. اصلا دلشــوره نداشته باش."😍 و مثل همیشه سعی کرد من را آرام کند. اما این دلشوره بیشتر شد... همان شب طبق عادتی که داشتـیم منتظر تماسش بودم، که تماس نگرفت؛ تا دیروقت هم منتظر ماندم.😔 بالاخره ظهر روز چهارشــنبه از طرف دایی ام خبردار شــدم کــه آقا جواد مجروح شــده و تیــر به دســتش خــورده؛ امــا بعد گفتنــد نه، تیر به پهلویش خورده و بیهوش اســت. به هر صــورت من با روحیاتی که از همســرم سراغ داشــتم نمیتوانستم موضوع مجروح شدنش و بی خبر گذاشتنم را قبول کنم. گفتم: "نه! جواد در بدترین شــرایط هم که باشــد به من زنگ میزند." نمیخواستم تحت هرشرایطی موضوع را قبول کنم امـا وقتــی امــام جماعــت مســجد محــل آمدنــد خانــه مــا و بــا صحبتهایی که شــد شــک من درباره شــهادت جــواد را به یقین تبدیل کردند. سری های قبل اصلا آماده شنیدن خبرشهادتش نبودم ولی این سری باتوجه به دلشوره ای که به سراغم آمده بود، انگار آماده تر شده بودم.😔😔 ❤️ @javad_mohammady ❤️ 🇮🇷ڪـانال شهـید جـواد محمـدے🇮🇷