#برگ7⃣
#کتاب_خوانی
#دشت_های_سوزان
مزعل گفت:
"خزعل!"
مطرود گفت:
"بایدبر گردید، شیخ المشایخ قولنج کرده، نفسش حبس شده، ترکان خاتون همه را مهیای برگشت کرده."
دوبرادر نگران به سمت محل اقامت دویدند. مطرود خلف نگاه تحقیر آمیزی به گراز انداخت و به دنبال آنها رفت.
همه مشغول جمع و جور کردن وسایل بودند.تخت روان آماده شده بود. دو نفر آن را تا کنار تخت شیخ جابر بردند. خزعل و مزعل کنار پدر روی تخت نشسته بودند.
ترکان خاتون گفت:
"همین جا بگذارید، کمک کنید شیخ را روی تخت بخوابانید."
خزعل و مزعل و دو نفر دیگر کمک کردند وشیخ جابر را روی تخت روان خواباندند. نورا خانم روانداز را از خادم گرفت تا خودش آن را روی شیخ بیاندازد. پلنگ به طرف ترکان خاتون رفت و او دستی به سر پلنگ کشید. پلنگ جستی زد و روی تختی که شیخ جابر خوابیده بود، لم داد. نورا خانم ترسیده عقب کشید و با تندی رو به ترکان خاتون برگشت تا چیزی بگوید که نگفت.
ترکان خاتون لبخندی زد و گفت:
" ای دختر حسود، تو هم هوس تخت روان کردی؟ آهای شما چارتا بیاید این جا! "
چهار نفر خادم دویدند. ترکان خاتون گفت:
"شما تخت وریده را بیاورید! "
شش نفر تخت شیخ جابر را به دوش گرفتند و به راه افتادند. مطرود به جمع پیوست.
ترکان خاتون او را دید و صدا زد:
"های، سامری سرگردان! "
مطرود به طرف ترکان خاتون دوید.
"بله بانو!"
ترکان خاتون پرسید:
" شکار شیخ را چه کار کردی؟ "
مطرود گفت:
"همان جا افتاده، نحس نجس!
ترکان خاتون گفت:
" این بلا از نحسی زبان تو بود، برو زود بیاورش!"
"به روی چشم بانو!"
بعد نگاهی به پلنگ انداخت که خونسرد و خواب آلود روی تخت افتاده بود و به او نگاه می کرد. سوار اسب شد. افسار اسب شیخ جابر را هم گرفت و به دنبال خود برد و شکار را روی اسب شیخ جابر گذاشت و خود را به کاروان رساند.
شیخ جابر روی تخت روان خوابیده بود و روی دوش خادمان می رفت. نورا خانم هم در کنارش نشسته بود و شانه هایش را مالش می داد و دعا و ورد می خواند. مزعل و خزعل سوار بر اسب در دو سوی تخت حرکت می کردند و ترکان خاتون نیز با اسب خود پشت سر آن ها بود.
پلنگ روی تخت خوابیده بود و پشت سر ترکان خاتون روی دوش چهار خادم دیگر حرکت می کرد. از پس کاروان، مطرود خود را رساند. گوزن زرد را روی اسب شیخ جابر با طناب بسته بود. خزعل با دیدن مطرود و گوزن شکار روی اسب شیخ جابر عصبانی شد. برگشت و به طرف او رفت.
گفت:
"بی غیرت، حرمت اسب شیخ را این جوری نگه می داری! لاشه مرده شکار را با اسب پدرم می آوری؟"
ادامه دارد...
@javane_enghelaby
#برگ7⃣
#کتاب_خوانی
#دشت_های_سوزان
شب دوم
در محوطه بزرگ جلو خانه شیخ زائرعلی چند دیگ غذا روی آتش قرار داشت.و هرکس برای آماده کردن غذا مشغول کاری بود. زائر علي از کنار آنها عبور می کرد و به کار آنها نظارت داشت. در دیگی را باز کرد و از آن چشید. گفت:
"فلفل و ادویه اش را زیاد کن تا عطرش همه دشت را بگیرد."
در همین هنگام، حداد سر رسید و با لال بازی با پدر صحبت کرد. چهره شیخ درهم شد و عصبانی به راه افتاد و گفت:
"غلط کرده !"
زائر علی به تندی می رفت و حداد هم به دنبال او می دوید. به جلو اصطبل رسیدند. وریده سوار بر اسب از اصطبل بیرون آمد، زائرعلی به تندی افسار اسب را گرفت:
"کدام گوری میروی، این آشوب از جهل و نادانی توست دختر!"
وریده گفت:
"مهماندار کسی شده ای که دخترت را نشانه گرفته بود!؟ "
زانرعلی گفت: "بیا پایین تا ندادم فلکت کنند، یالله"
وریده از اسب پیاده شد و به سمت خانه رفت.
زائرعلی گفت:
"از خانه بیرون بیایی، گیس هایت را میدهم دم آتش همین اجاقها..."
و آتش زیر اجاق ها آن قدر روشن می ماند تا خورشید در افق غروب به زردی زد. اما هیچ خبری از بدران و همراهانش نشد. صالح عصبی از کنار دیگ های غذا گذشت. دستور داد اجاق ها را خاموش کنند. آشپزان منتظر کنار دیگها ایستاده بودند. صالح به طرف خانه دوید. وارد خانه شد. زانر علی در کنار چند نفر از ریش سفیدان نشسته بود و قلیان
می کشید، با ورود صالح، زائر علي نیم خیز شد:
"آمدند؟"
صالح گفت: "نخیر با رفتاری که توی فیلیه از بدران دیدم، بعید است بیایند"
زائر علی قلیان را کنار گذاشت و بلند شد وگفت:
" بگو غذا را میان رعيت تقسیم کنند، بقیه هم بروند سر زندگی شان
ریش سفیدان قبیله بلند شدند و از اتاق بیرون رفتند. دیگ های غذا را پشت گاری ها بار زدند. گاری های غذا به راه افتادند. بقیه افراد دعوت شده قبیله نیز سوار بر اسب شدند و رفتند. زائر على ایستاده بود و با اندوه نگاه می کرد. وریده به همراه حداد از پشت سر به او نزدیک شد وریده گفت:
"برای پدر، رسوایی از این بزرگتر دیگر امکان ندارد."
زائر علی گفت:
"بعد از این، میان ما و شیخ عاصف شمشیر حکم می کند."
و سریع برگشت و بی آن که در چشمان وریده نگاه کند، وارد خانه شد، حداد با لال بازی چیزهایی به وریده گفت. وریده نگاهی به او انداخت و بی هیچ جوابی دور شد. حداد نگران به اطراف نگاه کرد. در همین حال گروهی سوار را دید که به تاخت نزدیک می شدند. حداد دید که صورت خود را پوشانده اند و به گاری های غذا که رسیدند، حمله کردند. شمشیرها در هوا می چرخید و هر که سر راهشان بود، می کشتند. فرمانده شان به یارانش فریاد زد:
"شما گاری ها را ببرید، بقیه دنبال من بیایند."
سواران به خانه زائر علی نزدیک شدند. حداد که مات مانده بود، با نزدیک شدن آنها فریاد کشید و به سمت خانه دوید...
ادامه دارد...
@javane_enghelaby
#برگ7⃣
#کتاب_خوانی
#دشت_های_سوزان
شب سوم
ترکان خاتون با اشاره دست نماینده را به سکوت فرا خواند. بعد در گوش پلنگ آهسته چیزی گفت و منتظر ایستاد. پلنگ به سمت در رفت و با دو دست در را به طرف بیرون هل داد و باز کرد.
مطرود که گوش به در چسبانده بود، با هجوم پلنگ و باز شدن ناگهانی دره به عقب پرت شد و بر زمین افتاد و پلنگ ترکان خاتون را بالای سر خود دید. از ترس لرزید. نیم خیز و آهسته به عقب رفت، ترکان خاتون نیز رسید مطرود التماس آمیز به ترکان خاتون نگاه کرد. ترکان خاتون گفت:
"گورت را کم کن شیطان مطرود، وای به روزگارت اگر چیزی بروز بدهی."
این جمله را با چنان خونسردی تهدید آمیزی گفت که مطرود بیشتر از پلنگ، از لحن او ترسید. آهسته بلند شد و عقب عقب رفت و کمی دور شد و به تندی دوید و فرار کرد. ترکان خاتون به سرپلنگ دست کشید و به تالار بازگشت.
همان شب ترکان خاتون ضیافت شامی به افتخار نماینده شاه برپا کرد. با خوراک قرقاول پشتکوه و قليه برنج با گوشت گوزن زرد که زبان نایب ولی فارس را قفل کرده بود.
"سفره رنگینی است. فکر نمی کردم در این بیابان های سوزان از این
چیزها هم پیدا شود."
غیر از سفره رنگین، ترکان خاتون ناچار شده بود پنجاه قران به نماینده شاه
مژدگانی بدهد، تا او فرمان شاه در مورد رفتن خزعل به تهران را فعلا مسکوت بگذارد، تا او فرصت کند. در این باره چاره ای بیاندیشد. از نورا خانم هم
خواسته بود در این ضیافت شرکت نکند تا او بتواند نماینده شاه را برای مسکوت گذاشتن حكم شاه راضی کند. وقتی به همراه نماینده ناصر الدین شاه از راهرو کاخ فیلیه به سمت تالار اصلی کاخ می رفتند، دوباره تأکید کرده بود که نماینده شاه تا مجتمع شدن شب طوایف هیچ حرفی از خزعل در بین نیاورد. نماینده هم گفته بود:
"اگر خشم بانوی محمره را نادیده بگیرم، الطاف ایشان را نادیده نمی گیرم."
ترکان خاتون لبخندی زده بود و هر دو وارد تالار شده بودند. مزعل و خزعل بر سر سفره شام نشسته بودند و خدمه آخرین ظرف های غذا را در سفره می چیدند. مزعل شادمانه ناخنک می زد. اما خزعل در خود فرو رفته بود. مزعل با دیدن نماینده ناصرالدین شاه برخاست، اما خزعل از جا بلند نشد. ترکان خاتون که از این حرکت خزعل دریافته بود او پی به متن حکم شاه برده، زیر لب گفت:
"مطرود ملعون!"
مزعل به نماینده خوش آمد گفت و او را بالای مجلس نشاند.
ترکان خاتون او را معرفی کرد:
" ایشان شیخ مزعل، جانشین شیخ الشيوخ محمره هستند، و ایشان هم شیخ خزعل...البته از شکار برگشته و خسته است شما بفرمایید!"
همگی بر سفره نشستند. ترکان خاتون در حالی که خزعل را زیر نگاه داشت،مشغول شد.
"بفرمایید میل کنید! این غذای مخصوص شکار است،به افتخار نماینده شاه صاحبقران،بفرمایید!"
مزعل نیز متوجه رفتار خزعل شد.
نگاهی به ترکان خاتون انداخت که با اشاره او را به سکوت دعوت کرد. نماینده با ولع قرقاول را جلو خودکشید.
ادامه دارد...
@javane_enghelaby
#برگ7⃣1⃣
#کتابخوانی
#دشت_های_سوزان
شب سوم
ترکان دریافت که مطرود، زرنگ از آن است که ارزش کار خود را نشناسد. گفت:
"به جای موعظه، بگو چه می خواهی؟"
"جسارتا، مسئولیت جمع آوری مالیات محمره!"
ترکان عصبانی شد. گفت:
"تو رذل تر از آنی هستی که فکر می کردم."
"خدا را شکر که محبت بانوی محمره، حتی شامل اراذل هم می شود."
ترکان گفت:
"مزعل آن قدر از پیشنهاد مستر ویلسون عصبانیست که حتی به من هم اجازه مداخله نداده."
مطرود با همان رذالتی که ترکان خاتون انتظار داشت، لبخندی زد و گفت:
"جلب رضایت شیخ مزعل با حقیر، شما آسوده باشید!"
ترکان کمی آرام شد. بعد با احتیاط بیرون رفت. به جلو در که رسید، مطرود او را صدا زد:
"بانو!"
ترکان ایستاد و سر برگرداند. مطرود گفت:
"تحفه را فراموش کردید."
ترکان خاتون با خشم کیسه را به سوی او پرت کرد. مطرود کیسه را گرفت و بوسید.
"سکه های ترکان خاتون، برکت کیسه رعیت است!"
مطرود در اتاق ویلسون نشسته بود و قهوه می نوشید. ویلسون در اتاق قدم می زد و می اندیشید. گاهی به مطرود نگاه می کرد و می کوشید تا چشم هایش مقصودش را در یابد. اما چشم های مطرود، چنان مات و بت بود که جز مرگ هیچ چیز در آن دیده نمی شد.
ویلسون پرسید:
"این پیشنهاد توست، یا شیخ مزعل؟"
مطرود جرعه ای قهوه نوشید و گفت:
"قبل از گفتگو با شیخ مزعل، توافق با شماواجب است!"
"چه نفعی برای تو دارد؟"
"دوستی با مستر ویلسون."
"و دیگر؟"
مطرود لحظه ای فکر کرد. بعد جرعه دیگری قهوه نوشید و گفت:
"از هر کشتی، یک به ده شیخ مزعل بدهید و یک به صد به مطرود."
ویلسون لبخندی زد و پرسید:
"از آن ها چقدر گرفته ای تا مرا راضی کنی؟"
"به روح پدرم هیچ!"
"توی روح پدر دروغگو!...من موافقم، اما سهم تو فقط تا یک سال میلادی است، نه بیشتر!"
مطرود که انتظار نداشت ویلسون همین را قبول کند، بلند شد و ذوق زده بیرون رفت.
"یک سال هم عمر زیادی است، روزگار هزار چرخ می خورد."
پایان شب سوم.
@javane_enghelaby
#برگ7⃣
#کتاب_خوانی
#دشت_های_سوزان
شب چهارم
"به مبارکی این وصلت میمون، شب عید مبعث هفت شب جشن عروسی به پا می کنیم."
و مادر به وریده سقلمه زو که داخل شود. وریده با سینی شربت وارد شد. توجه همه به او جلب شد. پشت سر وریده مادر وارد اتاق شد. وریده سینی را جلو پدر و بعد جلو بدران گرفت. بعد به سراغ صالح رفت و بعد از آن حداد خندان بلند شد و سینی را از وریده گرفت و به بقیه شربت داد. نگاه وریده و بدران به هم چفت شد و چند لحظه ثابت ماند. بعد وریده از اتاق بیرون رفت. به دنبال او مادرش بیرون رفت. بدران همچنان مات مانده بود. زائر علی روی پای او زد:
" شربت سکنجبین با لیموی تازه است."
بدران به خود آمد و شربت نوشید.
خبر خواستگاری بدران از وریده وقتی به فیلیه رسید که مزعل کیفور نامه ناصرالدین شاه بود و این اقدام ویلسون را که شیخ محمد را در دربار تهران به گروگان شیخ الشیوخی او را نگه داشته بودند، تحسین می کرد. مطرود داشت با تمام احترام نامه را قرائت می کرد و ترکان خاتون با تبختر گوش می کرد و دست به گل و گوش پلنگ می کشید و به خزعل لبخند می زد
"... و اما در خصوص طوایف متمرده، اکیدا حکم می کنم که شیخ الشیوخ خوزستان اختیار تام دارد، بای شکل کان، مالیات حقه دولت را از آنان بگیرد و در خصوص رفتار با طوایف متمرده کاملا مختار است، ولو به بهای ریختن خون تمامی آحاد آن طایفه."
مطرود هنوز تاریخ و حکم را نخوانده بود که خبر چین فیلیه وارد شد.
توجه همه به او جلب شد. مطرود جلو رفت. مرد چیزی به مطرود گفت و با احترام خارج شد. مطرود رو به مزعل گفت:
"خبر داده اند که بدران با تحفه و هدایای در خور به خواستگاری وریده دختر زائر علی رفته و گویا شیخ زائر علی هم خواستگاری او را قبول کرده."
مزعل شانه بالا انداخت و خواست از تالار بیرون برود که ترکان خاتون او را متوجه اهمیت خبر کرد.
"اگر این وصلت انجام شود، دو طایفه با هم متحد می شوند."
مزعل ایستاد و رو به ترکان خاتون کرد و گفت:
"اگر هزار طایفه هم با هم متحد بشوند، شیخ مزعل همه را ادب می کند...این قدر جسور شده اند که طبل جنگ می زنند!"
خزعل گفت:
" پیکی به حویزه روانه کن تا حکم شاه را برایشان بخواند."
ترکان خاتون تصدیق کرد و گفت:
"اصلا حکم شاه را توی همه خوزستان منتشر کن، همه جا جاربزن تا همه بدانند."
مزعل نگاهی به ترکان خاتون انداخت و فکر کرد باید اقتدار خود را نه به مردم خوزستان، که به خزعل و ترکان خاتون نشان دهد. گفت:
" اسبم را با بیست تفنگچی آماده کنید، اول یگبه سراغ شیخ عاصف می روم، وای به روزگارش اگر تمرد کند."
مزعل که با سواران تفنگ بر دوش به سمت حویزه حرکت کرد، مطرود فرصتی یافت تا سری به ویلسون بزند و خبرهای تازه را به او برساند.
ادامه دارد...
@javane_enghelaby
#برگ7⃣
#کتاب_خوانی
#دشت_های_سوزان
شب پنجم
گروه زیادی از مردان و زنان بیت زائر علی دور قبر او جمع شده بودند. زنان یزله می کردند و بر سینه می کوبیدند. مردان کمی دورتر، برخی گریان و بعضی مغبون ایستاده بودند. صالح خیره و اندوهناک به گور پدر نگاه می کرد. حداد کنار برادر نشسته بود و زار می زد و خاک بر سرش می ریخت. از میان مردان، میر راشد یک باره بلند شد و بر روی بلندی رفت. دو دستش را بلند کرد و رو به مردان قبیله فریاد زد:
" در این مصیبت و ننگ، روراست اگر همه مردان ما کشته شوند. باید درسی به مزعل بدهیم که هرگز بیت زائر علی را خوار و زبون نبیند."
جماعت در سکوت به یکدیگر می کردند. میر راشد دوباره فریاد زد:
" چرا ایستاده اید، تا خاک گور شیخ، سرد نشده، شمشیرها و تفنگ ها را بردارید و اسب هایتان را زین کنید و برای جنگ مهیا شوید."
میان مردان هلهله در گرفت و همگی به سمت خانه هایشان دویدند. صالح هم چنان ایستاده بود و خیره به قبر نگاه می کرد. حداد نیز برخاست و با بقیه مردان دوید. در صندوقچه ها بالا رفت و شمشیرها و تفنگ ها بیرون آمدند. وقتی همه در میدان جمع شدند، گویی سال ها ست که آماده رزم هستند. زنان نیز اسب های مردان خود را آماده کردند و بر آن ها زین گذاشتند و از اصطبل بیرون آوردند.
صالح هم چنان کنار گور ایستاده بود و مات نگاه می کرد. مردان قبیله سوار بر اسب تاختند و به صالح نزدیک شدند. گردو غبار همه دشت را فرا گرفته بود. سواران اطراف قبر حلقه زدند. میر راشد به صالح نزدیک شد و گفت:
"از همین حال شیخ صالح بزرگ طایفه است و فرمان جنگ را از او می شنویم."
صالح سر چرخاند و همه افراد را زیر نگاه خود گذراند. گویی آن ها را ارزیابی می کرد. بعد گفت:
"جنگ با مزعل اگر بدون قدرت و قوت باشد، جز مرگ و نابودی مردان ما قمر دیگری ندارد، به علاوه، الان وریده، اسیر چنگال شیخ الشیوخ است، پیش از جنگ باید به سراغ شیخ عاصف برویم، چرا که وریده عروس شیخ عاصف است و ما با اتحاد با مردان حویزه با قوت بیشتر به جنگ مزعل می رویم.میرراشد تو به همراه هفت نفر به حویزه عزیمت کن و بدران را از این مصیبت آگاه کن. بدون توقف و استراحت."
میر راشد بی هیچ اعتراضی سر فرود آورد و به همراه هفت نفر به سرعت دربیابان تاخت و به سمت حویزه حرکت کرد.
ترکان خاتون به همراه نورا خانم آرام وارد اتاق وریده شدند و او را دیدند که رو به پنجره بیرون را نگاه می کرد. با صدای بسته شدن در، وریده بر گشت. لباس زیبایی به تن داشت که چهره واقعی او را نشان می داد و نورا خانم با دیدن این زیبای چموش لبخند زد و براندازش کرد و گفت:
" بعد از مرگ شیخ جابر، همیشه یک نگرانی مرا آزار می داد. تا به امروز هیچ دختری را ندیدم که لیاقت همسری شیخ جوان را داشته باشد، اما تو همان دختری هستی که من در رویاهایم برای مزعل می دیدم."
وریده خشم آگین پشت به آن ها کرد و رو به پنجره ایستاد.
ترکان خاتون وسوسه گرانه گفت:.....
ادامه دارد....
@javane_enghelaby
#برگ7⃣1⃣
#کتاب_خوانی
#دشت_های_سوزان
شب پنجم
لباس عروس را برداشت و برانداز کرد و گفت:
" تا آخرین بخت و اقبال زندگیت بهت پشت نکرده،این لباس را تنت کن! تا به حال باید فهمیده باشی که مردان فیلیه به دخترهای عرب بیشتر عزت می گذارند تا مردان طایفه ات؟"
و لباس عروس را به طرف وریده پرت کرد و از اتاق بیرون رفت. وریده به فکر فرو رفت. بعد یک باره به گریه افتاد.
میهمانان شیخ المشایخ گروه گروه وارد می شدند و کم کم همه تخت ها پر می شد. خدمتکاران از همه پذیرایی می کردند. ترکان خاتون شیخ مبارد را دید که وارد شد و مطرود با دیدن او به سمتش رفت و شیخ را در آغوش گرفت و در بالای مجلس برای اوجا باز کرد و اشاره کرد که از او پذیرایی کنند. در میان شلوغی و رفت و آمد، بدران و صالح با صورت پوشیده و ناشناخته وارد کاخ شدند و گوشه ای که نزدیک راهرو ورودی به اندرونی بود، روی تختی نشستند و سر خود را پایین انداخته و مشغول خوردن میوه شدند. بدران منتظر فرصت مناسبی بود. ترکان خاتون را دید که از در تالار بیرون آمد و میهمانان را برانداز کرد و بهد به سمت راهرو ورودی به اندورنی رفت. دو نفر از خدمتکاران برای بدران و صالح قلیان آوردند، آن ها با قلیان خود را مشغول کردند. نوای نی و دمبک و رباب و رقصندگانی که با اسنوچ به نغمه دل انگیز حویزاوی ریتم می دادند، همه نگاه ها را به خود کشیده بود و حتی مطرود که یکی دوبار از کنار بدران و صالح گذشت، متوجه حضور آن ها نشد. ترکان خاتون از همای مسیری که رفته بود برگشت. این بار لبخند به لب داشت و شادمان بود. با اشاره سر مطرود را صدا زد و چیزی به او گفت. مطرود نیز لبخندی زد و وارد تالار اصلی کاخ شد. بدران به صالح اشاره کرد که برود. صالح آرام بلند شد و خود را به پشت نخل بزرگی رساند. چند لحظه بعد از پشت نخل بیرون آمد، درحالی که چادر مشکی زنانه با روبند مخصوص به سر کرده بود، به سمت راهرو ورودی به اندورنی رفت. بدران با نگاه او را دنبال کرد. وقتی که صالح در انتهای راهرو به سمت راست پیچید، بدران آرام بلند شد و به سمت اصطبل رفت.
صالح به طرف اتاق وریده رفت. دو کنیزک از اتاق بیرون آمدند. صالح به تندی در اتاقی را باز کرد و وارد شد. بعد از رفتن دو کنیزک، صالح بیرون آمد و به سمت اتاق وریده رفت. آرام در را باز کرد. وریده لباس عروس به تن کرده بود و مقابل آینه ایستاده بود و اشک می ریخت. از دیدن او جا خورد. گفت:
"تو دیگر کی هستی، چی می خواهی؟"
صالح روی خود را در کنار زد. وریده با دیدن صورت مردانه ترسید. صالح سریع جلو رفت.
" نترس وریده، منم صالح، نترس!"
"صالح!"
وریده ترسیده به پنجره نگاه کرد. دستپانچه شد. صالح گفت:
" بدران بیرون منتظر توست، تا دیر نشده، راه بیفت!"
وریده چند لحظه مردد ماند، ولی بعد به سرعت بیرون رفت، هر دو در راهرو باریک و بلند و تندی راه رفتند. صالح او را از چند راهرو پیچ در پیچ عبور داد. در آخرین پیچ، بدران منتظر ایستاده بود و با دیدن وریده به سمت او رفت. آن دو با یکدیگر روبرو شدند. بدران حیرت زده پرسید:
"لباس عروسی به تن کردی؟!"
ادامه دارد...
@javane_enghelaby
#برگ7⃣
#کتاب_خوانی
#دشت_های_سوزان
شب ششم
خدمتکار او را به داخل آنان راهنمایی کرد. آیت الله جزایری روی تکه ای پوست نشسته بود و قرآن می خواند. مزعل وارد اتاق شد و بدون سلام در کریاس در نشست. آیت الله جزایری با آرامش کامل سر بلند کردو مزعل را دید. قرآن را بست و بوسید و کنار گذاشت. بعد رو به مزعل گفت:
"خوش آمدید، بفرماییدا"
مزعل گفت:
"من فرصتی برای اختلاط ندارم. شما هم بهتر است در امور فيليه مداخله نکنید، رویه من با پدرم دو تاست."
جزایری گفت:
"خدا پدرت را بیامرزد، جوان! امور فيليه هم به صاحبش مربوط است، اما از امور مردم مسلمان نمی توان غافل بود."
مزعل گفت:
"معقول این است که شما به دین مردم بپردازید و دنیایشان را به ما واگذارید!"
جزایری گفت:
"وقتی شیخ المشایخ در دنیای مردم تفرق ایجاد می کند، يقين دینشان را هم به بازی می گیرد."
مزعل نگاه خشماگینی به آیت الله جزایری انداخت و با آخرین اخطار بیرون رفت.
"کاری نکنید که مثقال حرمتی که پدرم برای شما قائل بود، از میان برود."
مزعل بیرون رفت و جلو در با خدمتکار روبرو شد که برایش شربت آورده بود. مزعل بی اعتنا از کنار او رد شد و از خانه بیرون رفت.
وقتی به فيليه رسید، از برخورد با آیت الله جزایری چنان احساس خستگی کرد که گویی از شکار پلنگ برگشته و از پشتکوه تا کاخ پیاده آمده است. خوابید و وقتی بیدار شد که شب از نیمه گذشته بود و حالا باید تا صبح در تالار راه می رفت تا آفتاب بزند و او زبير را فرابخواند و فرمان بدهد تا وریده را به فیلیه بیاورد. آفتاب دیرتر از همیشه بالا آمد و زبیر راهی شوش شد و لباس زربفتی در طبق گذاشت و به صالح داد.
"شیخ الشيوخ مایلند، دختر شیخ مرحوم در کمال شوکت و عزت وارد فيليه شوند."
صالح لباس را گرفت و به یکی از زنان خود داد و زن لباس را برای وریده برد که از دیشب بیدار مانده بود و به گوشه ای خیره بود و لام تا کام حرف نمی زد. زن لباس را جلو وریده باز کرد، زنان دیگر با حسرت به لباس نگاه می کردند. لباس را جلو وریده گذاشت و جز مادر بقیه زنان از اتاق بیرون رفتند و در کنار زبیر و صالح و دیگران منتظر ماندند تا وریده لباس بپوشد و سوار بر اسب سفیدی از خانه بیرون بیاید. وريده لحظه ای رو به صالح برگشت، روبند را کنار زد و به برادر نگاه کرد. صالح شرمنده نگاهش را پایین انداخت. وریده حرکت کرد و زبیر و افرادش نیز به دنبال او حرکت کردند. یک باره زنان از روی بام ها کل کشیدند. اشک از چشمان مادر وریده جاری شد و به سرعت به خانه برگشت.
در میان راه با حداد روبرو شدند که سوار بر اسب آرام حرکت می کرد و افسار کره اسبی را در دست داشت و به سمت خانه می رفت. حداد با دیدن وریده افسار کره اسب را رها کرد و به تندی به سمت آنها تاخت و جلو آن ها را گرفت. روبروی وریده ایستاد. وريده روبنده کنار زد و با اندوه به حداد نگاه کرد. حداد با لال بازی چیزهایی به وریده و زبیر گفت...
ادامه دارد...
@javane_enghelaby