اصلا دلم نمیخواد باور کنم این آدمارو کمتر یه ماه دیگه امکان داره برای همیشه نبینمشون و ما فقط بخشی از زندگی هم دیگه بودیم که شاید چند سال بعد فراموش کنیم که اصلا همچین آدمایی توی زندگیمون بودن که یه روزایی باهاشون میخندیدیم.
من خود درگیری مزمن دارم میرم یه چیزایی میبینم که حالمو بد کنه بعد بشینم گریه کنم کور شم نتونم تاریخو تموم کنم و درس بخونم /:
یعنی خاک تو سر من که به خاطر خودم نباید حالم بد باشه باید به خاطر این امتحان و درس خوندن حالم بد نباشه که از برنامم عقب نمونم :_
وقتی من تصمیم میگیرم ساعت چهار صبح بلند شم ادامه ی درس رو بخونم قیافه خدا همون موقع: