eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
کلام طلایی 🌱
🌿🍃🌿🍃🌿🍃🌿🍃🌿🍃🌿🍃🌿🍃 ‍#بادبرمیخیزد #قسمت160 ✍ #میم_مشکات یک ساعت بعد، همه چیز آرام شده بود. خطر بر طرف ش
🌿🍃🌿🍃🌿🍃🌿🍃🌿🍃🌿🍃🌿🍃 ‍ روضه اش عجیب بود. انگار پسری برای مادرش روضه میخواند. نگاهش را دوخت به آن انگشتر حدید و ذکر هفت جلاله رویش... -حاج اقا، التماس دعا مرد برای لحظه ای ساکت شد. گویی از چیزی تعجب کرده باشد اما جوابی نداد. راحله حس کرد مزاحم خلوت مرد است، منتظر جواب نماند و برگشت سمت ضریح. زیارت دوباره ای کرد. میخواست از در بیرون برود که مرد به حرف در آمد: - مریضتون خوب میشه ان شالله... نذرتون قبوله ان شالله راحله تشکری کرد و بیرون آمد. میخواست کفش هایش را بپوشد که یکدفعه با خودش فکر کرد از کجا فهمید مریض دارم؟ نذرمو ... اما جمله اش را کامل نکرد، برگشت داخل امامزادا ولی کسی نبود... خواب دیده بود? نه! بیدار بیدار بود! اما آن مرد که بود? قطره ای باران روی چادرش چکید. دستش را بالا گرفت، قطره ای کف دستش افتاد، قطره بعدی توی صورتش... باران تند شد... چه نشانه خوبی! باران یعنی نذرش قبول بود? ّ نوری در دلش روشن شده بود. ست دهایش را باز کرد و همانجا زیر باران ارام چرخی زد... "اصلا حسین، جنس غمش فرق می کند" پ.ن: *آهنگ دلم گریه میخواد، حجت اشرف زاده ... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃 💛🍃 🍃 #رمان‌ڪابوس‌ࢪویایے #قسمت160 رفتن شاه مرا دلگرم تر می کند. به پ
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃 💛🍃 🍃 پس از او من نیز به بند برمی گردم. حرف های کیانوش در دلم رخنه می کند و مرا از آینده می ترساند. نکند آمریکا انقلاب نوپا یمان را به بار نشسته سرنگون کند؟ او این قدرت را دارد! دیگر زندان رنگ و بوی دیگری گرفته. بند سیاسی‌ها هر روز شاهد آزادی کسی است. ما بین این ها از دست سمیرا هم خلاص می شوم. بند خالی ترین روزهایش را سپری می کند. سلول ها حداقل سه نفر ازشان کم شده. وقت ناهار و شام هم کل میزها پر نمی شود. سکوت بیش از همیشه به دل چنگ می زند‌. به رو به رو خیره شده ام و ناگهان قاشق از دستم پرت می شود. صدای به زمین خوردنش همه‌ی نگاه ها را به من برمی گرداند. آب دهانم را قورت داده و قاشقی دیگر میخواهم که آن را هم با اصرار می دهند. هر چند علاقه ای به عدسی ندارم اما مجبورم بخورم. روزهای زندان بدجور مرا عوض کرده. علاوه بر گوشه نشینی گوشت تنم هم آب شده. صورتم بیش از پیش استخوانی به نظر می رسد. شب پاسبان ها با تشر خاموشی می زنند. تا خیلی وقت بعد از خاموشی مدام در جایم غلت می زنم تا بالاخره خوابم می برد. با سر و صدایی چشم باز می کنم. ظاهراً صبح شده. یکی از هم سلولی هایم به نام مژگان برمی خیزد. آهی می کشد و می گوید:" این همه آزاد شدن تکلیف ما چیه؟ مگه ما چیکار کردیم؟" از او می پرسم چرا به زندان آمده. جواب می دهد: _تابستون ۵۶ توی یکی از راهپیمایی ها بودم. عکس آیت الله خمینی دستم بود. بعد از راهپیمایی که خواستم برم خونه یه ماشین راهمو سد کرد. خلاصه چی بگم... کمیته مشترک و با تموم درداش گذروندم و بعد محکوم شدم به ده سال حبس! فقط بخاطر یه عکس و بیان نظرم در مورد اوضاع کشور. من که مثل خیلی ها خرابی به بار نیاوردم. بعضی به اموال دولت آسیب می رسونن اما من کاری نکردم. آهش دلم را می سوزاند. نمیدانم چه بگویم. او از من همین سواب را می پرسد. من هم می گویم برای آموزش وقتی از سوریه برمی گشتم یکی بهم مشکوک شده و گزارش داده. وقتی میفهمد حبس ابد هستم ناراحت می شود اما دلداری ام می دهد که اوضاع اینطور نمی ماند. قریب به دوهزار از زندان سیاسی آزاد شده اند و من نیز آزاد خواهم شد. گر چه مژگان به اندازه‌ی نرگس برایم عزیز نیست اما هم صحبتی با او مرا از لاک خودم بیرون می کشد. با هم برای هواخوری به محوطه می رویم. در حال قدم زدن هستیم و از هر دری در مورد خودمان و خانواده مان حرف می زنیم که از بلندگو های زندان صدا می آید. _زندانیان توجه کنید! توجه کنید! اسامی که خوانده می شود وسایل شان را جمع کنند و به سمت خروجی بند بروند. کوثر اختری... مریم مولایی..و... قبلا تا شروع به اسم خواندن می شد همگی از ترس قالب تهی می کردند. به دلیل این که یا مورد مواخذه قرار می گرفتند و یا برای اعتراف به کمیته مشترک احضار می شدند اما اکنون همگی با شوق گوش تیز می کنند. هر کس با شنیدن نامش غرق شادی می شود. هر دم از طرفی هورا برمی خیزد. گر چه تعدادی این زندنیان از سری های قبل کمتر است اما امید در دلها می تپد. با شنیدن اسم مژگان برایش خوشحال می شوم. او نیز از شادی در پوستش نمی گنجد. هم را بغل می گیریم و به او تبریک می گویم. صدایی از پشت سرم می آید:" رویا! رویا توللی!" برمی گردم و زنی دوان دوان به طرفم می آیدبی مقدمه مرا در آغوشش می فشارد و شروع می کند به تبریک گفتن‌. چشمانم گرد می شود و می گویم: _مژگان آزاد شده چرا منو بغل می کنین؟ این زن را می شناسم. او نیز مثل من نرگس را خیلی دوست می داشت. لبخند دندان نمایی می زند و با شوق می گوید: _نه! اسم تو رو خوندن. آره‌... من اسمتو شنیدم. کم کم دیگری از سویی به طرفم می آید. لبخند ها حکایتی دارند. من که چیزی نشنیده ام و گمان می کنم اشتباهی شده. اما با گواهی اطرافیان کم کم به این یقین می رسم که اسم من نیز خوانده شده. مژگان دوباره مرا بغل می گیرد و تبریک می گویم. هنوز در بهت هستم. باورم نمی شود‌. اسامی برای بار دوم که خوانده می شود نامم را بعد اسم مژگان می شنوم. از ذوق در حال منفجر شدنم! این بار کسانی که برای تبریک به پیشم آمده اند را بغل می کنم. با اطرافیان به سلول می رویم. من که وسیله ای با خود نیاورده ام. مژگان ساکش را می چیند. در بند با کسانی که می شناسم شان خداحافظی می کنم. گر چه زندان خاطرات تلخی به همراه داشت اما طعم آزادی روح را در زندان چشیده ام. بغض در گلویم می لرزد و هنگام باز شدن در آخرین نگاه را به کسانی که دست تکان می دهند می اندازم. :Instagram.com/aye_novel 🚫 (آیه) گروه‌ نقد و بررسے کلام طلایی https://eitaa.com/joinchat/1291845699C24c0d4e14c .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت160 عطر برنج کوچه را برداشته و نرجس خاتون با تعجب می پرسد: _عجب
♥️👣 👣 نرجس خاتون هم کنارم می ایستد و همسایه ها را معرفی می کند. جمعیت خوبی آمده و انتظارش را نداشته ام. اول تسبیح می گردانم و همگی ذکر می گویند که یکی از همسایه ها شروع می کند به خواندن. از توحید شروع می کند تا به بقره می رسد. چندنفری بین خودشان جز را تقسیم می کنند و به پایان می رسانند. بعد هم صلوات می فرستند و من و نرجس خاتون به دادن شله زرد ها اقدام می کنیم. در همین بین صدای پچ پچ زنانه ای را می شنوم که می گویند:" آره حاج آقای ماهم همین طور." دیگری می گوید:" من میگم خطرناکه ولی اون میگه اگه الان کاری نکنیم دیگه نمیشه کاری کرد." چشم می چرخانم تا صاحب صدا را پیدا کنم اما از بین جمعیت نمی توانم چیزی ببینم. برای بدرقه به دم در می روم و با تک تک آن ها خداحافظی می کنم. سعی میکنم صدایی که به گوشم خورد را بشنوم اما انگار خبری نمی شود. مدام نگاهم را بین خانم ها تقسیم می کنم و چند گوش دیگر قرض می کنم. زنی در حالی که به بچه اش اصرار می کند، راه بیاید توجه هم را جلب می کند. خودش است! همان صداست! نرجس را صدا می زنم و او از بچه هایش دست می کشد. وقتی قیافه ام را می بیند می پرسد: _ها، چی شده؟ آب دهانم را به سختی قورت می دهم و همراه با چاشنی تردید می گویم: _اون خانمه رو میبینی؟ نگاهش را به این سو و آن سو سوق می دهد و می پرسد:" کیو میگی؟ اونی که داره با پیرزنه حرف میزنه؟" دستم را به علامت منفی تکان می دهم. _نه، اونی که لب پله ها وایستاده. اوناها! یه بچه هم داره. لبانش را از هم باز می کند و می خندد. _ها، فهمیدم! خانم مومنی رو میگی. میگن شوهرش زن دوم گرفته؛ بیشتر اوقاتم اینجا نمیاد. زن بیچاره! یک عمر کلفتی و بچه‌داری کنی اونوقت خوب مزدتو بزاره کف دستت! در حالی که گوش هایم نفرین و آه نرجس را می شنود. با چشمانم خوب او را برانداز می کنم. زنی را اطرافش نمی بینم که جلویم سبز می شود و لبخند می زند. بعد هم با تشکر و خداحافظی از پیش چشمانم دور می شود. کم کم خانه رنگ و روی خلوت به خود می بیند. تنها نرجس خانم مانده تا باهم دور و بر را جمع کنیم. او از هر دری صحبت می کند و گاهی مرا صدا می زند. در حالی که در افکارم غوطه ور هستم جوابش را می دهم و دوباره به نقطه‌ی اول می رسم. جارو را رها می کنم و به سختی خودم را روی پله می رسانم. انگار این بار بی خود و بی جهت قلبم شوخی اش گرفته. چهره ام را مچاله می کنم، نرجس که میفهمد صدایی از من درنمیاید به پشت سرش نگاه می کند. با دیدن من یک یاحسین (ع) بلند می گوید و با چشمان نگرانش مرا می پایید. _خوبی؟ چرا رنگو روت پریده؟ لبم را که از هم باز می کنم قلبم تیر می کشد. ابروهایم در هم فرو می رود که می گوید: _پاشو! پاشو بریم بیمارستان. بیمارستان برایم حکم ژاندارمری دارد! اگر پایم برسد و سین جینم کنند میفهمد که هستم. به سختی به او می فهمانم از توی کابیت برایم قرص بیاورد. جارو را پرت می کند و با حالت دو به خانه می رود. چند دقیقه بعد لیوان آب و بسته‌ی قرص را جلویم می گیرد. سعی می کنم با لبخندم اضطراب را از او دور کنم. قرص را قورت می دهم و توی ایوان دراز می کشم. نرجس اصرار دارد بروم داخل اما زیر بار نمی روم و میخواهم در هوای آزاد نفس بکشم. تا ظهر مثل پروانه ای دورم می چرخد و به خانه اش نمی رود. وقتی هم حالم مساعد می شود دست بردار نیست و می گوید: _دکتر که نمیای! اگه پامو بزارم بیرون و زبونم لال یه طوریت بشه جواب شوهرتو چی بدم؟ _نه خوبم‌‌. تو برو بچه هات منتظرن. _نه، معصومه کارا رو میکنه. با شنیدن صدای کلید نگاهم را به در می دهم. نرجس چادرش را مرتب می کند و با دیدن مرتضی سلام می دهد. بعد هم لب به گله باز می کند: _آقامرتضی؟ خانمتون قلبش درد گرفته. همچین رنگ و روش رفته بود که دور از جونش شبیه میت بود. یه فکری به حالش کن! به حرف من گوش نمیده که بریم بیمارستان. مرتضی با نجابت سرش را پایین می اندازد و می گوید: _شرمنده به خدا، مزاحم شما هم شدیم‌. _شرمنده چیه؟ نه، من میگم حالش خوب نیست. نیاز به دوا درمون داره. صدایم را بالا می آورم تا توجه شان را به خودم بخرم و می گویم: _نه مرتضی جان، حالم خوب خوبه! یه کسالت کوچکولو بود که رفع شد. نرجس به نظر کلافه می رسد، از چک و چانه زدن با من خسته شده. اصرار نمی کند و در آخر می گوید: _از من گفتن بود. اگه میخوای این زن طوریش نشه یه کاری بکن. خداحافظ.